
يكي از مهمترين هيجانهايي كه هر انسان در زندگي تجربه و از نزديك لمس
ميكند، هيجان ترس و اضطراب است. دو هيجان بنيادي و منفي كه ميتواند باعث
برانگيختگي فيزيولوژيك، تشويش و مشغوليت ذهني در زندگي شود. زماني اين مشكل
ناراحتكنندهتر ميشود كه بشنويم كودكي هست كه شبهايش را با اضطراب به
صبح ميرساند و والدينش نسبت به اين اختلال اقدامي انجام ندادهاند، كودكان
به دليل سبك شناختي متفاوت از بزرگسالان منبع اضطراب را متفاوت درك كرده و
خود را از لحاظ ذهني و روحي درگير عامل اضطرابشان ميكنند. متأسفانه در
دوران گذشته به دليل عدم آگاهي و اطلاعرساني درست، والدين گمان ميكردند
كه با ترساندن كودك از يك چيز يا كس يا مكان ميتوانند موجب بهبود رفتار
كودك شوند اما امروزه بهتر است كه با گرفتن اطلاعات و چگونگي مقابله با اين
نوع اختلالات سعي در پيشگيري و درمان آنها كنند تا مشكلات وخيمتري
گريبانگير فرزندانشان در آينده نشود. گفتوگوي ما با دكتر رامين خدابخشي،
روانشناس باليني و متخصص روانشناسي كودكان به ضرورت تصحيح اين رفتارها
پرداخته است.
ترس و اضطراب، دو واژه متفاوتدر
بسياري از اوقات ديده ميشود افراد دو واژه ترس و اضطراب را به جاي هم به
كار برده يا تنها از كلمه ترس در برابر هيجان احساس شده خود استفاده
ميكنند، در صورتي كه اين دو واژه از لحاظ معنايي جدا از يكديگر بوده و هر
كدام بسته به محركي كه فرد با آن روبهرو شده متفاوت مينمايد. ترس و
اضطراب هر دو از هيجانهاي بنيادي منفي محسوب ميشوند كه پاسخ فيزيولوژيكي
را در فرد ايجاد ميكنند.
دكتر خدابخشي معتقد است در ترس ما با يك محرك
ترسآور واقعي روبهرو هستيم كه موضوع آن واقعي، بيروني، شناخته شده يا
عيني است، به طور مثال اگر شيري به ما حملهور شود، ما از لحاظ فيزيولوژي
به شدت برانگيخته شده و از موقعيتي كه در آن قرار گرفتهايم، فرار ميكنيم
يا زماني كه كسي اسلحهاي را به شقيقه شما نزديك ميكند بدنتان به شدت
نسبت به آن واكنش نشان داده و با فعال نگه داشتن و هوشياري زياد، خطر واقعي
را به شما اعلام ميكند. در اضطراب سرچشمه هيجان براي فرد مبهم است، به
طور مثال زماني كه شما قصد سوار شدن به آسانسور را داريد به شدت دچار هيجان
و اضطراب ميشويد، در صورتي كه يك كودك با همان آسانسور مشغول بازي ميشود
و هيچ گونه اضطرابي را از خود نشان نميدهد يا زماني كه ميخواهيم با
هواپيما به مسافرت برويم، باز از سوار شدن به هواپيما به دليل اضطرابي كه
از ارتفاع پيش ميآيد اجتناب ميكنيم، در صورتي كه افراد زيادي را در
اطرافمان ميشناسيم كه ترس از ارتفاع نداشته و به راحتي سوار هواپيما
ميشوند.درواقع زماني با واژه اضطراب روبهرو هستيم كه ديگران از آنچه ما
از آن واهمه داريم مبرا هستند. اكثر محركهايي كه در دوران كودكي منجر به
اضطراب ميشوند شامل ترس از تاريكي، ترس از مرگ و ترس از دزدي است كه همه
موارد را بايد با اصطلاح اضطراب به كار برد.
توجه كنيد ترس يك احساس
كاملاً طبيعي است كه در همه انسانها وجود داشته و حفاظت ما را در برابر
خطرات واقعي كه احتمال آسيب يا صدمه براي ما وجود دارد، به عهده ميگيرد.
محرك ترس بسته به سني كه كودك در آن قرار گرفته متفاوت است، مثلاً يك كودك
هنگام تولد نسبت به افتادن و صداهاي بلند واكنش نشان ميدهد. در شش ماهگي
يا زماني كه به اصطلاح كودك شروع به چهار دست و پا رفتن ميكند، ارتفاع و
همچنين آب موجب ترس او ميگردد، به طور مثال زماني كه شما كودك را به حمام
ميبريد و صابون به چشم كودك ميرود، او ديگر از حمام و آب ميترسد.در حدود
سن دو سالگي كه شيوع رفتارهاي پرخطر، شيطنت و كنجكاوي در كودك به اوج خود
ميرسد ترس از حيواناتي نظير مار و عنكبوت در كودك شكل ميگيرد.
در حدود
سه سالگي به دليل رشد توان مغزي و تخيل، كودك خطر را پيشبيني كرده و از
آن اجتناب ميكند، به طور مثال اگر يك كيك را كه تعدادي شمع روشن روي آن
قرار گرفته نزد كودك ببريد، كودك دست خود را به طرف شعله شمع نميبرد چرا
كه قدرت شناخت، تجزيه و تحليل و استنتاج در كودك شروع به بالا رفتن ميكند،
بنابر اين ترس ميتواند در جاي خود كاملاً طبيعي و محافظت كننده باشد اما
متأسفانه برخي اين پديده را ناپسند ارزيابي ميكنند و در نتيجه با رفتارهاي
مخاطرهآميز، خودشان و جامعه را در معرض آسيبهاي جبران ناپذيري قرار
ميدهند، به طور مثال در نوجوانان پسر كه قصد دارند خود را نزد دوستانشان
قلدر، نترس و شجاع نشان دهند، اقدام به رفتارهاي پرخطري از جمله پريدن از
ارتفاع، پرتاب سنگ از كمان يا استفاده از تفنگ بادي ميكنند. تحقيقات
بسياري نشان داده است بسياري از قتلهاي خياباني از سوي نوجواناني است كه
خواستهاند چهره نترس خود را به اطرافيان و دوستانشان نشان دهند.
كودكان اضطراب را تقليد ميكننداضطراب
و نگراني نيز ميتواند براي ما كاركردهاي انطباقي داشته باشد چرا كه سطح
بهينهاي از اين هيجانها منجر به آمادگي اثربخشي براي مقابله با رويدادهاي
آينده ميشود.
در اين صورت براي مشكلاتي كه احتمال ميدهيم در آينده
براي ما به وجود ميآيد، پيشبيني كرده و برنامهريزي دقيقي را انجام
ميدهيم اما اگر اضطراب و نگراني ما از سطح خود فراتر رود، يعني مرزهاي
بهنجار اين هيجان شكسته شود، آنگاه ما ديگر با يك اختلال روبهرو هستيم كه
هر چه سريعتر بايد نسبت به رفع آن اقدام كنيم.دكتر خدابخشي ميگويد،
بيشتر كودكاني كه به ما مراجعه ميكنند نه از ترس بلكه از اضطراب رنج
ميبرند. ترس، هيجاني است ذاتي كه در نهاد كودك وجود دارد.
اما اضطراب
را بچه از محيط پيرامون خود ميگيرد. تحقيقات نشان ميدهد كه تمام
اضطرابهاي خاص مثل ترس از هواپيما، بيمار شدن يا ارتفاع كه به آن «ترسهاي
مرزي» يا «فوبيا» نيز ميگويند از طريق يادگيري و محيط يعني مشاهده رفتار
والدين و واكنش آنها به موقعيتهايي خاص كه براي كودك ترسآور است انتقال
مييابد. به طور مثال مادري كه خود از حشراتي نظير سوسك وحشت دارد و با
ديدن آن شروع به داد و فرياد ميكند كودك با مشاهده رفتار مستقيم مادر ياد
ميگيرد كه او هم هنگام روبهرو شدن با سوسك دچار اضطراب شده و اقدام به
فرار نمايد.
اما كودكان از دو طريق اضطراب را ميآموزند: ۱-
از طريق مشاهده مستقيم موقعيتهاي ترسآلود، اجتناب يا فراركردن والدين در
برخي از موقعيتهاي خاص و تكرار آن رفتارها در آينده هنگام روبهرو شدن با
همان موقعيتها.
به طور مثال پدري كه خودش از قرار گرفتن در جمع و
روبهرو شدن با دوستان و آشنايان واهمه دارد و سعي ميكند خود را در جايي
مثلاً آشپزخانه پنهان كند كودكش نيز ياد ميگيرد كه او هم خود را از نظر
ديگران دور نگه داشته و همين رفتار را در موقعيتهاي ديگر نيز تكرار كند.
۲-
كودك با به كار بردن آزمون و خطا باعث ميشود برخي كلمات يا موقعيتها
بدون هيچگونه برنامهريزي، معناي ترس را به خود بگيرد. كودكي كه از او
خواسته ميشود تا براي خوابيدن به اتاق خوابش برود و به خاطر اينكه از
والدين خود جدا نشود بدون هيچگونه تفكري ميگويد «من ميترسم و نميخواهم
در اتاقم تنها بخوابم» يعني از شيوه آزمون و خطا استفاده ميكند اما به
دنبال اين رفتار كودك، متأسفانه ما شاهد خطاي والدين در توجه بيش از حد به
اين رفتار كودك و پاداش دادن ناآگاهانه به اعمال او هستيم. مثلاً كودك
اعلام به ترس ميكند و والدين سريعاً بيان ميدارند كه «بله كودك ما حتماً
به تنهايي ميترسد» و او را نزد خود ميبرند و در كنار كودك ميخوابند در
نهايت كودك به اين نتيجه ميرسد كه واقعاً چيزي وجود دارد كه بايد از آن
ترسيد در صورتي كه نه والدين ميدانند كودكشان واقعاً از چه چيزي ميترسد و
نه خود كودك. والدين با دادن اينگونه پاداشهاي رايج به رفتار فرزند، او
را شرطي كرده و در نتيجه كودك ياد ميگيرد كه اگر من در دفعات بعد نيز گريه
و اعلام ترس كنم دوباره ميتوانم پيش مادرم بخوابم به طوري كه از اين پس
كودك به اين ترس در ذهن خود قدرت ميدهد و پس از مدتي به عنوان اضطراب در
او شروع به رشد ميكند كه اگر درمان و رسيدگي نشود تا بزرگسالي ادامه
مييابد. ميتوان گفت تمام اضطرابهاي دوران بزرگسالي ريشه در دوران كودكي
ما دارد كه وقتي اين هيجانات در طفوليت ناديده گرفته شود تا سالها در درون
ما ريشه ميدواند و ما را درگير خود ميكند.
ريشه اضطراب كجاست؟وقتي
ما يك سلسله از رفتارها را در كودكانمان مشاهده ميكنيم با خود ميگوييم
كه فلان رفتارش آيا به پدرش رفته يا آن را از من به ارث برده؟ در ارتباط با
ترسهاي مرزي يا فوبياها ديدگاههايي در ميان اغلب مردم وجود دارد كه آنها
را به وراثت و ژنتيك نسبت ميدهند. مثلاً اگر كودك ما از اينكه در جمعي
قرار گيرد و سخنراني كند واهمه دارد پس حتماً به پدرش رفته يا اگر فرزند ما
از موش، سوسك و گربه ميترسد پس به مادرش رفته. اينگونه نقطه نظرات اغلب
غلط و هيچگونه پايه علمي ندارد. در اينجا والدين با به ميان كشيدن نقش
وراثت در شكلگيري اضطراب فرزندشان سعي دارند نقش بسيار پررنگ خود را در
ايجاد اختلال و سادهسازي مشكل كمرنگ كنند و بار اين مسئوليت سنگين را از
دوش خود به وراثت انتقال دهند. هيجان اضطراب كه به عنوان يكي از رفتارهاي
مشكلآفرين محسوب شده است ارتباط با ژن و وراثت نداشته بلكه ناشي از
يادگيري است وكودك آن را از اطرافيان خود ميآموزد.
اضطرابهاي رايج در دوران كودكي و بزرگسالي
اضطرابهاي كودكان و بزرگسالان ميتواند از منابع مختلفي نشأت گيرد كه برخي از اين منابع از شيوع بالاتري برخوردار است، از جمله:
- اضطراب از حيوانات نظير سگ، گربه يا اضطراب از حشرات و سوسك.
- اضطراب از ارتفاع مثل پشتبام، پل هوايي، كوه و نردبام.
- اضطراب از فضاهاي بسته مثل آسانسور، كيوسك تلفن، كابينهاي كوچك و مترو.
- اضطراب از مكانهاي باز مثل خيابان.
- اضطراب از تاريكي، تنها ماندن و ورود دزد به خانه.
- اضطراب اجتماعي مثل ترس از حرف زدن در جمع، سؤال كردن در جمع و ناتواني در گرفتن حق خود.
بايد
گفت در ميان اضطرابهايي كه به آن اشاره ميشود اضطراب اجتماعي در ايران و
مخصوصاً در آقايان به دليل پايين بودن مهارت گفتوگو فراواني بيشتري دارد و
در نهايت اضطراب از بيمار شدن، ترس از مرگ، اضطراب از ديدن خون، تزريقات،
آمپول و دندانپزشكي در ميان كودكان بسيار ديده ميشود.
علل ايجاد ترسهاي مرزي
همانطور
كه اشاره شد والدين نقش بسيار مهمي در ايجاد ترسهاي مرزي در كودكان
دارند. يكي از مهمترين علل ايجاد ترسهاي مرزي در كودكان بيتوجهي والدين
در واكنش به موقعيتهايي است كه از خود نشان ميدهند. در مورد اضطراب
اجتماعي ميتوان به اين مثال رايج اشاره كرد. همسايهاي كه مرتب در خانهاش
مهماني ميگيرد و تا پاسي از شب را بيدار ميماند و با ايجاد سروصداي زياد
موجب سلب آسايش شما و بقيه همسايگان ميشود ولي حتي والدين يك بار براي
بيان اعتراض خود به خانه همسايه نميروند و با همان سروصداهاي بلند شبها
را به صبح ميرسانند.
اين رفتار نامناسب والدين يك پيام غيركلامي
پرمعنايي را براي كودك به همراه دارد كافي است تا او ناتواني در اعتراض را
مساوي مردمداري بداند و تا ابد در چنين موقعيتهايي لب به اعتراض نگشايد.
اگر والدين از حق و حقوق خود و فرزندشان دفاع ميكردند، كودك نيز با مشاهده
رفتار والدين ياد ميگرفت كه در آينده تفاوت بين مردمداري و حفاظت از حق و
حقوق خود را ياد بگيرد و در چنين مواقعي دچار اضطراب نشود.
وقتي پدر و
مادري به كسي پولي را قرض ميدهند و بعد در گرفتن پول خود دچار اضطراب
ميشوند و آن را نشانهاي از بيادبي و اهانت به طرف مقابل ميدانند چه
انتظاري ميتوان داشت كه كودك نيز در آينده دچار چنين اضطرابهاي بيجايي
نشود. وقتي مادري با ديدن يك سوسك به بالاي مبل ميرود، جيغ و داد ميكند و
تا زماني كه كسي نيايد و آن سوسك را نكشد از مبل پايين نميآيد، چه
انتظاري ميتوان داشت كه دخترش نيز از حشراتي مثل سوسك نترسد؟
در اينجا
بهتر است تحقيق جالبي را كه در اين زمينه صورت گرفته بيان كنيم تا والدين
به مسئله انتقال اضطراب به فرزندان آگاهي بيشتري كسب كنند. هدف از انجام
تحقيق اين بود كه چگونه و به چه دليل كودكان ترس را از والدين خود ياد
ميگيرند؟
۴۰ نفر مادر به همراه بچه يك سالهشان در اين تحقيق شركت و آنها را به دو گروه ۲۰ نفره تقسيم كردند: گروه الف و گروه ب.
به
مادران گروه الف گفته شد هنگام بازي كردن شما با فرزندتان، ما به طور
ناگهاني افعي پلاستيكي را به اتاقتان ميفرستيم، شما هر احساسي را كه در
آن لحظه داشتيد از خود نشان دهيد، از طرف ديگر به گروه ب گفته شد در حين
بازي شما با كودكانتان ما همان مار افعي را به اتاقتان ميآوريم ولي اگر
شما ترسيديد سعي كنيد ترس را پنهان كرده، كاملاً راحت و در حالت آرامش بوده
و تنها لبخند بزنيد.
نكتهاي كه در اين تحقيق بايد گفته شود آن است كه در هر دو گروه قبل از ورود مار افعي پلاستيكي فرزندان با آن نوع مار بازي ميكردند.
پس
از آنكه مار افعي را به اتاق گروه الف فرستادند مادران شروع به جيغ زدن و
ترسيدن كردند، در اين حالت فرزندان دست از بازي كشيدند به طرف مادرشان رفته
و به چهره او نگاه كردند و در نهايت آنها نيز شروع به گريه و جيغ زدن
كردند و ديگر به طرف آن مار نرفته و دچار ترس از مار شدند. اما در گروه ب
وقتي مار افعي پلاستيكي به اتاق فرستاده شد و مادران تنها لبخند زدند و خود
را بسيار طبيعي و آرام نشان دادند، نه تنها فرزندان نيز از مار افعي
نترسيدند بلكه به مار نزديك شده و حتي برخي از آنها سر مار را هم به دهان
خود بردند. اين تحقيق به ما نشان ميدهد كه كودكان اضطراب را از والدين خود
ياد ميگيرند آنها با نگاه كردن به چشمان پدر و مادرشان، با تعقيب سبك
رفتار والدينشان و چگونگي پاسخدهي آنها به محركها ميآموزند كه خود نيز
هنگام رويارويي با چنين موقعيتهاي مشابه و محركهاي همانند چگونه رفتار
كنند. از طرفي ما شاهد آنيم كه تجسمات كودكان كاملاً روشن و زنده است و از
آنجايي كه آنها قادر به تمييز واقعيت از خيال نيستند، از اينكه ممكن است
مثلاً عنكبوتي عظيمالجثه يا غولي بزرگ در اتاقشان وارد شود، دچار ترس
ميشوند. كودكان با ديدن فيلمهاي وحشتناك و خواندن داستانهايي كه
شخصيتهايي ترسناك در آن وجود دارد، دچار كابوسهاي شبانه ميشوند.
گاهي
بزرگسالان با از بين بردن احساس امنيت و ترساندن فرزندانشان آنها را به
انجام دادن رفتارهاي خوب دعوت ميكنند، مثلاً مادري كه به كودك خود
ميگويد: «اگر فلان كار رو انجام ندي به آقا دزده ميگم تو رو از پيش ما
ببره» يا «اگه بچه خوبي نباشي تو رو به زيرزمين ميبرم» بدين شكل فرزند ما
شبي پر از استرس، اضطراب و تنش را پشت سر خواهد گذاشت و اگر بتواند
بخوابد، در كابوسهاي خود مكرراً منبع اضطراب را خواهد ديد و با روح و روان
فرزند قوياً بازي خواهد كرد.
والدين براي پيشگيري و درمان اضطراب كودكان چه كنند؟
اگر كودك شما نيز به صورت مداوم دچار اضطراب بيش از اندازه است به طوري كه
اعمال و رفتار او را تحتالشعاع خود قرار داده و باعث عقبافتادگي او در
بسياري از امورش شود، بايد به دنبال درمان او برآييد چرا كه اگر به اين
نوع اختلال هيجاني بهايي داده نشود آسيبهاي جديتري را در آينده براي
فرزندتان به همراه خواهد آورد.
دكتر خدابخشي توصيه ميكند، زنان و
مرداني كه قصد داشتن فرزنداني سالم و شاداب را دارند و يكي از وظايف مهم
خود را پرورش نسلي پيشرو ميدانند، در ابتدا بايد براي جلوگيري از مشكلات
روحي و رواني خود دست به خودكاوي دروني بزنند و اگر از اضطرابهاي رايج
نظير حرف زدن در جمع، اعتراض كردن، اضطراب از حيوانات، تصادف، ارتفاع و
نظاير آن رنج ميبرند، درصدد درمان آنها برآيند چرا كه با داشتن اين
اختلالات نميتوانند از انتقال اينگونه رفتارهاي ناخودآگاهانه به
فرزندانشان كه بسيار تيزهوش و هوشيارند جلوگيري كنند.
نكته بعدي كه در
زمينه درمان بايد بدان اشاره نمود، آن است كه براي درمان ترسهاي مرزي
حتيالمقدور از دارودرماني استفاده نشود، مگر آنكه ما در موارد بسيار شديد
مجبور به انجام اينگونه درمانها باشيم. مهمترين درمان ترسهاي مرزي
كودكان در درجه اول همانا اصلاح تربيت والدين و همچنين رواندرماني خود
كودك است، در صورتي كه از لحاظ ذهني- سن پنج سالگي به بعد- قادر به درك
مطلب باشد. تجارب باليني روي كودكان نشان داده است درمانگران ميتوانند
حتي از چهار، پنج سالگي با بچهها كاملاً منطقي صحبت كرده و با طرح مسائلي
منطقي و روابط علت و معلولي و بيان مثالهاي روشن براي كودك ترس و اضطراب
آنها را بيپايه و اساس دانسته و آنها را در كنار گذاشتن اضطرابها همراهي
كنند، به طور مثال اگر كودكي ميگويد: من شب كه ميخواهم بخوابم ميترسم
دزد وارد اتاقم بشه، اگر ما به او بگوييم: «ببين عزيزم! وقتي پنجره اتاقت
باز باشه باد مياد و در نتيجه پرده اتاقت تكون ميخوره و تو فكر ميكني كه
دزد قراره به اتاقت بياد، در صورتي كه با بستن پنجره ديگه اين فكر رو
نميكني». اين نوع رواندرماني در كنار آموزش به والدين براي مواجهه با
موقعيتهاي اضطرابآور بهترين درمان محسوب ميشود يعني به والدين بياموزيم
وقتي كودك دچار اضطراب ميشود، چگونه با او رفتار كنند و هم به كودك با
توضيح دادن روابط علت و معلول سعي در از بين بردن اضطراب او نماييم.