تازه داشتم شال و كلاه ميكردم كه نمنمك راه بيفتيم و گاماس گاماس راه منزل را دم پا دهيم كه هم ورزشي كرده باشيم و به تبع آن بادي هم به سر و مغز سوداييمان بخورد كه در اين هنگامه انتخابات شورا، به شدت بازارمان داغ است و عالمي حرف و حديث و بحث و فحص در مغز بي ظرفيتمان، آويخته و جا خوش كرده. حاليا همچنان كه خيابان و بزرگراه و كوچه و پسكوچه را پشت سر گذاشتيم، در نهايت، سرگذر آبا- اجداديمان رسيديم كه بناگاه ملتفت شديم بني بشر دوپاي جنس ذكور، مقابل دروازه منزل دعاگو، مثل علم يزيد كوبه دروازه را چنان محكم بر سندان كوبه ميكوبد كه انگار پيك كاكاي امير اعظم است و دستوري فوري و فوتي دارد. با مشاهده اين اوضاع قدمها را تند كرده و فيالفور خودمان را به پيك نتراشيده و نخراشيده رسانديم مقابل او و كوبه دروازه حائل شديم و به قر و قريري كه به سر و گردن داديم، ماوقع ماجرا را از او جويا شديم.
با باز كردن دهان و درفشاني سوژه دريافتيم كه اوشان برادر كوچك ميرزا «كامبيز» بود و رسماً زنگوله پاي تابوت پدر مرحومش به حساب ميآمد، كه فيالواقع اينقدر قد كشيده و براي خودش ماشاءالله تير چراغ برقي شده بود. اما او دعاگو را به جا نياورد و حقير بنا بر عهد و عادت معهود روزگار دوشينه همسايگي، دو پس گردني آب نكشيده كه جيره هر روزش بود را پس از تأخيري چند ساله بجا آوردم. همان شد كه با نواخت پس گردني نيشهاي جنابش باز شد و لب و لوچه آويزانش تا محاذات بلبلههاي گوشش رفت و حقير را به جا آورد. اما از آنجايي كه ميزان آويزش چسبندگياش در مقايسه با آويزش ميرزا، چسب قطرهاي را از رو برده بود، خشك و رسمي باز جريان را از او پرسيدم. كامبيز كه گويا مصيبت را از ياد برده بود، با كش و قوسهايي كه به حلقوم و مخرجين گلو ميداد، گفت: «داشي ميرزا تو پارك پير مردا رفته روي پشت بام خلا و واسه خلايق هرچه لايق سخنراني ميكنه.
زن كاكا (زن برادر) گفت كار، كار خودته. واسه اين آمدم دنبالت» از آنجايي كه موقعيت اورژانسي بود، بيفوت وقت شانه به شانه كامبيز راه افتاديم. وقتي به پارك پيرمردها رسيديم و دقايقي چند درفشاني و سخنراني رفيقمان را به گوش گرفتيم كه خطاب به پير مردهايي كه در صفي طولاني و هميشگي مقابل سه دهنه توالت اكازيون پاركي به آن وسعت، به قصد قضاي حاجت و نفسي راحت ايستاده بودند، ميگفت: «پدران و پدر بزرگان عزيز، تهران الانه ۲۰۰ توالت داره و به نسبت جمعيت ۱۲ ميليوني تهران، ۱۱ هزار و ۸۰۰ توالت كم داريم! چرا بايد شما با اين حال خرابتان در صف توالت بايستيد؟! شما براي ما زحمت كشيدهايد حالا اگر ما به عنوان سياستمداران تازه كار و آشخور نتوانيم مشكلات مستراح و قضاي حاجت شما را رفع كنيم، كه بايد مسئوليت را گذاشت در كوزه آبش را خورد. براي همين اگر شما به بنده رأي بدهيد، قول مردونه ميدم و به جان باجناقم «اكبرزاغي» قسم ميخورم كه جا به جا و راه به راه اين شهر رو توالتهاي دو سه طبقه بسازم. بخصوص توي پارك شما اصلاً يه عمارت پادشاهي به شكل مستراح ميسازم كه هر وقت براي قضاي حاجت وارد اونجا شدين از ما هم يادي بكنين. در حالي كه داشتم از ديوار پشتي توالت بالا ميرفتم كه ميرزا را خركش كنم و پايين بكشم. صداي ضعيف پيرمردي به گوشم رسيد كه بنا به سياق قديم رو به ميرزا گفت: «سلطانم اگه ميشه براي ما از پر و پا افتادهها كه نميتونيم رو چاهك مستراح بشينيم، پوشك ايزي لايف بخريد.» صداي سوت وكف و هلهله بلند شد و در آخرين لحظه ميرزا را ديدم كه به فكر فرو رفت.