خسته شدم از بس به اين و آن رو زدم تا سعيد را در مدرسهشان اسمنويسي كنند. هرسال بايد مدرسهاش را عوض كنم. امروز براي ثبت نامش به مدرسه رفتم و مدير مدرسه بدون هيچ ملاحظهاي گفت «خانم احمدوند! براي سال بعد به فكر مدرسه ديگهاي باشيد چون ما ديگه سعيد را در اين مدرسه نميپذيريم.» هرچقدر خواهش و تمنا كردم كه بگذاريد اين سال آخر را هم در اين مدرسه بماند، مدير مدرسه فقط شانههايش را بالا برد و گفت «متأسفم كاري از دست من ساخته نيست اين خواسته تمام معلمهاست كه سعيد از اين مدرسه برود!» البته من به معلمهايش حق ميدهم چون سعيد در مدرسه دائم با همكلاسيهايش دعوا ميكند و براي معلمهايش زبان درازي ميكند. به خانه هم كه ميآيد تا از او غافل ميشوم در كوچه غوغايي به پا ميكند، يا سر بچهاي را با سنگ ميشكند يا دوچرخه بچهها را به زور از آنها ميگيرد و از كوچه بيرون ميرود. به هر حال هرطوري شده تا غروب چندين و چند دعواي جانانه مهمانمان ميكند و من هم تنها بايد ناله و نفرين زنان همسايه را بشنوم و دم نزنم.
در دلم واويلايي برپاست. نميدانم اين بار كجا بايد ثبتنامش كنم؟ همه مدرسههاي اين اطراف طعم شرارتهاي سعيد را چشيدهاند و مطمئنم حاضر نيستند حتي ريختش را ببينند چه برسد به اينكه او را به عنوان دانشآموزشان بپذيرند. در اين افكار غرق هستم كه پسر نوجواني با دوچرخهاش محكم به من برخورد ميكند. نايلونهاي سيبزميني، گوجه، خيار و بقيه چيزهايي كه سر راه خريدهام از دستم ميافتد و چند تا از نايلونها پاره ميشود و ميوهها كف آسفالت كوچه پخش ميشوند. سعي ميكنم جمعشان كنم ولي كوچه كمي شيب دارد و ميوهها يا به طرف پايين غلت ميخورند يا به داخل كانال باريكي كه وسط كوچه است ميافتند، بيخيال جمع كردنشان ميشوم. دلم از دست سعيد حسابي پر است و با پاره شدن اين نايلونها انگار كه گره بغض من هم پاره ميشود، همان جا توي كوچه مينشينم و يك دل سير گريه ميكنم.
دختركي سه، چهار ساله كه جلوي يكي از خانهها، لاي در ايستاده و شاهد گريه كردن من است به داخل خانه ميرود و بعد از دقايقي با ليواني در دست، سر و كلهاش پيدا ميشود. دستش را به سمت من دراز ميكند و ليوان را كه پر از گوجههاي ريز و نيمه رسيده است به من نشان ميدهد و ميگويد «اينارو از باغچه توي حياطمون برات چيندم (چيدهام).» دوباره ميزنم زير گريه و با خودم ميگويم اي كاش سعيد هم همين قدر كوچك بود و هرگز بزرگ نميشد تا آنقدر از دستش زجر نميكشيدم. دخترك كه هنوز دستش به طرف من دراز است و گريه كردن من را نگاه ميكند با لحن كودكانهاي ميگويد «گريه نكن ما يه عالمه پياز و سيمزميني (سيبزميني) توي آشپزخونه داريم الان ميرم برات پياز و سيمزميني هم ميارم» و دوباره ميدود به طرف خانه. از حرفش خندهام ميگيرد و يك آن دلم براي كودكيام تنگ ميشود. اي كاش هنوز كودك بودم و از دنياي پر دغدغه بزرگترها چيزي نميدانستم. اي كاش ميتوانستم به سادگي اين دختر، لبخند بر لبان مادرم بنشانم. خدا ميداند من در كودكيام چقدر مادرم را اذيت كردهام، دلم براي مادرم تنگ شده است، بايد بروم و با او درددل كنم شايد با دعاي او گره از كارم باز شود.