پريا خداقليزاده | همراه من نه، همراه ما. همه مايي كه گوشه خانههايمان تلويزيونهاي سياه و سفيد يا رنگي 24 اينچ بدون كنترل جا خوش كرده بود. همان يك تلويزيون و همان يك گوشه نه مثل اين روزها كه هر اتاقي تلويزيون اختصاصي دارد و ديگر دسته جمعي نشستن پاي يك تلويزيون معنا ندارد. لحظهشماري براي از راه رسيدن ساعت 9شب چهارشنبهها. چهارشنبههاي موعود كه- ميخواستيم يا نميخواستيم- براي آمدنش برنامهريزي دركار بود. آن روزها كه حتي دقيق نميدانم ميشود چند سال پيش، هنوز آنقدر پاي شبكه و ماهواره و برنامه آنلاين و سريالهاي خانگي و غيرخانگي در خانهها باز نشده بود كه براي انتخاب يكي شان سردرگم شويم. آن روزها تمام ذوق و شوق هفته رسيدن ساعت 9 شب چهارشنبهها بود. درست وقتي موسيقي اول سريال شروع ميشد يك جور خاصي همه در كنار هم گرمتر مينشستيم تا آخر سريال...
سريال «پدر سالار» بود. با همان بازيگران به راستي سالار و دوست داشتني. موضوع هم مثل اين روزها چندان پيچيده نبود. نه خبري از آدم فضايي و اتفاقهاي ماورايي بود و نه خانمهاي داستان پشت ماشين مينشستند و طلاق ميگرفتند و ميرفتند خارج و نه سرتاج و تخت به جان هم ميافتادند. موضوع همان ما بوديم. اتفاقهاي ما. خانواده هر كدام از ما. اگر هم دعوايي بود سرخانواده داشتن و خانواده ماندن بود. همه آخرسريال سر اتفاقها با هم موافق بوديم كه حق با چه كسي است. پدر سالار دور نبود اتفاقاً خيلي خيلي نزديك بود. آنقدر كه هر كدام از ما بياغراق ميتوانستيم يكي از شخصيتهاي داستان باشيم و از همه مهمتر آخر داستان چيزي كه تا مدتها فكرمان را مشغول ميكرد نه قتل بود و نه زندان و نه بچههاي معتاد، فقط و فقط همان خانواده بود. خانوادهاي كه تمام قسمتهاي اين سريال دوست داشتني براي نگه داشتن و بزرگ و مقدس دانستنش ورق ميخورد.
حالا از آن روزها سالها گذشته. نميدانم بايد اسمش را چه گذاشت. تكنولوژي يا مدرنيته؟ چه شده كه ديگر اين سوژهها تكراري است؟ خانواده دلمان را زده. چيز جديدتري ميخواهيم، چيزي بهتر. چيزي كه وقتي هركس در گوشه تنهايي خودش از تلويزيون و مانيتور شايد هم صفحه آيپدش نگاه ميكند آنقدر مهيج باشد كه تنهايياش را از ياد ببرد. تازه آخر داستان هم حق را به تماشاگر بدهد كه خانواده آنقدرها هم مهم نيست كه براي نگه داشتنش جنگيد! يك وكيل و اولين پرواز براي خارج و جايي كه بشود دنبال يك عشق قديمي گشت و بچه هايي كه اصلا هويت تولدشان هم مشكوك است و... چه اهميتي دارد ديگر خودشان يك كاري ميكنند بالاخره...
اگر هم داستان و سريال خانوادگي دركار باشد كه نيست! ديگر مثل پدرسالار براي بزرگ و بهتر شدن خانواده نيست. همه تلاشها براي كوچك نشان دادنش است. آن هم به لطف اين شبكههاي ماهوارهاي كشور تركيه كه اتفاقاً هم پاي ميز سياست خارجه و بينالمللي بدجوري سنگ كشور اسلامي بودنشان را به سينه جهان ميكوبند!
شايد خندهدار باشد و تلخ. اما من فكر ميكنم «حريم سلطان» اين روزها جاي «پدر سالار» پير ما را عجيب گرفته. قبل و بعدش هم سريالهاي خانوادگي است اما چه خانوادههايي! آنقدرهم پشت سرهم پخش ميشود كه اصلاً مجالي براي سرك كشيدن به شبكههاي داخلي باقي نميماند. همه محو تماشاي حقهها و دروغهاي خانوادگي هستند كه آخرش هم معلوم ميشود هيچ كس به آن يكي پايبند نبوده ! بله نقشه اين كشور دوست و همسايه مهربان كاملاً گرفته است. اين خانواده بيقيد و بند و چند تكه هم سوغات فرهنگي اين كانالهاست. سوغاتي كه اتفاقاً و در كمال تعجب هم مشتري زيادي پيدا كرده و خيليها براي تماشاي آنها بيتاب هستند اما از همه عجيبتر و البته تاسف آورتر اين آقايان مسئول و نگران فرهنگ خودمان هستند. همانها كه در سكوتي عميق انگار خودشان هم شبها، «حريم سلطان» و «شميم عشق» تماشا ميكنند و ازآنجا كه اين سريالها بيوقفه و پشت سرهم پخش ميشود فرصتي براي برنامهريزي و مقابله با اين تهاجمهاي فرهنگي ندارند!
نميدانم از آن روزهاي «پدر سالار» تا اين شبهاي «حريم سلطان» چه اتفاقي افتاده كه ديگرشبكههاي خودمان آنقدر زورشان نميرسد كه به زور جعبه جادوي خودي، دستكم چند ساعت يك خانواده را كنار هم جمع كنند و آخر سر هم همه به يك نتيجه واحد برسند و آن اينكه خانواده چيز خوبي است! همين. همين اتفاق به ظاهر ساده آنقدر به تأخير افتاده كه شايد اگر روزي هم پدرسالار ديگري از راه برسد براي خيليها مخصوصاً آنهايي كه روزهاي پدرسالار كنار تلويزيون نبودند، آنقدر عجيب و باورنكردني باشد كه باز هم كنترلهاي ديجيتالي به طرف صفحه تلويزيون گرفته شود و نقش كوچك GM باز هم گوشه صفحه نقش ببندد!