صالح سلیمانی | در يك لحظه همچون شاهان جهان از سر سرور و نشاط با تمام سرعت دور افتخار میزنند و در لحظهاي ديگر همچون شير زخم خورده با نااميدي مطلق فرياد ميكشند و اسباب بازيهايشان را وسط اتاق پرتاب ميكنند. همانند بسياري از والدين، ممكن است شما هم به درستي نحوه عكسالعمل نشان دادن به کودکتان را ندانيد.
متخصصان باور دارند كه نمونه چنين بحرانهاي دوران كودكي بهترين فرصت براي آموزش كودك خود است - زماني كه در خلال رشد احساسات خود با فراز و نشيبهاي اخلاقی مواجه ميشود - تا چگونگي كنار آمدن با احساسات تند و آرام كردن خود را ياد بگيرد و از همه مهمتر، اينكه حريم ايمن خانواده اولين و بهترين مكان براي يادگيري درسهاي زندگي است. روانشناس جان گاتمن در كتاب «پرورش كودك با هوش احساسي» ميگويد زماني كه به درك كودكتان كمك ميكنيد تا احساسات قريب به اتفاق همچون خشم، نااميدي يا سردرگمي را اداره كند، در واقع شما به شكلگيري EQ يا هوش هيجاني او كمك كردهايد.
آنچه روانشناسان به توانایی درک، تفسیر و پاسخ به حالات روحی خود و دیگران میگویند و همانگونه كه گاتمن ميگويد، كودكي با EQ بالا راحتتر ميتواند با حالات روحي خود مقابله و از رفتارهاي افراطگرايانه پرهيز كند، ديگران را بهتر درك خواهد كرد و بنا به توانايي بالا در برقراري ارتباط، خيلي سریعتر از كودكان با EQ كمتر پيوندهاي دوستي محكم برقرار خواهد كرد.
دنيايي را تصور كنيد كه در آن نميتوانستيد ناراحتي دوست صميمي يا عصبانيت همكارتان را تشخيص بدهيد. نبود درک متقابل مطمئناً مکالمات روزمره را به محدودترین حالت ممکن رسانده و رفته رفته آن را محو میکرد. چنین سناریویی در عالم کودکان میتواند مشکلات بزرگتر ايجاد كرده و در بزرگسالی آنان، فاجعه به بار بیاورد. از سوی دیگر، بحث بر سر نقش پررنگتر IQ و EQ در موفقیت شغلی و به طور کلی آینده افراد وجود دارد. تفسیر شما چیست؟
هوش هیجانی کودکان را حمایت کنیم
يادگيري عاطفي از سنين بسيار پاييني شروع ميشود؛ در واقع، در سنين خردسالي، زماني كه نوزاد حالات صوري را بررسي ميكند و متوجه تمايزي ميان لبخند لطيف مادرانه و اخم دلسوزانه او ميشود و اين همچنان در بزرگسالی ادامه دارد، مثلاً هنگامي كه تفسير نادرستي از طغيان رفتاري شريك زندگي خود ميكنيم. اما چه ميشود كرد تا كودكانمان با حالاتشان هماهنگتر شوند و به احساسات ديگران آگاهي بيشتري پيدا كنند؟
حتی اگر کودکتان هنوز صحبت کردن را نیاموخته باشد، سعی کنید خودتان و دیگران را در احساساتش دخیل کنید. مادامي كه او ارتباطي ميان رفتارها و احساساتش پيدا ميكند، به درستي ميآموزد كه چگونه آن را ابراز كند. در نمونهای ساده، گفتن «ميدانم عصباني هستي اما نبايد كسي را بزني چون درد دارد» یا در تعاملات مثبت بیان «وقتي مامان باهات بازي ميكنه اون هم خوشحال ميشه» میتواند بسیار کمک حال باشد. با رشد كودك و درك اين موضوع كه ديگران همانند او داراي احساس هستند، ميتوان آنچه او شاهد آن بوده را با تجربيات شخصياش نیز مقايسه كرد، «محمد گريه ميكنه چون امیر دل اونو شكسته، يادته زماني كه امیر دل تورو شكسته بود، تو چقدر ناراحت بودي؟».
هنگامي كه آنها متوجه شوند احساساتشان معنا دارد، ميتوانند پيش از آنكه تصميمي درباره نحوه عكسالعمل خود بگيرند، به شناسايي آن بپردازند. زمان ميبرد تا مهارتهاي فكري آنها توسعه يابد، اما با پا گذاشتن به سن نوجواني، بايد ميان احساس، تفكر و عمل كردن به خوبي تفاوت قائل شوند.
باز در اغلب موارد، اين بايد در سنين بلوغ تقويت شود. تقابل با مطالبات اجتماعي مقطع متوسطه فراموشي درسهاي گذشته را به همراه خواهد داشت، هنگامي كه به درستي هويت خود را نميشناسند و در شخصيت ديگران به دنبال تعريفي از خود هستند. با آگاهي به اينكه دوستان او چه كساني هستند و نحوه برقراري ارتباطشان به چه نحو است، ميتوان آنها را به مصاف با چالشها فرستاد.
اگر بتوان كودكان را در توسعه هوش هيجاني خود راهنمايي كرد، ديگر نيازي به آموزش آن در مدارس نخواهد بود. اگر در روز اول مهد كودك با آگاهي نسبي به اينكه احساسات بخشي از هويت او را ميسازد و اينكه ميتوانند درباره رفتار خود تصميم بگيرند، وارد جمع ديگر كودكان شوند، به احتمال بيشتر انتخابهاي درستتري درباره رفتار خود خواهند گرفت.
با قدم گذاشتن به دوره ابتدايي، آنها خواهند توانست كه دوستان جديدي پيدا كنند و توقعات معلمان را برطرف سازند و زماني كه به مقاطع بالاتر ميرسند، توانايي صحبت درباره احساسات خود را ياد گرفتهاند و در كشمكشهاي رفتاري ميدانند چه زماني محتاج كمك هستند. رمز موفقيت توسعه اين مهارتها در خود است تا در ادامه به گسترش يادگيري احساسي فرزندان منجر شود. همه ما در چرخه زندگي در حال رشد و تغيير هستيم؛ بنابراين، براي يادگيري و در نهایت آموزش متقابل آن به كودك هيچ گاه دير نيست.
EQ یا IQ، کدام مهمتر است؟
دانيال گلمن، نويسنده برجسته مجله تايم و كتاب هوش احساسي، ميپرسد شنيدهايد كه ميگويند EQ در موفقيت يك فرد بيشتر از IQ اهميت دارد؟ در واقع، عدهاي ادعا ميكنند كه EQ، 80 درصد موفقيت یک فرد را رقم ميزند. آیا واقعاً این چنین است؟ نگاهی به تفاوت میان IQ و EQ بیندازیم:
اندازهگيري IQ به اوايل قرن بيستم باز ميگردد و در سوي ديگر، برخي جنبههاي EQ تا اوايل دهه 90 قرن بيست ميلادي همچنان ناشناخته باقي مانده بود. در تعریفی ساده، هوش هيجاني (EQ) واحدی است براي اندازهگيري توانایی يك فرد در تشخیص احساسات خود يا ديگران و اداره اين حالات احساسي براي كار گروهي بهتر است.
در مقابل، ضريب هوشي (IQ) ارزشي است براي نماياندن توانايي يادگيري، درك و بهكارگيري اطلاعات و مهارتهاي يك فرد به شيوههاي موثر. ميتوان درك احساسات و در مقابل درك اطلاعات را تفاوت عمده ميان اين دو نام برد. بر اساس برخي نظريهها از كاربرد مغز، برخورداري از هوش هيجاني بالا به معناي داشتن اعتماد به نفس، خودآگاهي و توان تحمل تجربيات احساسي قوي است. اين اغلب به گونهاي مستقيم به درجه موفقيت يك فرد در محل كار و روابط شخصي او مرتبط است و این افراد ميتوانند احساساتشان را بهتر شناسايي و كنترل كنند.
در سوي ديگر، ضريب هوشي مفاهيمي چون استدلال منطقي، درك كلمات و مهارتهاي رياضي را اندازهگيري ميكند تا پتانسيل خلاقانه و احساسي يك فرد. داشتن IQ بالا ميتواند سرعت يادگيري را بسيار سريع افزايش دهد و ارتباطي ميان ايدههايي برقرار كند كه ديگران ممكن است به سادگي از كنار آن گذر كنند. اين افراد عمدتاً موفقيتهاي تحصيلي عالي را تجربه ميكنند و يافتن چالش اساسي براي آنها كمي مشكل است.
دانیال گلمن میگوید، اگر EQ را مهمتر از IQ بدانیم، سخت در اشتباهیم. اين و ديگر افسانههاي مربوط به هوش هيجاني به طور مداوم ميان وبلاگنويسان شناور است و توسط مشاوران برنامهريزي و مديريت نطق ميشود. استارت اين سوء تعبير را ميتوان از زماني عنوان كرد كه مجله تايم در سال 1995 و همزمان با چاپ كتاب من، روي صفحه نخست خود پرسيد: «EQ شما چقدر است؟» زمان زيادي از آن دوران ميگذرد.
حقيقت اين است. شكي وجود ندارد كه ضريب هوشي براي موفقيت زندگي شغلي عامل تعيينكننده به مراتب مهمتري است، البته در زمينه تخمين اينكه چه شغلي براي شما مناسبتر است. حدوداً ضريب هوشي معادل 115 يا بالاتر لازم است تا بتوان از پس پيچيدگيهاي شناختي شغل حسابداري، تدريس فيزيك يا مشاغل اجرايي برآمد.
اما نكته متناقض اينجاست: زماني كه شما IQ بالايي داشته باشيد، عقلتان توانايي کامل برای تشخيص فرد مناسب جهت كارمند سازنده يا رهبر تأثيرگذار بودن را ندارد. به بياني ديگر، هوش هيجاني بالا برای این کار نياز خواهيد داشت. اين را موسسات به خوبي متوجه شدهاند و نظرسنجي شركتهاي بزرگ نشان ميدهد كه بيش از دو سوم تجارتهاي عمده بعضي از جنبههاي هوش هيجاني را در استخدام، ارتقاي شغلي كارمندان و به طور خاص در انتخاب رهبران گروه در نظر ميگيرند.
همين باعث شده است تا زمزمههاي برتري 80 درصدي هوش هيجاني در مقابل تنها 20 درصد ضريب هوشي زده شود. اما به عقيده من مولفههاي زيادي - از خانواده و طبقه اجتماعي تا محل تولد و اقبال - در موفقيت افراد موثر است. شايد حتی اين برگرفته از عقیده دستهاي بوده باشد كه خواهان يك نتيجهگيري كلي هستند: زنان مديران موفقتري هستند؛ شايد.
چراغ ضریب خلاقیت را روشن نگه داریم
ابتدا صحبت از ضريب هوشي بود، سپس هوش هيجاني. اما آيا ضريب خلاقيت (CQ) اهميت بيشتري از این دو دارد؟ بروس نوسبام در كتاب اخير خود - ضريب خلاقيت - بحث ميكند كه خلاقيت مهارت كم ارزشگذاري شدهاي است كه هر كسي توانايي پرورش آن را دارد. نه تنها براي هنرمندان و موسيقيدانان، CQ همان چيزي است كه در دنياي تجارت برندگان را از بازندگان جدا ميكند. او در توصيف ضريب خلاقيت عنوان ميكند كهCQ گرفتن ايدههاي طبيعي و مقياسگذاري آنان در محصولات و خدمات جديد است. بروس نوسبام ميگويد من واقعاً باور دارم كه همه ما با توانايي خلاق بودن زاده ميشويم و اين مدارس هستند كه ريشههاي خلاقيتمان را به آتش ميكشند.
خلاقيت درباره ديدن الگوها و برقراري ارتباط ميان آنهاست. پيش از آنكه چراغ خلاقیت روشنايياش را در سرتان از دست بدهد، اتفاقات زيادي ميافتد. ما نياز داريم تا قدمي به عقب برداريم و ميان آنها ارتباط برقرار كنيم. بايد دست از سر اتصالات بيش از حد خود برداريم و لحظهاي را اختصاص دهيم تا درباره فعاليتهايمان فكر كنيم. علاوه بر اين، خلاقيت يك پديده اجتماعي است. زماني كه شما كتاب ميخوانيد، نويسنده بارها و بارها در مغز شما فرو ميكند كه خلاقيت يك كاركرد مغزي يا چيز متكي به نبوغ است؛ نادر بوده و از يك فرد ساطع ميشود.
اما زماني كه به نوآوريهاي امروزي نگاه ميكنيم متوجه ميشويم كه پشت هر اختراع مبتكرانه، تفكرات دو يا سه نفر خوابيده است. تمام نوآوران خلاق يك رفيق همراه داشتهاند. اين بسيار متفاوت از داشتن هزاران و هزاران كارمند در يك جاست. حتي شما ميتوانيد فناوري را در خانههاي مردم قرار دهيد كه براي اجتماعي و خلاق بودن به آنان اجازه ارتباط با گروههاي كوچك را بدهید. شايد لازم نباشد كه تمامي كاركنان يك شركت در محل كار حضور داشته باشند، اما لازم است افرادي را براي تعامل با ديگران استخدام کرد.
كلام آخر اينكه دوست خلاقي را در محل كار يا خارج از آن براي فعاليت پيدا كنيد. تعداد سفرهايتان را افزايش دهيد و هر 20 دقيقه يكبار تمامي ارتباطهايتان را قطع كنيد؛ به كاري كه انجام ميدهيد فكر كنيد، اينكه چه راههاي بهتري براي انجام آن وجود دارد. درباره خلاقيت خود بينديشيد و مجدداً ارتباطها را برقرار كنيد.
کودکان را حرفهای بار بیاوریم
اگر نتوانستيد در دانشگاه معتبري قبول شويد، عيبي ندارد. فردي با IQ، EQ و CQ بالا ميتواند خيلي موفقتر از فردي باشد كه تنها كارنامه تحصيلي درخشاني دارد. بله، مسلماً ارزشمند است كه باهوش و متفكر منطقی با ضریب هوشی بالا باشید که سرمایهای گرانقدر است. اما باید این را در نظر بگیریم که داشتن اینها کافی نیست.
ضریب هوشی، شما را به صورت انفرادی کمک خواهد کرد اما هوش احساسی و ضریب خلاقیت به شما و همچنین اطرافیانتان سود خواهد رساند. این برای کودکان نیز صدق میکند. تحقیقات نشان میدهد اگر آنان بتوانند پیچیدگیهای این گونههای منحصر بفرد و متأسفانه کم ارزشگذاری شده فراست و ذکاوت را پرورش دهند، موفقیتهای بزرگتری انتظارشان را میکشد و به گونهای حرفهای، توانمند و شایسته شناخته خواهند شد. به خاطر داشته باش که سرنوشت کودکت را خودت رقم می زنی.
راههایی برای تقویت هوش هیجانی کودک
1-به کودک در بیان احساساتش کمک کنید. ممکن است آنها به دلیل برخورداری از فن بیان پایین، نتوانند حالات روحی خود را بیان کنند.
2-به احساسات او اعتبار بدهید. به جای گفتن «دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد!»، لحنتان را تغییر دهید و بگویید «خیلی اعصاب خردکن است وقتی نمیتوانی جدول را حل کنی، نه؟»
3-از حربه ضدیت بهره بگیرید. اگر کودک شما به جدال با کودک دیگری پرداخت، حدود او را مشخص کنید و سپس او را به سمت راهحلی هدایت کنید: «میدانم که از دست فاطمه برای شکستن نوک مدادت ناراحت هستی، اما تو نمیتوانی او را بزنی. به نظرت چه راههای دیگری برای ابراز ناراحتیات وجود دارد؟»
4-در زمان عصبانیت، خشن نباشید. به کودک بفهمانید که مشکل شما با رفتار اوست، نه خود او. به جای گفتن «مرا دیوانه میکنی»، بگویید «وقتی این کار را میکنی من عصبانی میشوم».
منابع:
www.Time.com
www.Wisegeek.com
www.Huffingtonpost.com