کد خبر: 511593
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۹:۱۸
محمد نيكنام
در زندگي ماشيني امروز بسياري از كارها سرعتي سرسام‌آور به خود گرفته؛ اين سرعت كارش به جايي رسيده كه دانشمندان براي بيان سرعت بعضي محاسبات يا جابه‌جايي‌ها به دنبال مقياس‌هاي جديدي مي‌گردند تا نياز نباشد كه تعداد زيادي صفر بنويسند يا بشمارند! مثلاً براي بيان سرعت محاسبات به دنبال مقياس‌هايي هستند كه نياز به نوشتن ۱۵ صفر را برطرف كند! يا ديگر رسيدن به سرعت صوت رؤيا نيست. در اين عصر بايد وسيله‌ها و اشخاصي كه سرعتشان به هم نزديك است در يك مسير باشند، مثلاً در اتوبان در خط سرعت نبايد با ۴۰ كيلومتر رانندگي كرد و حتماً در يك كوچه باريك هم نمي‌شود و نبايد با ۱۲۰ كيلومتر حركت كرد، طبعاً مسير‌هايي هم كه ساخته مي‌شود متناسب با موارد استفاده از آن مسيرهاست كه اگر غير از اين باشد بي‌نظمي كه ايجاد مي‌شود باعث از بين رفتن سرعت نيز خواهد شد كه البته حداقل يك مورد از اين بي‌نظمي زياد مشاهده مي‌شود و آن هم حركت موتورسواران گرامي در مسيري غير از آنچه قانون براي آنها در نظر گرفته، است. موتورسواراني كه ظاهراً صاحب بي‌رقيب تمام شهر هستند! خيابان‌هاي يك‌طرفه، خطوط ويژه و از همه مرسوم‌تر پياده‌روها.
موتورسواران هنگام عبور از خيابان‌هاي يك‌طرفه با برخورد پليس روبه‌رو مي‌شوند و براي آنها هزينه‌هايي را دربردارد. عبور از خط ويژه هم به جز برخورد پليس خطرات جاني هم هنگام روبه‌رو شدن با اتوبوس‌هاي ۱۲متري به دنبال دارد اما پياده‌روها نه برخورد پليس را دارد و نه اتوبوس ۱۲ متري! هميشه خلوت‌تر است و براي موتورسوار داراي امنيت جاني؛ بله، زور موتوري در پياده‌رو از همه بيشتر است.

كودك گريان
نزديك بيمارستان لقمان، ساعت ۱۱ صبح، دختر بچه‌اي چهارساله با گل‌سري صورتي رنگ كه چند متر جلوتر از مادرش راه مي‌رود، شير كاكائويي را كه به زحمت در دستش جا گرفته كم‌كم مي‌نوشد تا ديرتر تمام شود و در دست ديگرش هم كيفي كوچك به رنگ گل‌سرش جاخوش كرده. مادر، آرام در حالي كه يك نگاه به دخترش دارد و نگاهي ديگر به ويترين مغازه‌ها، با آرامش قدم برمي‌دارد كه ناگهان غرشي به گوش مي‌رسد! مادر جيغ كوتاهي مي‌كشد. . . باز هم غرشي ديگر! اندكي بعد، صداي غرش معلوم شد كه از يك موتوري بوده با جعبه‌اي بزرگ و سرخ رنگ بر تركش كه رويش نوشته «مطبخ...».
موتوري رفت. مادر رنگش سفيد شده، دخترك كه از ترس بغض كرده با تمام وجود خودش را به درخت كنار خيابان چسبانده، شيركاكائويش ريخته و چشمان گرد شده‌اش را به مادر دوخته.
مادر با حركات به شدت عصبي از ترس، به سمتش آمد و شروع به تكاندن لباس دخترك كرد. دخترك با اولين برخورد دست عصبي مادر با لباسش كه به خاطر چسبيدن به درخت، خاكي شده بود بغضش تركيد و گفت: «مامان تقصير من نبود»! مادر تازه فهميد چه مي‌كند، بچه را بغل كرد وگفت: «نه! عزيز مامان تقصير تو نبود.»

حتي نتوانست فرياد بكشد
پيرزن وقتي كه در سال ۷۸ يك‌سال بعد از همسرش بازنشست شد دلش به پولي كه بابت سنوات خودش و شوهرش در بانك داشتند، گرم بود. گرچه افتخارش دانش‌آموزان موفقش بودند كه هر از گاهي به ديدنش مي‌آمدند اما احساس مي‌كرد به خاطر ۳۰ سالي كه رأس ساعت ۷:۱۵ در مدرسه حاضر بوده حالا لازم نيست نگران جهاز دخترانش باشد؛ دختر اول را به راحتي و دختر دوم را با كمي وام راهي خانه بخت كرد. حالا براي سومي باز هم نياز به وام داشت! قرار بود برود يك ميليون و ۶۰۰ هزار توماني را كه سه ماه حقوق نگرفته‌اش بود، بگيرد و براي تازه دامادش حلقه‌اي آبرومند بخرد. براي بعد هم به قول شوهرش خدا بزرگ است. پول را كه گرفت آرام و بي‌صدا از كنار بلوار كشاورز به سوي خانه روان شد. تسبيحش را در دست داشت و براي خوشبختي دخترش صلوات مي‌فرستاد. گوشش پر بود از صداي موتور و ماشين كه يكدفعه احساس كرد شانه‌اش سبك شد و دو جوان سوار بر موتور را ديد كه همراه كيف كهنه‌اش از متن پياده‌رو دور مي‌شدند! حتي نتوانست فرياد بكشد!

باز هم نماز در خانه
خيلي وقت بود كه آقاي حسيني از آن پياده‌رو رد مي‌شد و براي نماز به مسجد مي‌رفت، روزي دوبار؛ ظهر و غروب. هميشه وقتي باران مي‌آمد يا كاسب‌هاي محل، مغازه‌ها را مي‌شستند كلي به زحمت مي‌افتاد. چون موزاييك‌ها شل شده بود و پا را كه رويشان مي‌گذاشت، آب گل‌آلود مي‌پاشيد روي پاچه شلوارش. كلي معطل مي‌ماند كه نكند نجس باشد و با لباس نجس وارد مسجد شود. چند بار به خانه آمد و نمازش را در خانه خواند. وقتي ديد شهرداري دارد سنگفرش را نو مي‌كند كلي خوشحال شد اما چند ماه بعد، دوباره آب پاشيد به پاچه شلوارش! خونش به جوش آمد؛ آن همه هزينه و وقت براي سنگفرشي كه فقط چند ماه سر جايش محكم بود. خيلي عصباني بود كه جواني درشت هيكل، سوار بر موتوري بزرگ‌تر از خودش از پياده‌رو رد شد! او صداي شكستن سنگ پياده‌رو را زير لاستيك موتور شنيد! باز هم آب و گل و لاي به شلوارش پاشيد. به خانه برگشت و نمازش را در خانه خواند.
سرش هم شكسته بود
خداوند او را اينطوري آفريده بود، هرچه كه هوش و حافظه داشت از تنش كم شده بود! يك لايه نازك پوست روي مقدار كمي استخوان. عوضش بر هر زباني كه تصميم مي‌گرفت در طول شش ماه مسلط مي‌شد. سالي صد بار مريض مي‌شد، در عوض رتبه كنكورش هشتم بود! حالا ناراحت اين بود كه چرا پزشكي نخوانده تا هر وقت مريض مي‌شود بلافاصله خودش را درمان كند و اين همه درد نكشد. آن روز هم مريض بود و تمام استخوان‌هايش درد مي‌كرد. مي‌گفتند ويروسي جديد است. با كلي التماس مرخصي گرفت كه دو سه ساعتي زودتر برود. كلاه بر سر گذاشت و شال را چند دور دور سر و گردنش چرخاند. بيني و گوش‌هايش گرفته بود. گلويش هم جوري بود كه انگار يك جوجه تيغي حين بلعيدن در گلويش مانده باشد! آرام‌آرام راه مي‌رفت، درمانگاه يك كوچه با محل كارش فاصله داشت. براي كم شدن دردش به پيشنهاد مادر براي خواستگاري از دختر خاله‌اش فكر مي‌كرد. در رؤياهايش سر سفره عقد نشسته بود كه احساس كرد مثل گلوله توپ شليك شد و به زمين اصابت كرد! وقتي به خودش آمد و توانست بلند شود مجبور شد از آقاي موتوري كه اتفاقاً خيلي هم درشت هيكل بود به خاطر نشنيدن صداي بوق موتورش كلي معذرت‌خواهي كند! موتوري كه رفت، احساس كرد پشت سرش داغ شده؛ حالا سرش هم شكسته بود! شايد دكتر دو روز استعلاجي برايش مي‌نوشت!

احساس امنيت در پياده‌رو «خوش‌خيالي» است
در كنار همه افراد سالمي كه در پياده‌روها راه مي‌روند، افراد ديگري هم در پياده‌روها هستند كه آسيب‌پذيرترند؛ كودكان، زنان باردار، افراد مسن، شايد هم كساني كه مي‌خواهند از دست كيف‌قاپ‌ها در امان باشند! آنها در پياده‌رو احساس امنيت بيشتري دارند يا حداقل فكر مي‌كنند كه بايد امنيت بيشتري داشته باشند چراكه قرار است هيچ وسيله نقليه‌اي در پياده‌رو نباشد. كودكان يا مسن‌ترها امكان عكس‌العمل سريع را ندارند و هنگام تردد نياز به محل امني دارند اما متأسفانه احساس امنيت در پياده‌رو، كاملاً خوش‌خيالي است!
در پياده‌رو علاوه بر تمام خطرات تردد در خيابان امكان غافلگيري هم وجود دارد! چراكه شما در خيابان انتظار مواجه شدن با وسايل نقليه را داريد در حالي كه در پياده‌رو از هر جايي ممكن است با موتورسواراني برخورد كنيد كه قطعاً حق‌تقدم با آنهاست! از همه جا ممكن است موتور بيرون بيايد؛ از درب كوچك پشت رستوران، از بيخ گوش درخت بزرگ كنار پياده‌رو، از روبه‌رو يا پشت سر و از هر جاي ديگر! ظاهراً هم هيچكس جلوي اين بي‌قانوني را نمي‌گيرد. حتماً همه در خيابان، مأموران راهنمايي و رانندگي را كه به تعداد زياد در محل‌هايي كه در اصطلاح موتورسواران «كمين» ناميده مي‌شود ديده‌ايد كه با شدت تمام براي متوقف‌كردن موتورسواران اقدام مي‌كنند؛ حتي بعضي وقت‌ها شدت عمل تا جايي پيش مي‌رود كه سلامت موتورسواران و مأموران به خطر مي‌افتد! اما چه سود كه ظاهراً اين اقدام هيچ تأثيري بر كاهش قانون‌شكني‌هاي موتورسواران و فقدان فرهنگ موتورسواري در كشور ندارد. البته اين برخورد هم معلوم نيست طبق كدام طرح كارشناسانه صورت مي‌گيرد كه هر از گاهي مي‌گويند آنها كه موتورشان را گرفته‌ايم بيايند پول بدهند و موتورشان را بگيرند! اگر تخلفي بوده كه دليل هدايت موتور به پاركينگ شده، آن هم با آن وضع كه همه كم و بيش شاهدش هستيم حتماً بايد طبق ضوابطي باشد و حتماً آزادي موتورها هم بايد طبق همان ضوابط باشد اما براي برخورد با موتورسيكلت‌هاي متخلف نيازي به اينگونه عمليات‌هاي جنگي وجود ندارد! كافي است در خيابان باشيد تا خيل عظيم موتورهاي پارك شده در خيابان توجه شما را به خودش جلب كند. گرچه بعضي اتفاقات در شهر ما به نحوي عادي شده كه ديگر كسي يادش نمي‌آيد اين اتفاق خلاف قانون است! موتور به راحتي كنار خيابان پارك است وكسي هم كاري ندارد ولي تابلوي مغازه كه روي جوي آب قرار گرفته و قطعاً مزاحمت كمتري نسبت به آن موتور براي عابران دارد توسط شهرداري جمع‌آوري مي‌شود! خلاصه از اين حرف‌ها كه بگذريم پياده‌روها، هم پاركينگ موتور است و هم اتوبانش. مردم هم كه ظاهراً نمي‌توانند منتظر اقدامات نيروي انتظامي باشند كه ممكن است شروع اين اقدامات سال‌ها بعد باشد! پس تنها راه ممكن براي عابران تذكر كاملاً دوستانه به موتورسواران در مورد رعايت حقوق عابران و احتياط صددرصدي هنگام تردد در پياده‌رو است؛ گرچه مي‌توان با حركت عابران در خيابان- به جاي پياده‌رو- نياز به احتياط را تا حد قابل ملاحظه‌اي پايين آورد!
در اين شكي نيست كه مسئولان راهنمايي و رانندگي بايد به جاي برخورد موردي در بازه‌هاي زماني خاص با تخلفات خاص بهتر است اول به فرهنگ‌سازي و سپس به برخورد با تمام تخلفات بپردازند.
آنقدر درگير ماشين شده‌ايم كه ديگر تنفس در حال و هواي روستا و اكسيژن و دوري از انواع آلودگي صوتي براي ما تبديل به رؤيايي دور شده. اين رؤيا براي من به لطف يكي از دوستان به حقيقت پيوست. چند ماه پيش چند روزي در يكي از روستاهايي كه اقتصاد مردمش از تاكستان‌هاي انگور و پرورش گاو و گوسفند با سرعت و افتخار در حال حركت به جلو بود مهمان بودم. حالا قصد ندارم از صفاي مردمش و هواي تازه‌اش، لذت صبحانه و طعم آبگوشت آنجا حرف بزنم! موضوع جالب برمي‌گردد به يك عصر كه بعد از سال‌ها به رسم كودكي در حياط نشستيم تا كاهو سكنجبين ميل كنيم. جاي شما خالي! كلي كيف كرديم كه ناگهان در حياط باز شد و ۴۰، ۵۰ گوسفند، بع‌بع‌كنان پشت سر هم وارد شدند. من هم از روي بي‌تجربگي دست و پايم را جمع كردم كه «گوسفندند ديگر» حتماً الان مي‌آيند سمت ما و لابد از روي زيرانداز ما رد مي‌شوند اما اين مخلوقات خدا آنقدر باشخصيت و باكلاس وارد طويله شدند كه دهان من از تعجب باز مانده بود. حتي سرشان را هم بلند نكردند. پشت سر هم رفتند از همان راهي كه بايد مي‌رفتند. از خودم خجالت كشيدم كه خيلي جاها چراغ قرمز را رد مي‌كنم يا حقوق ديگران را براي حفظ منافع خودم ناديده مي‌گيرم و حتي تباه مي‌كنم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار