کد خبر: 610711
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۳
دل‌نوشته‌اي از دنياي غريب دختركي كه بچه طلاق است. . .
ديگر نمي‌توانم وزن خودم را تحمل كنم. با وجود آنكه هيكل نحيفي دارم اما توان بلند كردن پاهايم هنگام راه رفتن را ندارم.

بهنام صدقي| كاملاً خودم را روي زمين مي‌كشم. صداي شلپ شلپ دمپايي هايم فضاي فروشگاه را پر مي‌كند. صداي زشتي كه آزار دهنده است اما نمي‌توانم كاري بكنم براي ساكت كردن اين صداي ناهنجار! بسته‌هاي ولو شده روي زمين را كه نگاه مي‌كنم، آه از نهادم بلند مي‌شود!نمي خواهم، اما دست خودم نيست. كاسه چشمانم پر مي‌شود! مي‌دانم همه را بايد به تنهايي مرتب كنم. دور و اطراف را نگاه مي‌كنم. همه جا پر است از بسته‌هاي رنگارنگي كه شايد هر كسي با ديدنشان به وجد بيايد. اما براي من اين بسته‌ها با وجود رنگهاي زيبايشان اصلا خوشايند نيست! بسته هايي كه براي من فقط مشتي كالاي سنگين و سبك است كه بايد مدام براي جابجايي شان خم و راست شوم. روي زمين نشسته‌ام و سر روي زانويم گذاشته ام و غرق در افكار و سكوت دروني ام هستم. يك يا علي مي‌گويم و بلند مي‌شوم. نشستن فايده‌اي ندارد. آرام خم مي‌شوم!همه جا بايد سريع مرتب بشود. كلي بسته است و قفسه‌هاي خالي كه مثل جوجه‌هاي هميشه گرسنه برسرم فرياد مي‌زنند و فريادي كه از آن سوي فروشگاه برسرم هوار مي‌شود!پيرمردي كه روز اول لبخند مهربانش را پدرانه مي‌ديدم با فريادي تلخ و گزنده به ساعت اشاره مي‌كند و بسته هايي كه هنوز شكم گرسنه قفسه‌ها را سير نكرده و زماني كه از دست مي‌رود و مشتري‌هايي كه به زودي يكي يكي براي خريد وارد خواهند شد. با هر دست چند بسته برمي‌دارم تا به كارم سرعت بيشتري بدهم. اما دردي شديد در كمرم مي‌پيچد و باعث مي‌شود روي دو زانو به زمين سقوط كنم!دستم را حائل كمرم مي‌كنم تا بي‌توجه به دردي كه تا مغز استخوانم را به احاطه خود در آورده بلند شوم. تمام توانم را به كار مي‌بندم و با يك دست به كمر، سعي مي‌كنم بلند شوم اما، باز هم موفق نمي‌شوم. حالا صورتم كاملاً خيس است. خيس خيس!فرياد پيرمرد حالا بلندتر به گوشم مي‌رسد. صدايش مي‌گويد كه دارد نزديك و نزديك‌تر مي‌شود و حالا ترس هم به اين درد و استيصال اضافه مي‌شود. حرفهايش را از حفظ هستم. چند روزي است كه بهانه گيرتر شده و مدام از اخراج حرف مي‌زند و اينكه ديگر مرا نمي‌خواهد و ديگر به دردش نمي‌خورم و بايد جل و پلاسم را براي رفتن جمع كنم!خداي من، آخر كجا بروم؟با چه رويي بروم؟به كدام خانه؟خانه‌اي سرد و تاريك بي‌بزرگتر؟خانه‌اي بدون پدر بدون مادر؟حالا كاملاً بالاي سرم ايستاده و محكم با پا به كارتن خالي مقابلش مي‌كوبد و آن را به طرفي پرت مي‌كند. ضربه‌اش آنقدر محكم است كه كارتن به آن سوي فروشگاه پرتاب مي‌شود و خدا را شكر مي‌كنم كه جاي آن كارتن بخت برگشته نبودم و اين ضربه سهمگين را تحمل نكردم!فريادش مرا از بهت ضربه‌اي كه حواله كارتن خالي شد بيرون مي‌آورد. فريادي كه حرف‌هاي اين چند روز را تكرار مي‌كند. اما جدي‌تر از هربار. راهش را كج مي‌كند و روانه دفترش مي‌شود كه در انتهاي فروشگاه قرار دارد و با صدايي جدي مرا فرامي خواند تا روانه ام كند. براي هميشه. همان اخراجي كه اين چند روزه حرفش چون پتك برسرم هوار مي‌شد و حالا چون آوار رويم خراب شده است و كاملاً مشخص است كه راه فراري براي گريز از آن نيست. نگاهي به بسته‌هاي ولو شده روي زمين مي‌اندازم.

نگاهشان حالا انگار تغيير كرده و مات و مبهوت به دور شدنم مي‌نگرند و من، حالا نه به دردي كه هنوز در كمرم احساس مي‌كنم، به خواهر و برادر كوچكتري كه در خانه به انتظار بازگشتم با دست پر هستند مي‌انديشم. خواهر و برادري كه به جا مانده از خودخواهي پدر و مادري هستند كه هر كدام راه خود را رفته‌اند. راهي كه نه من، نه خواهر و نه برادرم براي همراهي شان دعوت نشديم و ابتداي آن جامانديم. راهي كه اگر با خودخواهي آنها به بي‌راهه تبديل نشده بود و ما برسر آن جا نمانده بوديم، امروز شايد مجبور نبودم با اين حال خراب‌تر از ديروزم، صداي گوش‌خراش پيرمرد صاحب فروشگاه را به جان بخرم و دست آخر هم با در خروج مواجه شوم. آن هم با فرياد تلخ اخراج !پيرمردي كه روز اول لبخندش را پدرانه ديدم و امروز، پدرانه‌اش درست مثل همان پدري است كه با سردي تمام بعد از تركمان در را محكم پشت سرش بست و مادري كه جمع كردن خوشبختي خود را در منها كردن من و خواهر و برادرم ديد. صداهايش را ديگر نمي‌شنوم. مي‌دانم كه دارد بهانه مي‌آورد براي آنكه با دست خالي روانه ام كند وبا علم به آن كيف خالي ام را به دست گرفته و راه خروج را پيش مي‌گيرم. راهي كه روزي با اميدهاي فراوان آمده بودمش و حالا، باكوله باري از غم در حال بازگشت از آن هستم.

قطره‌اي خنك روي صورتم مرا به خود مي‌آورد و مي‌بينم كه مدت‌هاست از فروشگاه بيرون آمده و از آن دور شده ام. سرم را به آسمان مي‌گيرم. ابرهاي سياه احاطه‌اش كرده‌اند و سهم من هم چند قطره از آن است. لبخندي لبانم را مي‌پوشاند و به ياد مي‌آورم كه اين قطرات، حاصل همين ابرهاي سياه است و نعمت پروردگار كه شايد مي‌خواهد يادآوري كند بعد از هر سختي وسياهي، نعمت هايش را فرو مي‌ريزد و نبايد از رحمتش نااميد شوم. حتي وقتي كه همه رفته‌اند و تنها ابتداي يك راه تاريك ايستاده ام!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها