سكوتت كه طولاني ميشود، دلم ميهراسد... از چه؟ درست نميدانم. شايد هراس از ابديت سكوتت، شايد هراس از نديدن دوبارهات و شايد هراس از فراموش شدنم. تو خوب ميداني يك لحظه سكوتت همچون يك قرن برايم طولاني است و سخت ميگذرد بر دلم اين يك لحظه سكوت. پس بشكن سكوت كشندهات را و رهاييام بده از بند افكار پريشان...
و چه شيرين است شكسته شدن سكوتت، ناگهاني. محو شدن برق آساي هراس دلم. هراس از نديدنت، هراس از سكوت ابديات و هراس از فراموش شدنم. راستي اگر ميشود در سكوتت براي دمي هم كه شده به چشم انتظاري و صداي ضربان قلب بيقرارم بينديش. شنيدهام سكوت هميشه هم نشانه رضايت نيست و گاهي نشانه شكايت است. سكوتت را كه شكستي رك و راست بگو سكوتت نشان از رضايت دارد يا شكايت؟ هرچند عقل ناقصم ميگويد، شكايت.
اي داناي مطلق تو حال مرا خوب ميداني وقتي سر در گريبان به دنبال راه فراري از بند سكوت پر از معناي تو به در و ديوار ميكوبم و خاطرم زخمي افكار پريشان ميشود. لااقل در سكوتت نشانهاي، لبخندي، گزندي نميدانم، گوشه چشمي چيزي به من بنما تا بدانم هنوز فراموش نشدهام اگرچه خوب ميدانم بنده گناهكاري هستم كه زود عهد و پيمان ميشكنم اما «با كريمان كارها دشوار نيست...» پس تو اي لطيف! لطفت را از من مگير و خود را به من بنما.