آه! تو مثل نيلوفر و پيچك دور تا دور قلب من ميپيچي و بالا ميآيي. پيش چشمانم ميبينم كه چگونه اللهاكبر در من غزل ميشود. چگونه از لبان من بيرون ميآيد كه تو خود حجاب خودي حافظ از من برخيز. چگونه پر ميشوم از فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين.
چيزي در قلبم گواهي ميدهد كه تويي، رگ و ريشه حيات تويي، هياهوي بازار دنيا تويي و تو با روح و آب حيات در يك لحظه يكي شدهاي. اگر ميتوانستي از ميان برخيزي... اگر ميتوانستي از ميان برخيزي... اگر بتواني پوستها را بتكاني، اگر بتواني يا مقلب القلوب و الابصار شوي، اگر بتواني قلبت را پر كني از يا مدبر الليل و النهار، اگر بتواني قلبت را بكشاني به دروازههاي يا محول الحول و الاحوال، اگر بتواني حول حالنا الي احسن الحال شوي، اگر بتواني به مهر نه به كين خنجر بكشي بر سراپردههاي شيطان، آنگاه با آب حيات يكي خواهي شد، آن وقت خواهي ديد كه رگهايت ديگر جوي و رود خون نيست، آن گاه خواهي ديد رگهايت بركه و باران است.
پس حبه قند قلبت را گلوگير نكن، اين حبه به آب كه برسد آب را تطهير ميكند. گلوگير نكن اين حبه را، گلوگير نكن اين دانههاي انگور را كه در قلب تو يك نفس از غورهگي تا مويزي پيش رفتهاند. گلوگير نكن اللهاكبرهايت را، بگذار اين اللهاكبرها تاكستانهاي جان تو را پر از خوشههاي انگور كند.
صدايي در گوش من ميخواند: اياك نعبد و اياك نستعين. عهدي از تو ميگيرند وسط ملاقات. پاي كاغذي را بايد امضا كني. اياك نعبد و اياك نستعين. بارخدايا! فقط تو را سزاوار پرستش يافتهام و فقط از تو ياري ميجويم. اني لا احب الآفلين. پروردگارا! تو خود شاهدي كه آفتاب و ماه و ستارههاي جهان و جان را تو ميآوري و تو ميبري، بارالها شاهدي كه تو ما و ماه را به طلوع و غروب ميرساني.
قلبت كه آرام ميزند، وقتي جهان جهنده رام نگاه تو شده است بدان كه كسي بر تو رحم آورده است. جايي كسي تو را دعا كرده است و حالا قلب تو تجسم الا بذكر الله تطمئن القلوب است. فقط با ياد آن بينشان محض است كه دلهاي مضطر و مضطرب آرام ميگيرد. يا نور المستوحشين في الظلم! اي نور ترسيدگان در تاريكي، يارب آن آهوي مشكين به ختن بازرسان. بار خدايا مگذار آهوي ختن قلب ما در چراگاهها و شكارگاههاي شيطان بچرخد و بچرد. يارب! هركه از شيطان خورد خورده شد. بارالها! رحم آور بر ما و مگذار ما در موريانههاي دامان شيطان خورده شويم.
قلبت كه آرام ميزند بدان كه وارد دار قرار شدهاي. بدان كه نعلينت را از پا خلع كردهاي و وارد سرزمين مقدس طوي شدهاي. قلبت كه آرام ميزند، وقتي نفس ميكشي و نفسهايت راه و ريحان ميشود بدان تو مظهر سكينهاي و مخاطب قرار گرفتهاي كه يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي. تو برميگردي، مبارك و گوارا باد اين خطاب رحماني بر تو، از شادي در پوست خود نميگنجي. تو مخاطب اين آيه قرار گرفتهاي، به صلح درون كه برسي يعني وارد سرزمين قرار شدهاي، اينجا با بينشان محض قرار گذاشتهاي. او كه تو را نشانده است و نشانت ميدهد اما بينشان محض است. يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك، راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي وادخلي جنتي.
بهشت از ما دور نيست. جام جم از ما دور نيست. او از رگ گردن به ما نزديكتر است. جام جم در درون توست، گمشده همه ما در درون ماست، فانوسها و راهها و چاهها در درون ماست. آن گوي بلورين عالم تاب كه جهان را در خود متجلي ميكند در درون ماست. سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد/ و آن چه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد/ گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود/ طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد.
بايد كه دوباره بجويي تا بيابي. بايد كه دوباره بجويم تا بيابم. بايد كه دوباره بجوييم تا بيابيم. بايد كه دوباره غواصي كني، بايد دوباره در بزني، آن قدر بايد غوص كني آنقدر بايد بگويي الغوث الغوث الغوث خلصنا من النار يارب تا صداي تو شنيده شود. صداي تو از همان يا رب اول شنيده شده است. او ميشنود. سوگند به جان پاك مصطفي دردانه دو عالم كه او سميع است و صداي نالهها و تضرعهاي بندگانش را ميشنود، اما گاهي همان جا پاسخ نميدهد. با يك بار كوفتن جواب نميدهد. پاسخ نميدهد كه تو بيشتر بيايي. جواب نميدهد كه تو بيشتر بكوبي، جواب نميدهد كه تو بيشتر در اين بحر- آن بحر كه هيچش كناره نيست/ آن جا به جز آن كه جان بسپارند چاره نيست- غوص كني، بيشتر فرو بروي در آب مبارك حيات و جان و قلبت را غسل كني. دوست دارد يار اين آشفتگي / كوشش بيهوده به از خفتگي.
عجله ميكني، ميخواهي زود برسي. از حال ميروي. از حال كه مدار هستي است بيرون ميروي. عجله نكن! از حال خوش قلبت بيرون نيا. رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود. تو با دو عجله در قلبت روبهرويي. عجله رحماني و عجله شيطاني. هرچقدر كه ميتواني در عجله رحماني باش. فاستبقوا في الخيرات، هرچه ميتواني نه به قصد نمايش كه به قصد تقرب سبقت بگير، اين جا سبقت آزاد است. صداي اذان كه در گوش تو ميپيچد همين كه ميشنوي ندايي در قلبت پيچيد عجلوا للصلوه، همين كه گياهي سبز در قلبت ميرويد كه حي علي الصلوه، بشتاب، عجله كن. عقربههاي زمان را بسپار به چرخاننده عقربهها و با شتاب تن و جان را در چشمههاي فلاح و خيرالعمل تطهير كن.
با تو كه عجله ميكنم عجله در قلب من ميچرخد و ميچرخد و ميچرخد، مثل شهدي كه دستي رحماني در قلب من هم ميزند، هم ميزند و تغليظ ميشود. عجله با تو تلغيظ ميشود و ميشود حي. عجله با تو قلبم را رام ميكند، قلب سركش مرا رام ميكند، قلب رقصنده با گرگهاي مرا رام ميكند. عجله با تو مرا احيا ميكند. زندهام ميكند. آن گاه چشم باز ميكنم ميبينم وسط نماز ايستادهام، چشم باز ميكني و ميبيني قلبت با زبانت يكي شده است و هر دو با هم ميگويند حي علي خيرالعمل. ميايستم، بايد كه بايستي. توفان چرخنده بايد بايستد كه خود را بيابد، توفان چرخنده در خود بايد بايستد تا آرام شود و خار و خاشاك دنيا را از دامانش بتكاند تا بداند هيچ است. توفان بايد رام شود تا بداند كه وحده لا اله الا هو كه همه هست و هيچ نيست جز او. و در جهان چيزي جز او وجود ندارد و هنوز هم قصه همان است كه بود. يكي بود يكي بود يكي بود... لاالهالاالله يعني يكي بود، يكي بود يكي نبود و كسي جز او در عالم نبود. نبود و نيست. نبود و نخواهد بود. آن كه بود او بود و آن كه نبود و نيست تويي. تو مثل توفان چرخنده، مثل گردبادي در خود ميپيچي و گمان ميبري هستي اما تو نيستي. آرام باش، تو نيستي. آرام باش! هرگز هرگز نبودهاي و نخواهي بود. آنچه در توست نفس رحماني حق است كه فانفخت فيه من روحي.
و من در دامان تو، لا ميشوم. و من در دامان تو لا اله الا هو ميشوم. من در دامان تو من او ميشوم. من در دامان تو به آب حيات ميرسم. و تو به زبان قرآن با من سخن ميگويي. تا من بدانم چرا يوسف من در چاه ظلمتها افتاده. تا من بدانم چرا يعقوب جان من پريشان مويه ميكند. تا بداني كه يوسف تويي، برادرانش هم تويي. تو در چاه ظلمتها هستي، تو يوسفي اما در چاه ظلمتهاي قلبت گرفتار شدهاي. نگاه كن ببين برادران تو كيانند؟ نگاه كن ببين چه كساني را به برادري و خواهري گرفتهاي؟ حرصها؟ حسدها؟ مكرها؟ حيلهها؟ حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو. حيلت رها كن و تولا گزين. حيلت رها كن و تبري بجوي تا تو را از چاه درونت بيرون بكشند. تو را از چاه درونت بيرون خواهند كشيد، نه با طناب پوسيده شيطان، تو را با حبل المتين حضرت رحمان از چاه تاريك خواهشهاي نفساني بيرون ميكشند. آن وقت چشمت به دنيا باز خواهد شد. حرصها و حسدها را از قلبت بيرون براني كارواني از آن حوالي خواهد گذشت. كارواني به اميد آب از حوالي چاه عبور خواهد كرد. نه به اميد بيرون آوردن تو از چاه، به اميد آب، به اميد سد تشنگي. آنها تشنه آباند اما تشنه چشمان تو خواهند شد. آنها سطلها را در چاه ظلماني خواهند انداخت اما ماه شب چهارده با سطل بيرون خواهد آمد تا كاروانيان به آب حيات برسند.
لالهلاالله! دانه ميخورم مثل يك كبوتر از دستانت، لاالهالاالله. مثل گنجشكي از دستان پرمهر تو گندم ميچينم. آن قدر دانه ميخورم كه قلبم پر ميشود از شكرا لله، آن قدر از دستهاي تو دانه ميخورم كه قلبم پر شود از اشهد ان لاالهالاالله. آن قدر به صورت ماه تو چشم ميدوزم كه قلبم پر ميشود از اشهد ان محمد رسولالله. آن قدر در آثار صنع تو حيران ميمانم كه از ولي تو مدد بگيرم و بگويم اشهد ان علي حجتالله. وقتي چشمت اندكي به جمالش باز شد صبح تا شام بايد كه شكر كني. اعملوا آل داود شكرا و قليل من عبادي الشكور. «بنده همان به كه ز تقصير خويش/ عذر به درگاه خداي آورد/ ورنه سزاوار خداونديش/ كس نتواند كه به جاي آورد»
مبارك باشد اين شهدها و شيرينيها كه در قلب تو جاري ميشود. مبارك باشد اين نظربازيها. در نظربازي ما بيخبران حيرانند. ما بيخبريم و آن را كه خبر شد خبري باز نيامد. سبحانالله و تعالي عما يشركون. در را ميزنم، در خانه تو را ميزنم، به در خانه تو آمدهام. ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم/ از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم/ لنگر حلم تواي كشتي توفيق كجاست/ كه در اين بحر كرم غرق گناه آمدهايم/ آبرو ميرود اي ابر خطاپوش ببار/ كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم
يا ايها الناس انتم الفقرا الي الله. و هرچه كه از خير و نيكي و احسان و جود و دهش به شما ميرسد از ماست كه بر شما ميرسد. اين نسيمهاي خوشگوار از جانب ماست كه به شما ميرسد و غنچههاي قلبتان را باز ميكند.
در را ميزنم، محكمتر ميزنم. طلبكارانه ميزنم. در را كه ميزني، طلبكارانه بايد بزني. اشك بايد بريزي و بزني. مثل بچههاي دلشكسته بايد بزني. مثل بچه يتيم كه كسي در جهان ندارد. مثل بچهاي كه بعد سالها خانه پدر را يافته است. بايد دو چشمت را خون كني، خون گريه كني تا در باز شود. بايد كه از حرامها و حراميها، از دزديها و دزدها پاك شوي كه در به روي تو باز شود.
نگاه كه به صورتم ميكني، ميشوم انا فتحنا لك فتحا مبينا. دستم را كه ميگيري، ميشوم يدالله، ميشوم يدالله فوق ايديهم. ميشوم يدالله مع الجماعه. خدايا نگذار من با شيطان نرد عشق ببازم. خدا مگذار ما با رانده شده از درگاه تو قمار كنيم. خدايا با شيطان كه قمار ميكنم، دوباره تاريك ميشوم، دوباره بيچراغ ميشوم، دوباره بيماه و آفتاب ميشوم. دوباره توفان چرخنده يأس و بدگماني ميشوم. دوباره ميشوم تجسم آن آيه كه انه لا ييأس من روح الله الا القوم الكافرون. خدا نگذار من در اين آيه از الله عبور كنم. نگذار من از الله عبور كنم و به الا برسم، دوباره از قوم كافران و انكاركنندگانت شوم.
گريه ميشوم، آه و اشك ميشوم كه دستانم را رها نكني. عاجزانه و با تضرع از تو ميخواهم كه دستانم را رها نكني. من كودكي بيش نيستم و بازار پررنگ و لعاب دنيا هر لحظه در دعوتي نو مرا به سوي خود ميخواند. بارالها نگذار جاذبههاي دنيا قلبم را در گرداب بازنشدني خود فرو ببرد. بارالها مرا از مهر مبارك خود سيراب كن.
و باز مهر تو است كه به غليان و جوشش درميآيد و باز اين منم كه لبانم را با ني قلبم هم آوا ميكنم. باز تو از در ميآيي. از در درآمدي و من از خود به در شدم/ گويي كز اين جهان به جهان دگر شدم و من توبه ميشوم، باز ميگردم. دوباره بازميگردم به سوي تو، بارالها! من جز تو كسي را در اين عالم ندارم و اگر كسي را جز تو دارم به واسطه گرويدن به تو است. اگر به تو بگروند در قلب من جمع ميشوند و اگر پراكنده شوند در من پراكندهاند. بارالها! تو شاهدي كه نظم جهان بيرويت صورت ماه تو پراكندگي است، خدايا شاهدي كه قاعده حكمت تو بيرويت صورت ماه تو گنگ ميشود.
تو سرخرگي و من مويرگم. تو درخت بارور حياتي و من يك شكوفهام. بارالها! مگذار شكوفههايي كه در قلب ما جوانه ميزنند در سموم دنيا و گردش فصول و گذر از ربيع به خزان برسد. بارالها! من بيتو سياهرگم. بيتو من هيچام، بيتو قصه نميرسد به گنبد كبود. بيتو قصه ما به غصه ميرسد. بيتو من به بن بست ميرسم. بيتو در خود ميپيچم، بيتو ميخروشم اما نميبارم.
بارالها! بگذار من پر شوم از صبح، بگذار بالش خوابم را از سحر و ستاره پر كنم. بارالها! سوگند به سپيده دم كه تويي سرخرگ حيات من، سوگند به سپيده دم كه نور قلب ما تويي، گمشده ما تويي و هر كجا كه ما گم ميكنيم تو را گم كردهايم. سوگند به درخشانترين روزهايم كه من در نگاه به صورت مومنان تو به ركوع ميرسم، سوگند به تو وقتي به صورت نوزادي كه تو آفريدهاي وقتي در صورت نوراي نازنين نگاه ميكنم دنبال آيات و نشانهها و رد پاي تو ميگردم كه فتبارك الله احسن الخالقين.
چشمان نوراي دو ساله است كه راه را به من نشان ميدهد. چراغ و فانوس دريايي من چشمان آن كودك دو ساله است و من صورت و سيماي آن كودك را مثل يك متن عارفانه، مثل يك متن مقدس ميخوانم، كودك اذن ورود ميدهد به امر تو تا من آن چشمها را بخوانم و ياد بگيرم از نوزادي كه دست پرورده توست، تن و كالبد آن كودك را تو سرشتهاي، به مهر سرشتهاي و از روح زلال و كبريايي خويش در آن كالبد دميدهاي.