کد خبر: 614244
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۲ - ۱۱:۳۹
«خاطره‌ها و تحليل‌هايي از دوران تبعيد امام خميني به نجف اشرف» در گفت و شنود با آيت‌الله محمدرضا ناصري

علي احمدي فراهاني | روزهايي كه بر ما مي‌گذرد مصادف است با مقطع حصر منزل حضرت امام خميني(قده) درنجف اشرف و نيز اتخاذ تصميم هجرت از سوي ايشان.در آغازين روزهاي مهر 1357 رهبر كبير انقلاب امر و نهي سران حزب بعث عراق را برنتابيد و براي ادامه مبارزه بي‌امان خود با رژيم دست نشانده پهلوي، عراق را ترك گفت. دوران 13 ساله حضور امام درنجف از سرفصل‌هاي شاخص تاريخ انقلاب اسلامي است كه دقت و پژوهش محققان را مي‌طلبد. در گفت و شنود حاضر آيت‌الله محمدرضا ناصري از ياران و همگامان امام راحل در نجف، پاره‌اي از خاطرات خويش را از آن دوران باز گفته است.

سالروز هجرت حضرت امام از عراق، فرصت مناسبي است كه برخي از جوانب دوران اقامت 13 ساله ايشان در اين كشور و نيز مبارزات ايشان مورد بازخواني قرار گيرد. به عنوان اولين سؤال بفرماييد كه در دوران قهر دولت عراق بارژيم شاه، حضرت امام چگونه ميان مبارزات خود با حكومت ايران و نيز عدم سوءاستفاده رژيم عراق از اقدامات ايشان، توازن برقرار مي‌كردند؟

بسم الله الرحمن الرحيم. اگر حضرت امام حركتي عليه رژيم ايران انجام مي‌دادند، رژيم عراق از اين امر استقبال مي‌كرد ولي حضرت امام مراقب بودند به‌گونه‌اي عمل كنند كه مبارزه ايشان عليه شاه با اختلاف عراق با دولت ايران نياميزد و اينگونه تلقي نشود كه امام و پيروانش طرفدار عراق هستند و عليه ايران كار مي‌كنند و برعكس. تلاش امام اين بود كه خودشان كار مبارزه را پيش ببرند و نهضت ايشان از جاي ديگر تغذيه شود و دولت نيز نتوانند از ايشان براي اهداف خود استفاده كنند، منتها اختلافات ميان دو دولت ايران و عراق براي ما مفيد بود و ما در اين ميان استفاده خود را مي‌كرديم... ولي سخن اينجاست كه هيچ‌يك از طرفين دعوا نتوانستند امام و پيروانشان را به سود خود مصادره كنند و امام حد وسط را نگه داشت.

در اين مدت رابطه حضرت امام با سران دولت عراق چگونه بود؟ آيا آنها را مي‌پذيرفتند؟

در ايام اقامت امام در نجف، هرگاه برخي از مقامات حكومت عراق براي صحبت كردن با ايشان به بيت امام مي‌آمدند، امام آنان را مي‌پذيرفت. البته روش ايشان اين بود كه وقتي مقامات مزبور ابراز تمايل مي‌كردند مطالبشان را به صورت خصوصي و به‌ اصطلاح «پشت درهاي بسته» به گوش امام برسانند، امام اجازه ملاقات خصوصي نمي‌دادند، اگر هم آنان اصرار مي‌كردند دو سه تن از ما را صدا مي‌كردند كه در جلسه مزبور حضور داشته باشيم تا از حالت خصوصي بودن خارج شود. منطقشان اين بود كه ما كار پشت پرده‌اي نداريم و اگر حرفي داريم يا ديگران با ما دارند، بايد در مقابل مردم زده شود تا همه در جريان باشند.

همه گفته‌اند كه هدف رژيم شاه از تبعيد امام به نجف، ايجاد چالش ميان ايشان و اطرافيانشان با حوزه نجف و مراجع آن بوده است. امام در عبور از اين چالش چگونه سياستي داشتند؟ به عنوان نمونه پس از رحلت آيت‌الله حكيم كه موسم انتخاب و اعلام مراجع ايشان به اطرافيان و حاميان خود چه دستوراتي دادند؟

به پيروي از دستور و فرمايش حضرت امام، ما در خصوص تصويب مرجعيت امام و جايگزيني ايشان به‌جاي آيت‌الله حكيم اقدامي نكرديم، در حالي كه به لحاظ برخورداري امام از موقعيت خاص و احياناً اقدامات ما، اين زمينه فراهم بود كه امام از مرجعيت جهاني برخوردار شوند. همچنين اين امكان وجود داشت كه با استان‌هاي مختلف در ايران و حتي عراق و كشورهاي ديگر رايزني‌ شود تا مرجعيت ايشان بيش از پيش جا بيفتد ولي امام از همان روز نخست اين امكان را از خود سلب كردند و خود را كنار كشيدند. اين امر نشانه اخلاص، تقوا و زهد ايشان بود كه هرگز در خصوص رياست خود در نجف و نيز ايران قدمي برنداشت. بنده در خصوص اين روحيه حضرت امام شواهد بسياري سراغ دارم. بعد از فوت مرحوم آيت‌الله حكيم شور و ولوله‌اي در نجف افتاد و همه جا مجالس فاتحه برگزار شد و خود حضرت امام نيز مجلس گرفتند. در آن مقطع چشم‌ها به سمت حضرت امام دوخته شده بود كه خلأ مرجعيت را پر كنند. بسياري از مقلدين مرحوم آقاي حكيم مراجعه مي‌كردند و مايل بودند از نظر تقليد به امام رجوع كنند. حتي خود بنده جرئت نمي‌كردم تقليدم را از امام ابراز كنم. يك بار به خاطر دارم نزد امام رفتم و يكي از علماي بصره آنجا بود كه مي‌خواست از امام اجازه بگيرد از ايشان تقليد كند و از تقليد مرحوم آيت‌الله خوئي خارج شود، امام مي‌فرمودند: باقي باشيد بر آقاي حكيم. قصد امام در اينگونه موارد اين نبود كه مقلدين آقاي حكيم را به سمت خودشان متمايل كند. اين امر نشانه آن بود كه امام اساساً دنبال جمع كردن مقلد نبودند.

آيا فعاليت‌هاي علمي و مبارزاتي امام در يك نقطه واحد تمركز يافته بود يا هريك ساحت و مكان خود را داشت؟ متوليان اين دو امر در يكجا متمركز بودند؟

مسائل مربوط به خارج از دفتر و كارهاي سياسي حضرت امام درخصوص مسائل انقلاب، تنظيم اعلاميه‌ها، چاپ و انتشار آنها هم توسط گروه ديگري انجام مي‌شد كه عمدتاً اين كارها را در خانه‌هاي خود انجام مي‌دادند. ما چند نفر بوديم و گرچه در دفتر حضور داشتيم ولي كارها را در بيرون رتق و فتق مي‌كرديم. اين گروه غير از بنده عبارت بودند از آقايان فردوسي‌پور و محتشمي‌پور. 10 تن ديگر از دوستان هم حضور داشتند كه اعضاي روحانيون خارج از كشور بودند و مي‌توانم از افراد اين گروه به آقايان دعايي، سميعي، املايي، روحاني، سجادي، موسوي و قاسم‌پور(1) اشاره كنم كه چند تن از آنها به رحمت خدا رفته‌اند و خدايشان بيامرزد. هركس عهده‌دار كاري بود. كارهاي متمركز و حسابي به دوش ما بود. امور مربوط به راديوي نهضت و ارتباطات بغداد و حكومت را آقاي دعايي انجام مي‌دادند. ديگر دوستان هم وقتي كه جلسات عمومي تشكيل مي‌شد، شركت مي‌كردند و در كارهاي گروهي سهيم مي‌شدند. در مدت دو سالي كه بنده در زندان بودم، آقاي رضواني كارهاي بنده را انجام مي‌دادند.

خود جنابعالي از متوليان پيگيري و انعكاس فعاليت‌هاي مبارزاتي حضرت امام در نجف بوديد و در اين راه يك بارهم در عربستان دستگير شديد كه ماجراي جالبي دارد. شنيدن مجمل اين داستان در اين بخش از گفت‌وگو براي ما مغتنم است.

بله، حضرت امام در مقابل برنامه‌هاي رژيم درباره جشن‌هاي 2500 ساله و آن ريخت‌وپاش‌ها و ولخرجي‌ها اعلاميه تندي را نوشتند. 20 هزار نسخه فارسي و 20 هزار نسخه عربي آن را در نجف چاپ كرديم تا با كمك ساير دوستان به مكه ببريم و در ميان حجاج توزيع كنيم. اعلاميه‌ها را در يك پارچه بسته‌بندي و به نحو ماهرانه‌اي داخل يك‌سري صندوق‌هاي آبي‌رنگ كه وسطش چوب‌پنبه بود و ما آن را خالي كرديم، قرار داديم و آنها را به عنوان فلاسك‌هاي آب در ماشين‌هايي كه به مكه مي‌رفت جاي مي‌داديم. بعد از آن كه به مكه رسيديم، در خانه‌اي كه گرفته بوديم صندوق‌ها را باز كرديم و اعلاميه‌ها را بيرون آورديم... البته ما و همراهان يك اتوبوس از نجف گرفته و يك عكس بزرگ از امام را قاب كرده و جلوي ماشين گذاشته بوديم. در داخل خيابان‌هاي مكه مي‌ديديم ايراني‌ها به عكس امام خيره مي‌شدند و بعضي‌ها دنبال ماشين مي‌آمدند. تا جايي كه راننده تعريف مي‌كرد نصف شب و سحر ايراني‌ها گروه گروه مي‌آمدند و گريه مي‌كردند و از ما تقاضاي عكس و رساله امام مي‌كردند. خلاصه اين يك برنامه تبليغاتي بود كه ما در حج براي امام انجام مي‌داديم. به هر حال يادم هست در صحراي عرفات اعلاميه‌هاي فارسي و عربي را جدا مي‌كرديم كه پخش كنيم. براي مني نيز برنامه داشتيم. نيروهاي ساواك از قبل فهميده بودند. از ترس آنها كسي به ما كمك نمي‌كرد، فقط يادم هست آقاي مهدي طباطبايي كه از بستگان آيت‌الله سعيدي و مدير يك كاروان بود، پذيرفت كه اعلاميه‌ها را پخش كند. برنامه اين بود شب‌ها گاهي وقت‌ها اعلاميه‌ها را مي‌برديم داخل كاروان يا جايي ديگر در يك ساك قرار مي‌داديم و پاي منبر سخنران مي‌نشستيم، بعد بلند مي‌شديم و ساك را جا مي‌گذاشتيم. بعد كه متوجه ساك مي‌شدند و مي‌ديدند اعلاميه امام است مي‌ريختند سرش و هر كسي چند اعلاميه برمي‌داشت. بدين ترتيب اعلاميه‌ها پخش مي‌شد. ساواكي‌ها حساس شده بودند كه واقعاً چه كسي اين طوري شب‌ها مي‌رود و در كاروان‌ها اعلاميه‌ها را پخش مي‌كند. بعد از روز دوازدهم ديديم مراسم مني دارد تمام مي‌شود و هفت الي هشت هزار اعلاميه روي دستمان مانده است، خلاصه راه افتاديم در خيابان مني و شروع به پخش اعلاميه‌ها كرديم. دو همراه داشتيم، يكي از آنها آقاي شوشتري بود كه بعدها وزير دادگستري شد. در حال پخش اعلاميه بوديم كه سه نفر آدم مشكوك از ما اعلاميه گرفتند. آنها نيروهاي ساواك بودند. تا به خود آمديم ما را دستگير كردند و به يك ساختمان بردند. 10 الي 15 روزي در عربستان سعودي زنداني بوديم. بعد ما را با هواپيما به ايران فرستادند و مدت 15 روز در قزل‌قلعه در زندان از ما بازجويي‌هاي سختي كردند و نمي‌گذاشتند كسي از حضور ما در ايران آگاه شود. من به هر طريقي كه شد، حضور خود را در ايران به اطلاع مبارزان رساندم. بعد از اتمام بازجويي‌ها ما را به عربستان برگرداندند. خدا كمكمان كرد و هيچ چيزي را لو نداديم و من گفته‌هاي غيرواقعي زيادي گفتم و حتي خود را محمدعلي معرفي كردم. بعد از تحويلم به عربستان يك سال و خرده‌اي در زندان بودم و با مشكلات فراواني دست و پنجه نرم كردم. هيچ‌كس با من ارتباط نداشت. حتي شايع شده بود من اعدام شده‌ام تا اينكه پدرم به مكه آمده و پيش ملك فيصل رفته و با اصرار و سماجت اجازه ملاقات با مرا گرفته بود. من با اطلاع از قضيه خيلي خوشحال شدم و تا صبح خوابم نبرد. فردا صبح ما را به زندان جده منتقل كردند و با پدر و دايي‌ام ملاقات كردم و بالاخره پدرم به همين راضي شد كه من زنده‌ام. به امام هم خبر دادند كه من زنده و در زندان عربستان هستم. خلاصه حدود دو سال و خرده‌اي در زندان‌هاي سياسي و عمومي عربستان بودم و سپس آزاد شدم و به نجف بازگشتم.

از جمله فرازهاي مهم فعاليت‌هاي مبارزاتي حضرت امام در نجف، تدريس مباحث «ولايت فقيه» است. با عنايت به فضاي غير سياسي نجف و احتمال واكنش‌هايي كه مي‌رفت، چه چيز موجب شد كه حضرت امام چنين تصميمي بگيرند؟

تصور بنده اين است كه حضرت امام از همان ابتدا كه عَلَم مخالفت با شاه را برافراشتند، در ذهنشان اين بود كه به عنوان فقيه ولايت دارند اين كار را مي‌كنند. اعتراض به اعمال خلاف دين شاه و اطرافيان وي و حتي پيشنهاد تغيير قانون اساسي و مواردي از اين دست كه در حركت حضرت امام مشاهده مي‌شد، بي‌شك مباني فكري در نظر حضرت امام از اختيارات ولي‌فقيه بود. اين موارد از كتاب‌هاي امام نظير «كشف‌الاسرار» نيز برمي‌آيد و پيداست امام در پي ايجاد نظام اسلامي و حاكميت ديني بودند كه در رأسش ولي‌فقيه بود و براي اين هدف برنامه‌ريزي مي‌كردند، منتها به لحاظ اينكه در اوايل نهضت هنوز مردم روشن نشده بودند و آمادگي لازم در اين خصوص را نداشتند و نيز بعيد نبود رژيم اين حركت را در نطفه خفه كند، لذا حضرت امام ترجيح دادند مباني فكري و كليدي ولايت‌فقيه را به صورت گام به گام و مرحله‌اي مطرح كنند.

حضرت امام در سال 1357 و در پي حصر منزلشان توسط بعثي‌ها تصميم به ترك عراق گرفتند كه اين روزها در سالروز آن قرار داريم. فرآيند تصميم حضرت امام به ترك عراق چگونه طي شد؟

بالاخره حضرت امام مصمم شدند دوستانشان را جمع كنند و براي رفع مشكلي كه پيش آمده است تصميم بگيرند. مرحوم احمدآقا، اطرافيان حضرت امام از جمله بنده را خبر كردند و ما در منزل احمدآقا جمع شديم. در آنجا صحبت شد كه امام مصمم به خروج از عراق هستند، اما چگونه و به كجا؟ هنوز مشخص نشده بود... اين بحث در گرفت كه امام به كجا بروند، خوب است؟ ما گفتيم كشورهاي غربي مانند امريكا و انگليس براي اين منظور مناسب نيست. اين بود كه بحث كشورهاي اسلامي را مطرح كرديم و دنبال گزينه‌اي مي‌گشتيم كه مناسب باشد. ملاحظه شد كه هريك از كشورهاي مزبور به امريكا وابستگي دارند و از شاه حساب مي‌بردند. اين بود كه حس كرديم رفتن امام به اين كشورها موجب محدوديت بيشتر ايشان خواهد شد. بحث كشور سوريه به ميان آمد، گفتيم اين كشور بسيار مناسب است. بقعه شريف حضرت زينب(س) و حضرت رقيه(س) در اين كشور واقع است و شيعيان به اين اماكن توجه دارند، لذا حضرت امام آن قدر احساس غربت نخواهند كرد. در نهايت كشور سوريه انتخاب شد و به تصويب جمع رسيد. در مرحله بعد مطرح شد ارتباط سوريه با عراق قطع و مرزهاي دو كشور به روي يكديگر بسته است و ارتباطي وجود ندارد و اگر بخواهيم به‌طور مستقيم به اين كشور برويم اين امكان وجود ندارد، حتي بعيد نيست دولت عراق به دنده لجاجت بيفتد و براي ما مشكل درست كند، اين بود كه مطرح كرديم چه بايد كرد. به اين نتيجه رسيديم كه راحت‌ترين راه عبور از راه كويت است.

رابطه عراق در آن ايام با كويت خوب بود و گرفتن ويزاي كويت براي ما آسان. قرار شد به كويت و از آنجا به سوريه برويم. بعد از جمع‌بندي مطالب نتيجه صحبت‌ها را به احمدآقا اطلاع داديم و قرار شد ايشان گزارش اين نشست و نتايج آن را به اطلاع امام برسانند و نتيجه را به ما بگويند. ظاهراً حضرت امام اين طرح را پسنديدند و گفتند هر طور صلاح مي‌دانيد، عمل كنيد. براي رفتن به كويت نخست بايد ويزا مي‌گرفتيم. در اينكه چگونه ويزا بگيريم، بحث و قرار شد از طريق يكي از دوستانمان حاج عباس مهري كه مقيم كويت و نماينده حضرت امام در آن كشور بود، اقدام كنيم. پسران اين شخص در كويت بودند و يكي از آنها در قسمت اطلاعات گذرنامه بود... به هر حال گذرنامه‌ها را به كويت فرستاديم... نام حضرت امام در گذرنامه «روح‌الله مصطفوي» بود و حساسيتي را برنمي‌انگيخت و اگر عكس ايشان را تطبيق نمي‌كردند، ايشان مي‌توانستند عبور كنند. بعد از آن صحبت شد آيا بهتر نيست هوايي سفر كنيم؟ در نهايت به اين نتيجه رسيديم كه سفر زميني بهتر است. مطلب با امام در ميان گذاشته شد كه ايشان هم اجازه دادند زميني سفر كنيم.

چه مدت پس از اجازه امام، سفر آغاز شد؟چگونه كسي از موعد آن مطلع نشد؟

يك هفته صرف تهيه ديگر اسباب سفر شد. به لحاظ اينكه مي‌خواستيم اين سفر محرمانه باشد، قرار شد دوستان همسفر خبر مسافرت را حتي به خانواده‌هاي خود نگويند و تعهد دادند به اين قول وفادار باشند و بعد از رسيدن به مقصد، به خانواده‌هايشان اطلاع دهند... به هر حال روزي كه بنا شد به سمت مرز كويت حركت كنيم، شب‌هنگام قرار گذاشتيم بعد از نماز صبح وقتي حضرت امام نمازشان را خواندند، ماشين به منزل ايشان مراجعه و ايشان را با احمدآقا سوار كنند، ما هم با دوستان در وقت سحر به حرم برويم و بعد از زيارت خارج شويم... صبح روز حركت وقتي از حرم مطهر اميرالمؤمنين(ع) خارج شديم، ناگهان با آقاي دكتر يزدي برخورد كرديم. او از امريكا آمده بود. مي‌شد حضور او را حمل به تصادف كرد. او ابتدا با آقاي دعايي برخورد و ملاقات كرد. دكتر يزدي دنبال اين بود كه با امام ملاقات كند. به او گفتيم ما سفري در پيش داريم، دوستان مصلحت را در اين ديدند دكتر يزدي در نجف نمانند. اين بود كه او هم به ما ملحق شد. بعد از اينكه نماز صبح را خوانديم حركت كرديم. با اينكه مسئله را مخفي نگه داشتيم ولي دولت عراق مطلع شده بود و دو ماشين همراه ما مي‌آمد. آن قدر رفتيم تا اينكه هوا روشن شد... بعد از آن كه حضرت امام و همراهانش به سمت مرز كويت حركت كردند، ارتباط تلفني با كويت برقرار شد و هماهنگي‌ها صورت گرفت. مأموران مرزي در ابتدا به اين مسافران مشكوك نشدند و به داشتن ويزاي آنها اكتفا كردند. امام از ماشين پياده شدند و آماده بودند از مرز عراق بگذرند و به كويت بروند. در اين حال يكي از مأموران اداره گذرنامه به شك مي‌افتد و مانع عبور آنان مي‌شود و از نام امام سؤال مي‌كند. شك مأموران بيشتر مي‌شود و از طريق تلفن مسئله را با مقامات بالا مطرح مي‌كنند. اينجاست كه قضيه لو مي‌رود و امير كويت، مجلس اين كشور، نمايندگان پارلمان و... از حضور امام آگاه مي‌شوند. در سطح مقامات كويت مطرح مي‌شود كه امام خميني اينجاست، چه كنيم؟ بعد از حدود چهار الي پنج ساعت كه امام را در آنجا معطل مي‌كنند، پارلمان كويت تصويب مي‌كند كه آقاي خميني حق ورود به كويت را ندارند. نزديك غروب نتيجه را به امام اطلاع مي‌دهند و مقامات كويت از اين بابت عذرخواهي مي‌كنند. همه ما نااميد شديم و نمي‌دانستيم چه كار كنيم؟ هر قدر دوستان تلاش كردند مسئله را حل و فصل كنند، نشد. در كويت نيز آقاي مهري منتظر آمدن امام بودند و براي استقبال به لب مرز آمده بودند. تلاش‌ها بي‌نتيجه ماند و قرار شد به نجف بازگردند... حضرت امام شب را در بصره سپري كردند. احمدآقا و همراهان امام مردد بودند كه چه بايد كرد؟ راه بصره تا بغداد طولاني بود و اگر مي‌خواستند به بغداد بروند، ناچار بودند از هواپيما استفاده كنند. عراقي‌ها هم به امام و همراهان ايشان گفتند: تصميم با شما، اگر قصد داريد با هواپيما برويد وسيله مهياست و اگر قصد ديگري داريد به ما بگوييد. امام و همراهانش تا صبح معطل شده بودند، احمدآقا بعداً نقل مي‌كرد: «هنگام صبح بود و ما به همراه امام در اتاق به حالت بلاتكليف به‌سر مي‌برديم. ناگهان امام بنده را صدا كردند و گفتند: مي‌رويم فرانسه» و ادامه سفر سيري پيدا كرد كه همگان ازآن اطلاع دارند.

با تشكر از حضرتعالي كه در اين گفت و شنود شركت كرديد. برقرار باشيد.

پي‌نوشت‌:

(1) اسامي گروه روحانيون مبارز خارج از ايران به اين شرح است: شيخ محمد رحمت، شيخ اسماعيل فردوسي‌پور، شيخ محمدرضا ناصري، سيد هادي موسوي، سيد محمود دعايي، سيد حميد روحاني، شيخ سيف‌الله قاسم‌پور، شيخ مرتضي نيكنام، شيخ حسن ثقفي، سيد باقر موسوي، شيخ ابراهيم فاضل، سيد علي‌اكبر محتشمي‌پور، سيد محمد سجادي، سيد رضا برقعي، شيخ محمد طاووسي، محمدحسين شريعتي، شيخ محمد منتظري و مرحوم شيخ محمدحسين املايي. (خاطرات سيد علي اكبر محتشمي‌پور، ص 505)

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار