کد خبر: 612823
تاریخ انتشار: ۲۷ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۳
چشم‌ها و لب‌هاي خندان مادر‌بزرگ مي‌گفت نگران نباشيد، جايم خوب است
مادران مي‌ميرند تا زمين از خوبي خالي شود، زمين بدون مادر ديگر جاي خوبي براي زندگي نيست. آدم‌ها بدون مادر تنهايند.
احمد محمد تبريزي |
 
قاب اول:  مادران مي‌ميرند تا زمين از خوبي خالي شود، زمين بدون مادر ديگر جاي خوبي براي زندگي نيست. آدم‌ها بدون مادر تنهايند.خانه بدون مادر ديگر خانه نمي‌شود، محبت و عشق مادرانه ندارد، خانه بدون مادر خيلي چيزها كم دارد. فرزندان بدون مادر گمشده‌اي دارند، هراسانند و از هم مي‌پاشند. مادر مثل يك نقطه ثقل سنگين براي اعضاي خانواده است كه همه را گرد خود جمع مي‌كند. مادر همه چيز يك خانه و خانواده است. مادر نياز و چشم‌ و چراغ هر خانه‌اي است، كاش مادران هيچ‌وقت نمي‌مردند.

سومين جمعه شهريورماه 92 كه آمد مادربزرگم رفت، خيلي آرام، خيلي مهربان و خيلي باعزت. هجرتي كه هميشه آرزويش را داشت. روز قبل از رفتنش كنارش بودم و دقايقي با هم حرف زديم. هيچ‌وقت فكرش را نمي‌كردم كه فردايش او را نخواهم ديد. كمي سخت حرف مي‌زد ولي ذره‌اي حس نكردم كه مرگ آن حوالي پرسه مي‌زند و انتظار مي‌كشد. اگر اين را مي‌دانستم حتماً تا فردا كنارش مي‌ماندم. حالا بابت دقايق و ثانيه‌هاي آخري كه كنارش نبودم افسوس مي‌خورم.

حالا ديگر تمام فعل‌ها براي او ماضي‌اند. اين روزها ديگر كسي براي ماماني از فعل آينده و حال استفاده نمي‌كند. «بود» جاي تمام «است»ها را گرفته و اين سخت‌ترين و تلخ‌ترين بخش براي بازماندگان است. از حالا بايد باور كنند و به خود بقبولانند كه مادر ديگر در برشان نيست. هر چند كه خانه هنوز بوي حضور او را دارد. هنوز صدايش وقتي كه سفره ناهار و شام را مي‌چيد در جاي جاي خانه پخش است و شنيده مي‌شود.

درست در روزهاي مياني آخرين ماه تابستان بود كه ماماني پرواز كرد، رفت آنجايي كه بهشت زير پايش قرار دارد. ماماني رفت و اين قانون بدون انكار طبيعت است كه كاري از دست كسي برنمي‌آيد. وقتش كه برسد مرگ به سراغ همه‌مان مي‌آيد و مي‌رويم.

قاب دوم: روزهاي زيادي از هفته را در كنار مادربزرگم مي‌گذراندم. با هم زياد صحبت مي‌كرديم و از نوع كاري كه دارم خيلي ذوق مي‌كرد. دوست داشت برايش اخبار روز را بگويم و تحليل كنم. قبل از هجرتش از اين دنيا، زماني كه در بستري بيماري درد فراوان امانش را بريده بود روزها و ساعت‌هاي بيشتري كنارش بودم و با او صحبت مي‌كردم. در خلال حرف‌هايمان دو بار گفته بود كه هيچ‌گاه از مرگ نمي‌ترسد. درست خاطرم هست مي‌گفت مرگ كه براي من چيزي نيست، اصلاً فكر اينكه بخواهم ذره‌اي از مرگ هراسان شوم را نكن. تنها نگراني‌اش اين بود كه با رفتنش، بچه‌هايش به خصوص دخترانش بدون سرپناه و ياور شوند.

قاب سوم: بعد از مراسم سوم زماني كه همه رفته بودند و فقط دايي و خاله‌ها در خانه مانده بودند دايي‌ام گفت انگار وجود مادر برايمان مثل يك خواب شيرين بود. انگار فقط خوابش را مي‌ديديم و هيچ‌گاه واقعيت نداشته است. لحظه‌اي به حرفش فكر كردم. واقعاً انگار ماماني يك خواب شيرين گذرا بوده كه حالا ديگر وجود ندارد. انگار تمام اتفاقات و خاطراتي كه از او در ذهن دارم را در خواب ديده‌ام. خاطرات مربوط به ماماني دور از دسترس و دست‌نيافتني است. شايد زندگي يك توهم باشد كه با كوچ عزيزان، تازه آن را درك مي‌كنيم. حالا كه ديگر ماماني در كنارمان نيست همه به دنبال ردپايي از حضور او هستيم. همه در كنار خاطرات زيبا و قشنگي كه از او داريم به دنبال يادگاري‌ها، فيلم‌ها و عكس‌هايي كه مادربزرگ در آن حضور دارد، مي‌گرديم. زماني هم كه عكس‌ها و فيلم‌ها را مي‌بينيم افسوس مي‌خوريم كه چرا بيشتر كنارش نبوديم و نتوانستيم بيشتر خاطره جمع كنيم.

قاب چهارم: مي‌گويند براي ما مسلمانان غروب‌هاي جمعه زمان عزيزي است. غروب‌هاي جمعه با تمام زمان‌ها و وقت‌هاي ديگر فرق دارد و براي همين متفاوت بودنش است كه در غروب‌هايش دلمان مي‌گيرد. هوايي مي‌شويم. كمي از آن خودِ جسماني فاصله مي‌گيريم و حال و هواي ديگري پيدا مي‌كنيم. جمعه براي همه ما روز مقدسي است.

مادربزرگ صبح كه بيدار شد مي‌دانست غروب جمعه تولد حضرت معصومه(س) است. نمي‌دانم چه كسي به او اين را گفته بود اما از اين موضوع اطلاع داشت. به بچه‌ها گفته بود از حضرت معصومه خواسته‌ام يا شفايم بدهد يا جانم را بگيرد و راحتم كند. غروب همان روز زماني كه اذان مغرب تمام شد روح ماماني آرام آرام پر كشيد. حضرت معصومه صدايش را شنيد و دعايش را اجابت كرد.

قاب پنجم: وقتي بر بالاي بدن بي‌جان ماماني حاضر شدم با تمام ناراحتي و دردي كه در دلم بود هنگامي كه بر صورتش نگاه كردم نه ترسيدم و نه وحشت كردم. بالعكس با ديدنش آرامش هم پيدا كردم. صورتش آرامشي عجيب داشت كه مي‌خواست بگويد نگران من نباشيد، جايم خوب است. انگار مي‌خواست به همه ما بگويد ديگر از اين دنياي پر از رنج و عذاب و درد رها شدم. حالا ديگر آزادم. چشم‌ها و لب‌هايش حالتي خندان داشتند. هيچ كس از بدن بي‌جانش نمي‌ترسيد. صورتش نور داشت. چند روز قبل از مرگش به همه گفته بود من گريه‌كن ندارم. دوست نداشت كسي بر مزارش گريه و شيون كند. اما همه ما براي از دست دادن چنين گوهر گرانبهايي گريان بوديم.

مادربزرگ قبل از مرگ هميشه دو آرزو داشت كه هنگام مرگش هر دو آرزويش تعبير شد. يكي اينكه زودتر از پدربزرگم بميرد و ديگر آن‌كه هيچ‌وقت داغ فرزندانش را نبيند. شايد مادربزرگ براي اين خوشحال بود كه با تحقق اين دو آرزويش، آرام به خواب ابدي رفته است.

ماماني پر از اميد بود، پر از زندگي. ياد نوروزهايي مي‌افتم كه با چه ذوق و شوقي براي همه بچه‌ها سبزه سبز مي‌كرد و سبزي زندگي را به زندگي همه‌مان مي‌پاشيد. ماه رمضان كه مي‌آمد چندين شب همه را به خانه‌اش دعوت مي‌كرد و افطاري مي‌داد. عاشق دور هم جمع‌شدن بود. اما حالا نوروز و ماه رمضان سال آينده را بايد بدون او سپري كنيم. بدون سبزه‌ها و سفره‌هاي افطاري‌اش.

قاب ششم: مي‌گويند مرگ براي هر كس خودش را به گونه‌اي نشان مي‌دهد. هر چيزي را كه دوست داشته باشي در روزهاي آخر عمر در نظرت مجسم مي‌شود. مادربزرگ هميشه از شنيدن يك نوا و صداي خوش لذت مي‌برد. دوست داشت كسي كه صداي خوب و زيبايي دارد برايش آواز بخواند. يك روز به من گفت كه صداي زيبايي را شنيده كه برايش آواز مي‌خوانده، صدايي كه به قول خودش انگار از داخل بلور تراش مي‌خورده و به گوش مي‌رسيده. بعد از شنيدن آواز به تك تك‌مان مي‌گفت كه شما هم صدا را شنيده‌ايد يا نه، و ما هيچ‌كدام صدا را نشنيده بوديم. نمي‌دانم چرا آن زمان اين فكر به ذهنم رسيد و بابت چنين فكري بارها خودم را سرزنش كردم. ولي حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم شايد ماماني آن روز مرگ خودش را آن‌گونه ديده بود.

قاب هفتم: شب قبل از رفتن مادربزرگ، خواهرش كه خاله مادرم مي‌شود خواب مي‌بيند كه مادرش به خوابش آمده و گفته خواهرت ديگر خوب نمي‌شود. گفته او مرده و آخرسر همه‌مان مي‌ميريم. خاله مادرم زودتر از همه اين موضوع به او الهام مي‌شود و از صبح منتظر شنيدن چنين خبري بوده.

با شنيدن چنين موارد و الهاماتي بيشتر از هميشه به اين موضوع كه روح درگذشتگان به دنيايي ديگر مي‌روند پي مي‌برم. ارواحي كه فارغ از نيازهاي دنياي مادي شاهد كارهاي ما زمينيان هستند. در دنياي غيرمادي مسئله زمان و مكان مطرح نيست و آنها از آينده خبر دارند و گاهي بنا به صلاح خداوندي، قادر به برقراري ارتباط با آدم‌ها مي‌شوند.

قاب هشتم: زماني كه ماماني بيمار بود بيشتر از هر زمان ديگري ياد فيلم «مادر» علي حاتمي مي‌افتادم. با ديدن حركات و گفته‌هاي ماماني، پلان‌ها و سكانس‌هاي اين فيلم بيشتر در جلوي چشمانم ظاهر و پررنگ مي‌شد. انگار علي حاتمي هم تجربه‌چنين روزهاي دردناكي را داشته كه توانسته به اين خوبي ايثار مادر را به تصوير بكشد.

جايي كه مادر در ديالوگي تأثيرگذار نگران فرزندان و ديگر اعضاي خانواده است و مي‌گويد:«يه بشقاب بكش بذار كنار مادر، غلامرضا نصف شب گشنه‌ش ميشه. تنگم آب كن واسه جلال‌الدين، براي محمد‌ابراهيم زير سيگاري بذار. مراقب باش ماه‌منير حكماً قرصشو بخوره. بي‌خوابي نزنه به سرش. ببين داداشتون هم چي مي‌خواد مهيا كنين، سر شب بخوابين بچه‌ها كه بتونين صبح زود پاشين، فردا خيلي كار دارين.»

من هم دقيقاً چنين صحنه‌هايي را ديدم و چنين ديالوگ‌هايي را شنيدم. با اينكه مادربزرگ خودش حسابي مريض بود و نمي‌توانست چيزي‌ بخورد اما همواره نگران حال ما بود. مي‌پرسيد شام خورده‌ايم يا نه؟ نگران بود نكند كسي گشنه باشد.

حتي دقيقاً مانند فيلم مادر حواسش به بعد از مرگش هم بود. آنجا كه مادر مي‌گفت: «مي‌مونه يه حلوا هديه صاحبان عز ابه اهل قبور... اين تنها شيريني ضيافت مرگ عطر و طعمش دعاست... روغن خوبم تو خونه داريم... زعفرونم هست... اما چربي و شيريني ملاك نيست... اين حرمته كه زنده‌ها به مرده‌هاشون مي‌ذارن... (ماه‌منير و طلعت به گريه مي‌افتند) اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هو الله ست... فقط دلواپس آردم. .. خاطر جمع نيستم... مي‌ترسم مونده باشه...»

با اينكه بعد از مرگ مادربزرگ افراد زيادي به خانه آمدند و رفتند ولي هيچ‌گاه كسي لنگ نماند و چيزي كم نيامد. همه چيز براي برگزاري يك مراسم آبرومندانه آماده بود. حتي رئيس تالاري كه براي شب سوم مراسم آنجا بود مي‌گفت محال است در اين ايام ما عروسي نداشته باشيم. دقيقاً يك روز هيچ مراسمي نداشتيم كه آن هم مصادف شد با مراسم شما.

قاب نهم: دو، سه روز قبل از اينكه متوجه بيماري ماماني شويم به من گفت مي‌تواني براي چند روز مرخصي بگيري و من را به مشهد ببري؟ من كه خودم دلم براي مشهد و حرم امام رضا(ع) تنگ شده بود در فكر برنامه ريختن براي سفر بودم كه خبر آن بيماري منحوس همه چيز را به هم ريخت. مادربزرگ تا آخرين روزها در حسرت ديدن و زيارت حرم امام غريب ماند و سوخت. اگر راهي مشهد شديد يادي از ماماني بكنيد.

قاب دهم: پدربزرگم يكي از مؤمن‌ترين انسان‌هايي است كه تابه‌حال ديده‌ام. از آن دست آدم‌هايي است كه از عبادت‌كردنش لذت مي‌برم. هميشه وضو دارد و نماز اول وقتش ترك نمي‌شود. شب‌ها هميشه جانمازش براي نمازشب پهن است و به ياد ندارم شبي نماز شب نخوانده باشد. شب رفتن ماماني آرام گوشه اتاق نشسته بود، اشك مي‌ريخت و قرآن مي‌خواند. حس مي‌كردي آرامش مادربزرگ با طمأنينه و آرامش او گره خورده است. ‌زمان بيماري مادربزرگ هم همينطور آرام كنارش مي‌نشست، دست‌هايش را مي‌گرفت، دعا مي‌خواند و به او اميد مي‌داد.

با اينكه پدربزرگم هيچ‌گاه غم بزرگي كه از رفتن ماماني در سينه دارد را بروز نداد ولي از وقتي همراه سال‌هاي سختي و خوشي‌اش را از دست داده پشتش خميده شده. ديگر مثل قديم‌ها نيست. آقاجون به خوبي ثابت كرد عاشق‌هاي قديمي زمزمه مي‌كنند، فرياد نمي‌كشند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها