دنيا حيدري |
پرتو حق است اين معشوق نيست!
سالهاست مينويسم. اما امروز كه قرار است از خودم بنويسم، از خودمان، از زن، واژهها خودشان را پنهان ميكنند.
چشمانم را كه ميبندم، به زن كه فكر ميكنم، به خودم. به زن، گلي از بهار آفرينش. لطافت خداوندي. رحمت پروردگار.
ياد شعر مولانا ميافتم.
«پرتو حق است اين معشوق نيست
خالق است آن گوييا مخلوق نيست؟»
لبخندي دلنشين روي لبانم مينشيند. پر ميشوم از حرفهايي كه عمري در دلم مانده. پر از واژههاي قشنگ و گاهي هم واژههاي تلخ. اما زيباييها هميشه بر زشتيها سرپوش ميگذارند و پنهانشان ميدارند.
چشمهايم را باز ميكنم. دست به قلم ميبرم. اما باز هم واژهها در حال فرار هستند. خندهام ميگيرد. از بازي روزگار. از دستي كه سالها به قلم بوده و نوشته. براي همه و همه. اما حالا كه نوبت به خودش ميرسد، ميشود كوزهگري كه از كوزه شكسته آب ميخورد.
فكر كه ميكنم ميبينم درست است. كاملاً درست است. به دنيا آمد تا دختر كسي شود، ازدواج كرد تا همدم كسي شود.
بچه دار شد تا مادر كسي شود، براي همه كسي شد، اما خودش بيكس ماند...
خدا خودش ميدانست دارد چه ميكند. ميدانست اين بهترين مخلوقش است. مخلوقي كه قرار است محبت خدا را روي زمين رواج دهد و نمادي از لطافت و مهر پروردگار شود.
شعاع جمال الهي است و منطقش محبت است و مهرباني. مهم نيست كه طرفش كيست. فرزند، پدر، مادر، همسر يا حتي كسي شايد هفت پشت غريبه باشد. او آمده براي ترويج محبت. براي آموزش لبخند. منطقش براين پايه استوار است. بر محبتي كه لانهاش دل است. نه عقلي كه همه چيز را حساب و كتاب ميكند و با دو دو تا چهار تا پيش ميرود كه شايد دراين محاسبات دلي هم شكسته شود. اما منطقي است پس اخمي به چهرهاي نميآيد از اين شكستنها. اما زن، فلسفه وجودياش فرق دارد. او به وقت شكستن از خود مايه ميگذارد. از دل خودش. از قلب و روح خودش نه از ديگران و اين تواني است كه خداوند به او هديه كرده و حالا هديه خدا را به بندههاي خدا ميدهد. محبتي كه ذاتي است و هديه خداوندش.
موازنه هستي است گويا زن. آمده براي ايجاد تعادل. گلي براي روياندن بهترينها. براي آمدن بهار. بهاري پر از عطر گلهاي بهشتي كه قدرت پروردگار را به ذهنمان يادآور ميشود. پروردگاري كه برابر شكوه آفرينشش به زانو در ميآييم.
نميتواني جور ديگري باشي
به اطرافم نگاه ميكنم نميتواند جور ديگري باشد. نميتواند.اين خلقت اوست و بينقص.
نميتواني مادر باشي و اولين لقمه را بر دهان خود بگذاري. نميتواني اجازه دهي خاري به پاي فرزندت برود. حتي اگر بداني اين ممانعت خار را به چشمت فرو ميكند. نميتواني شب تا صبح دلنگران بيمارياش نباشي و چشم بر هم بگذاري! نميتواني!
نميتواني دختر باشي و بر دستان پر مهر پدر بوسه نزني و عرق از پيشانياش نزدايي. نميتواني دلنگرانش نباشي وقتي دست به كمر ميزند و ميداني دردي او را اينگونه دست به كمر كرده و نميتواني باراني نشوي وقتي كمر خميدهاش را ميبيني.
نميتواني همسر باشي و باري از دوش همدمت برنداري. لبخندي براي قدرداني زحماتش تحويل ندهي و خستگياش را به دوش نكشي تا اندكي بياسايد. نميتواني بيتفاوت باشي و اشك نريزي از غصههايي كه سعي ميكند از تو پنهان كند و تلاشش از چشمانت دور نميماند.
نميتواني دردي ببيني و نرنجي و تلاش نكني براي درمان بودن. نميتواني بيتفاوت از كنار غمهاي دنيا رد بشوي و بروي. نميتواني. هرگز نميتواني. چراكه اينگونه آفريده نشدهاي.
و باز هم امضايي ديگر از خدا روي زمين
نزديك صبح است. اشعههاي خورشيد سعي ميكنند خود را از پشت ابرها بيرون كشيده و زمين را نوازش كنند. حياط هنوز نمناك است.اين بار اما مادربزرگ آن را آب پاشي نكرده و بركت ابرها سيرابش كرده.
دانههاي تسبيح لاي انگشتان مادربزرگ ميرقصند و به سرعت جاي خود را به دانههاي ديگر ميدهند. لبهايش تند تند و بيصدا به هم ميخورند و خوب ميدانم وقتي با خدا حرف ميزند اينگونه است.
سرم از زير پتو بيرون است و نگران صداهاي نالهاي هستم كه از اتاق كناري ميآيد. مادر مدام خدا را صدا ميكند و از او كمك ميخواهد. صدايش كه بيشتر ميشود، چشمهايم خيس ميشود و پتو را به دندان ميگيرم كه كسي صدايم را نشنود. مادربزرگ اما ميداند در دلم چه آشوبي است. خودش را به من ميرساند و آغوشش را برايم باز ميكند.
خجالت ميكشم اما بيهراس ميزنم زير گريه. فقط تلاش ميكنم صدايم خيلي بالا نرود و به اتاق بغلي نرسد.
مادر بزرگ آرام در گوشم زمزمه ميكند كه خدا، هر چه او بخواهد. صدايش كن. دردي اگر بدهد، درمانش را فراموش نميكند هرگز و من تند تند صدايش ميزنم. خدايا خدايا خداي. . . . . . . . . .
گريهام تمام ميشود و ميماند بغضي كه همهاش خالي نشده كه صداي گريه نازكي از اتاق كناري به گوش ميرسد و مادربزرگ دست و سرش را به آسمان ميبرد و شكر ميكند و بعد سجده شكرش را به جا ميآورد و بلند ميشود براي ترك من و رساندن خودش به هديه خدا...
صدايي از آن سوي در ميشنوم كه ميگويد مبارك باشد، دختر است و مادر بزرگ اين بار با صدايي بلندتر خدا را شكر ميكند و ميگويد امضايي ديگر از خدا روي زمين...
خودم را به آستانه اتاق ميرسانم. مادر انگار خوابيده... و دختري كه از جنس من است مثل باران، بركت خدا، كه از ابرهايش ميچكد براي روييدن گلها... اما خيلي كوچكتر، خيلي خيلي كوچكتر از من و مادر و مادربزرگ اما حتماً آمده تا مثل من دختر باشد، مثل مادربزرگ مادر و مثل مادر همسري مهربان.
يادم ميآيد مادر هميشه ميگويد دختر بايد مهربان باشد و با محبت. محبتي كه خدا به هنگام خلقتش، در دل او نهاده. دختر دلسوز پدر، غمخوار برادر و يار فرزند و من، ميخواهم روزي بهترين و مهربانترين و دلسوزترين و غمخوارترين و يارترين دختر روي زمين باشم. دختري كه به قول مادر لايق محبت پروردگارش باشد. اما نميدانم دختر چطور بايد زن باشد. براي خودش. براي خود خودش.
به اطرافم نگاه ميكنم. دختركان معصومي را ميبينم كه در حالي بازي و جست و خيز هستند. دختراني كه مهرباني را از همين امروز ميتوان در چهره تكتكشان ديد. دختراني لبخند به لب كه مادران و همسران فردا هستند. دختراني كه از همان بدو تولد آموختهاند مهرباني را و به مرور، ميآموزند مادر و همسر بودن را. دختراني كه لبخند خدا روي زمين هستند. لبخندي شيرين و دلنشين.