کد خبر: 523803
تاریخ انتشار: ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۰۶:۱۱
علي خدايي‌بيجاري
آخرالامر تسليم جبرزمانه و تمناي رندانه جناب ميرزا، يا به تعبير كذابان حقيقت گريز و بادنجان دور قاب چين، «مهندس ميرزايي» گرديده و مصمم شديم كه عنان اختيار به دستان آن شهريار و شورا يار آينده دهيم چراكه به فرموده حضرت مولانا جلال الدين محمد كه مي‌فرمايند: « در كف شير نر خونخواره‌اي / غير تسليم و رضا كو چاره‌اي؟! » از اين رو بر آن شديم كه اين رفيق ناشفيق و دردسرساز را در راه صعب‌العبور انتخابات ياري دهيم، باشد كه در اين سال‌هاي آخر كه اين نوادرالوجود حكم «آفتاب لب بام» دارد، به واسطه حشر و نشر با اهل فن و فرهيختگان اين وادي، عاقبت به خير شده، وسيله تشخص و تفخر براي دوستان و اقوام و بازماندگان و ايضاً والده مكرمه‌اش«ننه فخري» شود. از سويي ديگر، پس از تفكر و تأمل و غور و غوص در كنه و ابعاد ناپيداي ماجرا، دستگيرمان شد كه شايد از نمد انتخابات كلاهي هم نصيب سر بي‌كلاه فدوي شود و سرنوشت طوري رقم بخورد كه ميرزا اين بار دست ياري و ياوري جان نثار را بگيرد كه هواي ارتزاق بس ناجوانمردانه سرد است.
از همين رو شبي از شب‌ها، در معيت سر و همسر و خانوار گرام، ناپرهيزي كرده و جعبه‌اي شيرمال حرام كرديم و به خانه ميرزا رفتيم و به قول قدما در آنجا «رخت اقامت در افكنديم» از در دوستي. در ابتدا از خام‌گويي و كردار ناصواب خود، مبني بر حذر دادن حضرت اعظمش، از شركت در انتخابات، برائت جستيم و به اين ترفند از خجلت و خجلان جنابش جستيم و خاطر از تحقير و توبيخ وي عجالتاً شستيم و فوري و فوتي كمر به خدمت بستيم. فدوي به جهت آغاز بحث و فحص و اثبات نوكري و كمربستگي از چند و چون هزينه‌هاي انتخابات و خرج سرسام‌آور تبليغات (كه غالبا ًاز كيسه دوستان و نورچشمان و گاهي از خزانه غيب(!) پر و پيمان مي‌شود) جويا شديم و ميرزا يا به قولي (و بنا بر اصل اصيل همرنگي به جهت احتراز از پيشامد رسوايي) مهندس ميرزايي نيز با خرج حوصله از سر تا ذيل جريان نقدينگي كار را برايمان تعريف و تبيين كرد و فرمود: «اكبرآقا زاغي باجناقم، كه كلهم ۷۵هزار چوق (كنايه از تومان) واسه اين انتخابهات گذوشته كنار. اما گفتش واس عسك (عكس) انتخاباتي هم عسك جوونيامون كه با خانم بچه‌ها دوتايي رفته بوديم شمال، رو داديم «قاسم عكاس پنجول طلا» كه از روش يه ۲۰، ۳۰ تايي فوتوكوپي سياسفيد بگيره برا چسبوندن تو گذر و چارسوق» با بي‌حوصلگي و اعتراضي پنهان پرسيدم: «حالا چرا فتوكپي سياه سفيد؟ اصلاً چرا ۲۰، ۳۰ تا؟ من خودم...» كه ميرزا، مقتدرانه و تمام قد پريد ميان حرف جان نثار و از سر سادگي و صداقت گفت: «ول كن داشي!»
حالا گيريم كه عسكاي منو بزرگ كردن و چسبوندن سردر خيابونا. كه چي؟... اولندش خلايق با ديدن اين سر و شكل زاغارت افسردگي مي‌گيرن. دومندش به جز آدماي اين كوچه و كوچه پشتي، هيچكس ديگه منو نميشناسه. سومندش نه قد و بالاي بلندي دارم، نه چشم و چار شهلايي و نه زلف پريشوني دارم و نه سوات موات و كمالاتي كه با عسكم دلبري كنم. برا همين فوتوكوپي هم از سرم زياده» حرفاي ميرزا به حدي زلال بود كه نا خودآگاه بياد برخي از كانديداهاي نور چشمي افتاديم، كه اكثرشان با توسل به بودجه‌هاي ميلياردي بيت‌المال و باد‌آورده! چه كارايي كه نكرده‌اند و چه ژست‌هايي كه نگرفته‌اند. اما ‌اي كاش به همان ميزان كه روي پوسترها وسواس دارند، به امورات مملكت داري هم حساس بودند.
‌اي كاش!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار