کد خبر: 613156
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۵:۲۷
گپ و گفتي با جوانان تحصيلكرده شاغل در بازار پارچه‌فروشان
تصور ما درباره رابطه كار و تحصيل بايد به هم بخورد. اين بنا بايد فرو بريزد و دوباره از نو، منطقي ساخته شود.

زينب شكوهي طرقي | اين گمان كه پيشوندها و پسوندهاي دانشگاهي متكاي خوشبختي‌اند و مي‌توان تا پايان دنيا به اين متكا تكيه داده دست به سياه و سپيد نزد بايد فرو بريزد. اما مگر كار ساده‌اي است شكستن تابويي كه چند دهه است بين جوان‌ها كه هيچ حتي در بين خانواده‌ها هم فراگير شده است؟! تابويي كه براي اكثر خانواده‌ها شده هدف و براي رسيدن به آن خودشان و فرزندشان را به انواع و اقسام خرج‌هاي كنكوري دانشگاهي مي‌بندند تا يك روز بگويند «پسرم مدير است، دخترم مهندس است و. . . ».

اين بت ذهني و انواع و اقسام مدرك‌هاي دانشگاهي با اسم دكتر و مهندس و مدير آنقدر زياد شده است كه شكستن چنين ذهنيت غلطي از عهده كمتر كسي ساخته است مگر اينكه كسي از بين خود ما، ما جوان‌ترها پيشقدم چنين شكستني شود.

يعني جواني باشد كه بعد از فارغ التحصيلي مدرك دانشگاهي‌‌اش را قاب و روي ديوار خانه‌شان آويزان نكرده باشد و به پشتوانه چهار سال درس خواندن در دانشگاه يك عمر نخورد و نخوابد. يعني جواني باشد كه بر خلاف جوان‌هايي كه حتي با داشتن مدرك كارشناسي يا كارشناسي ارشد به خودشان و ديگران نگفتند:«من كه چند سال عمر نگذاشتم بروم دانشگاه آنوقت در شغلي و جايي كار كنم كه هيچ ربطي به رشته‌ام ندارد! پس حتماً بايد يك شغل اداره‌اي با حقوق ثابت و مرتبط با مدرك تحصيلي‌‌ام پيدا كنم!» خودش دست به كار تنوع و تغيير ميان كار و رشته‌ دانشگاهي‌اش شود. راستش فكر مي‌كنم اگر يكي از ما خودش را به مدرك و رشته‌اش محدود كند در واقع به شكل كاملاً ملموس فرياد مي‌زند كه قابليت ديگري براي كار كردن و كسب درآمد ندارد. فكر مي‌كنم آن جواني كه در سال‌هاي اوج انرژي زندگي‌اش دنبال يك ميز مي‌گردد كه پشتش بنشيند و سر هر ماه حقوقش را بگيرد ارتفاع پرواز و موفقيت زندگي‌اش را خودش محدود كرده است. اين نوع جوان‌ها با دست خودشان، خودشان را در دوران جواني به سمت پيري هل داده‌اند و پيش پيش زندگيشان را به ركود ابدي كشانده‌اند. براساس يك اتفاق متوجه شدم برخلاف تصورم جوان‌هايي در بخش‌هاي مهم بازار تهران مشغول به كار هستند كه نه تنها بي‌سواد يا كم سواد نيستند بلكه تحصيلات كارشناسي و حتي كارشناس ارشد هم دارند.

اين جوان‌ها به واسطه استفاده كردن از همين تحصيلات و تخصص‌شان توانسته‌اند در ميان بازاري‌ها و مردم جايگاه بهتري داشته باشند و در نتيجه درآمد‌هاي بيشتري هم كسب كنند. همين چند نفر جواني كه با آنها هم صحبت شده‌ام اگرچه از دوران كودكي پيش زمينه و آشنايي با كار در بازار پارچه فروش‌ها داشته‌اند اما به داشته‌هاي كودكي و تجربيات پدري قانع نشده‌اند. آنها هم از قدرت يادگيري جواني‌شان استفاده كرده‌اند هم پس از فارغ التحصيلي باوجود آنكه رشته‌ تحصيلي‌شان ارتباط مستقيمي با كارشان نداشته است اما خودشان پيشقدم ارتباط‌هاي غيرمستقيم ميان كار و تحصيلشان شده‌اند.
 
 
نتيجه تلفيق رنگ‌هاي هنري در ذهنم ماندگار است
 
 

شاهد ترابي، 29 ساله دانشجوي كارشناسي ارشد گرافيك

من در مقطع كارشناسي دانشگاه تهران هنر خواندم و الان براي مقطع ارشد در رشته گرافيك دانشگاه آزاد تهران درس مي‌خوانم.

به شدت معتقدم كه فضاي امروز بازار تهران نياز به نيروهاي جواني دارد كه علم را با كار سنتي تلفيق كنند. اگر تا سال‌ها پيش يك مغازه‌دار دو طاقه پارچه به اصطلاح ست شده روبه‌روي مشتري مي‌گذاشت و مشتري هم كم توقع مي‌گفت: «قيچي بزن همين را مي‌برم» ديگر از اين خبرها نيست!

اين روزها با آمدن انواع و اقسام شبكه‌هاي مد خارجي و ژورنال‌هاي در دسترس داخلي مردم دنبال سبك و سياق جديد پارچه خريدن و لباس دوختن هستند. مردم دوست دارند مغازه‌دار خودش هم در پيشنهاد دادن رنگ‌ها و جنس‌هاي بهتر پيشقدم شود.

مگر مي‌شود از كسي انتظار نظر دادن داشت كه هيچ تجربه‌اي در كار ندارد؟! نه مسلماً نمي‌شود.

مثلاً من نمي‌توانم قبول كنم كه مشتري پيش يك فروشنده عادي با سطح اطلاعات پايين برود، از او نظر بخواهد و او هم بدون هيچ پيش‌زمينه و دانشي نظر درستي بدهد.

من به شدت از جمله كساني هستم كه مي‌گويم و معتقدم اتفاقاً جاي نسل جديد درس خوانده و دانشگاهي ما همين بازارهاي تهران است. از بازار پارچه گرفته تا بازار طلا و مبلمان.

چرا ما بچه‌هايي كه زحمت كشيديم و با بدبختي دانشگاه قبول شديم و درس خوانديم نياييم و وارد كار بازار نشويم؟ اصلاً وقتي من دانش آموخته و اطلاعات كاملي دارم نيايم بايد چه كسي بيايد و خلأ علمي بازار را پر كند؟ ديگر وقت آن رسيده كه زبان و سبك كاسبي سنتي در بازار قديم با علم روز جوان‌ترها تلفيق شود تا نتيجه بهتري از فروش نصيب كسبه شود. يكي از پايه‌ترين واحدهاي درسي بچه‌هاي هنر در همه زير رشته‌هاي كارشناسي يادگرفتن تركيب و ادغام پايه رنگ‌ها با يكديگر و تصور نتيجه ذهني اين ادغام پيش از انجام است. اگر بخواهم واضح‌‌تر توضيح بدهم بايد بگوييم ما در چندين واحد دانشگاهي‌مان ياد گرفتيم كه چه رنگ‌هايي كنار يكديگر و در چه زمينه‌اي بهترين نمود و جلوه را دارند.

من وقتي چنين اطلاعاتي دارم كافي است كه در مقابل نظرخواهي مشتري‌ام بپرسم كه قرار است اين لباس مجلسي كجا مورد استفاده قرار بگيرد آنوقت است كه با ديدن رنگ پوست صورتش، ميزان پولي كه مي‌خواهد هزينه كند و تركيب رنگ‌هايي كه بيشتر مي‌پسندد، چند نمونه مختلف از رنگ‌هاي متفاوت كه با او سازگاري دارد را برايش مي‌آورم.

نمونه‌اش همين چند ساعت قبل خانمي آمده بود يك پارچه گيپور و ساتن زرشكي بخرد وقتي از سنش پرسيدم متوجه شدم اين رنگ زرشكي كه انتخاب كرده براي يك دختر 24 ساله خيلي سنگين است پس با پوست سفيدي كه در چهره‌اش مي‌ديدم يك گيپور ياسي خلوت با يك ساتن كش نيمه سفيد برايش آوردم و وقتي توضيح دادم كه چرا اين رنگ را برايش انتخاب كرده‌ام ديدم كه از توضيحاتم بسيار خوشش آمد.

يا هفته قبل مشتري داشتم كه يك گيپور مشكي قديمي آورده بود و مي‌خواست يك ساتن مشكي برايش بياورم. اما من با خودم يك لحظه فكر كردم اول اينكه اين گيپور و گل‌هاي آن، روي ساتن مشكي خودش را نشان نمي‌دهد. دوم اينكه وقتي تجسم مي‌كردم مي‌ديدم ساتن مشكي زير گيپور مشكي خيلي تيره و تار مي‌شود و براي يك خانم 30 و چند ساله اين رنگ خيلي زود است.

اين بود كه دست به كار شدم و دو طاقه ساتن نقره‌اي و شيري به رغم مخالفت‌هاي خانم زيرگيپورش پهن كردم. وقتي گيپور را روي ساتن‌ها مي‌گذاشتم با چشم خودم مي‌ديدم كه چقدر نظرش عوض مي‌شود، اين را مي‌شد از حالت تأييد چهره‌اش فهميد. در نهايت خانم با يك پارچه ساتن نقره‌اي از مغازه‌ام بيرون رفت كه بعداً زنگ زد و كلي از بابت پيشنهادم تشكر كرد.

وقتي به ساير كسبه كه تحصيلات دانشگاهي مرتبط ندارند توضيح مي‌دهم كه چطور رنگ‌ها را كنارهم قرار مي‌دهم بسيار تعجب مي‌كنند چون يادنگرفته‌اند كه اول رنگ‌ها را در كنار يكديگر و روي تن مشتري تصور كنند و بعد به او پيشنهاد بدهند. مي‌دانيد چرا؟ چون حقيقتاً بسياري از كسبه اين بازار مردهايي هستند كه فقط به خاطر اينكه پدر يا فلان فاميلشان اينجا مغازه‌اي داشته وارد اين كار شده‌اند. متأسفانه اينجا كمتر بين بزرگترها مرد تحصيلكرده مي‌تواني پيدا كني از طرفي مي‌بينم كه الان حدود پانزده يا بيست سالي است كه نسل جديد جوان‌ها با تحصيلات دانشگاهي وارد اين كار مي‌شوند.

من معتقدم حتي در بدترين حالت اگر يك جواني در رشته دانشگاهي درس خوانده باشد كه نتواند به كارش كمك كند (كه بازهم بعيد مي‌دانم چون به هرحال هر رشته‌اي يكجورهايي به كار آدم ربط پيدا مي‌كند) اما باز هم مي‌تواند به واسط راحت ارتباط گرفتن‌ها و بالارفتن سطح روابطي كه در دانشگاه آموخته هم مشتري جذب كند هم راحت‌‌تر نظر مشتري را براي خريد به سمت خودش بكشاند چرا؟! چون ما در پيش پا افتاده‌ترين تجربياتمان محيط دانشگاه با انواع و اقسام دانشجوها برخورد داشتيم از طرفي هم اساتيدي با هزار و يك نظر موافق و مخالف داشتيم كه هم بايد نظر موافق‌ها را تعديل مي‌كرديم هم نظر مخالف‌ها را به سمت خودمان جذب مي‌كرديم. مگر نه اين است كه همين خودش يك مهارت بسياري بزرگ براي جذب مشتري‌هايي است كه حتي گذري به بازار آمده‌اند؟!
 
 
 
تجربيات دانشگاه و پدرم كمك حالم شده اند
 
 

سعيد كمالي، 30 ساله ليسانس مديريت

متأسفانه يا خوشبختانه ما از نسل بچه‌هايي بوديم كه به رغم اينكه پدرهايمان كاملاً بازاري بودند اما خانواده‌هايمان به شدت تأكيد مي‌كردند كه اول دانشگاه بعد كار.

من خودم همه عمرم را در بازار و با بازاري‌ها زندگي كرده‌ام، گذرانده‌ام و بزرگ شده‌ام. بچه‌اي كه دوران كودكي‌اش را در محيطي بگذراند كه آن محيط و مردمش را دوست داشته باشد ديگر سخت مي‌تواند از آنجا دل بكند. من فكر مي‌كنم خاطرات دوران بچگي در تصميم‌گيري‌هاي آينده و جواني هركسي نقش بسيار پررنگي دارد. درست مثل من؛ به خاطر همه تأكيدها و اصرارهاي مادرم دوره دبيرستان و پيش‌دانشگاهي خوب درس خواندم و همان سال رشته مديريت دانشگاه بهشتي قبول شدم.

همان سال اول مي‌ديدم كه دوستانم چقدر تلاش مي‌كنند تا حتماً دانشگاه قبول شوند چون مي‌دانستم هيچ برنامه‌اي براي كار و شناختي از علايق كاري‌شان نداشتند. در مقابل من هيچوقت نگران كنكور نبودم. نه اينكه از رتبه و قبولي‌ام مطمئن باشم نه، اتفاقاً خيلي هم از اين بابت نگران بودم ولي نگران بودم چون مي‌دانستم اين دانشگاه رفتن صرفاً براي كسب اعتماد خانواده به ويژه مادرم است و اگرنه من تكليفم با خودم و شغل آينده‌ام معلوم بود.

من حتي وقتي نتايج كنكور اعلام شد برخلاف همه كه چسبيدند به دانشگاه يك پايم بازار مولوي و پاي ديگرم دانشگاه بود چون مي‌دانستم نان زندگي‌ام را نمي‌توانم از شغل و مدرك دانشگاهي به دست آورم. از طرف ديگر من فكر مي‌كنم كافي است كاسب جماعت يك هفته از فضاي بازار دور بماند ديگر حساب و كتاب و نرخ جديد دست آمدنش براي خودش مصيبتي مي‌شود.

با اينكه در دبيرستان رياضي خوانده بودم رشته مديريت را در دانشگاه انتخاب كردم چون هم از بازار كار اين رشته خبر داشتم هم هيچ علاقه‌اي به رشته‌هاي فني و مهندسي نداشتم. در رشته مديريت علاوه بر فنون حفظ و مديريت كار، چطور برخورد كردن با مردم به ويژه ارتباط‌هاي مستقيم با ارباب رجوع را خوب آموزش مي‌دهند.

شايد براي دانشجويي كه بعد از دانشگاه راهي يك ميز اداري مي‌شود اين آموخته‌ها آنچنان هم به درد نخورد اما من خودم معتقدم تغييرات رفتاري و جذب خريدار در مغازه‌ام صرفاً به خاطر اجراي آموخته‌هاي دانشگاهي و تجربيات پدرم است. مي‌گويم اجراي تجربيات دانشگاهي چون بسياري موارد پيش آمده كه در مواجهه با خريدار به ويژه خانم‌ها ناخودآگاه تجربيات دانشگاهي‌ام در ذهنم مرور مي‌شود. البته در برخورد با ساير كسبه و حساب و كتاب‌ها اين تجربيات سنتي و مردم شناسي پدرم است كه به سراغم مي‌آيد.

راستش پدر من در مدرسه تنها تا دوره سيكل درس خوانده ولي به خاطر همين زمان طولاني كار كردن در بازار چنان تبحري در شناخت شخصيت مردم و كسبه پيدا كرده است كه در كمتر كسي سراغ دارم. به همين خاطر است كه من براي ضرر نكردن و شناختن راه از چاه اول با او مشورت مي‌كنم كه چه جنسي را با چه قيمتي و از كجا و چه كسي بخرم در نهايت هم با چه قيمتي در كدام مغازه براي فروش بگذارم. پدر من از آن دسته مردهايي بود كه دوست داشت خيلي سريع پسرش در كار جانشين او شود و به اصطلاح جايش در بين نسل بعدي بازاي‌ها خالي نباشد. در مقابل مادرم دوست نداشت وارد كار بازار شوم مي‌گفت: بازاري جماعت تعطيلي و كارش معلوم نيست و اين در آينده صداي اعتراض همسرت را در مي‌آورد. اما در نهايت اين علاقه خودم بود كه به همه تجربياتم جهت داد.

الان حدود سه سال است كه فارغ التحصيل شده‌ام. تا پيش از فارغ التحصيلي يك روز در ميان مي‌آمدم سري مي‌زدم و بعد از يكي، دو ساعت ماندن راهي خانه مي‌شدم اما درست بعد از تمام شدن دانشگاه با وجود پيشنهادهاي مختلفي كاري كه داشتم آمدم همينجا و مشغول شدم چون فكر مي‌كنم درآمدي كه از اينجا به دست مي‌آورد با هر شغل اداري ديگري غيرقابل مقايسه است. از طرف ديگر من معتقدم مي‌توانم با ماندن در اين بازار درست مثل پدرم با تجربياتم به زندگي كاري و آينده فرزندم جهت دهي كنم.
 
 
 
حس رقابت بازاري‌ام كرد
 
 

سهراب افضلي، 30 ساله كارشناس حسابداري

من اصلاً به دانشگاه نرفتن فكر نمي‌كردم. احساس رقابت در هر زمينه‌اي بين دختر و پسرهاي خانواده ما بالاست اگرچه يك جاهايي همين حس رقابت حرص آدم را درمي آورد و كلافه‌ات مي‌كند اما بازهم همين احساس است كه به تلاش خيلي بچه‌ها براي جبران عقب ماندگي‌شان به ويژه پسرها كمك مي‌كند.

خوب يا بد اين احساس رقابت در بين بچه‌هاي خانواده ما آنقدر قوي است كه تا سال‌ها به رفتار و زندگي ما جهت مي‌دهد. مثلاً من خودم شاهد زنده عمل به اين حس رقابت هستم. من تنها پسر و فرزند سوم خانواده هستم. از بچگي مي‌ديدم كه دو خواهرم چقدر درس مي‌خواندند طبيعتاً از روي احساس رقابتي كه داشتم خودم هم وارد اين معركه درس خواندن شدم تا ثابت كنم چيزي از آنها كم ندارم.

در دبيرستان و پيش‌دانشگاهي با وجود آنكه تلاش مي‌كردم قبول شوم اما كم كاري و بي‌ميلي در درونم نسبت به درس داشتم طوري كه سال سوم شش تجديدي آوردم و پيش‌دانشگاهي مجبور شدم براي اينكه يك‌سال از دوستانم عقب نمانم و به اصطلاح ضربه روحي نخورم دو پايه را در يك نيمسال بخوانم و فشار عجيبي را تحمل كنم. خواهر بزرگ‌تر من آن سال‌ها فارغ‌التحصيل حقوق و خواهر كوچك‌ترم دانشجوي سال‌هاي آخر مترجمي زبان بود كه من هم در سال اول حسابداري پيام نور تهران قبول شدم. حقيقتش در دوران تحصيل دانشگاه آنقدر درگير جنگولك بازي‌هاي دانشجويي بوديم كه برنامه كاري نداشتيم بعد هم چشم باز كردم و ديدم فارغ التحصيل شده‌ام اما كاري براي انجام دادن ندارم. همان روزها بود كه پدرم گفت: يكي از دوستانم در بازار حساب و كتاب مغازه‌هايش به هم خورده است دنبال يك حسابدار مي‌گردد.

با خودم فكر كردم سنگ مفت است و گنجشك مفت بگذار من هم يك نشانه‌اي بروم خدا را چه ديدي شايد پولي نصيبم شد. پيش دوست پدرم رفتم و تازه آنجا بود كه متوجه شدم انگار حسابداري قبلي بعد از 10 سال كار كردن تو زرد از آب درآمده و كلي از پول‌هاي آمده و رفته مغازه را بالاكشيده است. به خاطر رابطه دوستي و نان و نمكي كه با هم خورده بوديم قبول كردم كار حسابداري مغازه‌اش را با آن همه دستكاري‌هايي كه حسابدار قبلي كرده بود انجام دهم. از يك طرف اين اولين پيشنهاد كاري من بود و از طرف ديگر سفارش دهنده دوست خانوادگي و قديمي ما بود همه جهته دوست نداشتم نتيجه كار خراب شود براي همين بود كه دو ماه قيد خواب و خوراكم را زدم اما اين كار را تمام كردم. الحق و الانصاف هم بابت آن حسابرسي ريز دستمزد خوبي گرفتم. دوست پدرم زمان تسويه حساب گفت:«سهراب جان مي‌داني چرا نصف بازاري‌هاي تهران امروز ضرر پشت ضرر مي‌كنند؟ چون هنوز سيستم دخل و خرج ميلياردي خودشان را مي‌خواهند با همان سيستم چرتكه بنداز قديم محاسبه كنند در حاليكه خطا در اين نوع حساب، كتاب بالاست. من اگر واقعاً كاسب باشم بايد كارم را با سبك جديد زندگي مردم هماهنگ كنم. درست مثل كار تو. تو حسابداري و موفق‌ترين كاسب‌ها كساني هستند كه يا حسابدار هستند يا يك حسابدار حرفه‌اي دارند به هرحال مغازه و شاگرد است و هزار و يك خطاي مالي. »

اين حرف‌ها در ذهنم ماند. هم از شغل و درآمد خوشم آمده بود هم از آن دسته جوان‌هاي نسل جديد بودم كه هيچوقت زيربار حرف ديگران به ويژه نقش‌هاي رياستي و مديريتي نمي‌رفتم. نمي‌توانستم دست روي دست بگذارم و در مقابل اين همه درسي كه خوانده بودم و استعدادي كه داشتم هم بي‌تفاوت بگذرم. نتيجه اين شد كه با سرمايه اوليه و كمك خرجي پدرم يك مغازه سال 74 در همين پاساژ روحي اجاره كردم. دخل و خرج‌ها خوشبختانه از همان روز اول خوب بود و چون خودم مسئول حسابرسي بودم مو لاي درز پول‌ها نمي‌رفت.

آنقدر حساب ريز همه دخل و خرج‌ها خوب و روشن بود كه مي‌دانستم اگر با همين منوال پيش برم سر سال به اندازه پول خريد يك مغازه سود كرده‌ام حالا بماند از اينكه يك مواقعي مثل شب‌هاي عيد به شدت فروش بالا مي‌رود و پول روي پول مي‌آوريم. نتيجه اين حسابرسي ريز اين شده است كه امروز سه مغازه در همين پاساژ دارم كه دوتاي آن را اجاره داده‌ام و خودم در مغازه اولي مشغول به كارم. البته باز هم شرايط طوري رقم خورده است كه همچنان نه تنها حسابرسي مغازه خودم را انجام مي‌دهم بلكه در ازاي مبلغي كار وارسي دخل و خرج ساير مغازه‌ها به ويژه دوستانم را هم قبول مي‌كنم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها