پويا بارنابي | من جلو نشسته بودم و با دو مسافر ديگري كه عقب ماشين بودند به سكوت ماشين كمك ميكرديم. نزديك ميدان فردوسي كه رسيديم يك بنز با دو تا ماشين محافظ كه يكي جلو و ديگري عقب بنز حركت ميكردند از خط ويژه اتوبوس با سرعت رد شدند. راننده تاكسي كه تا آن لحظه ساكت و آرام نشسته بود، با ديدن اين صحنه گر گرفت و شروع كرد به اظهار نظر:«همينه ديگه. خط ويژه رو درست كردن واسه همين چيزا. ميدونين كه كار احمدينژاد بود اين خط ويژهها؟ اولا ميخواست بره اين ور و اون ور بايد چهارراهها رو ميبستن، هر جا رسيد يه خط ويژه زد كه ديگه راحت باشه.» بعد زير چشمي به من نگاه انداخت تا ببيند واكنش من چيست و وقتي از من نااميد شد از آينه وسط به مسافران عقب نگاه كرد. وقتي ديد كسي در اين بحث همراهياش نميكند خودش ادامه داد:«روحاني هم كه اومد همه فكر كردن چه اتفاق مهمي قراره بيفته. اينا هيچ كدوم با هم فرقي ندارن. يكي نيس بهش بگه بابا مردم رو حرفات حساب كردن. الان كه اومدي بايد خودت رو نشون بدي. سكه و دلار يه ذره ارزون شد همه فكر كردن خبريه. باز صدرحمت به همون احمدينژاد، هر دفعه ميومدم تو اين خط يكي دوتاشون رو ميديدم دارن از خط ويژه رد ميشن. روحاني كه اصلاً معلوم نيست از كجا ميره!» يكي از دو مسافري كه عقب نشسته بود، صبرش از ما دو نفر كمتر بود و وارد بحث شد و گفت:«آقا مگه رانندهس كه شما هر روز ميخواي تو اين خط ببينيش؟ رئيسجمهوره بايد درست كار كنه و تصميم بگيره نه اينكه همش تو رفت و آمد باشه» خندهام گرفت ولي باز هم هيچي نگفتم. راننده كه توقع داشت به جاي تيكه انداختن، همه ما حرفهايش را تصديق كنيم، كمي ناراحت شد. گفت:«نه داداش، من ميگم وقتي رئيسجمهور شد همه ريختن تو خيابونا شادي كردن. ميگم نبايد دل اين همه آدم رو كه بهش رأي دادن شاد كنه؟ اگه الان يه كار بزرگ نكنه واسه مردم ديگه تا چهار سال ديگه هم كاري نميكنه.» نزديك تقاطع مطهري شديم. كرايهام را دادم و داشتم از ماشين پياده ميشدم اما هنوز بحث آقاي راننده ادامه داشت. دوست داشتم باز هم ميماندم و به حرفها و عقايدش گوش ميكردم اما كار داشتم و مجبور شدم راننده و ديگر مسافران را با اين بحث جالب تنها بگذارم!