
جز اين نيست كه خداوند، هستي را تنها به خاطر گل روي آخرين رسول خود محمد امين(ص) آفريد، يعني از عالم و آدم تا خورشيد و ماه و از جان گرفته تا جهان، جمله به رسولالله بدهكارند. راستي، «محمد» كه بود و خدا چقدر ايشان را دوست ميداشت؟! آيا به اين دو سؤال، كسي هست جوابي دهد؟!
فردا سالروز ميلاد «بهانه خلقت» بلكه فرخندهترين روز جهان است. نيك اگر بنگري، فردا در جشن تولد هستي، صاحب جشن و صاحبخانه سرور، اول از همه خود خداست. فردا معلوم ميشود چرا «غرور» نه فقط براي پروردگار، نادرست نيست، بلكه زيبنده هم است. فردا بهترين روز استجابت دعاست. فردا بهترين روز توبه و استغفار است. خدايي كه به خاطر محمد، هستي را آفريد، حتماً به خاطر محمد، از گناهان ما خواهد گذشت. رتبهها دارد رسول خدا نزد خدا. اگر فقط يك روز، بخواهي كارت به جاي «بها»، با «بهانه» درست شود، فرداست. فردا خورشيد را خوب نگاه كن! نور محمدي بر جبين دارد. امشب ماه را خوب نگاه كن! نور از چشم رسول خدا ميگيرد. خبرهايي است در عرش... باشد كه با ستارهها مهربانتر باشيم.
دوستان! بياييم اعتراف كنيم، بنيآدم با «رحمهللعالمين» خوب تا نكرد. اين نبود سهم دردانه خداوند. آنها كه سلوك رسول خدا را نوشتهاند، صحه گذاشتهاند كه محمد امين، جز به خير و نيكي، زبان نميگشود و با اينكه مرسوم نبود، در سلام گفتن به كودكان، از ايشان پيشي ميگرفت. متأسفانه هنوز هم مرسوم نيست! آخرين بار كي و كجا، بيآنكه احساس كنيم مقاممان جريحهدار ميشود، از روي مهر و مهرباني، به كودكان سلام دادهايم؟! ما كجا و محمد كجا؟! ما كجا و معراج كجا؟!
پيامبري اين چنين دلسوز، اين چنين مهربان، پيامبري كه آغاز رسالتش را با «خواندن» به اذن خدا شروع كرد، پيامبري كه «قرآن» فقط و فقط بايد بر او وحي شود و پيامبري كه معجزه آسمانياش يك كتاب بود، چند بار توسط ابناي آدم، دندان مباركشان شكسته شد؟! آن صورت زلال، آيا سنگ ميخواست؟!... و آيا تمامي ندارد اهانت به آن بصيرت ناب؟!
بر ما آدميزاد ببخش اي رسول خدا كه هرگز قدرتان را ندانستيم. شماي بزرگوار، «عامالحزن» هنوز محزون خانم خديجه و جناب ابوطالب بودي، اما براي هدايت قبيله «ثقيف» وارد شهر «طائف» شدي... با سنگ، دندانتان را شكستند، همان كودكاني كه زودتر سلامشان ميگفتي. عجبا! به تحريك بزرگترهايي كه حتي جواب سلام كودكان را هم نميدادند!
بر ما آدميزاد ببخش اي رسول خدا كه هرگز قدرتان را ندانستيم. در جوار جنگ «احد» امر شما را به مشتي غنيمت فروختيم، عمويتان «حمزه» شهيد شد، در راه دفاع از جان شما، جراحتها برداشت «علي (ع)»، اما باز هم دندان مبارك شما را شكستند. همان دندان و دهان و زبان مبعوث شده براي كرامت اخلاق!
بر ما آدميزاد ببخش اي رسول خدا كه هرگز قدرتان را ندانستيم. «سنگ» سهم «سلام» نبود... و «سقيفه» سهم «اسلام»! كودكيم ما! بچهايم! بچهتر از بچههاي قبيله ثقيف... نميفهميم شأن شما را و تا شما هستي، سلام از ما نيست، سلام از شماست رسول خدا. هم سلام، هم اسلام، هم هستي، هم آفرينش... شايد هم چنان دندان شما زخم داشت، آن روز كه گفتيد، «حسين مني، انا من حسين.»
يا محمد! ميخواهم به تلافي آن همه سنگ، جواب سلام شما را با «صلوات» بدهم، «اللهم صل علي محمد و آل محمد». ما از «حسين (ع)» هم كه نباشيم- يعني شأن ما نيست!- انشاءالله در خط سرخ عاشورا باقي خواهيم ماند. ميان سنگ و سلام، ميان كفر و اسلام تا جان ناقابل ما هست، لب و دندان شما چرا؟!
يا محمد! وقتي كه جوار مسجدالحرام، بلد كاروان، «مكتبه مكه المكرمه» را نشانمان داد و گفت، «اينجا محل تولد رسول اكرم است»، در دلم گفتم: «اينجا محل تولد هستي است.» يا محمد! امشب، سلام ما را به خدا برسان و از خدا بخواه كه در كار بسته ما «فرج» حاصل شود... گره افتاده به كار آدميزاد... يا محمد! فردا خورشيد در يك دست شماست، ماه، دست ديگرتان... و عاقبت سر ميرسد چشمانتظاري ستارهها... ما معجزه ظهور را از چشم نازنين شما ميبينيم... همچنان كه نور را... شما نبودي، خدا بهانهاي براي خلقت نداشت.