نكته مهم در بررسي روند فيلمسازي درخشنده، دوري اين فيلمساز از نحلههاي فكري و پزهاي فمنيستي است كه معمولاً سينماي زنان فيلمساز را تهديد ميكند. اتفاقاً در فيلمهاي درخشنده به محوري بودن نقش پدر و مرد در كانون خانواده و اهتمام ويژه او به ساخت خانوادههاي تمام و كامل يا نقد زندگي خانوادههاي آسيبديده برميخوريم؛ عنصري كه با نگاه ظريف و متفاوت و زنانه فيلمساز وجوهي ناديده را براي مخاطب به نمايش ميگذارد كه ستودني است.
«هيس، دخترها فرياد نميزنند» هم از قاعده فيلمسازي درخشنده مستثني نيست و درباره آسيبهاي اجتماعي مربوط به كودكان دختر ساخته شده است. بازي طناز طباطبايي و بابك حميديان از بهترين وجوه بصري فيلم است؛ يكي در قطب مثبت و ديگري در قطب منفي فيلم. از حميديان نقشهاي منفي ديگري به ياد داريم اما نقش حميديان در هيس، نه تكراري و نه الگوبرداري شده از نمونههاي مشابه خارجي است و ميتوان گفت بازي او منحصر به فرد بوده و حس ترس و انزجار را در مخاطب برخواهد انگيخت. همانگونه كه همذاتپنداري با كودك فيلم و طناز طباطبايي در بزرگسالي دخترك نيز بسيار بالا بوده و شايد به همين علت در اكران و نمايش، فيلم با مشكلاتي مواجه شود. اثبات اين ادعا نيز گفته مؤلف و صاحب اثر است كه براي فيلم ردهبندي سني بالاي 10 سال را تعيين كرده است.
آنچه حائز اهميت است تلخي و گزندگي است كه مخاطب سينما را بيش از حد انتظار آزار ميدهد و طبق مشاهده علني برخي را مجبور به ترك سينما ميكند. سينماي اجتماعي درخشنده بسياري از خانوادهها را همراه با كودكانشان به سينما ميكشد، او همواره سينمايي سالم و طبق سلايق ايراني را براي خانوادهها ساخته و پرداخته اما «هيس، دخترها فرياد نميزنند» فيلمي نيست كه بتوان آن را در كنار خانواده ديد. موضوع هيس را فقط ميتوان در جزوههاي آموزشي والدين يا فيلمهاي مخصوص انجمنهاي اوليا و مربيان بيان كرد. هر چند آشنا كردن كودكان اعم از دختر و پسر با تهديدهاي اجتماعي امري ضروري و بديهي است اما با ادبيات خاص و روانشناسانه و نه با اين بعد از پردهدري در تصوير كه با روح و جان مخاطب كودك و حتي بزرگسال بازي كند و او را بترساند.
نكته ديگر فيلم چندپارگي در لحن و حتي مضمون است. فيلم در بخشي از مسئوليتي كه به دوش گرفته سعي دارد به حكم اجتماعي و ديني قصاص نيز بپردازد، قوه قضائيه رابه نقد بكشد و به سنتهاي بومي و خلقيات آييني مردم اين سرزمين ايراد وارد كند و از طرف ديگر به موضوع كاملاً مجزا كه بحث دختران به خاطر حفظ آبرو در مقابل ناملايمتيها و به خصوص تجاوزهاي جنسي ميباشد. در بخش پاياني فيلم كلاً ايده آن عوض ميشود و به وضوح يكدستي مضمون به هم ميريزد و به نقد قوانين در خصوص قصاص در كشور ميپردازد، البته كارمندان دستگاه قضاوت و مأموران پليس بسيار متعهد و شريف به تصوير كشيده ميشود اما نوك انتقادات را به قانون قصاص در كشور وارد ميشود.
عنصر تصادف در گوش ندادن معلم به حرف كودك، در بياهميتي پدر و مادر به فرزند، در فاسد بودن حتمي كارگر مزون- كه بايد گفت اكيداً بزهكاري را به صاحبان حرف پست اجتماعي نميتوان اختصاص داد- و قرار گرفتن متجاوز ديگري در سر راه عروس فيلم و اتفاقاً بيمسئوليتي پدر و مادر دختر آزارديده و بيورثه بودن مقتول و معتاد بودن برادر مقتول و قس عليهذا به چشم ميخورد. اين طيف از تصادفات و بدشانسي آوردن در يك فيلمنامه بدون وجود داشتن روابط علت و معلولي شايسته و پذيرفته نيست و از بيرون از داستان بدون توجيه و باورپذيري به فيلم تحميل ميشود.
براي اينكه فردي قرار است در فيلم ما مظلوم واقع شود نميشود تمام نكات منفي كائنات را در سرنوشت او جمع كرد تا بالاخره منجر به قصاص او شود تا اينكه فيلمساز بتواند قصاص را در اين موارد زير سؤال برده و آن را عادلانه و منصفانه نخواند و نداند.
هيس بيشتر از اينكه به بيان آسيب و پيشنهاد راههاي برونرفت از معضلات بپردازد و پنجرههاي آگاهي را به روي مخاطب خود بگشايد، در حال مظلومنمايي كردن است و انگشت اتهام خود را به سوي كساني گرفته كه سعي دارند فرزندان دختر خود را در چارچوب اعتقادات و آيينهاي بومي خود تربيت كنند، البته ريشهشناسي و دلايل بروز چنين مشكلاتي در خانواده صرفاً به اهمالكاري خانواده برنميگردد بلكه بايد فرهنگ اباحهگرايانه و لذتطلبانه غربي كه به شكل بيقيد و شرط تتمعطلبي جنسي را مباح و آزاد جلوه ميدهد نيز مورد بررسي قرار گيرد و يكي ديگر از نشانههايي كه بايد در خانوادههاي مبتلا به نشان داده ميشد، نشانههاي مدرن و سبك زندگي غربگرايانه است. در مقابل«حيا» عنصري است كه نسل به نسل و سينه به سينه به زنان اين سرزمين آموخته شده و پاسباني از آن در خرد جمعي مردان ايراني نهادينه شده است و بايد در جهت پاسداشت آن گامهاي ايجابي برداشت.
چي كار كرد با دختر