کد خبر: 610710
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۱
چهارمين روز حضورم در شعبه 4 مجتمع حقوقي با جار و جنجال و كشمكش شروع مي‌شود، خدا آخرش را به خير كند.

 آنقدر با صداي بلند داد مي‌زند كه همه كله‌ها ناخودآگاه به سمت او مي‌چرخد، خانمي سعي دارد آرامش كند و دستش را مي‌كشد تا از آن دختر و همراهانش كمي فاصله بگيرد اما او فقط داد مي‌زند كه «اگه خودتم بكشي طلاقت نميدم، هيچ غلطي هم نمي‌توني بكني...» با وساطت يك سرباز و چند نفر ديگر پسر را به حياط مي‌برند. دنبالشان مي‌روم تا ببينم قضيه از چه قرار است. چند دقيقه‌اي آنجا منتظر مي‌مانم تا اوضاع كمي آرام‌تر شود، پسر و خانم همراهش زير سايه درخت داخل محوطه نشسته است و سرش را بين دست‌هايش نگه داشته است. خانم آرام‌آرام با او حرف مي‌زند و پسر در اين بين گاهي مثل اسپند روي آتش از جا در مي‌رود و با عصبانيت چيزي مي‌گويد و دوباره آرام مي‌شود اما آرامشش خيلي طول نمي‌كشد و بعد از لحظاتي دوباره دادش به هوا مي‌رود. بعيد مي‌دانم به اين زودي‌ها آرام بشود تا بتوانم با آنها صحبت كنم پس به داخل راهروي دادگاه برمي‌گردم و دنبال آن دختر و همراهانش همه جا چشم مي‌گردانم.

دختر همراه يك خانم و آقاي ميانسال و يك مرد جوان در كناري ايستاده است و در حال صحبت كردن با پسر جوان است كه به نزدشان مي‌روم و پيگير داد و بيدادهاي پسر مي‌شوم. دختر خود را «گلاويژ» و نامزد آن پسر آتشين معرفي مي‌كند و مي‌گويد كه در دانشگاه همكلاس بوده‌اند و سه ماه است كه نامزد هستند و حالا به دليل تفاوت فرهنگي مي‌خواهند جدا بشوند. ظاهراً اين خواسته فقط از سوي خانواده دختر است و پسر به هيچ وجه زير بار طلاق دادنش نمي‌رود. مرد جوان كه برادر گلاويژ است يكدفعه مي‌پرد وسط حرف او و مي‌گويد‌ «اصلاً اين آقا ديوونه است، فكر مي‌كنه خواهر ما رو آورده به اسيري. هر روز به يه بهونه اذيتش ميكنه...» با تكان دادن سر تأييدش مي‌كنم و دوباره سرم را به طرف دختر مي‌چرخانم تا بقيه حرف‌هايش را بزند. دختر به رسم و عرف منطقه خودشان در تعامل و رفت‌و‌آمد با فاميل، رفتارها و رسومي دارد كه براي نامزدش، مهران، اصلاً قابل قبول نيست و بارها و بارها به گلاويژ و خانواده‌اش تذكر داده كه اين كار را انجام ندهد ولي آنها با اين رسم و رسوم از كودكي بزرگ شده‌اند و آن را عمل غير‌متعارفي نمي‌دانند. مشكل روز به روز بيشتر شده تا اينكه خانواده گلاويژ به صلاح ديده‌اند تا اوضاع بغرنج‌تر نشده است از همديگر جدا شوند. چون ظاهراً‌ نه گلاويژ مي‌تواند دست از راه و روش مرسوم در شهر و ديار خودش بردارد و نه مهران مي‌تواند با اين وضعيت كنار بيايد اما مهران حاضر به طلاق دادن دخترشان نيست و مي‌خواهد كه او خودش را تغيير بدهد!

مادر گلاويژ مي‌گويد كه از همان ابتدا او و همسرش با اين ازدواج مخالف بوده‌اند اما حريف يكدندگي گلاويژ و مهران نشده‌اند و حالا هم اصلاً از دست مهران گلايه‌اي ندارند چون به تجربه قبلي كه در فاميلشان داشته‌اند، مي‌دانسته‌اند كه هر مردي نمي‌تواند با رسوم آن‌ها كنار بيايد و تنها اميدوارند كه مهران از خر شيطان پياده شود و بگذارد همه چيز تمام شود تا خانواده‌ها بيشتر از اين چوب ناداني آنها را نخورند. پدرش مي‌گويد متأسفانه جوان‌هاي امروزي فكر مي‌كنند ما نسل قديم چيزي سرمان نمي‌شود و فقط به علم و دانش‌شان مي‌بالند در حالي كه از همان اول برايم مثل روز روشن بود كه اين ازدواج آخر و عاقبت خوشي ندارد ولي تا وقتي سرشان به سنگ نخورد حرف‌هاي ما را جدي نگرفتند. برادر گلاويژ با تشر به پدرش اعتراض مي‌كند و مي‌گويد كه ديگر حاضر نيست بايستد و از جمع ما دور مي‌شود. پدر سري تكان مي‌دهد و مي‌گويد انتخاب همسر چه از جانب پسر و چه از جانب دختر مثل انتخاب هندوانه است فقط تجربه به داد آدم مي‌رسد وگرنه مثل اين دو جوان دست مي‌گذاري روي كال‌ترين هندوانه و حسرت پولي را كه پرداخته‌اي مي‌خوري! اين دو جوان الان هنوز داغند و نمي‌دانند چه بهاي گزافي بايد بپردازند، متأسفانه در دانشگاه هر چيزي به جوان‌ها ياد مي‌دهند جز اينكه پدر و مادر صلاح اولادشان را مي‌خواهند و بد نيست گاهي اوقات فقط گاهي اوقات به موي سپيد بزرگ‌ترها اعتماد كنند چراكه روزگار بابت اين سپيدي مو، شادابي و جوانيشان را از آنها گرفته است... گلاويژ اما در عالم ديگري است و در حال نوشتن پيامك است و نجواكنان و البته طوري كه ما بشنويم مي‌گويد فقط مي‌خواهم رها بشوم هيچ چيز برايم مهم نيست. مادر آهي مي‌كشد و به همسرش مي‌گويد: «بي‌زحمت يكم آب بيار تا قرص‌هاي اعصابم رو بخورم.»

از آنها تشكر و خداحافظي مي‌كنم و به داخل حياط مي‌روم تا اگر مهران آرام شده باشد با او هم صحبت كنم مطمئناً او هم حرف‌هايي براي گفتن دارد. تمام حياط را مي‌گردم اما اثري از مهران و خانم همراهش نيست احتمالاً از اينجا رفته‌اند. شب كه در رختخواب آرام مي‌گيرم فكرم دوباره به سمت گلاويژ و مهران مي‌رود. تا قبل از ديدن اين ماجرا اصلاً اعتقادي به نقش تفاوت فرهنگي در ازدواج نداشتم و معتقد بودم دو نفر كه همديگر را دوست داشته باشند همه چيز حل مي‌شود. حالا مي‌خواهند اهل يك شهر و فرهنگ باشند يا فرسنگ‌ها از همديگر دور باشند و آداب و فرهنگشان از زمين تا آسمان با هم فرق يا حتي تضاد داشته باشد اما ظاهراً تصورم چندان هم درست نيست و به قول حافظ «كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل‌ها».

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها