به راستي كه سرنوشت و حكايت هر فرد معتاد، براي افراد ديگربه مانند آينه تمامنمايي است كه از آن ميتوان عبرت گرفت اما جاي دريغ و درد دارد كه با اين همه، جوانان ما باز تجربه آزموده را ميآزمايند و به باور تفريح و تفنن، اسير سرخوشي لحظه شده و ناچار و ناگزير به جايگاهي ميرسند كه عمر گرانبار خود را در اين قمار نابرابر ميبازند.
اين مضمون ساده و درعين حال عميق، حرف و حسرت كامله مردي به نام «ابراهيم» است كه با هدف گفتوگو به خانهاش رفتيم. مردي كه آشپز بوده و هست و با همتي بلند، با توكل بر خدا و توسل به ائمه معصوم(س) مرد و مردانه كمر غول سياه اعتياد را بر زمين زده واز 15 سال پيش، يعني پس از ترك مواد در ركاب كاروان حج، طبخ غذاي حجاج ايراني را به عهده دارد و در واقع15 سفرحج يكي از افتخارات معنوي حاجابراهيم است كه در كارنامه خود به ثبت رسانده و اين افتخارات را از پي عهدي كه با خداي خود بسته بود، نصيب برده است. عهدي كه براي ترك مواد و پرهيز از عبور ديگر بار او، از راه به خطا رفته گذشته، بسته بود. از اين رو به شكرانه اين سلامت زندگي خود را وقف ترك معتادان، به ويژه معتادان جوان كرده است.
او پس از حرف و حديثهاي ابتدايي، حكايت خود را از شبي باراني شروع ميكند و با اشاره به اينكه 13 سال از عمرش را حرام مصرف مواد كرده، با دريغ و درد ميگويد: «بعد از 13 سال ديگه نه حوصلهاي واسه كار داشتم و نه حال و وضعم اجازه كار كردن بهم ميداد. چون از لحاظ ظاهر آنقدر اوضاعم به هم ريخته و به قول معروف «تابلو» بود كه وقتي به هر رستوران يا هتل و مسافرخونهاي كه براي كار ميرفتم، قبل از اينكه حرف بزنم، منو مينداختن بيرون. از طرفي رابطه من و خانمم روز به روز بدتر ميشد و به عينه ميديديم زندگيمون جلو چشمامون داره نابود ميشه. خانمم بارها با من حرف زد و منو متقاعد ميكرد كه اين راه راهيه كه به تركستان ميرسه. منم قبول داشتم و در مقابل اعتراض همسرم ميگفتم: يه بار ديگه بهم فرصت بده. اما راستش مواد نميذاشت كه من به قولم عمل كنم. همين مسئله از من كه به شدت از دروغ و دروغگويي بيزار بودم، يه آدم دروغگو ساخته بود كه هيچكس ديگه به حرفام اعتماد نداشت.
عاقبت چوب خطم اونقد پر شد كه صبر خانمم سراومد و مجبور شد جريان اعتياد منو با خانوادهش در ميان بذاره. حالا ديگر خانواده زنم هم مدعي شده بودند و دم و دقيقه سؤالپيچم ميكردند. شرايط برايم خيلي مشكلتر شده بود. در تنگناي بدي گرفتار شده بودم. توهينها مثل نقل و نبات نثارم ميشد و من به عينه ميديدم كه چطور شخصيتم هر دم و دقيقه خرد ميشد و من حرف حقي نداشتم كه با آن حفظ آبرو كنم. از زندگي بيزار شده بودم و به خاطر باورهاي مذهبي نميتوانستم به خودكشي فكر كنم. ديگر به جايي رسيده بودم كه بيست و چهار ساعته در خونهمون دعوا و مرافعه بود. از طرفي بهخاطر بدهكاري چند ماهه به صاحبخانهام، اونم منو تو منگنه گذاشت كه خونه رو تخليه كنم اما هيچ كاري ازم ساخته نبود. چون اين مواد لعنتي تمام رگ و پي و سلولاي بدنم رو اسير خودش كرده بود. وقتي زن و شوهري همراه بچهشون رو ميديدم، با حسرت به حالشون غبطه ميخوردم و تو دلم ميگفتم: خوش به حال اين بچه كه باباش معتاد نيست.
بالاخره اونچه كه نبايد ميشد، شد و خانمم براي آخرين بار قهر كرد و پسر شش سالمو پيشم گذاشت و از خونه رفت. هيچي تو خونه نداشتيم. با فروختن آخرين لوازم ضروري كه برامون مونده بود، تونستم نون و يه مشت خوراكي بخرم و چند روزي رو با اونا گذرونديم. يه روز نزديكاي ظهر كه خواب بوديم زنگ خونه به صدا دراومد. از خواب پريدم و آهسته از گوشه پنجره به بيرون نگاه كردم. ديدم صاحبخونه با يه پليس پشت در ايستادن. انگار دنيا رو رو سرم خراب كردن. اون روز در رو باز نكرديم و به محض تاريك شدن هوا، همراه پسرم براي هميشه از خونه زديم بيرون. اون شب رو تا طرفاي نيمه شب تو خيابونا پرسه زديم و نيمه شب رفتيم تو يه پارك كه به ظاهر نگهبان و مزاحم نداشت. رو يه نيمكت نشستيم. سر پسرم رو گذاشتم رو پام و بهش گفتم: حالا بخواب باباجون! دراز كشيد اما نتونست بخوابه. بالاخره از صداي قار و قور شكمش فهميدم كه از زور گرسنگي نميتونه بخوابه. گريهام گرفت. هر لحظه كه ميگذشت بيشتر از خودم متنفر ميشدم. صبح كه شد. راه افتاديم سمت بازار كه انگشترم رو بفروشم. انگشتري كه حلقه ازدواج و عزيزترين يادگاري خانمم بود ومن معتاد كه ديگه عهد و پيمان و قسم و آيه سرم نميشد. خلاصه انگشتر رو فروختم. يه قالب پنير كوچيك با چند تا نون خريدم و بقيه پولو نگه داشتم چون روزاي سختي در انتظارمون بود. يه گوشه خيابون نشستيم و پسرم با ولع همه نون و پنيرش رو خورد و باز آواره و بيهدف راه افتاديم تو موجاموج مردم. زمان به سختي گذشت و غروب از راه رسيد و بارون تندي شروع به باريدن كرد. هوا سرد شده بود و خماري ديگه طاقتم رو طاق كرده بود. از اونجايي كه تصميم گرفته بودم كه ديگه مواد نخرم. با خودم كلنجار ميرفتم اما دست آخر نتونستم سرحرفم بايستم و با وجود گرسنگي مجدد و دل ضعفهاي كه پسرم داشت، عاقبت رفتيم و به جاي نون يا هر خوراكي ديگهاي، كمي مواد خريدم. در زمان برگشت، متوجه شدم پسرم به سختي راه ميره. يه لحظه ايستاد و گفت: بابا پاهام يخ زده. وقتي به كفشش نگاه كردم، انگار كه دنيا رو رو سرم خراب كردن. چون ديدم يه كفش كتوني ارزون قيمت پاي پسرمه كه كف يه لنگش تقريباً كامل دراومده و انگشتاي پاش بيرون زدن و لنگه ديگه هم از بغل و پشت پاشنه پارهس. گذشته از اونا آب بارون كفشها رو كاملاً خيس كرده. نميدونستم اما از اون جايي كه جا و مكاني واسه مصرف اون زهر ماري رو نداشتم، مجبور شديم به خونه برگرديم و بالاخره برگشتيم. عذاب وجدان براي گرسنگي و اوضاع كفشاي پسرم و فروختن انگشتر يه باره به سراغم اومد. صد بار از خدا خواستم مرگم رو مقدر كنه. با اينكه به شدت گريه ميكردم اما بغض راه نفسم رو بند آورده بود. خدا رو از ته دل صدا زدم و قسمشون دادم به فرق شكافته اميرالمؤمنين(ع) و آبروي حضرت اباالفضل(ع) و به تكتك ائمه(س)، به اين بچهام رحم كنه و نجاتم بده. آقا امام رضا(ع) رو از ته دل صدا زدم كه عنايتي كنه و راهي جلو پام بذاره. ازشون خواستم يه راهي جلو پام بذاره. قرآن رو آوردم و دستم رو گذاشتم رو تك تك صفحههاي شريفش و قسم خوردم كه ديگه طرف مواد نرم و تا الان هم كه از اون شب 11 سال و هفت ماه ميگذره، ديگه من شكل مواد رو نديدم و شكر خدا دوباره به زندگي شيرينمون برگشتيم و تونستم اون 13 سال سياه رو تا حدي جبران كنم. الان هم گذشته از آشپزي كاروان كه يكي دو ماه طول ميكشه بقيه ايام سال رو توي مراسم مختلف آشپزي ميكنم و از ته دل شاكر خدا و ائمه(س) هستم كه منو به زندگي بر گردوندن.»
چه بايد كرد؟
به راستي از قهرمان قصه ما، مردانگيشان در ترك و طرد موادمخدر، با چه عنواني ميتوان سخن به ميان آورد؟ به نظر ميرسد قهرمان واژه برازندهاي است. يعني كسي كه به تنهايي و با توسل و توكل به مقدسات و باورهاي قلبي و تكيه بر همت بلند خود غول سياه اعتياد و در واقع استثمار پير و پليد و بدخواه را به زانو درآوردهاند و بحق شايسته آنند كه افراد بيمار و قربانيان اعتياد به آنها تكيه كرده و با استفاده از تجربيات آنان خود را از اين ورطه سياه نجات داده و خود به قهرماني ديگر تبديل شوند. اين در حالي است اگر خطر اعتياد جديتر شود، تبعات و تأثيرات فلجكننده آن متوجه كليت جامعه ميشود. بنابر اين نبايد معضل اعتياد و موادمخدر را تنها به افراد معتاد و به تعبير درستتر، افراد بيمار مرتبط دانست كه اگر كسي چنين نگاهي داشته باشد، بيشك خود و خانواده او نميتوانند از تهديدات اين خطر بزرگ در امان بمانند. از اين رو به نظر ميرسد. بهترين و تأثيرگذارترين حالت مبارزه با اعتياد، مبارزهاي ملي و همهجانبه است. مشروط بر آنكه در اين مبارزه و مقابله قهرمانان ملي ما چراغ اين راه تاريك و پرخطر باشند.