از برخي جهات برقراري ارتباط بين دو بحران قابل تامل است. از جمله اينكه حداقل برخي از بازيگران دخيل در هر دو بحران يكي هستند كه از جمله آنها ميتوان به امريكا، چين و روسيه اشاره كرد و بر اساس اصل «لينكيج» در روابط بينالملل معمولاً قدرتهاي بزرگ چالشي كه در يك مورد به خصوص با يكديگر دارند، به طور خواسته و ناخواسته به ديگر موارد هم تسري ميدهند كه امكان دارد در يك منطقه ديگر باشد و حتي هيچ سنخيت ماهوي هم با آن مورد به خصوص نداشته باشد. از ديگر سو ايران و كرهشمالي نيز سالهاي سال با يكديگر همكاري موشكي داشتهاند و بر همين اساس در محافل غربي اعم از ديپلماتيك و رسانهاي معمولاً اين پيام القا ميشود كه امكان دارد همكاريهاي دو كشور به حوزه هستهاي نيز كشيده شود. در اين چارچوب نام كرهشمالي و جمهوري اسلامي ايران در خيلي از موارد از بحث هستهاي گرفته تا حقوق بشر در كنار هم قرار داده ميشود تا منطق «اين هماني» را براي مخاطب القاي كند. اما از برخي جهات نميتوان به تعامل ميان بحران شبهجزيره كره با بحرانهاي خاورميانه از جمله موضوع هستهاي ايران قائل شد. از جمله اينكه تشديد بحران در شبهجزيره كره در پي روي كار آمدن چهرههاي جديد در هر دو كره تشديد شده و اين نشان ميدهد يكي از علل تشديد تنش در اين زمينه زورآزمايي طرفهاي بحران در هر دو كشور در برابر يكديگر بوده است. از ديگر سو بحران در شبهجزيره كره پس از آن رو به تنش گذاشت كه امريكا راهبرد نظامي خود را از خاورميانه به شرق آسيا تغيير داد و در اين راستا همزمان با كاهش نيروها و پايگاههاي نظامي خود در خاورميانه كه - با خروج نيروهاي نظامي امريكايي از عراق و افغانستان همراه بوده است – نيروهاي نظامي امريكا و تحركات آن در شرق آسيا افزايش يافته است كه گفته ميشود هدف نهايي از آن محاصره نظامي چين است. از اين ديد دور جديد افزايش تنش در شبهجزيره كره نه علت بلكه معلول كشمكشهاي جاري ميان چين و امريكاست كه يا به تحريك و مديريت دولت پكن آغاز شده يا اينكه مقامات دولت پيونگ يانگ با درك اين فضا و با علم به اينكه دولت پكن آنها را تنها نخواهد گذاشت، به ماجراجوييهاي نظامي جديد دست زدهاند. از اين ديد اگر افزايش تنش در شبهجزيره نتيجه تغيير راهبرد امريكا از خاورميانه به شرق آسيا براي مهار نظامي چين فرض شود، در اين صورت اين نتيجه نيز بايد بر اين فرض مترتب شود كه قاعدتاً امريكا نيز انگيزه بيشتري براي حل موضوع هستهاي ايران داشته باشد و متناسب با آن نيز نرمش و انعطاف بيشتري از خود نشان دهد.
ساخته امريكا و غرب
تاكنون هيچ يك از مقامات ايراني و كرهشمالي به طور رسمي از لزوم ارتباط يا همكاري ميان خود براي مقابله با چالشهايي كه در خصوص موضوع هستهاي با آن مواجه هستند، سخني به ميان نياوردهاند اما درست برعكس مقامات امريكايي تلاش كردهاند از يك دريچه به اين دو مسئله نگاه كنند و با هر دو برخورد يكساني داشته باشند.
خود دولت امريكا همچنان كه از لحن اظهارات و منابع خبري آنها برميآيد، ارتباط موجود ميان بحران جديد در شبهجزيره كره و به خصوص تهديدهاي باجگيرانه دولت پيونگيانگ با موضوع هستهاي ايران را از اين جهت مرتبط ميدانند كه مماشات با هر يك از آنها ميتواند به تحريك و جريتر شدن طرف ديگر بينجامد.
امريكا با چنين برداشتي رويكرد اعمال فشار بر ايران و كرهشمالي را در دستور كار قرار داده و در اين راستا از هر اهرم فشار ممكن به جز توسل به رويكرد نظامي بهره ميگيرد. حال آنكه نه موضوع هستهاي ايران و كرهشمالي عين هم بوده و نه نوع برخورد آنها. به عبارت روشنتر كرهشمالي به بمب اتم دست يافته و تاكنون به چندين آزمايش اتمي نيز دست زده و در عين حال از معاهده انپيتي و پروتكل الحاقي خارج شده است.
همچنين كرهشمالي به عمد از توان اتمي خود براي باجگيري استفاده ميكند، اما درست برعكس جمهوري اسلامي ايران، عقل و منطق را اساس كار خود قرار داده و از اين لحاظ شايد نتوان مورد مشابهي را برايش پيدا كرد. در اين راستا فعاليتهاي هستهاي ايران نيز به اذعان گزارشهاي مكرر آژانس بينالمللي انرژي اتمي از مسير صلحآميز خارج نشده است.
از آنچه گفته شد مشخص ميشود كه بهرغم وجود برخي تشابهها يا تعاملهاي خواسته يا ناخواسته بين دو موضوع هستهاي ايران و كرهشمالي، تفاوتهاي اساسي بين آن دو در عرصههاي مختلف وجود دارد و بر همين اساس يكي كردن و يكي ديدن اين دو مسئله ترفند امريكايي است كه از زمان نومحافظهكاران حاكم بر امريكا در زمان جورج بوش اتخاذ شده و دولت اوباما نيز همين رويه را به ارث برده و تنها تاكتيكهاي اجراي آن را تغيير داده است. با در نظر گرفتن چنين تفاوتهاي ماهوي و شكلي ميتوان از رويكرد برخورد مشابه و يكسان امريكا با كرهشمالي و ايران به عنوان يكي از خلأها و اشكالات جدي واشنگتن در قبال موضوع هستهاي ايران ارزيابي كرد كه باعث طولاني شدن مذاكرات در اين زمينه شده است.