کد خبر: 608221
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۵
‌گوشه‌اي از مصائب نوشتن پايان‌نامه
«من به يك مرخصي طولاني مدت نياز دارم» اين را من نمي‌گويم؛ اين خواسته را هر روز و شب سلول‌هاي خاكستري مغزم از من مطالبه مي‌كنند. دبير محترم، خيال كنيد دستانم شكسته، ترجيحاً دست راستم.

زهرا انصاري|  خب با دست چپ هم كه نمي‌توانم بنويسم يا بهتر است بگويم تايپ مطالب با دست چپ برايم سخت است. يا اگر باز اينطور نمي‌توانيد تصور كنيد فرض كنيد هر دو دستم شكسته است و به گردنم آويزان است. پس اصلاً نمي‌توانم بنويسم، لطفاً اين خيال هم به ذهنتان خطور نكند كه من يك منشي مي‌توانم داشته باشم تا من بگويم و او بنويسد. تقريباً دلم مي‌خواهد براي ننوشتن لجبازي كنم؛ با خودم. يعني مي‌دانيد دلم براي نوشتن تنگ شده؛ نيمه شب‌ها چند خطي مي‌نويسم. اما باز نمي‌دانم كدام سلول‌هاي مغزم چروكيده مي‌شوند و مي‌خشكند كه همه چيز از ذهنم پر مي‌كشد. تازه، مي‌توانم حدس بزنم كلمات، شبيه شاپرك‌هايي با خال‌هاي قرمز روي بال‌هايشان از لايه رويي ذهنم پرواز مي‌كنند و حيف كه دستم به آنها نمي‌رسد. مي‌دانيد اين روزها رساله كارشناسي ارشدم به شدت فكرم را مشغول كرده؛ كدام رساله؟!همان كه برايش به سازماني مراجعه كردم و آنها با پژوهش من موافقت نكردند كه شما بقيه‌اش را بهتر مي‌دانيد. هماني كه براي تعدادي سؤال خدمت‌تان رسيدم و شما به عنوان يك روزنامه‌نگار، جسته و گريخته به من جواب داديد. يادتان آمد؟ همان كه شما نصفه و نيمه وسط صحبت‌هايم بلند شديد و رفتيد پي كاري. بعد من چند سؤال از همكارانتان پرسيدم و زود بلند شدم و برگشتم؛ يعني سؤال‌هايم زياد بود ولي يك حس غريبگي باعث مي‌شد زبانم بند بيايد براي ادامه پرسش‌هايم. آها؛ زياد به يادتان زحمت ندهيد؛ همان پژوهشي كه پرسشنامه‌اش را شايد حدود دو هفته پيش برايتان ارسال كردم. زياد هم نبايد كم حافظه باشيد؛ حتماً يادتان مي‌آيد. من به اقتضاي زمان محدودم از شما خواستم به پرسشنامه‌ام پاسخ گوييد و به افرادي كه مي‌شناسيد ارسال كنيد و براي عده‌اي از هم‌صنف‌هاي شما هم فرستادم.

اما دريغ از اين همه سلام و عليك‌هاي من در گوگل درايو‌ (google drive)، پاسخ‌هايي كه من مي‌خواستم اصلاً پيدايشان نبود. حدس مي‌زدم حداقل شما بايد پاسخنامه را فرستاده باشيد و به احتمال چند درصد، جواب‌ها راه ايميل مرا اشتباهي رفته بودند و يك جايي در دنياي مجازي گم شده بودند. ولي خب، شما و امثال شما سرتان خيلي شلوغ‌تر از يك دانشجو است و براي اين كارها بايد بارها به شما ياد‌آور شد. مي‌توانستم مثل دوستانم داده‌سازي كنم، اما حيفم آمد.

بالاخره، يكي يكي سر و كله پاسخ‌هاي پرسشنامه‌ام پيدا مي‌شد و من چقدر ذوق زده مي‌شدم كه مثلاً تعداد از 14 تا به 15 تا رسيده. مي‌دانيد به خيلي‌ها پرسشنامه‌ام را فرستادم و واقعاً تعداد قابل توجهي، مسئولانه جواب دادند. كه من بي‌شك عميق‌ترين سپاس‌هايم را ارزاني‌شان مي‌كنم. مي‌دانيد اين روزها خيلي خسته شده‌ام، از پرسشنامه، از تحليل، از نتيجه‌گيري، از هول هولكي بودن براي جمع و جور كردن اين پژوهش. تازه بعد از چند ماه كار بر روي تحقيقم به اين نتيجه رسيده‌ام كه اگر قرار است مطالعه ديگري انجام دهم، حتماً بايد جامعه آماري‌ام را از بين دانشجويان محترم انتخاب كنم؛ چرا كه جز امثال اين افراد عزيز كسي متعهدانه به تحقيق كمك نمي‌كند و جز اين افراد ظرف 5 ساعت 90 پرسشنامه را تحويل نمي‌دهند. تازه اينها درد دل‌هاي تنها من نيست. اگر بدانيد چه نفر امثال من هستند و تحقيق‌هايشان لنگ جوابگويي به پرسشنامه‌هايشان است. بالاخره چند روز ديگر تمام مي‌شود؛ اما من از همين تريبون! از همين جا، همين صفحه‌اي كه نمي‌دانم 7يا 8 يا 9 است دلم مي‌خواهد به سازمان‌ها يا ارگان‌ها بگويم كه همكاري با يك دانشجو، آن هم راجع به پژوهشي كه به خود آن سازمان كمك‌كننده هست جاي دوري نمي‌رود. واقعاً جاي دوري نمي‌رود، مطمئنم. فهميديد چرا دستم براي نوشتن شكسته؟! يعني بهتر است بگويم دست ذهنم شكسته و به قلم نمي‌رود تا نوشته‌اي مرتكب شود؟ مي‌دانم به بزرگواري خودتان نوشته‌هاي دل ناپذير مرا ناديده مي‌گيريد. حس مي‌كنم ذهنِ نه چندان پوياي من نياز به يك تعطيلات تابستاني با طعم و عطر ليمو ترش دارد؛ اما امان از دستِ فكر و خيالم! همين كه به مشامش مي‌رسد كه قرار است به تعطيلاتي به دور از درس و كتاب برود باز عنان از كف مي‌دهد و به سوي نوشتن مي‌رود. نوشتن‌هايي كه به خيال خام خودش شايد گرهي از جايي باز كند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها