زهرا انصاري | كاش شيشههايي بودند كه خودشان را به حمام ميبردند تا تميز ميشدند و باز سر جايشان در قاب پنجره مينشستند. شايد هم باشند و من از فناوري دنياي پنجرهها بياطلاعم.
با هر زحمتي شده آخرين نفسهاي شيشهشوي را روي شيشهها ميدمم و دستمال ميكشم؛ آدم بيكار همين است ديگر، به شيشهها زياد گير ميدهد مثل من!
صداي آقا محمود، همسايهمان را ميشنوم كه از گرمي هوا مينالد و چند بار هم به كولر لعنت ميفرستد چرا در اين گرما خراب شده. با آچار چند ضربه به جان بيجان كولر ميزند و غرولندش ادامه دارد. فكر كنم دستهايش را به كمرش زده و عرق از پيشانياش چكه چكه باريدن گرفته است. كاش تعميركار بودم و كاري از دستم برميآمد، از هنهن كردن كولر فكر كنم، تسمهاش شل شده يا شايد پمپ آبش خراب است. نميدانم اصلاً، مگر من تعميركارم كه دارم براي خالي نبودن عريضه و فضولي، نسخهاي براي كولر تجويز ميكنم. خوب است آقامحمود حرفهايي كه در دلم ميزنم نميشنود وگرنه كلي به من ميخنديد...
پاك كردن پنجرهها تمام ميشود، دلم ميخواهد در اين هوا كمي در حياط قدم بزنم. راستش هوا در عين گرما محشر است. از آن هواهايي است كه همه پروانهها را از خواب بيدار ميكند.
يعني چند روزي است حوالي غروب هوا عوض ميشود، اين ساعتها كه ميشود ابرها گلوله گلوله ميآيند. بعد جمع و جمعتر ميشوند، بزرگتر و تمام آسمان را ميپوشند ولي باران را دريغ ميكنند. در سايه درخت ليمو مينشينم و پونهها را ميبويم، چه لذيذ.
صداي جلز و ولز روغن از خانه همسايه اينطرفي ميآيد، يعني از اينجايي كه من نشستهام، دقيقاً ميشود همسايه سمت راستمان. همسايهمان، طاهره خانم فكر كنم يعني مطمئن بادمجان سرخ ميكند؛ آن هم در حياط خلوت. يواشكي به خودم ميگويم، خب آشپزخانه براي روغن مالي شدن و سرخ كردن غذاست؛ يعني چه كه در اين گرما، در حياط خلوت غذا را سرخ كني؟! اصلاً به من چه؟ اينطوري راحت است ديگر.
فكر كنم موبايل به دست بالاي اجاق گاز ايستاده است. كمي هم سر اجاق گاز غر ميزند كه چرا بيهوا شعلهاش را بالا ميبرد! خب بيچاره تقصير خودش كه نيست، تقصير باد است كه شعلههايش را ميرقصاند.
روي پونهها را ميچينم و بازي پروانهها را تماشا ميكنم، واقعاً معركه است. آن قدر معركه كه آدم با همه وجود اين زيبايي را قورت ميدهد.
توپ علي (نوه عمويم) در هوا قل ميخورد و درست ميافتد وسط حياط ما. عمويم ميشود همسايه سمت چپ ما. وقتي نوههايش بازي ميكنند؛ بيشتر از نصف زمان بازيشان، توپ در حياط ما تلو تلو ميخورد و زماني هم به دعوا ميگذرد كه چه كسي توپ را بياورد. تا قبل از اينكه علي دستانش را بيوقفه روي زنگ در بگذارد؛ توپ را آن طرف ديوار مياندازم، چه انداختني! حالا بايد يكي پيدا شود و توپ را از درخت نارنج پايين بياورد. فكر نكنم اصلاً بتوانند. عذاب وجدان گرفتهام! آخي! اصلاً به من چه، ميخواستند توپ شان را به اين طرف شوت نكنند؟! صداي داد و ناراحتيشان بلند ميشود و مجبورند بازيشان را نيمه تمام بگذارند تا فرجي شود و توپ به نحوي پرواز كند و پايين بيايد. بهتر است صحنه اين طرف ديوار را تا نديدهاند و بو نبردهاند كه من توپ بينوايشان را بالاي نارنج فرستادهام، ترك كنم.
انگاري ابرهاي گلوله شده بيشتر جمع ميشوند. بلوايي به پا ميشود و باد ميوزد، كمي آتشين و خاكآلود. از اين هواهايي كه بوي باران را ميآورند لذت ميبرم. باد شديدتر ميوزد و شاخه درختان را به رقص وا ميدارد. الان است كه توپ علي از نارنج پايين بيفتد. هورا ميكشند، چه خوب!
صداي باد بيشتر شده و فكر كنم با خود از آن بارانهاي كوتاه و تند را آورده باشد!
از پشت پنجره باران را تماشا ميكنم. باد و باران به تن پنجرهها ميخورند، واقعاً! و من فقط ميتوانم از پشت پنجره صحنه دلانگيزي كه زحمات شيشهشويي مرا به هدر ميدهند با نهايت لذت به تماشا بنشينم!
از نه ماهگي كه لذت راه رفتن را چشيدهام و پاهايم زمين متزلزل را لمس كرده، قدرت راه رفتن و گام برداشتنم بيشتر و بيشتر شده. ميدانم كه اوايل ميبايد دستانم را به گوشهاي ميگرفتم تا نلغزم و زماني بهتر قدم برميداشتم كه دستانم در دستان قوي تو بود. شايد از كودكي چند جاي زخم روي زانوانم مانده باشد اما زياد زمين خوردنهايم را به ياد نميآورم. پاهايم سالم هستند و زانوانم هيچ ساييدگي به خود نديده، مطمئنم غضروفهايم آن قدر خوب كار ميكنند كه نيازي نيست آخرين اخبار از اينكه كلم بروكلي ميتواند غضروفها را بازسازي كند يا چيزهايي شبيه اين را تعقيب كنم. مگر ميشود استخوانهايي به اين محكمي روزي ساييده شوند؟ طوري كه دردناك و متورم شوند و نتوانم روي پاهاي خود بايستم؟!
انگشتان دستانم هم هيچ نميلرزند. كوچكترين ارتعاشي در آنها حس نكردهام؛ تك تك انگشتانم، جز كودكي فكر نكنم هيچ گاه قاشق در دستانم تلوتلو خورده باشد و نتوانسته باشم درست غذايم را بخورم. فكر كنم تنها اگر قاشق را با دست چپ ميگرفتم مشكل داشتم و تو بودي كه براي گرفتن قاشق هم كمكم ميكردي، نه حتي ذرهاي به ذهنم هم خطور نميكند كه دستانم بخواهند بلرزند. آنها سالم هستند.
چشمانم درشت و عسلي نيستند يا شايد هر شكلي كه به نظر شهلاترين و زيباترين چشمها باشند، ولي هنوز سوي آنها عالي است. با گذشت بيش از ربع قرن زندگي، تنها يكي دو بار مجبور شدهام به چشمپزشك مراجعه كنم؛ آن هم باز به اصرار تو، جز سردرد ناشي از بيخوابي، هيچ سردردي را در عمرم تجربه نكردهام؛ گاهي ناليدن از درد سر برايم مسخره ميزد... اصلاً ميگرن چه شكلي است؟! كجاست؟
تاكنون تجربه نكردهام كه پشت شانه چپم تير بكشد يا سينهام بسوزد، يا حتي كوچكترين احساس ناراحتي. اصلاً نميدانستم كه قلب چند رگ دارد كه اگر چند تايش بگيرد مثلاً قرار است چه اتفاقي بيفتد؟!
گوشهايم آرامترين پچپچها را هم ميشنوند و گاه آن قدر خوب و واضح صداها را ميشنوم كه خودم هم كلافه ميشوم. فكر نكنم با اين قدرت شنوايي، هيچگاه نيازي باشد كسي با صداي بلند با من صحبت كند.
پاهاي تو ميلرزند، ساييدهاند و كمي خميدهاند؛ حالا بايد وجب به وجب دنياي حقيقي و مجازي را در جستجوي چارهاي براي ساييدگي زانوهاي استوار تو، بگردم... بگردم... و خسته نشوم.
الان نگاهم روي لرزش انگشتان و دستانت هنگام غذا خوردن ميماسد و بغض راه گلويم را ميبندد... گاهي از لرزش زيادش، عصباني ميشوي و قاشق را محكم روي بشقاب ميزني... و من فقط يك نظارهگرم. با ترسها و ترديدها از پيري يا آلزايمر!
چشمان تو ضعيف است و چشمان من بينقص. چشمان تو چون مرواريد در آب شناور و چشمان من شايد مثل روز اول... كدام عمل جراحي چشم سوي چشمان تو را بازميگرداند؟
اين روزها تو باعث شدهاي بدانم ميگرن چيست و كجاست... با تاريك كردن اتاقت و بيسروصدا بودن، ميدانم ميگرن كمي، فقط كمي راهش را ميكشد و ميرود.
بي هوا قلبت گرفت... نميدانم براي ساعات عمل قلب تو و بيهوشي بعد از آن چند بار جوشن كبير را خواندم كه ضربان قلبت باز بنوازد... و بعد از بيداري تو و ديدارت چه خوب كه راه پشت بام بيمارستان باز بود براي ساعتها زار زدن و شكر كردن...
فكر كنم صداي وز وز، گوشهايت را بدجور اذيت ميكنند. صداها را مبهم ميشنوي و بايد بلند با تو صحبت كرد.
تو براي همه ما تداعيكننده تكيهگاه يا كوه يا هر دستاويزي در زندگي كه بتوان به آن محكم چنگ زد، هستي.... و براي دخترها شايد تكيهگاهي محكمتر... بياغراق، مهر ورزيدن به تو دليلي بوده براي اينكه بدانم سمت چپ بدنم چيزي هست به نام قلب... براي من پدر مطمئنترين راننده است، كسي كه ميتواني در سفري به دور دنيا هم چشمانت را ببندي و مطمئن باشي كه سالم به مقصد ميرسي بيآنكه آب در دلت تكان بخورد...
من به همه ناتوانيام اعتراف ميكنم در برابر تو... من هرگز نميتوانم مثل تو كه دستانم را ميگرفتي، دستانت را محكم بگيرم...
من فقط ميتوانم براي تو و براي همه باباها هرشب دعا كنم... و شايد خودخواهانهتر براي خاطر خودم، براي سلامتيات هر روز و هر شب دعا ميكنم. دلم ميگيرد از خودخواهيام... اما تو باور كن.... كه فقط و فقط براي خاطر عزيز خودت است.