کد خبر: 611648
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۴:۵۵
گپ ‌و گفتي با ابوالفضل خدايي، پدر محمدامين اهداكننده عضو
شيرين‌ترين فصل زندگي هر زن و شوهري زماني است كه لذت به دنيا آمدن، بزرگ شدن، راه رفتن، بازي كردن، زبان ريختن و شيرين‌كاري كردن بچه‌شان را ببينند.

زينب شكوهي طرقي |

 عشق بزرگ:

شيرين‌ترين فصل زندگي هر زن و شوهري زماني است كه لذت به دنيا آمدن، بزرگ شدن، راه رفتن، بازي كردن، زبان ريختن و شيرين‌كاري كردن بچه‌شان را ببينند. شايد به همين خاطر است كه خدا هم وقتي خواست امتحان بزرگي از پيامبرش ابراهيم(ع) بگيرد اسماعيل(ع) را انتخاب كرد چون خدا هم مي‌داند همانطور كه عشق داشتن فرزند عشق بزرگي است غم از دست دادنش هم غمي است كه نمونه ندارد.

هديه‌اي ناب:

يك فرستاده، يك هديه، يك نمونه هر چقدر به منبع آفرينشش نزديك‌تر باشد اصيل‌تر و پاك‌تر است چون كمتر دچار تغييرات شده است. بچه‌ها پاك هستند درست مثل فرشته‌ها نه به خاطر كوچك بودنشان بلكه به اين خاطر كه زمان زيادي نمي‌گذرد كه از عالم ذر و از محضر خاص خدا به جمع انسان‌ها آمده‌اند. همين كوتاه بودن زمان وصل است كه باعث مي‌شود بچه‌ها ناب‌ترين و بكرترين هديه خدا به بنده‌هايشان باشند.

انسان:

ما انسان‌ها وقتي اشرف مخلوقات شديم كه ذره‌اي از وجود خدا در كالبدمان دميده شد. ما وقتي ارزشمند شديم كه ميراث‌دار ذاتي شديم كه به ما حكم مي‌كند در هر شرايطي آسايش ساير انسان‌ها را ارزشمند بدانيم و براي زندگي و راحتي ساير انسان‌ها ارزش قائل شويم. انسان اشرف همه مخلوقات شد چون هيچ آفريده‌اي وجود ندارد كه صاحب عقل، شعور و انديشه كامل باشد اما خدا اين هديه را به انسان هم داد. اما چطور مي‌شود فهميد ذات انساني و اشرف بودن در كسي به كمال رسيده است يا نه؟!

امتحان سخت:

هميشه براي آزمودن برتري و بهتري هر چيزي يا هر كسي آزموني وجود دارد و هر چه آزمون دهنده بزرگ‌تر باشد آزمون هم سخت‌تر طرح مي‌شود. شايد به همين خاطر است كه خدا بنده‌هايي را كه بيشتر دوست دارد سخت‌تر مي‌آزمايد چون به تعبير من وقتي خدا مي‌داند كداميك از بنده‌هايش انسان‌تر و كامل‌تر است پس بايد هم آزمون سخت‌تري برايش طراحي كند. امتحان سخت يعني اينكه باشي و ببيني دوست داشتني‌هايت را چطور از دست مي‌دهي اما صبور باشي چون مي‌داني كه آن چيزي كه از تو گرفته مي‌شود از اول هم امانت بوده و تو امانتدار. يكي از سخت‌ترين امتحان‌هاي زندگي هر پدر و مادر لحظه‌اي است كه خدا با گرفتن يك هديه ناب، با گرفتن حاصل يك عشق بزرگ انسان را با همه شعور و عقلش يكجا امتحان كند! سخت است، خيلي سخت است چون بايد باشي و ببيني كه عشقت و فرزندت را ازدست مي‌دهي. يادش بخير مادربزرگم مي‌گفت: الهي هيچ پدر و مادري غم فرزند نبيند. الهي هيچ مادري زنده نباشد و مرگ بچه‌اش را نبيند، داغ بچه ديدن سخت است. من مي‌گويم سخت‌تر از داغ بچه و از دست دادنش تصميم گرفتن‌هاي بزرگ در لحظه‌هاي مهم است. درست مثل تصميمي كه ابوالفضل خدايي 40 ساله، پدر محمدامين خدايي اهدا كننده عضو يك ساله گرفت. خودش مي‌گويد: خدا با آن همه عظمتش وقتي حضرت ابراهيم(ع) را امتحان مي‌كرد دقيقه آخر دلش به رحم آمد و اسماعيل (ع) را به او بخشيد اما از من امتحان بسيار سخت‌تري گرفت...

 

هديه‌اي كه بعد از هشت سال مشقت گرفتيم

هشت سال اول ازدواجم را بدون بچه گذراندم. آرزوي داشتن بچه در تمام لحظه‌هاي آن هشت سال با من و همسرم بود. هشت سال بود كه تمام تلاشمان را كرده بوديم اما نتيجه‌اي نگرفته بوديم به هر دكتري بود مراجعه كرده بوديم و هر روش درماني را كه فكرش را بكنيد امتحان كرده بوديم اما نتيجه‌اي نگرفتيم.

نهايتاً تصميم گرفتم به خدا توكل كنم، حاجتم را از خودش بخواهم و به جاي اينكه اين همه هزينه دارو و درمان براي باروري بدهم، نذر كنم و اگر بچه‌دار شدم يك اتوبوس 40 نفره آدم‌هايي را كه عشق و آرزوي رفتن به كربلا را داشتند با هزينه خودم ببرم و برگردانم.

خدا را شكر كه توكل كردن من نتيجه داد و خود خدا حاجتم را داد. يعني شكر بزرگ اين حاجت در اين بود كه من بي‌واسطه و مستقيماً از طرف خودش بچه‌هايم را گرفتم. اين را گفتم تا بدانيد براي پدري كه هشت سال انتظار داشتن فرزند را كشيده است چقدر سخت است كه يك لحظه چشم باز كند و ببيند در يك روز دو فرزندش را از دست داده است.

روزي كه هيچوقت فراموش نمي‌كنم

نمي‌دانم چه حكمتي است كه همانقدر كه تاريخ دقيق روزهاي خوب يادمان مي‌ماند به همان پررنگي و وضوح تاريخ دقيق روزهاي بد هم از يادمان پاك نمي‌شود! همانطور كه روز تولد اولين فرزندم و پدر شدنم از يادم نمي‌رود، ‌روز از دست دادن بچه‌هايم هم از ذهنم پاك نمي‌شود.

دقيقاً 25 بهمن‌ماه سال 91 همسرم همراه مهديه دختر شش ساله‌ام و محمدامين پسر يك ساله‌ام به تهران رفته بودند تا در مراسم عروسي اقوام شركت كنند. در مسير برگشت از مراسم عروسي زماني كه همه سوار بر ماشين باجناقم بوده‌اند اتومبيل ديگري جلوي ماشين مي‌پيچد. باجناقم براي اينكه با ماشين جلويي برخورد نكند مجبور مي‌شود ماشين را به حاشيه راه بكشاند كه در نتيجه با گاردريل برخورد مي‌كنند. در همان لحظه اول مهديه دخترم درجا فوت مي‌كند، محمدامين و مادرش را هم به خاطر شدت جراحات به بيمارستان البرز تهران منتقل مي‌كنند.

همان روز تصادف پزشكان اعلام كردند كه محمدامين بايد به خاطر رفع شكستگي‌ها و مشكلاتي كه در حادثه تصادف براي استخوان‌هايش پيش آمده جراحي شود.

دو روز بعد از جراحي اول هم عمل جراحي دوم به خاطر شدت خونريزي روي محمدامين انجام شد. ما در آن سه روز همه دارايي و تلاشمان را گذاشته بوديم تا محمدامين بعد از عمل جراحي سلامتي خود را به دست آورد. همه لحظه‌ها و ساعت‌هاي آن چندروز با اضطراب، نگراني و ترس سپري شد، نه خواب داشتيم و نه خوراك. از طرفي غم از دست دادن يك فرزند عذابمان مي‌داد و از طرف ديگر حال و روز محمدامين تنها پسرم نگرانمان كرده بود. تمام اميدمان به نتيجه عمل‌هاي جراحي بود.

اميدمان نااميد شد...

دقيقاً پنج روز بعد از تصادف يكي از پزشكان من را صدا كرد و با زباني كه ناراحت نشوم به من گفت: ما همه تلاشمان را كرديم اما با عكسبرداري كه انجام داده‌ايم متوجه شديم محمدامين دچار مرگ مغزي شده و نه تنها ديگر بازگشت و تنفسي نخواهد داشت بلكه با گذشت هر ساعت، اندام و اعضاي بدنش هم تخريب مي‌شود پس بهتر است كه پيشقدم يك كار خير باشيد چون هستند بچه‌هايي كه زندگي‌شان به يك كليه يا ريه وابسته است...

اين حرف‌ها مثل يك صاعقه بود و من با شرايط شوكه‌كننده‌اي كه پيش آمده بود هيچ تصميمي نمي‌توانستم بگيرم. همه‌اش در كنج ذهنم دنبال كسي يا چيزي مي‌گشتم تا بتواند در گرفتن اين تصميم به من كمك كند.

خاطره‌اي كه به تصميم گيري‌ام كمك كرد

آن روز وقتي دكتر گفت كه محمدامين ديگر نمي‌تواند زنده بماند و فقط چند روز بين ما امانت است جرقه‌اي در ذهنم خورد. كار خدا بود كه ياد اتفاقي افتادم كه پيش از اين براي يكي از اقواممان افتاده بود.

پدر 40 ساله خانواده يكي از اقواممان در اثر تشنج دچار مرگ مغزي شده بود و بعد از يك هفته بستري شدن در بيمارستان قدس اراك پزشكان از من خواستند كه واسطه شوم و رضايت خانواده‌اش را براي اهداي اعضايش به بيماران نيازمند بگيرم.

خاطرم بود كه من براي اين كار اول با برادرش صحبت كردم ولي به شدت مخالفت كرد و گفت من كه راضي نمي‌شوم هيچ حتي محال است همسرش هم راضي شود. برادرش وقتي اصرار من را ديد گفت: دو روز فرصت بده ببينم چه مي‌شود كرد.

در مرحله دوم باز اين خودم بودم كه وارد گود شدم و با پسر بزرگ‌ترش صحبت كردم. او هم نه تنها مخالفت كرد بلكه كلي هم بد و بيراه به من گفت. بعدها شنيدم كه در جلسه خانوادگي‌شان گفته بودند «ابوالفضل خدايي آمده و در مورد چنين پيشنهادي با ما صحبت كرده اگر اين اتفاق براي خودش مي‌افتاد قبول مي‌كرد؟ نه مطمئناً قبول نمي‌كرد».

خاطره حرف فاميلمان يادم افتاد با خودم گفتم: انگار خدا تصميم گرفته اين دفعه مستقيم خود من را امتحان كند و حالا كه نوبت امتحان من است بايد سربلند بيرون بيايم. حالا ديگر وقتش رسيده كه به جاي آنكه ديگران را نصيحت كنم در اين شرايط خودم به حرف‌هايم عمل كنم. همه اين فكرها باعث شد كه آن لحظه به اين فكر كنم كه اگر من خودم پسري داشتم كه براي هر نفس كشيدنش بايد نگران مي‌بودم يا دختري داشتم كه قلب بيماري داشت چه آرزويي داشتم؟ درمقابل اين آرزو من قرار داشتم، پدري كه فرزند يك ساله‌اش ديگر به او بازنمي‌گشت اما با يك فكر مي‌توانست جان چند كودك ديگر را نجات دهد اين شد كه كمي از موضع مخالفتم كوتاه آمدم. خودم پيشقدم شدم كه با همسرم هم در اين مورد صحبت كنم و رضايت او را هم بگيرم.

بچه‌اي كه مي‌ديدم نفس كشيدنش عذاب است

راضي كردن همسرم كار خيلي سختي بود چون ما هشت سال بود كه بچه‌دار نمي‌شديم و با كلي نذر و نياز خدا به ما فرزند داده بود. من چطور مي‌توانستم انتظار داشته باشم درست در روزهايي كه همسرم در غم از دست دادن دخترمان عذاب مي‌كشيد از او براي اهداي اعضاي بدن محمدامين تنها پسرش رضايت بگيرم؟! كار خيلي سختي بود اما انگار خدا هميشه و در تمام مراحل خودش برايم راهكار درست مي‌كرد. ما در مغازه‌مان يك مشتري داشتيم كه فرزندش نارسايي ريوي داشت و هربار كه مغازه مي‌آمد بچه آنقدر به سختي نفس مي‌كشيد كه من با خودم فكر مي‌كردم اين ديگر آخرين نفسي است كه او مي‌تواند بكشد، بيشتر از خود بچه پدرش ناراحت بود چون با همه تلاشي كه كرد نتوانسته بود بعد از شش سال در ليست انتظار بودن ريه‌اي براي پيوند پيدا كند. در نهايت هم كار به جايي رسيد كه دكترها به پدرش گفتند: ديگر داروها اثرندارد و اگر ظرف يكي، دو روز آينده پيوند ريه انجام نشود بايد قيد بچه‌تان را بزنيد. پدرش هم كه ديده بود چاره‌اي ندارد خودش رفت و يكي از ريه‌هايش را به پسرش اهدا كرد. از آن روز به بعد اگر چه حال بچه بهتر شده اما پدرش ديگر توان كار كردن ندارد و تأمين هزينه‌ها و مخارج دوران بعد از پيوند خارج از توانشان است.

من و همسرم از نزديك با مشكل اين خانواده آشنا بوديم. همان روزي كه تصميم گرفتم همسرم را راضي كنم ناخودآگاه ياد اتفاق‌هايي افتادم كه براي اين مشتري‌ام افتاده بود. يادآوري همين اتفاق باعث شد مشكلات بيماران ليست انتظار براي همسرم يادآوري شود و او هم با كمال ميل به اهداي اعضاي بدن محمدامين ‌رضايت داد.

خودم مسئوليت رضايت گرفتن خانواده‌ام را پذيرفتم

ناگفته نماند گرفتن چنين تصميمي براي من هم كه پدر بودم خيلي سخت بود چه رسد به همسرم. خود من وقتي مي‌خواستم چنين تصميمي بگيرم با برادر بزرگ‌ترم مشورت كردم و او به شدت با اين تصميمم مخالفت كرد. من در قانع كردنش گفتم: من به دكترها گفته‌ام تا هرجايي كه امكان دارد تلاش كنند اما وقتي كه بدانم ديگر تلاش‌ها نتيجه‌اي ندارد و محمدامين بازنمي‌گردد اين بهترين راه است. با شنيدن اين حرف‌ها برادرم به شدت گريه كرد.

سختي اين تصميم را هيچ پدر و مادري نمي‌تواند توصيف كند. شما وقتي بچه‌تان از خانه بيرون مي‌رود مدام چشمتان به راه است تا ببينيد كي باز مي‌گردد؟ مادري كه دخترش را مي‌فرستد مدرسه، پدري كه پسرش را مي‌فرستد خدمت سربازي همه اميد دارند كه بالاخره فرزندشان صحيح و سالم به خانه بازمي‌گردد. حالا تصورش را بكنيد در كمتر از يك روز داغ دو فرزند ببيني. سخت است، خيلي سخت است. آنقدر سخت است كه هيچوقت نمي‌توانم توصيف كنم حال و سختي‌هاي آن روزهاي آخر را.

من بعد از چند سال حسرت بچه داشتن خودم با چشمانم ديدم كه مهديه شش ساله‌ام از دستم رفت و هيچ كاري نتوانستم برايش كنم. خودم مي‌ديدم كه تنها پسرم كه عمرش به ديدن اولين بهار زندگي‌اش هم نرسيد روي تخت بيمارستان است، مي‌ديدم كه چند روز است ديگر از شيرين زباني‌ها، قدم زدن‌ها، خنديدن‌ها و بازي‌هاي محمدامين خبري نيست.

از همه بدتر اينكه همه دكترها مي‌گويند مطمئناً محمدامين ديگر نمي‌تواند راه برود، نفس بكشد و زندگي كند. درد است با چشمان خودت ببيني همه اميد زندگي‌ات، تنها پسرت به همين راحتي از دست مي‌رود. اين اتفاق آنقدر عميق و دردناك بود كه من مطمئنم اثرات روحي آن تا مدت‌ها با من و همسرم و اقوام نزديكمان خواهد بود.

مهم اين است كه انسان باشي و انتخاب كني

با همه اين سختي‌ها وقتي مي‌تواني انسان باشي كه خدا به وجود تو افتخار مي‌كند كه در اوج آزمايش‌هاي سخت به فكر آسايش و آرامش بقيه باشي. باز هم مي‌گويم فوق‌العاده سخت است اما كافي است يك لحظه با خودت فكر كني و ببيني چه چيز را از دست داده‌اي و در ازاي اين از دست دادن مي‌تواني چه هديه ‌و آرامشي به ديگران بدهي؟ چرا من بايد به خودم اجازه مي‌دادم با رضايت ندادنم يك پدر و مادر همچنان با ديدن رنج كشيدن فرزندشان به خاطر بيماري كليوي، ريوي يا قلبي عذاب بكشند؟اگر خود من محمدامينم دچار چنين بيماري بود چه روزها و ساعت‌هاي سختي را سپري مي‌كردم و چه آرزويي داشتم؟

من چطور بايد به خودم اين اجازه را مي‌دادم كه امانتي را كه خدا به من داده بود، نعمت‌هايي كه در بدن محمدامين‌ام يكسال وديعه بودند و امروز ديگر نمي‌توانند به زندگي او كمك كنند به ديگران نبخشم؟ اصلاً مگر من چه كسي هستم كه بتوانم در مقابل وديعه دهنده اصلي عرض اندام كنم و بگويم «نه، رضايت نمي‌دهم» من هيچ چيزي نيستم. چشم باز كردم و به خودم گفت: وقتي مي‌بيني محمدامين‌ات ديگر برنمي‌گردد پس بهتر است يك تصميم درست بگيري. رسيدن به يك جواب درست براي همه اين سؤال‌ها كافي است براي همه دغدغه‌هاي آن لحظه‌ها.

من خودم مي‌ديدم مادر و پدري را كه بايد نوزادشان را به خاطر مشكل قلبي يا كليوي از پشت شيشه دستگاه ببينند و اشك مي‌ريختند در حالي كه يك كليه مي‌توانست جان نوزادشان را نجات دهد.

غم مرگ بچه‌ام را به آسايش ديگران بخشيدم

اينجور مواقع آدم يك انگيزه بزرگ مي‌خواهد تا بتواند صبوري كند. يك هدف بزرگ بايد باشد تا بتواني در سايه آن هدف و لذت بزرگ تمام اين مصيبت‌ها را تحمل كني. من فكر مي‌كنم تنها چيزي كه در مورد مرگ مغزي مي‌تواند آنقدر به كسي كه در جايگاه تصميم‌گيري ايستاده است كمك كند كه راحت‌تر و بهتر انتخاب كند، در نظر گرفتن شرايط ديگران است.

من خودم يك لحظه فكر كردم اول اينكه من خواسته يا ناخواسته ديگر محمدامين را ندارم و از طرفي ديگر مي‌بينم كه چه خانواده‌هايي بچه‌هايشان را به خاطر مشكلات اعضا ذره ذره از دست مي‌دهند پس چه بهتر است كه در كنار غمي كه در دلم نشسته شادي را به خانواده‌هايي كه نيازمند اعضا هستند هديه بدهي. من كه ديگر محمدامينم را نمي‌توانستم صحيح و سالم ببينم چرا داشتن يك زندگي راحت را از بچه‌هاي ديگر دريغ كنم. غم از دست دادن فرزندم غيرقابل انكار و جبران بود ولي بعد از آن رضايت من و همسرم مدام به شادي و زندگي راحت خانواده‌هايي فكر مي‌كنيم كه با اهداي اعضاي بدن كودك يك ساله‌مان اين روزها حال خوبي دارند و بدون نگراني زندگي مي‌كنند.

آرامش اين روزهاي من و همسرم با همه مشكلاتي كه پشت سر گذاشته‌ايم فقط و فقط به خاطر اين است كه مي‌دانيم جان چند كودك ديگر نجات پيدا كرده است و خوشبختانه ما از آزمايشي سخت موفق بيرون آمديم.

ما آنقدر در تصميممان مصمم عمل كرديم كه حتي همان روز هم گفتيم كاش مهديه دخترمان هم در صحنه تصادف و درجا فوت نكرده بود و مي‌توانستيم با اهداي اعضاي بدنش به بچه‌ها و خانواده‌هاي بيشتري كمك كنيم.

كنار قبر بچه‌هاي من در بهشت زهرا قبر جواني است كه شنيده بودم او هم به مرگ مغزي دچار شده بوده و بعد از گذشت يك ماه و رضايت ندادن خانواده‌اش فوت كرده است. يك روز كه رفته بودم بهشت زهرا ديدم پدر همين جوان بالاي قبرش نشسته و گريه مي‌كند وقتي من را ديد بلند شد و با تعجب گفت: «من شنيده‌ام تو اعضاي بدن بچه‌ات را اهدا كرده‌اي! تو چطور توانستي تصميمي به اين مهمي و سختي بگيري؟ من حتي بعد از يك ماه هم نتوانستم چنين تصميمي بگيرم و امروز پشيمانم...»
 
 
 
ماجراي استخارهچه بود؟ اگر در تصميم‌تان مطمئن بوديد پس چرا استخاره كرديد؟ جواب استخاره چه بود؟
 

هرچقدر هم آدم در تصميمش محكم و مطمئن باشد باز هم يك جايي و يك موقعي پيش مي‌آيد كه حتي براي دلخوشي خودت هم كه شده دوست داري نتيجه ديگري را تصور كني. مثلاً با اين وجود كه همه دكترها معتقد بودند محمدامين مرگ مغزي شده است و ديگر اميدي به حياتش وجود ندارد من با خودم فكر مي‌كردم نكند دكترها چون مي‌بينند ممكن است محمدامين بعد از به هوش آمدن دچار مشكلات جسمي يا مغزي باشد اين حرف را مي‌زنند؟ نكند محمدامين همچنان عمرش به دنياست اما چون دكترها مي‌دانند ما بعدها براي نگهداري‌اش سختي مي‌كشيم چنين پيشنهادي مي‌دهند؟ چون روز اول تصادف دكترها گفتند كه حتي اگر عمل هم موفقيت آميز باشد امكان اينكه محمدامين بينايي‌اش را از دست بدهد يا فلج باشد، زياد است به همين خاطر فكر مي‌كردم چيزي جداي از مرگ مغزي است. من همان روز اول همه هزينه‌ها را قبول كردم و شرايط عمل را پذيرفتم چون فكر مي‌كردم اگر محمدامين حتي فلج و نابينا به زندگي بازگردد خيلي بهتر از اين است كه بگويند بيمار مرگ مغزي است و اعضايش را اهدا كنند.

مي‌دانيد مسئله اين است كه اين جور وقت‌ها دوست نداري حقيقت را بشنوي و بپذيري پس تلاش مي‌كني كه حتي از حرف‌هاي متخصصان كه زندگي و مرگ يك انسان به ويژه يك كودك برايشان بسيار مهم است هم تعبير متفاوتي داشته باشي.

اين ماجرا دو سر داشت در يك طرف آن پسر يك ساله‌ام بود كه حتي فرصت نكرده بودم يك دل سير راه رفتن، ‌بازي كردن و زندگي كردنش را ببينم و از طرفي ديگر مرگي بود كه اگر رضايت نمي‌دادم بايد قبول مي‌كردم كه با جان چند بنده ديگر بازي كنم كه غيرممكن بود. اين دو راهي كنار حرف‌ها و حديث‌هاي فاميل هم مازاد شده بود نتيجه اين شد كه تصميم گرفتم كار را به كاردان اصلي‌اش يعني خدا واگذار كنم.

به خودم گفتم «استخاره مي‌گيرم، با خود خدا مشورت مي‌كنم و اميدوارم خودش مسير واضح را به من نشان دهد». وضو گرفتم با ترس و لرز انگشت‌هايم را روي لبه‌صفحه‌هاي قرآن كشيدم، يكبار، ‌دوبار و بار سوم دلم را به دريا زدم و توكل كردم. قرآن را بازكردم آيه 32 سوره مائده آمد و نوشته بود «مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ» معني آيه كاملاً روشن و واضح بود «از اين روى بر فرزندان اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس كسى را جز به قصاص قتل يا [به كيفر] فسادى در زمين بكشد چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است و قطعاً پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند [با اين همه] پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زياده‏روى مى‏كنند.» رد خور نداشت و هيچ تعبير و تفسير ديگري نمي‌شد از نتيجه استخاره كرد خدا خودش جواب همه سؤالاتم را داده بود و ديگر هيچ جاي شكي وجود نداشت.

مدام با خودم معني آيه را مرور مي‌كردم «هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است... » حجت تمام شده بود و من ديگر هيچ شبهه‌اي نداشتم... .

 
 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها