کد خبر: 613158
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۴
تلفن همراهم به صدا درآمد. من كه اسم اين دوست قديمي را فراموش كرده بودم و فكر مي‌كردم تلفن همراه من هم با من همراهي كرده و اسم اين دوستم را فراموش كرده است. اما با ديدن اسم او روي تلفن همراه به صورت نيم خيز به افق خيره شدم.

علي مرتضايي‌پور | مدت زيادي بود كه با من تماس نگرفته بود. آخرين باري كه علي اين دوست قديمي را ديده بودم، دمش گرم، يك پروژه درسي براي من تهيه كرد كه باعث شد در آن درس نيفتم. عرق سردي بر پيشاني‌ام نشست. يعني او با من چه كار دارد ؟ تلفن را جواب دادم. سلام عزيزم! به به چه عجب حالي از ما پرسيديد. بعد از مدتي سلام و احوالپرسي با حالي خراب گفت، هنوز در آن شركت بازرگاني كار مي‌كني؟

اول فكر كردم دنبال كار مي‌گردد. يا شايد پولي مي‌خواهد قرض بگيرد ؟ در حال فكر كردن به اين قضيه بودم كه گفت دستم به دامنت، لطفي كن و ورقه كارآموزي مرا ممهور به مهر آن شركت كن. يادم است قبلاً براي چند تا از بچه‌ها اين كار را انجام داده بودي. الان زمان جبران گذشته‌ها است.

با خودم گفتم اين ديگر كيست؟ اما چوي پاي گذشته‌ها را به ميان آورده، نمي‌توانم قبول نكنم. قبول كردم. در حال گفتن بله، باشه، حتماً و تكان دادن سر به نشانه تأييد بودم، در حالي كه من اصلاً يك ماهي هست آن جا كار نمي‌كنم.

چرا با اين شرايط قبول كردم؟ نمي‌دانم. او گفت آقا‌ي ول، دمت قيژ. الان سر كوچه شما هستم لطفاً بيا اين ورقه را از من بگير.

به همان حالت نيم خيز گوشي را قطع كردم و تا سر كوچه رفتم. كنار دكه روزنامه فروشي ايستاده بود. از دور كه مرا ديد ورقه كارآموزي را دستش گرفت و دوان دوان در آغوشم گرفت.

چند ساعت بعد در خانه به اين قضيه فكر مي‌كردم كه چه كنم ؟ اصولاً چه خاكي بايد به سرم بريزم. جلسه فوق‌العاده براي ارزيابي بحران با خودم و اعضاي خودم تشكيل دادم. در جلسه با اجماع كامل به نتيجه خوبي رسيدم. با خودم گفتم 240 ساعت كارآموزي چيزي غير از يك مُهر كه نيست، هزينه‌اي هم ندارد يك مهر مي‌سازم و پايين ورقه دوستم مي‌زنم.

بعد از 24 ساعت تلاش يك مهر كارآموزي با شكلي شبيه مُهر محل كار قبلي‌ام در دست داشتم. در نهايت هم ورقه را ممهور به نقش اين مُهر كردم و با افتخار به دوستم زنگ زدم. سلام آقا بيا اين ورقه را ببر. گفت دمت گرم. بيا عزيزم من سر كوچه شما هستم لطفاً بيا اين ورقه را به من بده. وقتي ورقه را به او دادم، مرا بوسيد و گفت گلم! چند تا ورقه ديگر هم هست اين‌ها را هم مُهر بزني، گلي، گل‌تر هم مي‌شوي.

نمي‌دانم چرا ولي با خودم فكر كردم، من كه خودم مُهر دارم پس زدن مهر براي چند نفر ديگر هم ضرري ندارد. ورقه‌ها را گرفتم و قرار فردا را با او گذاشتم. بعد از يك روز با ورقه‌هاي مُهر شده پيش او، كنار دكه روزنامه فروشي رفتم ورقه‌ها را كه ديد از خوشحالي مرا در آغوش گرفت و باز هم بوسيد.

وقت خداحافظي و فراق ما كه فرا رسيد گفت جيگر! شماره تلفن محل كارت چند هست براي تكميل مدارك مي‌خواهم. سعي كردم از دادن شماره امتناع كنم كه نشد. شماره مغازه برادرم كه مدتي تعطيل بود را به او دادم. البته دوستم تهديد كرد كه ممكن است از دانشگاه با محل كارآموزي تماس بگيرند، پس دمت گرم مواظب باش. بعد از آن به فكر دايورت كردن تلفن مغازه روي موبايلم افتادم.

بحران ماجرا از آن جايي آغاز شد كه بعد از يك ماه دوباره زنگ زد و گفت عشقم! توي اين هفته بازرس از طرف دانشگاه مي‌خواد بياد، يك روز قرار بگذاريم من هم با تو به محل كارت بيايم و شر اين بازرس كم بشود. بعد از قطع كردن گوشي از شدت نگراني مي‌خواستم سيگار را از جيبم در بياورم و با چند تا جرقه فندك روشن كنم، اما من سيگاري نبودم، اصلاً سيگار نداشتم.

چهره خودرا عصبي كردم و ابرو‌ها را در هم كشيدم. تلفن را برداشتم و با دوستم تماس گرفتم. گفتم ببين خودت مي‌داني بازرس را بپيچان. ناراحت شد ولي قبول كرد.

بعد از مدتي كه ورقه پايان دوره كارآموزي آنها را مهر كردم و توانستم بعد از مدت‌ها از حالت نيم‌خيزي خارج شوم، تمام ماجرا را برايش تعريف كردم. تعجب كرد و نيم‌خيز شد. با خود انديشيد چرا خود اين كار را نكرده بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها