انقلاب كمونيستي مائو در سال 1949، باعث شد چين در دوران تقسيم دنيا به دو بلوك شرق و غرب، وارد حلقه متحدين شوروي شود. چين تا دهه 80 استراتژيهاي مختلفي مانند «تكيه به يك طرف»، «اتكا به خود» و «انزواگري» را تجربه كرد اما در نهايت با توجه به نيازهاي كشوري با جمعيتي بالغ بر يك ميليارد نفر، با بهرهگري از استراتژي «تنوع جهتگيري در سياست خارجي»، با ايالات متحده روابط سياسي و تجاري برقرار كرد. بدين ترتيب چين از لحاظ اقتصادي درهاي خود را به روي تجارت با اقتصادهاي كاپيتاليستي گشود. از اين زمان به بعد رهبران اين كشور توانستند با استفاده از نيروي كار فراوان و ارزان داخلي، منابع طبيعي و پذيرش واقعيات محيط بينالملل برنامههاي اقتصاي خود را پيش ببرند. استفاده از پتانسيلهاي اين كشور با عدم پيگيري رفتارهاي ايدئولوژيك در روابط با ساير كشورها، چين را در ابتداي قرن بيست و يك تبديل به ابرقدرت بالقوه دنيا كرد. چنانكه بر طبق آمار منتشر شده، توليد ناخالص داخلي چين در سال 2010، 11 هزار و 200 ميليارد دلار بود كه با توجه به سرعت رشد اقتصادش، تخمين زده ميشود در سال 2016 به 19 هزار ميليارد دلار برسد. اين در حالي است كه توليد ناخالص داخلي امريكا در سال 2010، 15 ميليارد و 200 ميليون بود و در سال 2016، 18 هزار و 800 ميليارد دلار خواهد شد. بر اين اساس چين با رشد اقتصادي متوسط 1/8 در 12 سال گذشته، تبديل به دومين قدرت اقتصادي دنيا شده است. علاوه بر رشد اقتصاد، مقامات اين كشور در زمينه تجهيزات نظامي و ماهوارهاي نيز سرمايهگذاري قابل ملاحظهاي كردهاند. در واقع توان اقتصادي بالا باعث شد رهبران چين براي در اختيار گرفتن تمامي عناصر قدرت، به سمت افزايش بودجه نظامي بروند. به طوري كه در سال 2013 بودجه نظامي چين 3/114 ميليارد دلار است. اين رقم نسبت به سال قبل 7/10درصد افزايش داشته است. در نتيجه اين تحول، بودجه چين پس از امريكا و روسيه در رتبه سوم بودجه نظامي دنيا قرار گرفت.
علاوه بر اين، چين به عنوان دومين كشور پهناور دنيا و جمعيت بيش از يك ميليارد و 300 ميليون نفري، دو پارامتر ديگر قدرت يعني وسعت و جمعيت را در اختيار دارد. ضمن آنكه فرهنگ كار و صرفهجويي نيز در ميان مردم شرق آسيا بعد نرمافزاري قدرت اين كشور را تشكيل ميدهد. همچنين چين با توجه به داشتن حق وتو در شوراي امنيت توانسته است در معادلات بينالمللي نقش حائز اهميتي بازي كند. نقش روزافزون چين و به تبع تهديد موقعيت امريكا در نظام بينالملل به واسطه اين امر، باعث شد اين كشور در استراتژي ايالات متحده جايگاه ويژهاي بيابد. مقامات امريكايي با توجه به رشد اقتصادي و حجم مبادلات تجاري سالهاي اخير چين معتقدند، ابرقدرت بعدي از منطقه شرق آسيا ظهور خواهد كرد. در اين راستا بود كه ايالات متحده بر آن شد تا با ايجاد شكاف، چين و همسايگانش شرق آسيا را به دو دسته تقسيم كند. در اين دستهبندي چين در يك گروه قرار دارد و در گروه ديگر كشورهايي مانند ژاپن، تايلند، فيليپين، سنگاپور، ويتنام، كره جنوبي و تايوان.
واشنگتن براي ايجاد موانعي در مسير توسعه سياسي و اقتصادي چين، به اشكال مختلف وارد عمل شده است. در اين رابطه امريكا با استفاده از قدرت رسانهاي خود، چين و قدرت نظامي رو به فزونياش را تهديدي براي امنيت و بقاي كشورهاي اين منطقه مطرح كرده است. به گونهاي كه كشورهاي شرق آسيا براي مقابله اين وضعيت دست به خريدهاي لجستيكي گسترده، سرمايهگذاري در حوزه تجهيزات نظامي، برقراري پيوندهاي امنيتي دفاعي با كشورهاي فرامنطقهاي و برگزاري رزمايشهاي متعدد براي نشان دادن آمادگي دفاعي خود ميزنند. مانورهاي ايالات متحده در ماه آوريل 2012 با فيليپين و همچنين ويتنام، در فوريه 2012 با تايلند و سنگاپور، در ماه مي سال 2013 با ژاپن و اخيراً با كره جنوبي مواردي از اين دست هستند.
همچنين ايالات متحده تلاش كرده با بزرگنمايي اختلافات چين با همسايگانش در درياي جنوبي چين و مسئله تملك اين كشور بر برخي جزاير مورد مناقشه، بر نوع نگاه رهبران و روابطشان تأثير بگذارد. تصويب سنا براي فروش F16 كلاس C و D به تايوان، خريد دو ناو جنگي توسط فيليپين از امريكا، ارسال 12 جنگنده هواپيماي اسپري اموي 22 به پايگاه نظامي فوتنما در اوكيناوا ژاپن تنها بخشي از اقدامات ايالات متحده براي دامن زدن به اختلافات ارضي كشورهاي شرق آسيا با چين است.
سناريوي مذكور، تقريباً همان طرحي است كه امريكاييها در منطقه خاورميانه و به ويژه در خليج فارس براي مقابله با جمهوري اسلامي ايران و متحد كردن كشورهاي عرب منطقه عليه تهران به اجرا گذاشتهاند. در واقع امريكا با ارسال انواع جنگافزارها به شرق آسيا، اين منطقه را پس از خاورميانه حساسترين منطقه دنيا و به دومين بشكه باروت تبديل كردهاند. البته لازم به ذكر است پيوندهاي اقتصادي و تجاري كشورهاي حوزه جغرافيايي مورد بررسي با يكديگر، فرهنگ و مذاهب تقريباً يكدست آنها و عدم وجود نيروهاي راديكال در اين منطقه باعث ميشود ثبات شرق آسيا پايدارتر از خاورميانه باشد كه اين امر احتمال استفاده از سلاح عليه يكديگر را نيز تا حد زيادي دور از ذهن ميسازد.
به نظر ميرسد امريكا علاوه بر مقابله با قدرت در حال افزايش چين و درگير كردن اين كشور در حوزه پرهزينه نظاميگري، در پي آن است به دليل اهميت راههاي آبي اين منطقه از لحاظ تجارت بينالملل حضور نيروهاي نظامي خود را در شرق آسيا تضمين كند. امريكا ميتواند با حضور در منطقه و ايجاد پيوندهاي نظامي، فروش سلاح و برگزاري رزمايش، راه را بر هرگونه تلاش براي نفوذ ساير رقبا از جمله روسيه در اين حوزه ببندد. روسيه به دليل نزديكي جغرافيايي كه به اين منطقه دارد مترصد آن است تا بتواند وارد معادلات اين منطقه شود اما بلوكسازي امريكا راه دشواري را پيش روي روسيه قرار داده است.