نگوييم «اي بابا! حالا كو تا اينكه ما خودمان براي خودمان كار پيدا كنيم چه رسد به بقيه اطرافيانمان!» چون اگر با خودمان رو راست باشيم و كمي منصفانه به شرايط و داشتههاي خودمان، دوستانمان، همسايههايمان و حتي مادرمان فكر كنيم مطمئناً ميتوانيم شغلي دست و پا كنيم كه در هر وجبش نشانهاي از حضور ما باشد و هم اينكه هزار ويك اداره و شركت ديگر به توليدات آن وابسته باشند.
قبول دارم كه تأمين هزينههاي ابتدايي هر شغلي سخت است، ميپذيرم كه هر كسي توانايي ايجاد يك كار دهن پركن را ندارد. حتي فكر ميكنم اگر هم كسي پيدا شود خيلي طول ميكشد تا بتواند از كارش نتيجه مطلوبي به دست آورد اما باور دارم كه «ما» فعل «توانستن» را ميتوانيم صرف كنيم.
زمان ما به خصوص در بين خانوادههاي مذهبي خيلي مرسوم نبود كه دخترها براي ادامه تحصيل به دانشگاه بروند. از همه بدتر اين بود كه ما در روستايي حوالي اصفهان زندگي ميكرديم روستاي ما نه تنها دبيرستان نداشت حتي اگر پدر و مادري تصميم ميگرفتند دخترشان براي ادامه تحصيل به شهر برود هم خيلي زود از طرف روستاييها شناسايي، هم به شدت از طرف بزرگترها شماتت ميشدند.
بهترين حالت و بالاترين مدرك تحصيلي كه آن زمان در روستا دخترها موفق شده بودند بگيرند ديپلم بود كه من از آن هم بينصيب مانده بودم. وقتي ازدواج كردم به تدريج و با به دنيا آمدن بچههايم يكي بعد از ديگري متوجه شدم كه شرايط مالي خانه خوب پيش نميرود.
حالا تصورش را كنيد يك دختر درس نخوانده شهرستاني در شهر بزرگ تهران كه همه خانمها براي خودشان مدرك و هنر دارند چطور ميتواند كاري دست و پا كند كه كمك خرج خانوادهاش باشد؟ هيچ ادارهاي كه با درخواست كارم موافقت نميكرد، هيچ بانكي هم نميپذيرفت كه وديعه مالي بدهد تا كاري دست و پا كنم مستأصل و درمانده از همه جا فقط دنبال روزنهاي بودم تا دست به كار ايجاد درآمد شوم.
دقت كرديد يك وقتهايي كه در عالم تفكرات خودتان هستيد و به هر دري ميزنيد كه راهي پيدا كنيد يك دفعه به قول خودمان از عالم غيب خاطرات و فكرهايي پيش چشممان مرور ميشود كه همان فكرها ميشود سرنخ يك كار بزرگ؟! اين سرنخ كار بزرگ درست پنج سال پيش در پيش چشم من هم مرور شد و فكر ادامه آن از ذهنم هم گذشت.
خدا همه درگذشتگان را بيامرزد، من مادربزرگي داشتم كه در آن روزهاي روستا كه هيچ بچهاي بازي و دلخوشي براي گذران روز نداشت بزرگترين نعمت خانواده ما بود. اين مادربزرگ من مبتكر بهترين و ماندگارترين خاطرات در زندگي من بود آن هم خاطراتي كه خيلي وقتها به دادم رسيدند و از مهلكهاي بزرگ نجاتم دادند. خوب يادم هست، دانشآموز سال ششم دبستان بودم، زمستان سرد روستا شروع شده بود آنقدر زمستان روستاي ما سخت بود كه اگر ما بچهها صورت و دستهايمان را نميپوشانديم تمام پوستمان ترك ميخورد. ما زمان بچگيمان حتي شب عيد هم به ندرت لباس نو ميپوشيديم چه رسد به لباسهاي زمستاني. معمولاً يك دست لباس زمستاني از بچه بزرگترها به بچههاي بعدي نسل به نسل ارث ميرسيد!
لباس زمستانيها هم همين حكايت را داشت اما چون در خانه ما من بچه بزرگتر بودم شانس اين را داشتم كه برايم لباس نو بخرند. سرتان را درد نياورم وقتي مادر بقچه لباسهاي زمستاني را باز كرد ديدم كه شالگردن كه هنوز قابل استفاده است، كاپشن را ميشود هنوز تن كرد، پوتينها هم اگرچه لاستيكش از چندجا پاره شده اما هنوز ميتوانند پاهايم را گرم كنند اما مطمئناً ديگر نميشد از دستكشها استفاده كرد چون خيلي كوچك شده بودند و به زحمت حتي از مچ دستم بالا ميرفتند.
وقتي خواستم دستكشهاي پاره شده را كه ديگر به درد هيچ بچه ديگري نميخورد بيندازم در خاكروبه مادربزرگم از دستم گرفت و گفت: اينها را بده به من كارشان دارم. بعد ديدم كه شب زيرنور چراغ گردسوز دانه دانه انگشتهاي دستكش را بريد دور تا دور انتهاي هر انگشتك را دوخت زد و بعد با يك نخ كلفت مشكي و قرمز برايشان چشم و لب دوخت. مادربزرگ هر انگشتي دستكش را روي يك انگشتش قرار داد و شروع كرد به تكان دادن انگشتها. يك نمايش زنده پيش چشمانم داشت اجرا ميشد؛ نمايشي كه عروسكهايش مال خودم بود و ميتوانستم فردا به دوستانم هم نشان دهم.
مرور خاطرات شيرين گذشته خودم و ديدن حال و روز بچههايم كه چسبيده بودند به پلي استيشن و بازي كامپيوتري جرقهاي در ذهنم زد كه «ميشود خاطرات شيرين گذشته را زنده كرد حتي با يك عروسك بندانگشتي!».
از علاقه دختر بچهها به عروسك خبرداشتم، حتي از اجراي نمايشهاي عروسكي در مهدهاي كودك و مراكز پيشدبستاني هم لذت ميبردم همه اينها دست به دست هم داد و شد يك انگيزه بزرگ براي ساخت عروسكهاي بندانگشتي. اوايل استقبال خوبي نميشد از طريق دوستان و فاميل ميتوانستم فقط چند عدد عروسك بفروشم اما رفته رفته ياد گرفتم بايد در جمع زنان و در نمايشگاههاي مختلف حضور پيدا كنم تا بتوانم بيشتر از قبل مشتري جذب كنم.
من در خانوادهاي مذهبي بزرگ شدم طبيعي است كه بزرگترين دغدغهام حتي در دوران ميانسالي حجاب خودم و زنهاي كشورم باشد. از طرف ديگر درست نميدانم كه خودم دست روي دست بگذارم، بنشينم و نظاره كنم تا كسي پيدا شود و بيايد محصولاتي توليد كند كه دغدغه من را در زمينه حجاب رفع كند.
انسان وقتي ميخواهد كاري را شروع كند مدام از بابت جوانب و ابعاد مختلف آن كار ترس و نگراني دارد حالا تصورش را بكنيد اين مسئله در بين خانمها چقدر پررنگتر و نگرانكنندهتر است. خداراشكر دختر من در رشته طراحي درس خوانده است وقتي از ايده طراحي پيشاني بند، ساق دست، يقه و مقنعههاي جديد با او صحبت كردم استقبال كرد و كار طراحي اين وسايل را بلافاصله شروع كرد.
من فكر ميكنم يك توليدكننده هرچقدر هم كالاي ضروري و مايحتاج مردم را تهيه كند باز اين تنوع و بهروزبودن كالاست كه باعث تشويق خريداران ميشود. از آنجايي كه من بيشتر از جهت حجاب بين جوانها نگران بودم هميشه به اين فكر ميكردم كه بايد توليداتي در زمينه حجاب داشته باشم كه علاوه بر رنگ، طرح و كيفيت آن باعث گرايش جوانها به خريد اين وسايل شود.
استفاده از انواع و اقسام پارچهها رنگي، سنگهاي زينتي جذاب، طرحهاي جديد و گيپورهاي شكيل در توليدات من باعث شده كه در كنار خانمهاي چادري، خانمهاي مانتويي هم توجه خاصي به غرفه فروش من نشان دهند. حتي در بعضي موارد مشترياني كه مدير مدرسه يا آموزشگاه دخترانه بودهاند يا حتي در آخرين سفارش مسئول يك گروه تئاتر خانمها براي سفارش دادن يقههاي حجاب با طرحهاي خاص نمايششان به من مراجعه كردهاند.
رقيه باستاني، 25 ساله، طراح لباس و فروشنده مانتو
آن روزهاي دانشگاه كه هر كسي در هر رشتهاي درس ميخواند و خيلي برايش فرقي نميكرد در كدام دانشگاه درس ميخواند من بيشتر از ساير همسن و سالهايم دغدغه كار و درآمد آينده را داشتم.
وقتي دوره كارشناسيام تمام شد بلافاصله براي دوره ارشد شركت كردم و دو سال بعد درست بعد از فارغالتحصيليام چشم باز كردم و ديدم كلي آموخته دانشگاهي در زمينه تناسب رنگ، طراحي براساس فرهنگ و دين در ذهنم دارم و در عوض هيچ كاري نيست كه انجام بدهم!
هميشه فكر ميكردم يا بايد در يك شركت توليد لباس مشغول به كار شوم يا بايد يك پول قلنبه به وسيله يك حامي مالي به دستم برسد تا بتوانم كاري براي خودم دست و پا كنم. در مقابل من كه يك كارشناس ارشد طراحي لباس بودم مادرم وجود داشت كه براي كم كردن هزينههاي خريد لباس در خانهمان يك عمر زحمت دوخت لباسهاي همه اعضاي خانواده را كشيده بود و علاوه بر اين براي بالابردن ميزان درآمدهايمان هم براي فاميل، دوست و همسايه هم اين كار را ميكرد.
با يك حساب و كتاب ذهني فهميدم كه ميشود با اتكا به مهارت خياطي مادرم با يك تير دو نشان بزنم. هم هنر طراحي لباس، نقاشي و تكهدوزي روي لباسم را به رخ بكشم هم با به كار گرفتن مادرم بخش مهمي از هزينههاي دوخت را كم كنم. تمام دارايي دوران جوانيام چند ميليون تومان بيشتر نبود، خدا خيرش بدهد پدرم پيشقدم شد و تأمين بخش مهمي از هزينههاي اول كارم را برعهده گرفت.
همين تأمين هزينههاي اول كار انگيزه مضاعفي براي شروع كار به من داد! دست به كار شدم و در عرض يك ماه توانستم 20 مدل مانتو با طراحي جديد و جوان پسند را طرحريزي كنم. مرحله بعدي خريد پارچه و لوازم لازم بود كه به كمك پدرم انجام شد. بايد براي هر نمونه طراحي شده يك نمونه عيني تهيه ميكردم تا مشتري با ديدن مدل عيني در بين بقيه نمونهها بتواند يك مانتوي مناسب خودش براي سفارش دادن انتخاب كند. مادرم همت كرد و در كمتر از دو ماه تمام 20 مدل تعيين شده را دوخت. حقيقتاً در كمتر از شش ماه توانستم با كمك خانوادهام نمايشگاهي محلي براي معرفي طرحهاي دوخته شده برگزار كنم.
اولين نمايشگاه براي گرفتن بيش از 50 سفارش كافي بود. اما هدف من اين نبود! من دوست داشتم براي هر قشر از خانمهاي شاغل يا حتي خانهدار در موقعيتهاي مختلف لباسهايي طراحي كنم كه علاوه بر رعايت موازين شرعي به سنتهاي اسلامي هم در دوخت آنها توجه شده باشد.
برگزاري نمايشگاههاي لباسهاي اداري و ميهماني پيش از عيد سال 90 به پيشبرد اين هدفم بسيار كمك كرد. در حاشيه برگزاري همان نمايشگاه بود كه دو مؤسسه اعتباري، بانكي خصوصي، مؤسسهاي آموزشي و آژانسهاي مسافرتي سفارش عمده محصولاتم را دادند. ديگر تقاضا براي خريد مانتوهاي طراحي خودم و دوخت مادرم به جايي رسيده بود كه دست تنها نميتوانستم كاري كنم. اين بود كه از ساير همكلاسيهاي دانشگاه و دوستان مادرم درخواست كمك كردم. دخترهاي جواني كه به خاطر بيكاري قيد استفاده از مدرك كارشناسي ارشدشان را زده بودند و خانمهاي خانهداري كه به رغم استعداد خوبشان قيد خياطي خانگي را زده بودند را كنار هم جمع كرديم. نتيجه اتحادي كه آن روزها شكل گرفت راهاندازي يك توليدي لباس خانمهاست كه علاوه بر محصولات آماده، براي دوخت محصولات مورد پسند مشتريان هم اقدام ميكند.
زمينه شركت كردنم در نمايشگاههاي مختلف به راهنمايي يكي از اساتيدم كه در حوزه مديريت شهري مشغول به كار شده بود، بازميگردد. با معرفي و دادن اطلاعات در مورد برگزاري چند نمايشگاه و بازارچه انگيزه شركت، فروش و معرفي محصولات در من شكل گرفت.
منيره تقدسي، 45 ساله، فروشنده گلهاي كريستالي
من به همراه همسايههايم در اين نمايشگاه شركت كردهام. ما در آپارتماني پنج طبقه و 10 واحدي زندگي ميكنيم كه مطابق عادتهاي ايرانيها بساط سبزي و باقالي پاك كني، ترشي گذاشتن و شويد خشك كنيمان به راه بود. به پيشنهاد يكي از همسايهها تابستان چند سال قبل رفتيم يك كلاس آموزشي و نحوه درست كردن گلهاي كريستالي را ياد گرفتيم.
يك روز وقتي براي خريد به بازار رفته بودم متوجه شدم گلهاي كريستالي كه ما نهايت با قيمت 15 هزار تومان توليد ميكنيم در بازار بيش از 70 هزار تومان به فروش ميرسد. وقتي به خانه برگشتم به همسايهها گفتم: «مگه ما چي كم داريم؟! هم آنقدر پول داريم كه بتوانيم كاري كنيم هم هنر درست كردن اين گلها را يادگرفتهايم.»
همسايهها از پيشنهادم استقبال كردند در اولين فرصت يك نفر براي خريد مواد لازم به بازار رفت و بلافاصله در همان روزهاي تعطيل شروع كرديم به كار توليد گلهاي كريستالي. چشم باز كرديم ديديم يك عالمه گل توليد شده داريم اما خريدار نداريم!
بايد كاري ميكرديم تا پولي كه هزينه كرده بوديم با سودش برميگشت بهترين راه همين جمعهاي خانمها در پارك، خانهها و مجالس روضه و مولودي بود. هركدام از يك راه وارد شديم. شرط فروش را بر اين گذاشتيم كه تا زماني كه بتوانيم مشتري زياد جذب كنيم قيد سود زياد را بزنيم براي همين روي هر شاخه گل تنها هشت هزار تومان سود ميكرديم كه البته همين هم كلي بود.
خانمها وقتي توليداتمان را ميديدند و در مقابل، قيمتهاي كلان اين گلها را در بازار متوجه ميشدند بيشتر از قبل خريد ميكردند. از آن روزها به بعد متوجه شديم هر خانم به فاميل خودش و همسرش هم خبرداده بود، مشتري روي مشتري ميآمد و كار پشت كار. نتيجه كار ما و جمع همسايههاي آپارتمان «نرگس» اين شد كه ميبينيد...
نسل جديد جوان برخلاف مادرها و مادربزرگها علاقهاي به خريدن و استفاده كردن از طلا ندارد. ما جوانها ترجيح ميدهيم پول كمتري بابت خريد زينتآلات بپردازيم در عوض چندمدل بخريم چون ميدانيم هم تنوع دارد، هم با دخل پول توجيبيمان سازگارتر و هم باب سليقهمان است.
خود من عاشق بدليجاتي بودم كه به نسبت طلا جذابيتهاي بيشتري داشت اما متأسفانه بعد از خريد ميديدم رويش نوشته شده است
"made in china". اين درد بود. من گردنبند يا دستبند زينتي را كه دوست داشتم با مانتوي سنتي هماهنگش كنم ميديدم كه با وجود آنكه طرح و رنگش كاملاً ايراني است اما ساخت ايران نيست.
اتفاق بدتر اينكه يك گردنبند فيروزه ساخت چين ميخريدم كافي بود دوبار آب روي آن بريزم ديگر خبري از رنگ فيروزهاش نبود اينجا بود كه ميفهميدم گردنبندي كه كلي بابتش هزينه كرده بودم كاملاً تقلبي و رنگ شده بوده است.
دوستي داشتم كه زمينشناسي خوانده بود و هميشه ميگفت به جز سنگهاي قيمتي فيروزه و عقيق و يشم سنگهاي ديگري هم در مناطق خاصي وجود دارد كه اگرچه جلاي اين سنگهاي قيمتي را ندارد اما زيباييهاي منحصر بفردي دارد. يكي دو سفر با گروه زمينشناسيشان براي پيدا كردن و يادگرفتن آدرس اين مناطق رفتم. راه دوري نيست اطراف قم و ورامين است البته در جاده گرمسار هم بعضي سنگهاي كاربردي وجود دارد.
كار من اين شده كه هر چند ماه يكبار به مناطق قبلي يا آدرسهاي جديد ميروم، با خودم تلي سنگ صاف نشده ميآورم، سنگها را برش ميزنم، جلا ميدهم و بسته به نوع كاربردي كه به ذهنم ميرسد روي آن حفره ايجاد ميكنم. خداراشكر چون با شناخت سليقه همسن وسالهايم سراغ اين كار آمدم و به اندازه كافي از كاربردهاي انواع و اقسام اين نوع زينتآلات خبر دارم، توليداتي براي نمايشگاه و مغازهام ميبرم كه مورد استقبال مردم به ويژه جوانها قرار ميگيرد.
من معتقدم فقط توليد كردن ضامن درآمدزايي نيست، توليد بايد براساس نيازهاي جامعه به روز باشد. وقتي من ميبينم كه نسل جوان همه موبايل، تبلت و نوتبوك در دستشان دارند، وقتي ميبينم كه بيشتر جوانها در طول مسيرشان موزيك گوش ميدهند هنرم بايد اين باشد كه براي اين نياز آنها راه حل پيدا كنم. همين تفكر باعث شد كه علاوه بر زينتآلات براي توليد روكشها، كيفهاي موبايل و نگهدارنده زينتآلات سنتي دست به كار شوم.