کد خبر: 603247
تاریخ انتشار: ۳۰ تير ۱۳۹۲ - ۱۷:۲۴
سفیر اسرائیل در آمریکا در جمع تعدادی از خاخام‌ها و افراد برجسته مسلمان آمریکایی افطاری داد.
اگر به هر كدام از ما روزنامه‌نگارها بگويند با 69 كلمه چه مي‌شود كرد؟ چه خبر، گزارش يا مصاحبه جاندار تأثيرگذاري با‌ اين 69 كلمه مي‌توان تهيه كرد،
حسن فرامرزي
يك: اگر به هر كدام از ما روزنامه‌نگارها بگويند با 69 كلمه چه مي‌شود كرد؟ چه خبر، گزارش يا مصاحبه جاندار تأثيرگذاري با‌ اين 69 كلمه مي‌توان تهيه كرد، اگر خيلي حالمان خوب باشد خودمان را به نشنيدن مي‌زنيم و اگر خويشتندار نباشيم نگاه عاقل اندر سفيهي تحويل طرف مقابل مي‌دهيم، كنايه‌اي مي‌زنيم و حتماً به آن فرد توصيه مي‌كنيم در اولين فرصت خودش را به يك پزشك حاذق مغز و اعصاب معرفي كند.
اما من يك خبر 69 كلمه‌اي مي‌شناسم كه‌ اين كار را با آدم مي‌كند، يعني يك ميني گزارش خبري جاندار و عالي است و وقتي مي‌خواني از درون دچار بهجت مي‌شوي.
 دو: آنچه كه به عنوان خبر يا گزارش در رسانه‌هاي ما تعريف شده از ‌اين زاويه قابل نقد است. خبر براي رسانه‌هاي ما – و البته ‌اين چتر و فضاي فكري در اكثريت رسانه‌هاي دنيا جريان دارد ـ يعني گره و چالش، يعني يك نقصان، يعني گزارش از ستيزها و يقه گرفتن‌ها و برخوردها و اصطكاك‌ها، يعني چراغ انداختن به تاريكي‌هاي درون انسان. مثلاً تعريف خبر براي صفحه حوادث يعني ‌اينكه كسي چاقو را تا دسته در شكم كسي ديگر فرو كند، يا كسي براي دادخواست طلاق به دادگاه برود، اما شما نديده‌ايد يا در خوشبينانه‌ترين حالت كم ديده‌ايد در همين صفحات حوادث مثلاً ستوني را به ازدواج‌هايي اختصاص دهند كه هر روز در گوشه و كنار شهرها يا روستاها انجام مي‌شود، ‌اگر هم ببينيد لابد ازدواج يك پيرمرد 110 ساله با يك دختر 18 ساله بوده كه صفحات حوادث روزنامه‌ها مجاب شده‌اند خبرش را به عنوان يك حادثه كار كنند. خب! هر كسي حق دارد ‌اين سؤال را بپرسد كه اگر طلاق خبر است چرا ازدواج خبر نيست. اگر كشتن ديگري خبر است زندگي دادن به ديگران چرا خبر نيست. مثلاً براي ما موضوع بعيد و دور از ذهني است كه صفحه حوادث را باز كنيم و ببينيم مثلاً يك زوج جوان كه براي خواندن خطبه عقدشان به يك دفترخانه رفته بودند بدون آن كه مشخصه عجيب و غريبي داشته باشند خبر يك صفحه حوادث شده‌اند. تعجب‌آور است مثلاً صفحه حوادث را باز كني و ببيني با كسي كه نذر كرده دو روز در هر هفته برود در كهريزك به صورت افتخاري كار كند مصاحبه مفصلي انجام داده‌اند. از نظر ما ‌اين‌ها حادثه نيستند، حادثه‌اي كه در آن قتل و اعدام و جنايت و تجاوز نباشد حادثه نيست.‌ اين‌ها خبر نيست.
سه: شما وقتي صفحه حوادث روزنامه‌ها را پر مي‌كنيد از قتل و جنايت، فقط صفحه حوادث روزنامه را پر نمي‌كنيد در واقع داريد از انسان تعريف به دست مي‌دهيد. مي‌گوييد انسان همين است كه مي‌بينيد، مثل بچه‌هايي كه بهشان يك كاغذ مي‌دهي با انبوهي از مداد رنگي‌ها و او نقاشي‌اش را مي‌كشد. حالا ‌اين صفحه حوادث، نقش‌هايي است كه آدم بزرگ‌ها روي‌ اين كاغذ كشيده‌اند. دنياي آدم بزرگ‌ها همين است كه مي‌بيني، مداد رنگي‌هاي آن‌ها همه سياه است، آن‌ها با همين مداد رنگي‌ها دنيا را سوراخ مي‌كنند و حادثه ديگري جز همين جنايت‌ها در دنيايي كه آدم بزرگ‌‌ها ساخته‌اند اتفاق نمي‌افتد. انسان همين است كه بكشد، طلاق بدهد، تجاوز كند و بربايد. كاركرد ديگر صفحه حوادث تغيير ذائقه‌هاست. شما با خبرهاي حوادث، ذائقه‌ها را هم شكل مي‌دهي، آرام آرام به مخاطبت اعلام مي‌كني اگر مي‌خواهد دنبال خبر يا حادثه‌اي در‌ اين عالم باشد خبر و حادثه يعني فقط قتل و سرقت و جنايت. آن وقت چه اتفاقي مي‌افتد؟ مخاطب ديگر از من قبول نمي‌كند آن چيزي كه الان تعريف مي‌كنم با همه كوچكي ظاهرش يكي از مهم‌ترين اتفاق‌هاي عالم است، يك حادثه بزرگ است، حتي اگر به چشم خيلي‌ها خوار و خرد و خفيف بيايد.
چهار: فرض كنيد من خبرنگار گروه حوادث هستم و مطابق معمول تعريف رايج از حادثه، كانون شكل‌گيري حوادث را در دادگاه‌ها و دادسراها و كلانتري‌ها و محل‌هاي وقوع يا رسيدگي به جرم تعريف كرده‌ام. اما من يك روز خسته مي‌شوم. خسته مي‌شوم كه هر روز بروم پيش قاضي‌ها و از آن‌ها بخواهم مرا در جريان ريز و جزئيات پرونده‌هاي سرقت و دزدي و تجاوز و قتل قرار دهند، خسته مي‌شوم از رقابت و چانه‌زني كه بين خبرنگاران حوادث براي رسيدن به خبرهاي دست اول‌تر از قتل و تجاوز وجود دارد. حالا با ‌اين ذهنيت خبر حوادث مرا بخوانيد. ‌اين حادثه را من كه خبرنگار گروه حوادث هستم يك روز پاييزي در خيابان منتهي به روزنامه ديده‌ام و حالا براي شما مخاطبان صفحه حوادث روايت مي‌كنم.
پنج: يك ليوان چاي كه از سطح بالايي آن بخار بلند مي‌شود. آيا ‌اين يك خبر است؟ مسلماً كه نه! ما هر روز روي ميز كارمان يا در خانه‌هايمان ليوان‌هاي چاي بسياري مي‌بينيم كه از سطح آن‌ها بخار بلند مي‌شود. حق با شماست. يك ليوان چاي كه از سطح آن بخار بلند مي‌شود نمي‌تواند ماده اوليه يك خبر يا حادثه مهم باشد اما عجله نكنيد. اگر شما آن ليوان چاي را دست يك زن ببينيد كه از وسط خيابان رد مي‌شود چه؟ كنجكاو نمي‌شويد؟ هيچ آدم عاقلي ليوان چايش را هفت صبح يك روز سرد با خودش نمي‌آورد بيرون كه وسط يك خيابان يا وقتي از وسط خيابان رد مي‌شود بخورد. پس بايد‌ ايستاد، مثل من كه ‌ايستادم و تعقيب كردم كه آن زن با آن ليوان چاي وسط خيابان چه مي‌كند. شايد بعضي‌ها هم مثل من‌ ايستادند يا اگر سوار ماشين‌ها بودند از‌ آينه بغل ماجرا را تعقيب كردند يا كمي شتاب ماشين را كم كردند كه ببينند چرا يك زن اول يك صبح سرد پاييزي با ليوان چاي از آن طرف خيابان به طرف ديگرش مي‌رود.
من كه خبرنگار صفحه حوادث هستم خبرم را‌اين طور ادامه مي‌دهم: با چشمان خودم شاهد عيني‌ اين حادثه بودم. آن زن ميانسال ليوان چاي را به پيرمرد كر و لال تسبيح‌فروشي داد كه هر روز بساطش را ‌اين طرف خيابان پهن مي‌كند و گوشه‌اي كنار بساطش كز مي‌كند تا به صورت غريزي سطح تماسش با سرما را كم كند. در صورت پيرمرد دقيق‌تر شدم. با‌ اينكه پيرمرد لبخند ملايمي تحويل آن زن ميانسال داد اما خيلي هم ذوق‌زده نشد. حدس زدم شايد‌ اين كار هر روزه آن زن باشد، بنابراين مشتاق شدم با آن زن ميانسال مصاحبه‌اي براي صفحه حوادث داشته باشم، با‌ اينكه شك داشتم اصلاً دبير صفحه حوادث روزنامه چنين خبري را به عنوان يك حادثه مهم كه خواننده‌ها حاضر باشند به خاطرش پول بدهند ترغيب شوند و بخوانندش قبول مي‌كند يا نه.
در ‌اين سبك، سنگين كردن‌ها بودم كه با نگاهم مسير برگشت آن زن ميانسال را دنبال كردم. آن زن به يك آزمايشگاه رفت كه آن طرف خيابان روبه‌روي بساط پيرمرد كر و لال قرار داشت. وقتي وارد آزمايشگاه شدم يك لحظه خنده‌ام گرفت. من كه اسم آن زن را نمي‌دانستم، بايد به منشي آزمايشگاه چه مي‌گفتم. ببخشيد من با همون خانمي كار دارم كه هر روز براي آن پيرمرد... منشي هم مي‌گفت كدوم پيرمرد؟ من هم مي‌گفتم همين پيرمردي كه آن طرف خيابان بساط تسبيح دارد ـ منشي هم مي‌گفت ببخشيد! من نمي‌دانم شما از چه چيزي حرف مي‌زنيد.
اما خوشبختانه آزمايشگاه زياد هم بزرگ نبود و من با يك سر چرخاندن چند ثانيه‌اي آن زن ميانسال را كه روپوش سفيدي هم پوشيده بود پيدا كردم. به آن خانم گفتم شما فقط به آن پيرمرد چاي نمي‌دهيد، به خيلي از عابران و سرنشينان خودروهايي هم كه از خيابان عبور مي‌كنند مهر و محبت و لطف مي‌دهيد، من اصلاً الان ‌اينجا چه كار مي‌كنم؟ من اگر آن ليوان را دست شما نمي‌ديدم شايد تا آخر عمرم پايم را به‌اين آزمايشگاه نمي‌گذاشتم.‌ اين‌ها همه به خاطر لطف شماست. شما حال آدم‌ها را تغيير مي‌دهيد، با همان ابزار كوچك‌تان كه يك ليوان چاي داغ در سرماي يك روز پاييزي است انسان را دوباره تعريف مي‌كنيد. ببخشيد! من خبرنگار صفحه حوادث هستم مي‌خواستم امروز به دبيرمان گوشزد كنم كه با يك ليوان چاي ناقابل هم مي‌شود يك تيتر يك خوب و تأثيرگذار براي صفحه حوادث درست كرد. خواهش مي‌كنم اگر برايتان مقدور است درباره‌ اين كاري كه انجام مي‌دهد توضيحاتي به من بدهيد، خيلي وقت‌تان را نمي‌گيرم فقط چند سؤال ساده است. اگر مايل نيستيد عكسي هم از شما چاپ نمي‌شود.
اما آن زن ميانسال در برابر حرف‌ها و اصرارهاي تو كوتاه نمي‌آيد. تو در خبري كه براي صفحه حوادث نوشته‌اي گزارش را‌ اين طور ادامه مي‌دهي: زن ميانسال كارمند آزمايشگاه گفت: كاري كه من انجام مي‌دهم آنقدر كوچك است كه نيازي به تهيه گزارش و مصاحبه ندارد، اگر ‌اين طور باشد لابد از همه آدم‌هايي هم كه زمستان براي گنجشك‌ها غذا مي‌دهند بايد عكس و فيلم و گزارش تهيه شود. من به آن خانم گفتم ولي كار شما بزرگ است. مهم نيست آن ليوان و محتوياتش چقدر مي‌ارزد مهم ‌اين است كه شما در مقدوراتتان به ديگري پناه مي‌دهيد. شايد ما نتوانيم همه گنجشك‌ها را چله زمستان به خانه‌مان بياوريم، حتي اگر خانه ما براي همه گنجشك‌ها جا داشته باشد باز آن‌ها به حكم طبيعت‌شان پا به خانه ما نخواهند گذاشت اما مي‌توانيم كه به چند تا از آن‌ها غذا بدهيم و اميدوار باشيم در‌ اين شهر ديگران و ديگراني هم باشند كه كار ما را انجام مي‌دهند،‌ اين هم يك جور ديدن و پناه دادن به ديگري است. من همه‌ اين‌ها را به آن خانم ميانسال شاغل در آزمايشگاه گفتم، با ‌اينكه از حرف‌هاي من خوشش آمد اما عذرخواهي كرد، احساس من هم ‌اين بود كه اگر بيش از ‌اين اصرار كنم ناراحت يا حتي عصبي‌اش مي‌كنم بنابراين از او خداحافظي كردم و از آزمايشگاه بيرون آمدم.
به روزنامه رسيدم و خبر حادثه را براي چاپ در روزنامه آماده كردم. همه ‌اين چيزهايي را كه بالا خوانديد با «وي گفت:» و «وي افزود:» و «وي اظهار داشت:» ـ بي‌پرده بگويم از‌اين وي گفت‌ها و وي اظهار داشت‌ها و وي افزود‌ها متنفرم اما به خاطر حفظ اسلوب خبر مجبورم مراعات‌شان كنم ـ به صورت يك گزارش خبري درآوردم و با شوق و ذوق به دبيرمان دادم. دبيرمان گزارش مرا خواند. هر چقدر بيشتر جلو مي‌رفت بيشتر احساس مي‌كردم كه او تصميمش را از همين حالا براي چاپ نكردن گزارش من گرفته است، بعد هم وقتي مطلبم را خواند بدون آن كه كلمه‌اي توضيح بدهد – دبير ما خيلي خونسرد است و معمولاً درباره كارهايش توضيح زيادي نمي‌دهد – گزارش مرا مچاله كرد و انداخت سطل آشغال، البته وقتي من با اصرار دليل‌ اين كارش را پرسيدم فقط گفت پاشو برو يه آبي به سر و صورتت بزن! فكر كنم امروز تب داري!
شش: اگر اسلوب‌هاي فعلي تعريف خبر در رسانه‌ها را به هم بريزيم و خبر را از سمت گره و چالش و تاريكي صرف آرام آرام بكشانيم به سمت نور و روشنايي و اميد و دستگيري خيلي خيلي بد است؟ يعني مثلاً به جاي‌ اينكه صفحات روزنامه‌ها را پر كنيم از طلاق و طلاق‌كشي، از آدم‌هايي بنويسيم كه سال‌ها و سال‌ها با كم‌ترين دردسر و اصطلاك به مهر و لطف كنار هم زندگي مي‌كنند خيلي خيلي بد است؟ به جاي‌ اينكه با حجيم كردن و دميدن زير پوست طلاق، چشم‌ها را از وصلت و ازدواج بترسانيم درباره مهارت‌هاي زندگي مشترك بنويسيم خيلي خيلي اتفاق بدي مي‌افتد؟
اگر تعريف ما از خبر و حادثه و اتفاق عوض شود در آن صورت به‌ آيات قرآن به چشم خبر ـ همان كه قرآن از آن به نام «نبأ عظيم» ياد مي‌كند ـ نگاه مي‌كنيم. مثلاً وقتي در سوره شوري مي‌خوانيم «الله لطيف بعباده» آن وقت‌ اين‌ آيه سه كلمه‌اي را خبري بزرگ، مسرتبخش و بهجت‌افزا مي‌بينيم، ‌اين خبر را حادثه‌اي بزرگ در عالم مي‌يابيم. خدا لطيف است و به لطف و مرحمت با بندگانش رفتار مي‌كند. شما اگر به آدم‌ها نشان دهي و بقبولاني كه خدا لطيف است و از يك موجود لطيف جز لطافت و لطف صادر نمي‌شود – حتي مجازات‌هايش هم از سر لطف است نه از سر عداوت و كينه‌توزي ـ پس دل‌هاي رميده زيادي به سمت خدا برمي‌گردند، دل‌هايي كه سال‌هاي سال دهان و لبان شيطان زير گوش آن‌ها نجوا كرده كه بار گناهانشان آنقدر سنگين و جانكاه هست كه هرگز زير چتر و سايه بخشش خدا قرار نخواهند گرفت.
اگر تعريف ما از ماهيت خبر عوض شود آن وقت با همان ولعي كه خبر تجاوزها و قتل‌ها و سرقت‌ها را دنبال مي‌كنيم با همان ولع اما طيب و مطهر، ‌دنبال خبرهاي بزرگ در لابلاي‌آيات قرآن راه مي‌افتيم. اگر تعريف ما از خبر عوض شود در آن صورت تك تك خطبه‌ها و نامه‌ها و بيانات و جملات قصار اميرالمؤمنين در نهج‌البلاغه خبري بزرگ و حادثه‌اي سترگ به چشم و گوش‌مان مي‌آيد ‌اين خبرها از ذهن و زبان و روح مردي چون علي مي‌تراود و معلوم است كه علي مرد خبرهاي كوچك و حقير نمي‌تواند باشد.
اگر تعريف ما از ذات خبر عوض شود در آن صورت كل مثنوي معنوي و فيه ما فيه و غزليات شمس پر مي‌شود از خبرهاي بزرگ و مسرتبخش و هشداردهنده و آگهي‌بخش براي آدميان، آن وقت آدم‌ها هر روز سراغ مثنوي معنوي مي‌روند كه ببينند امروز با خواندن كدام حكايت حكمت‌آميز، اتفاق و حادثه‌اي بزرگ در ذهن و روح آن‌ها روي مي‌دهد.
جان جهان دوش كجا بوده‌اي/ ني، غلطم؛ در دل ما بوده‌اي/ آه كه من دوش چه سان بوده‌ام/ آه كه تو دوش كرا بوده‌اي/ رشك برم كاش قبا بودمي/ چون كه در آغوش قبا بوده‌اي/ زهره ندارم كه بگويم تو را:/ بي‌من بيچاره كجا بوده‌اي؟/ رنگ رخ خوب تو آخر، گواست/ در حرم لطف خدا بوده‌اي/ ‌آينه‌اي، رنگ تو عكس كسي است/ تو ز همه رنگ جدا بوده‌اي.
اين همان خبر 69 كلمه‌اي يا گزارش خبري مولانا از نجواهاي مرغ ملكوتي آدمي بود كه در ابتداي ‌اين مطلب وعده‌اش را داده بودم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار