
جمعه هفته پيش جهت صرف ناهار به همراه خانواده عمو جانم منزل يكي از اقوام دعوت بوديم، بنده خدا آقا رحمان از ترس عيال كدبانويش كه كلي با زن عموي ما تعارف داشت، سنگ تمام گذاشته و كلي خرج كرده بود. سفره انداخته بودند هفت رنگ، براي ۱۲ نفر اندازه ۴۰ نفر تدارك ديده بودند. بعد از كلي تعارفات معمول مشغول شديم. ميزبان كه از دوستان بنده بود مدام به من اصرار ميكرد كه بيشتر بخورم. بنده خدا وقتي ديد كه من درست غذا نميخورم و به قول معروف كلاس ميگذارم ديگر طاقت نياورد و با تغير در حالي كه به سفره اشاره ميكرد و خيلي با احتياط چشم غرهاي هم به عيالش ميرفت، گفت: «اينا ديگه براي صاحبش پول نميشه حداقل بخوريد كه دلم نسوزه» من هم كه كاملاً منطقي هستم در مقابل استدلال محكم ايشان سر تعظيم فرود آورده آنچنان به سفره حمله كردم كه روي سپاه مغول سفيد شد!
جاي همه خالي بعد از ناهار هم مشغول تعقيبات ناهار شديم. ميوه، شيريني، چاي و بستني. آنقدر خورديم كه راه تنفس داشت مسدود ميشد، خداحافظي كرديم و آمديم بيرون. كمكم احساس دل درد بر تمام وجودم سايه افكند، به خودم ميپيچيدم، مانده بودم كه چه كنم كه مادرجان عرق نعنا تجويز فرمودند. آدرس عطاري را از همسايه گرفتم و با سرعت به سوي عطاري رفتم! شكر خدا با اينكه عصر جمعه بود عطاري محل باز بود، اتفاقاً سرش هم خيلي شلوغ بود و كلي مشتري داشت! رفتم داخل مغازه و عرق نعنا خواستم، فروشنده محترم قفسه را نشانم داد. از بد حادثه تاريخ مصرف عرق نعناعي كه در قفسه بود تمام شده بود. موضوع را با فروشنده در ميان گذاشتم، گفت: «چند دقيقه صبر كن تا بروم از پشت برايت تازهاش را بياورم.»
من هم ايستادم. در همان زمان كوتاه كلي مشتري برايش آمد كه يا قرص ميخواست يا كپسول. يكي هم آمد شربتي خريد به قيمت ۱۳۰ هزار تومان! من كه چشمانم از تعجب و دل درد گرد شده بود مانده بودم اين چه شربتي است، كه عرق نعنايم رسيد. درش را باز كردم و طبق دستور مادر يك استكان نوشيدم؛ مثل آبي بود روي آتش. حالم طي پنج دقيقه خوب شد اما كلي سؤال برايم پيش آمده بود كه از فردايش رفتم به دنبال پاسخشان. اين قرص و شربتها چه بود؟ از كجا ميآمد؟ به بهانههاي مختلف در عطاريهاي شهر وقت ميكشتم، به جاي يافتن پاسخ براي سؤالاتم بر حجم آنها افزودم.
تمام آنچه بايد براي خانه تهيه ميكردم و ميشد كه از عطاري خريد را در ليست خريد از عطاري قرار دادم. انصافاً ضرر كه نداشت هيچ، كلي هم به صرفه بود، هم از نظر قيمت، هم كيفيت. مثلاً زردچوبه بستهبندي ميخريدم هزار تومان، با همان هزار تومان زردچوبه فله خريدم كه هم كيفيتش بهتر بود هم وزنش بيشتر. در عطاريها خودم را مشغول ميكردم تا چيزي دستگيرم شود؛ از خواص عرقيات و گياهان خشك ميپرسيدم كه معمولاً با بيميلي پاسخم را ميدادند! خيليها واقعاً عطار بودند و كسب حلال داشتند اما برخي از عطاريها قفسههاي خاك گرفته، اجناس كهنه و مشتريهايي كه توصيفشان كسي را خوشحال نميكند. در يكي از خيابانهاي شلوغ كرج به يك عطاري رفتم كه چند پله از خيابان بالاتر بود. جلوي در، پردهاي پلاستيكي براي گرم ماندن مغازه نصب كرده بودند، مغازه تميز بود با نور كافي. همه چيز مرتب بود و در جاي خودش، نزديك در يك كلمن آبي با ليواني در كنارش چشمك ميزد كه حس كنجكاوي را بيدار ميكرد كه اين سياه زمستان آب يخ براي چيست؟ رنگ به رنگ گياه خشك بود و عرقيات و كتيرا، زردچوبه، آلوچه، چوب دارچين و ساقههاي آلوورا و كلي چيز ديگر كه نه اسمشان را ميدانستم و نه خاصيتشان را، خودم را مشغول به تماشا نشان دادم كه جواني وارد شد، بستهاي كپسول گرفت و بعد از او يكي ديگر.
آقاي فروشنده كه جواني خوشرو بود پرسيد كه چه ميخواهم، پرسيدم كه آيا صاحب مغازه است؟ كه گفت نه و فقط فروشنده است. خيالم راحت شد و گفتم كه خبرنگارم و ميخواهم تحقيق كنم. شانس آوردم كه دل پرخوني از صاحبكارش داشت. به شرط عكس نگرفتن اجازه داد كه حدود نيم ساعت كه صاحبكارش نيست بمانم و وقتي كه آمد جنسم را بگيرم و بروم. از شربت متادون و شربت ترياك پرسيدم. گفت كه حدود ۶۰ هزار تومان ميخرند و تا ۱۳۰ هزار تومان ميفروشند و باقي قرصها هم در همين حدود سود دارند به جز كپسولهاي دست ساز كه ظاهراً سودش چند برابر است!
يك خريدار ديگر وارد شد، قرص گرفت و همانجا يكي را بلعيد و به سمت كلمن آب رفت. از درآمد اين شغل پرسيدم. گفت خيلي خوب است آنقدر كه صاحبكارش دو مغازه ديگر هم راه انداخته و خانه خريده است ولي هميشه مينالد كه سود واقعي را پخشكنندهها ميبرند! ديگري آمد كه مسن بود. با فروشنده خوش و بشي كرد مقداري پول داد، گفت: «اين حساب قبلي!» شيشهاي به اندازه شربت سرماخوردگي به دست جوان داد و جوان با سرنگ از شيشهاي بزرگتر به اندازه شيشه شربت معده، مايعي بيرنگ را كشيد و در شيشه مرد ريخت.
پيرمرد پرسيد كه چقدر شد؟ جوان گفت، ۱۰ هزار تومان. پيرمرد كه صدايش ميلرزيد حواله داد كه يارانهها را ريختند ميآورم و دستان پينه بستهاش را نشانم داد كه يعني گدا نيست و زحمت ميكشيده و انگار كه هنوز هم زحمت ميكشد.
با احتياط مثل اينكه شيشه عمر ديو را مراقبت ميكند شيشه شربت زهر را در كيفش گذاشت و رفت. او رفت و من را با هزاران سؤال تنها گذاشت؛ مثل خيليهاي ديگر كه زندگيشان ميتواند هزاران درس داشته باشد اما به هزار دليل سكوتي تلخ را انتخاب كردهاند. از جوان پرسيدم او چه كسي بود؟ گفت: «نميدانم يك مشتري». از مشتريها پرسيدم، گفت: «همه جوره داريم زن، مرد، پولدار و گدا، آنقدر كه براي بعضي چند برابر حساب ميكنيم و با آژانس برايشان ميفرستيم و كساني كه فقط براي مصرف يكبارشان پول دارند و هر چه ميخرند همين جا ميخورند يك آب هم روش!» و به كلمن اشاره كرد: «آدمهاي خيلي باسواد هم داريم. يكبار يكي از مشتريها كه خيلي به قول معروف عملش سنگين بود كل راهنماي محصول جديد كه به زبان آلماني بود را ترجمه كرد! زن و مرد، جوان، پير». گفتم: «اين قرصها براي چيست؟» گفت: «ظاهراً براي ترك اعتياد ولي اينها خودشان اعتيادآور هستند!» گرچه به نظر او ۹۰ درصد اعتياد تلقين است و صددرصد ترك اعتياد هم تصميم است و اراده.
او گفت: «بسياري از اين داروها و شربت متادون غيرقانوني فروخته ميشود و ما مقدار زيادي را در مغازه نگه نميداريم. معمولاً مصرف چند ساعت را از انبار كه نزديك مغازه است ميآوريم.» مردي اخمو و قوي هيكل با عينك ته استكاني وارد شد. ابروهاي جوان توي هم رفت و كيسه چوب دارچين را به دستم داد و گفت: «هزار و پانصد تومان!» يعني مهماني تمام شد و به صاحبكارش سلام كرد اما من جوابي نشنيدم! خداحافظي كردم و رفتم. راستي حتماً چوب دارچين بخريد و در چاي بريزيد عطرش ديوانهكننده است.
به چند عطاري ديگر هم سر زدم. يكي از خريداران ريشش نامرتب بود و خودش لرزان؛ جواني كه اگر گرفتار نبود به جاي بار بودن بر دوش خانواده ميتوانست بار خانداني را بر دوش كشد، ۲ هزار تومان داد كه شش كپسول بگيرد، بعد هم گرفت و رفت. جايي ديگر مردي ميانسال، متين، موقر و ظاهراً مرفه كه چشمان نيمهبازش نشان از اعتيادش داشت آمد مبلغي بيشتر داد و بستهاي قرص گرفت.
در يك عطاري ديگر، شاهد فروش الكل بودم! جالب بود كه تمام نشئهجات را ميشود خريد بدون دردسر! داشتنش مشكلي ندارد و خريدش ساده است. باور كنيد خيلي ساده حتي سادهتر و ارزانتر از خريدن خيلي چيزها مثلاً نان است كه براي نان بايد در صف ايستاد ولي اين نشئهجات كه به دروغ براي ترك اعتياد توصيه و مصرف ميشود به راحتي در دسترس است اما خودشان به شدت اعتياد آورند و اينطور كه بعضي از كساني كه اعتياد داشتهاند ميگويند اثرات اين مواد تفاوت زيادي با مخدر ندارد.
اصلاً معلوم نيست كه عطاريها با چه مجوز و با كدام تخصصي اقدام به مداواي معتادان ميكنند! لازم است خانوادهها هم بدانند كه درمان اعتياد يك ماه دو ماه آن هم با كم شدن داروهاست نه اينكه اين داروها را جايگزين مواد مخدر كنند. به سايتهايي كه در مورد اين شربت بود سر زدم، از چند سال قبل تا به حال چند اظهارنظر از مسئولان وزارت بهداشت ديدم كه امكان نظارت بر اين شربت را ندارند و اينكه اين شربتها خودش اعتيادآور است و... اما يك مطلب براي كساني كه مسئولند و كساني كه مصرف ميكنند، ميگويم شايد كه متوجه خطر شوند! از جلوي يك عطاري رد ميشدم ساعت حدود ۵/۱۰ شب. دو شيشه متادون لاي شمشادهاي جلوي در ديدم، خواستم شيشهها را بردارم كه صاحب عطاري گفت: «آقا دست نزن!» وقتي اصرار من را ديد، گفت: «انداختم كه اگه مأمور آمد گير نكنم! اين شيشهها دانهاي ۷ هزار تومان قيمت دارد». شيشههايي درست به اندازه و شكل شيشه شربت معده فقط رويش نوشته بود متادون. در نهايت مشخص شد كه بعضي از اين شربتها در جايي كه ثبت نشده پر ميشود و به جاي متادون معلوم نيست با چه چيزي پر ميشوند و حتماً اخبار قرصهاي تقلبي را هم شنيدهايد يعني خصوصاً كساني كه چند سيسي چند سيسي از عطاريها شربت متادون ميخرند معلوم نيست كه چه ميخورند و چه اثراتي را بايد تحمل كنند! صنف عطارها هم بد نيست بدانند كه عدهاي از اين شغل شريف در حال سوءاستفادهاند.