حسن فرامرزي | يك: زاويه تابش آفتاب تغيير كرده است ديگر. آفتاب مايل ميتابد، مهربانانه ميتابد، عطر پاييز ميدهد هوا. شامه من رايحه پاييز نيامده را از لابهلاي همين لولههاي بدقواره اگزوز كه هرم مسمومشان را بر صورت من ميدمند حس ميكند. به قولي كه به خودم دادهام فكر ميكنم، به عهدي كه با خود بستهام. آخرهاي مهر يا اوايل آبان از اين جهنم ميزنم بيرون. ميخواهم دوربينم را بردارم و بزنم جادههاي شمال. از گرگان تا آستارا تور ماهيگيريام را پهن كنم و از زمين و آسمان هرچه در برابر دوربينم قرار ميگيرد صيد كنم. كاش ميتوانستم يك ماه از اين جهنم مرخصي بگيرم اما نميشود. جهنم هيچ وقت سخاوتمند نبوده است، جهنم هيچ وقت دست و دلبازي نكرده است. فرصت نميشود. مزاياي بازنشستگي نميگذارد. بيمه اجازه نميدهد. كسر كار ميخورم. بايد مدام مطلب بنويسم، كم مطلب بنويسم كسر حقوق ميخورم. بايد تا مرز تركيدن مطلب بنويسم كه آقايان پولم را بدهند. به فكر اجاره خانه بايد باشم. اجاره يك آپارتمان 50 متري ناقابل نزديك يك ميليون تومان. چه جهنم گراني. هيچ وقت گمان نميكردم جهنم را اينقدر گران با آدم حساب كنند. همسرم هم دلش ميگيرد. ما كه اين جايي نبوديم. ما كه اين جايي نيستيم. من زاده تبريز و اصفهانم، همسرم هم عاشق اصفهان و تبريز. من عاشق هواي ابري و ديوانه تبريزم، عاشق نسيمهاي روح بخش تبريز و ديوانه مسجد شيخلطفالله اصفهان. ديوانه آن رنگهاي فيروزهاي.
دو: زاويه تابش آفتاب تغيير كرده است. مشخص است جناب آفتاب از آن برج عاج تابستاني پايين خزيدهاند، رخصت دادهاند، كوتاه آمدهاند و زاويههاي خشن را آرام آرام تعمير ميكنند تا اذن و اجازه ورود به محضر پادشاه فصلها پاييز هزاررنگ صادر شود. بايد كوتاه بيايي كه اجازه بدهند. بايد پست شوي تا بتواني آب بنوشي، گود شوي تا چالههاي پس از باران شوي، تا آبها در تو جمع شوند.
چند وقتي است احساس ميكنم ديوارها به من نزديكتر شدهاند، چند وقتي است ديگر نميتوانم بيخيال ديوارها شوم. چند وقتي است فكر ميكنم ارتفاع سقف اداره و خانه كوتاه است. ارتفاع ستونهايي كه ميسازيم كوتاه است. چند وقتي است احساس ميكنم ديوارها هر روز چند هزارم ميليمتر به سمت من حركت ميكنند. چند وقتي است هر روز يكي دو ساعت از اداره ميزنم بيرون. مسير سربالايي خيابان وليعصر تا پارك ساعي را ميروم و ميآيم. ميخواهم بنويسم گور پدر. . . اما گور پدر را خط ميزنم. با خودم قرار گذاشتهام كمتر به آستانه عصبيت برسم. خيلي كارها مانده كه بايد انجام بدهم. پس اين رشتههاي عصبي را نبايد پاره كنم. قرار گذاشتهام بوق نزنم، مگر اينكه خطر جاني داشته باشد يا تصادف كه چند ساعتي وقتم را بگيرد. بايد مثل يك روح مقدس از بيمه شخص ثالثم مراقبت بكنم تا مبادا خاطر عاطر بيمههاي عزيز مكدر شود و خداي نكرده دست به جيب شوند. آي! دلتنگيهاي من به بيمه ابوالفضل! يا ابوالفضل! اينها چه ميگويند؟ اينها در چه خيالاتي سير ميكنند؟ قرار گذاشتهام سكوت كنم و چيزي نگويم. با خود قرار گذاشتهام كسي با من حرف ميزند چنان او شوم كه يك لحظه تصور كند خودش را در برابر آينه ميبيند.
سه: چه فهرست بلندبالايي ميشود اين قرارها و چقدر اين روزها احساس سبكي و سرخوشي ميكنم. ياد آن جمله نيكوس كازانتاكيس ميافتم. همه ما زنداني هستيم اما يكي ميلههاي زندانش را نزديكتر حس ميكند يكي دورتر. نيكوس جان! بگذار من هم بگويم يكي هم نميبيند. گاهي چنان سرخوشانه در قلبم ميزيم كه انگار آنچه حقيقت محض است قلب من است و آنچه يك روياي كوتاه شبانه، جهان پيرامونيام. گاهي عميقا حس ميكنم آنچه در جهان ميبينم از خيابانها و چهارراهها و آدمها و فصلها همه در مغناطيس خوابهاي من مثل برادهها به اين سو و آن سو ميچرخند. عملا همه آنچه ميبينم سايههايي گذرا از آن حقيقت محض و ازلياند. و مگر مولا علي (ع) نبود كه فرمود مردم خوابند چون بميرند بيدار شوند. حالا هم همين نيست نيكوس جان؟ مردم خواب نيستند؟
آنچه نتواني با خود ببري، يعني برنداشتهاي. قدم ميزنم و عبارتها آرام آرام در ذهنم جان ميگيرد. آنچه نتواني با خود ببري يعني عملا برنداشتهاي حتي اگر تا دم در رفتن با تو باشد. چرا حقيقتي به اين سادگي هضم نميشود. چرا مارها و اژدها و اژدرها و فيلها در هاضمه قلب ما هضم و جذب ميشود اما حقيقتي به اين سبكي و راحت الحلقومي در آينه قلب ما پديدار نميشود؟ ها؟ نيكوس جان! ها؟
چهار: زاويه تابش آفتاب تغيير كرده است. آفتاب مهربانانه ميتابد. چشم درآور نميتابد. قرار نيست با ميل بافتنياش كه نور ميتابد چشم كسي را از حدقه درآورد. اما از هر سه نفر، دو نفر عينك آفتابي زدهاند. بهتر است بگوييم عينك دودي، نه! بهتر است براي اينكه تمام حرصم را از اين عينكها يكجا خالي كنم بگويم عينك جوشكاري. بله! عينك جوشكاري بهتر است. در اين زواياي نرم آفتاب از هر سه نفر دو نفر عينك جوشكاري زدهاند. همه در اين شهر يك پا براي خودشان جوشكار شدهاند. كاش چيزي را به چيزي جوش ميدادند كه به درد ميخورد. دري را به تختهاي جوش ميدادند كه به درد ميخورد. قهري را به آشتي جوش ميدادند كه به درد ميخورد. يعني اين آفتاب لب بوم تا اين حد اذيت ميكند كه بايد عينك جوشكاري به چهره زد؟ آدمها را نگاه ميكنم. حتي در سايههاي طولاني پياده رو هم حاضر نيستند دل بكنند از اين عينكهاي جوشكاري.
حرصم ميگيرد. حرصم ميگيرد. حرصم ميگيرد اما سعي ميكنم خويشتندار باشم. اگر من آهن ربايي قوي دستم داشتم، آهن ربايي همجنس و هم جاذبه اين عينكها، مطمئن باشيد از آن بالا آهن ربا را در شهر ميچرخاندم و عينكها را مثل برادههاي آهن از آن بالا جمع ميكردم.
حرصم ميگيرد كه دختر و پسر، زن و مرد از عينك جوشكاري براي خودشان حفاظ و ماسك ساختهاند تا چهرهشان و نگاهشان پشت آن شيشهها پنهان بماند، تا به آدمها نگاه كنند اما سوي نگاهشان معلوم نباشد. حرصم ميگيرد كه شهر را به نام عينك آفتابي پر از ماسك كردهايم. شما اسم اين ماسكها را عينك ميگذاريد؟ عينكهايي با فريمهاي پهن كه نصف صورت را گرفتهاند ديگر عينك نيستند. ماسك هستند برادر من! خواهر من! ماسك هستند تا آدمها پشت آن ماسك قرار گيرند.
عينك تعريف دارد عزيز من. عينك آفتابي تعريف ماتريالي و فصلي دارد. ما عينك را ميزنيم كه آفتاب تند تابستان اذيتمان نكند. آن هم نه براي هر چشمي، عينك همچنان كه ميتواند يك سپر و فيلتر پلاريزه باشد ميتواند به چشم هم صدمه بزند، نگذارد چشم خود سپرش را به دست بگيرد و از خود حفاظت كند با بازي ديافراگم و جمع كردن عضلات گونهها رو به بالا.
عينك، تعريف ماتريالي دارد. عينك نبايد سياه سياه باشد. عينك نبايد عين زغال باشد. عينك زغال و سياه، شهر را به شهر ماسكها تبديل ميكند. شهر نمايش بالماسكه نيست و من ترديد ندارم بچههاي كوچك از اين قيافهها ميترسند. وحشت ميكنند از اين نمايش بالماسكه كه در گوشه و كنار شهر اجرا ميشود.
پنج: از شما ميپرسم. هر روز در اين شهر از در و پنجره و تلويزيون جار ميزنند كه پوست، پوست، پوست. آهاي! پوست! پوست! پوست! آهاي! لولوخورخوره! لولوخورخوره آمده، مردم را از پيري ميترسانند. بيچاره مردم را از افتادگي گونهها ميترسانند. كسي از افتادگي جان و ذهن نميگويد، كسي از افتادن و سرنگوني انصاف و مروت نميگويد اما شهر پر از افتادگي گونهها شده است. صبح تا شب بيچاره جوانها و ميانسالها و پيرها را از چروكها و شيارهاي پوست ميترسانند. مراقب پوستتان باشيد. مراقب پوستتان باشيد. مراقب پوستتان باشيد. من از شما ميپرسم. اگر واقعا انسان چيزي جز اين پوست نيست كه نبايد كوچكترين خش و لكي بر روي اين پوست بيفتد پس برويد و الي الابد بچسبيد به اين پوستهايتان. چرا هزاران هزار لك و خش روي روح و ذهنمان ميافتد و كك كسي نميگزد، اما همه از اين داروخانه به آن داروخانه، از اين در به آن در، اسير و سرگردان دنبال كرم و مرطوبكننده و عينك و ترشحات حلزون و بوتاكس ميگردند؟ اينها همان لانههاي شيطان نيست كه در قلبهاي ما رخنه كرده است؟
شش: اگر هدف آسيب نديدن چشم است بسم الله عينك بزنيد. عينكهاي ملايم كه هم نور را پلاريزه ميكند هم اجازه ميدهد كه طرف مقابل هم بتواند چشمها و سوي نگاه آن كسي كه پشت عينك قرار گرفته ببيند. اين عين ناجوانمردي است كه ما به نام عينك، ماسك بزنيم و از پشت آن حفاظ، آدمها را ببينيم در حالي كه آدمها نميدانند تو به كجا نگاه ميكني، سمت و سوي نگاه تو كجاست. اين عين ناجوانمردي است كه ما ببينيم اما ديگران نتوانند ببينند. اين يك جور كمين كردن و در كمين نشستن و شكار آدمهاست.
سؤال من از همه كساني كه اين عينك زدنهاي غير ضروري و افراطي و تأكيد وحشتناك و چندشوار بر پوست و پوست و پوست را ترويج ميكنند اين است كه آيا آدمهايي كه امروز در مزرعهها و باغها كار ميكنند تا همين عينك جوشكاري زنها ماحصل دسترنج آنها را بخورند در باغها و مزرعهها عينك جوشكاري بر صورت ميزنند و آلبالو و گيلاس ميچينند؟ عينك دودي ميزنند و سيب و هلو ميچينند؟ عينك آفتابي ميزنند و زنبورداري ميكنند تا عسل باران كنند شما را؟ نسخه آقاياني كه صبح تا شب پوست را در بوق و كرنا كردهاند براي باغدارها و مزرعه دارها چيست؟ اگر باغدارها و مزرعه دارهاي ما به نسخههاي شما عمل كنند كه شما از گرسنگي ميميريد، چون هيچ محصولي نبايد درو يا چيده شود چون پوست مستقيما در معرض تابش آفتاب است و احتمالا تا شب همه باغدارها و مزرعهدارها سرطان پوست ميگيرند و ميميرند. اما آقايان! سوگند كه من بچه روستايم و تابستانها و جمعههاي بچگيهاي من در روستاي آبا و اجداديام گذشته و به چشمم ديدهام كه چطور همين زنان و مردان يك قرن در معرض تابش آفتاب بودهاند اما سرطان نگرفتهاند.
هفت: آقايان! بگذاريد خيلي رك و پوستكنده بگويم كه دروغ ميگوييد. بگذاريد خيلي راحت و عريان بگويم كه با اين بوتاكس بازيها و كرمها داريد پوست مردم را ميكنيد. آقايان! شما با اين جراحيهاي به اصطلاح زيبايي داريد به جوانهاي ما خيانت ميكنيد. آقايان! شما داريد به آن دختر و پسري كه بينياش هيچ مشكلي ندارد خيانت ميكنيد چون ميخواهيد جيبتان را پر كنيد. آقايان! شما پشت آن پيراهن سفيد پزشكي داريد دلال بازي ميكنيد و چرتكه مياندازيد. آقايان! شما زيرميزي ميگيريد. صبح تا شب سر خون مردم معامله ميكنيد. قسم ميخورم كه ميدانيد من چه ميگويم. قسم ميخورم كه ميدانيد جز حقيقت نميگويم. روراست باشيد آقايان! روراست باشيد. كسي مخالف بهداشت نيست. كسي مخالف تندرستي نيست. كسي مخالف جراحي نيست. تا كور شود هر آن كه نتواند ابن سيناها را ببيند. تا كور شود هر آن كه نتواند ابن سيناها را ببيند. تا كور شود هر آن كه نتواند ابوريحان بيرونيها را ببيند. تا كور شود هر آن كه نتواند پاستورها را ببيند. تا كور شود هر آن كه نتواند جالينوسها را ببيند. تا كور شود هر آن كه نتواند دكتر محمد قريبها و شاگردانش را ببيند. اما آقايان! اما آقايان! اما آقايان!
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك / چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند.