
اگرچه سيدجمالالدين حسيني خود از روشنفكران و نوآوران برجسته جهان اسلام بود و پارهاي از موافقان و مخالفان هر يك به انگيزهها و دلايلي او را از جرگه روشنفكران و نه علما ميدانند، ولي با اين حال او از طرفداران پيروي از تمدن غرب و غربگرايان و روشنفكران متجددي كه با تكيه بر صورت قضايا و پديدهها و حداكثر فرضيهها و نظريههاي علمي به عنوان علم، دين و فلسفه را حذف ميكنند، انتقاد كرده است. از آن طرف هم با وجود اينكه خود با روحانيان سنتي و سنتگرايان جهان اسلام از نظر ريشههاي فكري، فرهنگي و عقيدتي و حتي موقعيت صنفي اشتراك فراواني داشت و تعدادي از موافقان و مخالفان هر يك به انگيزهها و دلايلي او را از جرگه علما و پيشوايان ديني ميدانند، ولي با وجود اين سيدجمال از آنها نيز به خاطر عدم اجتهاد و نوآوري متناسب با زمان انتقاد ميكرد و هر دو طايفه را به نوسازي و اصلاح در همه امور جوامع مسلمان و توسعه فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي در چارچوب تفكر و معرفت ديني احيا و بازسازي شده فرا ميخواند. حال ببينيم سيدجمال پس از نقد پارهاي از راهحلهاي اصلاحي متجددين و روشنفكران ـكه در اصل بيشتر متوجه جريان تجدد و پيشفرضهاي آنها بودـ راههاي نوسازي و توسعه را با توجه به اينكه بسياري از تجربهها و شيوههاي نوسازي و توسعه در اروپا و آسيا در زمان او هنوز در جريان بود و بهويژه پس از مرگ وي رخ نمودند، (۱) شخصاً به تفصيل بررسي و تحقيق نپرداخت، (۲) خود مكتب نوسازي و اصلاح انقلابياش را با چه اصول، اهداف و روشهايي ارائه ميدهد، اگرچه قبلاً مشخصههاي اساسي و اهداف كلي جريان اصلاح ديني را از ديدگاه او مطرح كرديم.
امت و امامت، اصول مدينه فاضله سيداسدآبادي در فلسفه سياسي و اجتماعي خود با شناخت علل و اسباب تغييرات اجتماعي، فراتر از تك علتبيني به مجموعهاي مرتبط با هم از علل و عوامل در بقا و زوال امتها و تناسب در علل عنايت داشت و همچون فارابي و خواجه نصير طوسي در مقام تأسيس مدينه فاضله مورد نظرش با اصول مبتني بر حق و عدل، حكمت، ديانت، امت و امامت بود. او نيل به سعادت كل و كامل را كه هدف اصلاح است، در گروي تحت اداره واحده بودن قوم يا امت و يكي بودن روح حيات و قوه محركه جميع اصناف و طبقات آن و توافق افكار و نيات و تناسب حاسات معنويه انفعالات نفسانيه آنها ميدانست: «اگر قومي يا امتي ديده شود كه تحت اداره واحد و جميع طبقات آن چون اعضاي مختلفه شخص واحد در معاونت و معاضدت يكديگر و روح حيات و قوه محركه مجموع اصناف آن يكي است و آمر، مأمور، آخذ، معطي، واضع و رافع از خود اوست منتهي ميشود و از محيط قوميت خارج نميشود و چون دو شخصي كه هر يك به جهتي از محيط دايره حركت ميكند آحاد او در خواهشهاي خودها در عين مخالفت جوياي مؤالفتاند و در عين حال تباعدخواهان تقاربند و اصناف او در عين تدافع آرا در تجاذبند... البته از طرف هر عاقلي بر توافق افكار و نيات طبقات آن قوم يا آن امت و تناسب حاسات معنويه انفعالات نفسانيه اصناف آن حكم خواهد كرد...» (۳) او با اشاره به ابعاد فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي توسعه و پيوند، ارتباط و توافق ميان آنها، آنان را معلول عللي از نوع افكار عقليه و حاسات معنويه و صفات نفسانيه انسانها ميداند، به شرط آنكه تلائم و تناسب در علل بوده باشد و اينكه تنها با چنين اصول، مباني، افكار معدله و صفات مقومه كه آنها را افكار عاليه و اخلاق فاضله مينامند، ميتوان به وفاق، اتفاق، انسجام و همبستگي اجتماعيـ سياسي و رشد و توسعه يكپارچه، ملي، اصيل و جامع از طريق آن به سعادت رسيد:«افعال و اعمال افراد انسان و كيفيت معاشرات و طرز اجتماعات و وضع زيست و نوع معيشت و نهج اداره ايشان همگي معلولهاي افكار عقليه و حاسات معنويه و صفات نفسانيه ايشان است و اگر تلائم و تناسب در علل نبوده باشد، هرگز توافق در ميانه معلولات آنها واقع نميشود، تناسب افكار و صفات آن وقت حاصل ميشود كه مقوم و معدل باشد... پس افكار معدله و صفات مقومه همان افكار و صفاتي هستند كه باعث توافق و تلائم باشند و جهت توجه آنها نقطه سعادت باشد و اينگونه صفات را انسانها اخلاق فاضله ناميدهاند و اينچنين افكار را افكار عاليه.» (۴)
آرماني به سترگي احيا و بازسازي تفكر دينياما اين مهم از طريق دين و با احيا و بازسازي تفكر ديني قابل حصول است. بهخصوص اگر آن دين داراي بنيانهاي محكم و متقن باشد نظير اسلام، به نهج اتم سبب تمدن، ترقي و تعالي صوريه و معنويه جامعه و سعادت تامه و رفاهيت كامله پيروانش خواهد شد:«دين مطلقاً مايه نيكبختيهاي انسان است. پس اگر بر اساسهاي محكم و پايههاي متقن گذاشته شده باشد، البته آن دين به نهج اتم سبب سعادت تامه و رفاهيت كامله خواهد شد و به طريق اولي موجب ترقيات صوريه و معنويه ميشود، علم مدنيت را در ميان پيروان خود خواهد برافروخت، بلكه متدينين را به تمامي كمالات عقليه و نفسيه فائز خواهد كرد.» (۵)
لذا سيدجمالالدين درصدد احياي دين و خواهان تجديد حيات اسلام و بيداري مسلمين بود. به باور او «مسلمانان بهواسطه آن عقايدي كه از نياكان خود فراگرفتهاند و بهوسيله چيزهايي كه در ذهن آنان از احكام اسلامي رسوخ كرده است، فقط به كمي تنبه و بيداري نياز دارند تا نهضت مهمي را شروع كنند و آنچه را كه از دست دادهاند دوباره به دست بياورند و آنها را نگهدارند تا در نزد خداوند به مقام پسنديده و شايسته برسند.» (۶)
در سوداي نهضت فكريـ سياسي اسلامياو با برپايي يك نهضت فكريـ سياسي اسلامي راهحل را در بازگشت به قواعد اصلي دين به كمك عقل و اجراي دقيق احكام آن و وحدت و انسجام جامعه و مسلمانان با معرفت ديني، قسط و عدالت و اخلاق فاضله ميدانست: «تنها راه علاج بيماري ملتهاي اسلامي آن است كه مانند گذشته نخست به قواعد اصلي دين خويش برگردند و احكام آن را دقيقاً اجرا كنند و با موعظههايي كه براي پاك كردن دلها و مهذب كردن اخلاق و روشن كردن آتش غيرت و متحدالقول ساختن و بيدار كردن ارواح آنان براي به دست آوردن شرف و افتخار گذشته خويش مؤثر است، مردم را به سوي حقايق آن دين هدايت و ارشاد كنند.» (۷)
چون به نظر او كسي كه فكر دين را در مغز تودهها شعلهور سازد در كوتاهترين زمان ممكن آنها براي نجات خود به قيام برخيزند و به صلاح، فلاح، سعادت و كمال نائل شوند. (۸) در اين راستا همهگونه روشهايي مناسب اوضاع و احوال، قابل اجرا و اعمال است. از قبيل نشر روزنامهها و مجلات كه خود سيدجمال تلاش فراواني در اين جهت كرد، يا تأسيس مدارس جديد و اخذ علوم و فنون. اگرچه وي بهرغم عضويت مقطعي در رأس پارهاي از مجامع و مراكز عالي آموزشي عثماني و غير آن، كار مهمي در اين زمينه نتوانست انجام دهد يا آموزش و تعليم و تربيت عمومي با هدف ايجاد يك ذهنيت و فرهنگ قوي و توانا براي ترقي و توسعه فرهنگيـ اجتماعي و نيز تلاش در جهت رفع موانع اساسي سياسي- اقتصادي داخلي و خارجي نظير حاكميتهاي استبدادي و ساختارهاي منحط اقتصاديـ اجتماعي و اداري و نظام اقتصادي، سياسي و بينالمللي ناعادلانه و استعمار غربي براي نيل به رشد و توسعه اقتصاديـ سياسي امت و جهان اسلام. اسدآبادي با توجه به نقش و جايگاه بلندي كه براي دين، عقل، علم، اخلاق، عدالت و امامت و رهبري در ميان جامعه و امت قائل بود، نخبگان جامعه از علماي دين و متفكرين و معلمين علوم عقلي معارف و علوم جديد و اخلاق و... را در رأس نيروهاي اجتماعي طرفدار تغييرات و تحولات اجتماعي و سياسي سازنده، انقلابي و تكاملي قرار ميداد. او وظيفه حساس، تكليف، تعهد و مسئوليت سنگين اهل فكر و قلم و بصيرت و علم و دين از هر قشر و گروهي را در اين شرايط عقبمانده جهان اسلام به آنان يادآور ميشد، چون به اعتقاد او «علت حقيقي و سبب اصلي سعادت تامه هر امتي از اهم عقل، بصيرت، نزاهت و اعتدال اخلاق آن امت است و باعث شقا و موجب پريشانحالي آن زوال آن علت...» (۹)
در اينباره بيشترين نقش و تأثير را در جامعه اسلامي علما و رهبران ديني امت دارند:«في الحقيقه سائق و قائد و روح حيات و محرك دولاب هر امتي از اهم علما و پيشوايان آن امت هستند... چون تأثيرات پيشوايان در امم و عظم شأن علماي كاملين و مضار و مفاسد ناقصين عالمنما روشن شد، پس بايد دانست كه خست، شرف، قوت و ضعف معلولات چه در عالم كبيره و چه در عوامل صغيره و چه در افعال اختياريه انسان بر حسب علل آنهاست...» (۱۰)
اصلاح جامعه ازطريق اصلاح نخبگانسيدجمال كه بهطور عام علما و روحانيون جهان اسلام را در نظر داشت، اساساً امر اصلاح را موكول به اصلاح روحانيون و رؤساي دين ميدانست و ميگفت: «هرگز اصلاح از براي مسلمانان حاصل نميشود، مگر آنكه رؤساي دين ما خود را اصلاح نمايند و از علوم و معارف خويش ثمره بردارند و حقيقت چون نظر شود دانسته ميشود كه اين خرابي و تباهي كه از براي ما حاصل شده، اين تباهي اولي در علما و رؤساي دين ما حاصل شده پس از آن در ساير امت سرايت كرده است.» (۱۱)
او همواره علماي كاملين را از ناقصين عالمنما جدا و منظور خود را از لفظ عالم و علما چنين بيان ميكرد:«مراد ما از عالم آن عالم است كه معارف آن گمراهان طريق سعادت را هادي و راهنما باشد... نه آن عالمي كه در ظلمتكده وحشتناك اوهام نشسته و عليالدوام به همهمه و دمدمه مشغول است و افساد را اصلاح گمان ميكند...» (۱۲)
اما درباره علماي شيعه در ايران كه اكثراً بهطور سنتي در موضعي مخالف با سياستهاي حكومتها و بيگانگان قرار داشتند، (۱۳) سيدجمال در نامهاي به يكي از ايرانيان فراري، گويا مقيم مصر در زمان ناصرالدينشاه، تحت عنوان «مسئول اوضاع كيست؟» برخلاف تصور آن فرد كه مخالفت علما با سياست و دولت را علت محروميت ايران از ترقي خوانده بود، به دفاع از علماي شيعه برخاست و نوشت: كي دولت خواست اصلاحات و نوسازيهايي در امور مدارس و مكاتب، بناي تأسيساتي چون راهآهن، بيمارستان و در امور نظامي و سياسي نظير مجلس شورا انجام دهد و علما مخالفت كردند؟ اگرچه معدودي به خلاف عمل ميكنند. علت اصلي اين عقبماندگيها يك سلسله مظالم به دست ظلم است و حكومت استبدادي كسي كه نه علم حقوق خوانده است و نه از قواعد حكومت اطلاع دارد. (۱۴) او در نامه ديگري به علماي ايران، معروف به حملهالقرآن، ضمن اشاره به نفوذ كلمه علما در ميان مردم و اطلاع و نگراني اروپاييان از اين قضيه با توجه به حوادثي چون جنبش تنباكو (۲ـ۱۸۹۱م) و نقش مرجع شيعه شيرازي در آن، بهطور كلي و از نظر سياسيـ اجتماعي نوشت: «در هر نقطهاي كه نيروي علما كم شد، قدرت اروپاييان در آنجا بيشتر شد.» (۱۵)
بهطور عام و كلاً سيدجمال با اشاره به وظيفه هميشگي علما، متفكران و معلمين جامعه در بعد فرهنگي اصلاح مورد نظرش نوشت:«بايد در هر امتي از امم جماعتي عليالدوام به تعليم سايرين مشغول بوده باشند و در تحليه عقول آنها به معارف حقه كوتاهي نورزند و در تعليم طرق سعادت تقصير نكنند و گروهي ديگر هميشه در تقويم و تعديل نفوس بكوشند و اوصاف فاضله را بيان و فوايد آنها را شرح و اخلاق رذيله را توضيح و مَساوي مضار آنها را تبيين كنند و از امر به معروف و نهي از منكر غافل نشوند...» (۱۶)
دغدغه ديگر؛ مشخص نبودن مقام و جايگاه علماز طرف ديگر مشخص نبودن مقام و جايگاه علم، تخصص، عالم و متخصص در جامعه سخت زيانبار است و تأسف سيدجمال از اين بود كه شرقيان بهجاي تعظيم و تكريم اهل علم كه اطباي جامعه و نجاتدهنده آنها از جهل، غفلت، ذلت، بدبختي و اصلاحگر امورشان هستند، به اغنيا، ظالمان و ستمكاران تعظيم ميكنند. (۱۷) همچنين از او نقل شده است كه ميگفت:«اديب در شرق هنگام زندگي مرده است و پس از مرگ زنده ميشود.» (۱۸)
بنابراين ميتوان گفت سيدجمالالدينالحسيني در نوسازي و توسعه اجتماعيـ سياسي مورد نظرش بر اصولي چون همبستگي ملي، پيوند دين و سياست، آزادي و اصالت متعادل و توأمان فرد و جامعه، عدالت اجتماعي، استقلال، عقل، امت، امامت و رهبري و نقش آن در بسيج اجتماعي تأكيد ميكرد. او خواهان نوسازي و اصلاح امور مسلمين و توسعه يكپارچه و چند بعدي جوامع مسلمان، بر مبناي فكر، فرهنگ و تفكر ديني احيا و بازسازي شده بود كه با رهيافتي انقلابي و نه ليبرال يا محافظهكار، آن را ممكن و ضروري ميديد بهنحوي كه به خاطر آن همواره درگير مبارزه با جهل و جمود، ظلم، بيعدالتي، استبداد و استعمار بود. سيدجمال در بعضي از نامههاي خصوصياش درباره هدف خود نوشت:«من آنچه گفتهام و ميگويم و كردهام و ميكنم، همه محض و صرف از براي خيز امت محمديه بوده است و خواهد بود و به هيچ وجه انانيت مرا دراو مدخلي نبوده است... من صدراعظم نميخواهم بشوم، من وزير نميخواهم بشوم، من اركان دولت نميخواهم بشوم، من وظيفه نميخواهم، من عيال ندارم، من ملك ندارم و نميخواهم كه داشته باشم... بسيار اشخاص بهواسطه من به رتبه بيگي و پاشايي و بسيار اشخاص توسط من به مواجب باهظه رسيدهاند و لكن خود من هميشه به يك حالت بودهام و خواهم بود جز نصيحت و اصلاح مقصد ديگري ندارم.» (۱۹) «مرا در اين جهان چه در غرب باشم و چه در شرق، مقصدي نيست جز آنكه در اصلاح دنيا و آخرت مسلمانان بكوشم و آخر آرزويم آن است كه چون شهداي صالحين خونم در اين راه ريخته شود.» (۲۰) انديشههاي سياسي و آرا اصلاحي سيدجمال را در قالب موضوع علل و عوامل ضعف و انحطاط مسلمين و دردهاي جامعه اسلامي و سپس راهحلها، درمانها و پيشنهادهاي او در اين باره پي ميگيريم. موضوعي كه انديشه بنيادي و مسئله اصلي وي بود، به حدي كه علاوه بر آثار قلمي، محور اصلي بحثهاي انجمن وطني يا حزب الوطني ـكه سيدجمال در مصر تأسيس كرده بود (۱۸۷۹م/ ۱۲۹۶ق)ـ با الهام از آيه شريفه «إِنَّ اللهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ» همين مسئله بود. (۲۱)
پينوشتها در دفتر روزنامه موجود است