امروز روي پيشاني تقويم نوشته بود: «8 مهر1392 مصادف با 30سپتامبر2013 روز جهاني ناشنوايان» اين اتفاق مرا به يك روز سرد زمستاني برد كه سوز و سرماي اول صبح از يك طرف و ترافيك قفل شده هزاران ماشين از طرف ديگر همه را كلافه كرده بود. سرما داشت به عمق استخوانهايم نفوذ ميكرد. بالاخره پس از نيم ساعتي كه بلاتكليف در كنار خيابان، منتظر تاكسي ايستاده بودم، پرايد مستهلكي با چراغ دادنهاي مكرر، پيش پايم ايستاد. از وراي شيشه بخار گرفته به زور چهره راننده را ديدم كه با ايما و اشاره و با حركت دست سعي داشت به من تفهيم كند كه مسير او مستقيم است. با اين همه مسير را گفتم و سوار شدم. چند خيابان پايينتر ، درست در جايي كه داشتيم از گره كور ترافيك خلاص ميشديم، خانمي با يك روآ چراغ قرمز را رد كرد و با برخورد با اولين ماشيني كه در پي سبز شدن چراغ حركت كرده بود، تصادف وحشتناكي كرد. دوباره گرفتار ترافيكي بدتر از قبل شديم.
بالاخره پليس آمد و با رسم كروكي تصادف، ماشينها را كمي جابهجا كرد و راهي باز شد كه براي رد شدن ما كه اولين ماشين بوديم، كافي نبود. در اين اثنا صداي بوق زدنهاي متوالي و مكرري اعصاب همه را به هم ريخته بود. از طرفي به خاطر سرما و يخزدگي شيشه عقب، امكان مشاهده پشت سر را نداشتيم و فرض را بر اين گذاشتيم كه سر خوشي در اين وقت صبح خودنمايي ميكند. در اين اثنا كه همگي منتظر پايان ماجراي تصادف و باز شدن راه بوديم، به يكباره درب سمت راننده با شتابي مثالزدني باز شد و راننده ماشيني كه ما سرنشينان آن بوديم، از روي صندلي رانند كنده شد و در پس زمينه دشنامهاي چاله ميداني، اولين تصويري كه در نگاهم نشست، تصوير پاشيده شدن خوني بود كه از دماغ راننده محجوب پرايد روي شيشه جلو شتك خورد. همه شوكه شديم و امكان هر حركت و اعتراضي انگار از ما سلب شده بود. وقت پياده شدن مرد تنومندي را ديدم كه همان مرد متعرض و بد دهن بود و نسبتش با راننده پرايد نسبت فيل و فنجان بود.
دست برقضا پليس رسيد و علت را جويا شد. راننده پرايد چيزي نميگفت. گمان كردم كه او هم مثل من شوكه شده. راننده بد دهن كه ماشينش درست پشت ماشين ما قرار داشت، زبان به شكايت گشود كه اين آقا (راننده پرايد) به بوق زدنهاي من توجهي نكرده است و باقي ماجرا را شرح داد، اما باز راننده پرايد چيزي نگفت و تنها بغضي در گلو داشت كه تا انتهاي مسير همراهش بود. بالاخره با وساطت پليس ماجرا فيصله پيدا كرد و با آزاد شدن راه سوار شديم كه راه بيفتيم. از سر كنجكاوي نگاهم را به آينه جلوي پرايد دوختم كه حال و هواي مرد را دريابم و اگر شد به او اعتراض كنم كه چرا از حقش دفاع نكرده است؟
اما در مسير نگاهم، اتيكت مانندي را ديدم كه روي آينه نصب بود و روي آن نوشته بود «من ناشنوا هستم!» ديگر چيزي نگفتم و مسخ مسخ پياده شدم و هنوز اين سؤال در ذهنم جريان دارد كه متوليان امر، در جامعه كه براي ما آدمهاي سالم هزاران طرح و نوشته و آرم و لوگو طراحي ميكنند كه در اكثر اوقات توضيح واضحاتي را برايمان شرح دهند، چرا براي شهروندان ناشنوا تاكنون چنين اقداماتي نكردهاند كه مثلاً خودروهايشان در كوچه و خيابان و بزرگراه، از خودروهاي ديگر تميز داده شوند؟ تا امكان زندگي بهتري برايشان فراهم شود.