کد خبر: 610385
تاریخ انتشار: ۱۳ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۶:۱۰
اين را يكي از بچه‌هاي مهدكودك با لحني فخرفروشانه مي‌گويد
امروز صبح بر خلاف روزهاي ديگر كه هيچ برنامه‌اي ندارم و وقتم بيست و چهار ساعت آزاد است با برنامه از خواب بيدار مي‌شوم و جاي دختر خاله‌ام كه مربي كودكستان است به كودكستان مي‌روم تا او بتواند به جشن عروسي برادر شوهرش برسد.

 در بدو ورودم به كلاس، با نگاه‌هاي كنجكاو بچه‌ها روبه‌رو مي‌شوم. بچه‌ها لباس‌هاي رنگارنگ بر تن دارند و هركدام‌شان چهره خاص دارد. مو بور، مو مشكي، پوست سفيد، سبزه، چشم‌هاي بادامي، با عينك، بدون عينك، از همه فرم و شكلي در اين كلاس 10 نفره وجود دارد. ديدن اين تنوع برايم هيجان انگيز است، بچه‌ها شاد و شنگول هستند و طراوتشان مرا به وجد مي‌آورد. ابتدا بايد پاسخ اين 10 جفت چشم كنجكاو را بدهم. خودم را معرفي مي‌كنم و مي‌گويم امروز به جاي «مريم جون» كه همان دختر خاله‌ام است، آمده‌ام و به آنها اطمينان مي‌دهم كه فردا دوباره خودش سر كلاس مي‌آيد.

بچه‌ها با همان كودكي‌شان مي‌دانند كه بعضي حرف‌ها را نبايد بلند‌بلند بگويند و با هم پچ‌پچ بامزه‌اي در كلاس راه مي‌اندازند. مطمئنم دارند درمورد من پچ‌پچ مي‌كنند. كمي فرصت مي‌دهم تا كلاس به حالت عادي برگردد و بعد به سراغ كتاب زبان مي‌روم كه قرار است درس چهارم را برايشان توضيح بدهم. كتابي كوچك كه براي اين بچه‌ها صد البته قطور است. از بچه‌ها اسمشان و علت اينكه دوست دارند انگليسي را ياد بگيرند مي‌پرسم. پسري زبل و با ظاهري سركش در نزديك در نشسته است، حدس مي‌زنم اگر قرار باشد چالشي در كلاس ايجاد بشود منشأش اين پسر بچه است چون از همان ابتدا رفتاري متفاوت از بچه‌هاي ديگر دارد. خودش را «امير آقا» معرفي مي‌كند و با لحني فخرفروشانه مي‌گويد «بابام گفته اگه انگليسي ياد بگيري مي‌برمت خارج!»

به هر دردسري هست اين كلاس به پايان مي‌رسد و بعد از 10 دقيقه كلاس بعدي شروع مي‌شود. كلاس بعد كلاس خميرسازي است كه بايد به بچه‌ها كمك كنم با خمير اشكال حيوانات درست كنند. در گير و دار درست كردن كله گاو هستم كه ناگهان جيغ و دادي راه مي‌افتد. پارسا ليوان آبي را روي صورت نسترن پاشيده است و نسترن هم از ته دل جيغ مي‌زند و گريه مي‌كند. مانده‌ام چكار كنم و دست و پايم را گم كرده‌ام. براي ساكت كردن صداي نسترن يك ليوان پر از آب دستش مي‌دهم و مي‌گويم خاليش كن روي سر پارسا. حالا هردوتايشان مثل موش آب كشيده وسط كلاس ايستاده‌اند و گريه مي‌كنند. بدون توجه به گريه‌شان به بقيه بچه‌ها مي‌گويم كه به كارشان ادامه بدهند. بعد از دقايقي هردو ساكت مي‌شوند و مظلومانه به من نگاه مي‌كنند ولي مي‌دانم موش آب كشيده شدن در اين گرماي تابستان هيچ مشكلي برايشان ايجاد نمي‌كند و با همان لباس‌هاي خيس به آنها كمك مي‌كنم تا خمير‌سازي‌شان را تكميل كنند. كلاس كمي جدي‌تر شده است و بچه‌ها به خوبي فهميده‌اند كه من با «مريم‌جون» كلي فرق مي‌كنم...

بعد‌ازظهر كه به خانه برمي گردم انگار كه از ميدان جنگ برگشته‌ام و خسته و زهوار دررفته و البته خوشحال از تمام شدن اين نبرد سخت، جلوي كولر ولو مي‌شوم. غروب دختر خاله‌ام زنگ مي‌زند و لعن و نفرينم مي‌كند كه چرا بچه‌ها را خيس كرده‌‌ام، ظاهراً خانواده‌هايشان با او تماس گرفته‌اند و كلي بد و بيراه نثارش كرده‌اند و من با اعتماد به نفسي كاذب و مثل كارشناسان توضيح مي‌دهم كه اين بهترين نحوه برخورد با خرابكاري كودكان است و او همچنان در حال غرغر كردن است كه خداحافظي مي‌كنم و گوشي را قطع مي‌كنم چون هنوز معتقدم كارم درست بوده است و هيچ ايرادي به كارم وارد نيست.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها