کد خبر: 505264
تاریخ انتشار: ۱۸ دی ۱۳۹۱ - ۰۹:۱۲
گفت‌وگو با دكتر سيدحسن حسيني، تحليلگر فرهنگ عمومي با تكيه بر چند تصوير مستند از متن روابط اجتماعي
گفت‌وگوي من با دكتر سيدحسن حسيني، تحليلگر فرهنگي – اجتماعي و استاد جامعه شناسي دانشگاه تهران و پل ورلن متز فرانسه، حول چند چينش تصويري از فرهنگ عمومي صورت گرفت. اين تصويرهاي مستند، مشاهداتم از بطن روابط موجود در جامعه و فرهنگ عمومي ما بود و البته آمارها، قياس‌هاي فرهنگي و اشاره‌هاي تاريخي دكتر سيد حسن حسيني كمك مي‌كرد به تصوير يكپارچه‌تري از آنچه دنبالش بوديم، برسيم. احتمالاً استناد ما در اين گفت‌وگو به تصويرها و آمارهايي كه اين روزها براي هيچ كدام ما غريب و شگفت‌آور نيست، يك كاركرد مطلوب داشته باشد. اين كه شايد تحليل‌هاي اين گفت‌وگو از سمت انتزاعي‌گري و ذهن‌گرايي صرف به سمت واقع بيني حركت كرده است... تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.

اگر موافق باشيد گفت‌وگويمان را با يك نگاه كل‌نگر به فرهنگ عمومي آغاز كنيم و در ادامه با ارائه تصويرهايي مستند از بطن فرهنگ عمومي در ايران به تحليل چرايي رخداد اين تصويرها بپردازيم.
اگر از تفاوت‌هاي ظاهري بين نسل‌ها و نژادها بگذريم كه عمدتاً متأثر از عوامل جغرافيايي است، به ذات و كنه خلقت انسان مي‌رسيم و مي‌بينيم كه اينجا ديگر دست عوامل جغرافيايي بسته است و خالق متعال هر آن چيزي كه به انسان‌ها عنايت كرده، فارغ از جغرافيا و نژاد و تاريخ، سهمي مساوي داشته‌اند.

اما آنچه به واقع گروه‌هاي انساني را از هم متفاوت مي‌كند، چيست؟ پاسخ يك كلمه است؛ فرهنگ. فرهنگ مجموعه‌اي است كه بشر با ذهن و دست خود در پاسخگويي به نيازهاي محيطي و اجتماعي ساخته است.
پس به فرض نقصان‌هايي كه ما در جامعه و روابط فرهنگي – اجتماعي خودمان مي‌بينيم اما اين نقصان‌ها در جوامع و فرهنگ‌هاي ديگر وجود ندارد ارتباطي به ذات انساني ندارد، در اينجا ماهيت اجتماعي، فرهنگي است كه مي‌تواند نقصان‌ها يا نقاط قوت‌ها را بازتوليد كند.

اگر بخواهم از آن اصطلاح قرآني استفاده كنم بايد بگويم روح خدايي در همه ما دميده شده اما شكل‌پذيري اين روح در متن روابط فرهنگي و حوزه اجتماعي ميسر مي‌شود. برجسته‌ترين نقطه اين سازه – فرهنگ و اجتماع – هم نوع و كيفيت نگاه ما به ديگري است. آيا من شما را به عنوان يك ديگري، محترم مي‌شمارم؟ حقوق شما در نگاه من چه وزني دارد؟ خب اين نگاه، روح و درون‌مايه روابط فرهنگي - اجتماعي را شكل مي‌دهد، پس نگاهي كه من به انسان و جامعه انساني دارم در گام بعد محتواي رفتار‌ها و موضع‌گيري‌هاي مرا مي‌سازد.

البته دو ديدگاه – از نظر من كاملاً مكمل - مي‌تواند رفتارهاي انساني را تبيين كند. ديدگاه اول، ديدگاه «وبري» يا «تفهمي» است. ماكس وبر معتقد بود آن چيزي كه جامعه بشري را تغيير داده و به سمت صنعتي شدن و سرمايه‌داري سوق داده، تحول بزرگ در فكر بشر بوده است. وبر در مقاله معروف «روحيه پروتستانتيسم و سرمايه‌داري» مي‌گويد جامعه مسيحيت تا وقتي كاتوليك بودند بندگي خدا را در عبادت‌هاي انزواگرايانه و رضايت خدا را در دل بستن كامل به آن دنيا متصور بودند اما وقتي لوتر وكالون و پروتستان‌ها – دين پاكان – به تدريج قدرت گرفتند و گفتند نه! مصداق عبادت حقيقي، كار و تلاش روي زمين، مصرف كمتر و پس‌انداز بيشتر است، آرام‌آرام آن چيزي كه سرمايه‌داري به آن نياز داشت شكل گرفت و غرب متحول شد.

يعني شما مي‌گوييد پروتستان‌ها تفكر سرمايه‌داري را به زبان و ادبيات ديني تئوريزه كردند؟
اصلاً وبر معتقد است اين تغيير ادبيات ديني است كه سرمايه‌داري را به وجود آورده است.

چون فقط با اتكا به ادبيات ديني مي‌شد اين تحول عظيم ذهني و فرهنگي را در ذهن اروپايي‌ها ايجاد كرد؟

من مي‌خواهم يك چيز ديگر را بگويم. اصلاً اين ايده و نظر وبر، اين پيام را به ما مي‌دهد كه شما در تحليل هر رفتار فرهنگي در يك گروه اجتماعي، بيشتر از آن كه به آن رفتار به عنوان يك پديده مستقل توجه كنيد بايستي به ايده‌هايي بينديشيد كه آن رفتارها را به وجود مي‌آورند. فرض كنيد شما در جامعه شهري ايران و متن فرهنگ عمومي، بي‌نزاكتي و بي‌نظافتي را زياد مي‌بينيد. اين عينيتي است كه ما با آن مواجه هستيم اما براي تبيين اين كه چرا ما نظافت اجتماعي را مراعات نمي‌كنيم بايد به ذهنيت مردم رجوع كرد و ديد در ذهن مردم از اين مقوله چه مي‌گذرد، يعني زاويه ديد مردم نسبت به «ديگري» و «نظافت» چيست، در ذهن مردم از زندگي شهري چه مي‌گذرد، از همسايگي چه مي‌گذرد.
پس يك ديدگاه اين است كه ما رفتار مردم را با تحليل ذهنيت آنها تبيين كنيم، يك ديدگاه هم اين است كه اصولاً اين ساختارهاي فرهنگي – اجتماعي هستند كه رفتار ما را مي‌سازند.

آقاي دكتر حسيني! من مثالي از همين روزهاي تهران مي‌زنم و اگر موافق باشيد با هر دو اين ديدگاه‌ها به تحليل آنچه در بخشي از فرهنگ عمومي ما اتفاق افتاده، بپردازيد. چند وقت پيش ديدم شهرداري تهران در همين بزرگراه رسالت - و احتمالاً بزرگراه‌هاي ديگر – بيلبورد زده بود با اين محتوا كه «همشهري گرامي! چراغ زرد چهارراه به معني احتياط و آمادگي براي توقف است، نه فشار دادن پا روي پدال گاز» واقعيت اين است كه نه ما كوررنگي داريم كه تفاوت طيف‌هاي رنگي را ندانيم و نه درك تناظر ميان رنگ‌زرد و احتياط و توقف آن قدر دشوار است كه بعد از شش هفت دهه – كمتر يا بيشتر – هنوز نتوانسته باشيم موضوعي به اين سادگي را هضم كنيم. سوال اين است كه چه اتفاقي افتاده بعد اين همه سال ما هنوز تناظر رنگ و رفتار را آموزش مي‌دهيم.
مثال بسيار ملموسي است، كساني كه امروز در تهران رانندگي مي‌كنند پيشتر به آنها گواهينامه يا اجازه رانندگي داده شده است. صدور گواهينامه هم بر اساس آزموني است كه ابتدا از مقررات راهنمايي – رانندگي گرفته شده و در مرتبه بعد امتحان مهارت رانندگي و نشستن پشت فرمان.
پس ما نمي‌توانيم بگوييم كساني كه رانندگي مي‌كنند با قواعد و قوانين از جمله كاركرد رنگ‌ها بيگانه‌اند اما چه اتفاقي مي‌افتد كه ما وقعي به اين قوانين نمي‌گذاريم. اين رفتار از يك سو بر مي‌گردد به ذهنيت ما و از سوي ديگر به ساختارهاي فرهنگي – اجتماعي. به ذهنيت ما برمي‌گردد چون يك سوي ذهن ما آگاهي از مقررات است اما سوي ديگر آن، ميلي است كه در ذهن ما براي رسيدن زودتر به مقصد زبانه مي‌كشد. اينجا است كه اگر كنترل كننده‌هاي بيروني وجود نداشته باشد ما دست به تخلف مي‌زنيم. البته تخلف يك امر جهاني است، فقط در جوامع مختلف شدت و ضعف دارد.
پس پرهيز از تخلف با دو سويه «كنترل كننده‌هاي دروني» و «كنترل كننده‌هاي بيروني» محقق مي‌شود.

در كنترل كننده‌هاي دروني، نوع نگاه به «ديگري» بسيار نقش ظريفي بازي مي‌كند. به اين معنا كه اگر راننده‌اي مي‌بيند كه چراغ چهارراه زرد شد و به جاي آنكه پايش را روي پدال گاز فشار دهد، پدال ترمز را انتخاب مي‌كند، به راننده ديگري كه آن سوي چهار راه چراغ برايش سبز مي‌‌شود احترام مي‌گذارد و حق او را به رسميت مي‌شناسد، در واقع او را مي‌بيند. اما وقتي راننده، پدال گاز را انتخاب مي‌كند عملاً در زميني بازي مي‌كند كه متعلق به او نيست. شما در بسياري از تخلف‌هاي موجود در فرهنگ‌عمومي ما ردپاي اين وضعيت را مي‌بينيد، يعني ظاهراً دو خودرو به هم مي‌خورند اما وقتي اين رويه و پوسته را كنار مي‌زنيد مي‌بينيد با كنترل كننده‌هاي دروني و نوع نگاه به ديگري مواجه شده‌ايد.البته هر چقدر هم كه ما روي كنترل كننده‌هاي دروني تكيه كنيم بي‌نياز از كنترل كننده‌هاي بيروني نخواهيم بود. انسان موجود خودخواهي است و اين خودخواهي بايد با دو اهرم مهار شود؛ يكي تربيت و دروني سازي مفاهيم و ديگري كنترل كننده‌هاي بيروني كه در مثال شما، پليس و جريمه و دوربين ثبت تخلفات هستند.

اگر اين دو زاويه ديد مكمل را بپذيريم شهر، ما آدم‌ها را خودخواه مي‌كند و ما آدم‌ها هم شهر را خودخواه مي‌كنيم، در تحليل همين يك رفتار ساده گذر از چهار راه شايد بتوان ده‌ها توجيه از زبان شهروندان شنيد، اما شايد يكي از مهم‌ترين ريشه‌ها اينجا باشد كه ما گمان مي‌كنيم يك زندگي بي‌نقص، زندگي است كه هيچ چالش و مشكلي در آن نباشد؛ حتي به اندازه يك دقيقه ماندن پشت چراغ قرمز.
بله، كسي كه براي پاسخگويي به شكست‌ها تربيت نشده باشد و تصور كند همه چيز براي او در حد كمال بايد خوب و مطلوب باشد اين فرد چه مي‌كند؟ با كمترين مشكلي كه مواجه مي‌شود افسردگي گريبانش را مي‌گيرد. اگر افسردگي‌اش حاد باشد ممكن است به گزينه خودكشي هم فكر كند.
شما نگاه كنيد ببينيد علت خودكشي‌هايي كه موقع بحران به وجود مي‌آيد چيست؟ به خاطر اين است كه تعريف فرد از يك زندگي ايده‌آل يك خط ممتد بدون تموج بوده، يك موجي كه روي اين خط مي‌آيد فرض كنيد طرف سال‌ها در تمول و تجارت زندگي كرده، يك دفعه بحران اقتصادي پيش مي‌آيد و سرمايه اين فرد از بين مي‌رود، اولين گزينه‌اي كه به فكرش مي‌رسد خودكشي است، اگر هم نتواند خودكشي كند به سمت اعتياد مي‌رود كه صورت ديگري از همان خودكشي است، اما يك جور خودكشي تدريجي. شما وقتي يك زندگي را در ذهن‌تان تعريف مي‌‌كنيد كه جايي در آن براي شكست و بحران تعريف نشده، جايي براي صبوري تعريف نشده با يك بحران، زندگي معنايش را از دست مي‌دهد. البته اين خودخواهي‌ها مدام رنگ عوض مي‌كنند، شما مي‌بينيد زندگي يكي از دست رفته است، به خاطر اين كه مي‌خواسته لذت جنسي بيشتري را تجربه كند، يعني به آن حد طبيعي‌اش قانع نبوده، پس رو آورده به سمت موادي كه اين لذت را چند برابر كند.

جناب دكتر حسيني! من در آن مثال چهار راه كه وضعيت دوگانه‌اي از قانون‌پذيري يا قانون‌ستيزي است، مي‌خواهم به يك نكته ديگر هم اشاره كنم. به نظرم ما گاهي به شكلي افراطي انگشت اتهام را به سمت آخرين حلقه يك زنجيره كه در مثال ما يك چهار راه است نشانه مي‌رويم، اما توجه و اعتنايي به حلقه‌هاي ديگر اين زنجيره نمي‌كنيم. اگر بخواهم خيلي خلاصه حرفم را بزنم مي‌گويم «ما قانون را نمي‌پذيريم چون لذت قانونگرايي را نچشيده‌ايم» من نمي‌خواهم قانون گريز چهار راه‌ها را تبرئه كنم اما مي‌گويم اين آدم هم چشم و گوشي دارد و در همين جامعه زندگي مي‌كند. او با خود مي‌انديشد آيا كسي كه در اين جامعه، قانونگراست رشد مي‌كند؟ آيا واقعاً همه در پيشگاه قانون – نه قانون كاغذي، قانون عملي – برابرند؟ آيا به قانون گريزي‌هاي ريز و درشت مسئولان و يقه سفيدها و آقازاده‌ها رسيدگي مي‌شود؟نتيجه‌گيري به شدت مسمومي كه ممكن است در ذهن آن آدمي كه به چهار راه رسيده و چراغ مي‌خواهد زرد شود شكل بگيرد اين است «حالا كه زور ما به تخلفات درشت‌تر نمي‌رسد به اين تخلف كوچك قناعت مي‌كنيم». از طرف ديگر ذائقه او لذت قانونگرايي را در متن اين فرهنگ عمومي نچشيده است، پس لذتي هم از ايستادن پشت چراغ قرمز حس نمي‌كند.
بحث قانونگرايي باز مي‌گردد به اينجا كه جامعه ما تا چه حد انديشه علمي و فلسفي دارد. شناخت در يك جامعه از علم و فلسفه، تغذيه مي‌كند و در جامعه ما وجه ديگري به نام دين هم دارد. در شناخت ديني، ما به نظم و انضباط قائليم، شما وقتي قرآن را نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد تا چه حد به نظم در خلقت و قانون اشاره شده است. مدام با واژه‌هايي مثل تعقل، تدبر، تفكر و نگاه به ذهن شما مأموريت داده مي‌شود كه به آثار و نشانه‌هاي اين نظم توجه نشان دهد.
اگر امر و نهي‌هاي قرآن را اجزاي قانون خلقت بدانيم كه به ويژه در جامعه اسلامي روح قوانين بايد متناسب با اين ساختار باشد من از شما مي‌پرسم اين ساختار چقدر امكان ظهور در ساحت‌هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي را داشته است. در همه جاي دنيا وقتي قانوني برايشان مهم و حياتي است سعي مي‌كنند حداقل تبصره‌ها به اين قانون زده شود اما من از شما مي‌پرسم چقدر تبصره به قرآن زديم، تبصره‌هايي كه ما را به سمت بيراهه رفتن و در جا زدن و پرش كردن برده است. قرآن صراحتاً مي‌گويد؛ «حرم الربا» اما ما چقدر براي همين «حرم الربا» تبصره زديم. چقدر در قرآن به ما سفارش شده كه نسبت به اطرافيان و بيچارگان بي‌تفاوت نباشيم اما ما چقدر به اين دستورات صريح تبصره زده‌ايم. چرا در كشورهاي ديگر سعي مي‌كنند حداقل تبصره را به قانون بزنند؟

براي اينكه راه فرار و توجيه را ببندند.

بله، نمي‌خواهند اصل قانون به محاق برود. بحث ما در جامعه ايران اين است كه ظاهراً در يك جامعه اسلامي زندگي مي‌كنيم اما ستون خيمه اسلام در رفتارهاي موجود در فرهنگ عمومي ديده نمي‌شود.
شما وقتي نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد قانون چه در نظام طبيعت و چه در نظام اجتماعي وجود دارد. البته عده‌اي از فيلسوفان و متفكران آنارشيست هستند و طرفدار هرج و مرج، فيلسوفان جديدي هم هستند كه دنباله‌رو همين تفكرند اما وقتي به كنه نظرات‌شان توجه مي‌كنيم مي‌بينيم آنها هم به نوعي مي‌خواهند نظم مورد نظر خودشان را ايجاد كنند.

به اهميت بازدارنده‌هاي بيروني در قانونگرايي اشاره كرديد. يكي از مهم‌ترين اضلاع اين نوع از بازدارندگي، رفتار بالانشين‌هاست. ما از اين حيث، پالس‌هاي خوبي به سمت پايين‌ترها نمي‌‌فرستيم.
قانونگذاران، مجريان قانون و قضاوت كنندگان مهم‌ترين نمايندگان ملت هستند،‌ به همين دليل در نظام‌هاي جديد روي سلامت اين اجزا حساس هستند. طبيعي است كساني كه در اين سطوح هستند بيش از همه بايد سلامت رفتار داشته باشند. حتي برخي رفتارها و موردي كه ممكن است براي ديگران مباح باشد براي اين مسئولان جايز نيست. من يادم مي‌آيد سال ۶۲ در انتخاباتي كه برگزار مي‌شد ناظر شوراي نگهبان در يكي از استان‌ها بودم. آن سال در همان موعد به ديدار امام جمعه مركز آن استان رفتيم – خدا ايشان را بيامرزد – بسيار زندگي زاهدانه‌اي داشتند. در بيت ايشان موكت بسيار ساده‌اي پهن كرده بودند و يادم مي‌آيد در ليوان‌هاي پلاستيكي به ما چاي دادند. الان وقتي نگاه مي‌كنم مي‌بينم فرزند آن مرحوم يكي از بزرگ‌ترين شركت‌هاي اقتصادي چند شبكه‌اي را اداره مي‌كند. آن سال كه نماينده و ناظر شوراي نگهبان بودم تحصيلات من، كارشناسي ارشد بود بعدها ادامه تحصيل دادم و دكترايم را گرفتم و معلم دانشگاه شدم. حقوق من هم مشخص است. اما سؤال اين است كه اينها از كجا به اين موقعيت رسيدند؟ آيا براساس هوش و توانمندي و خون دل و آزمون و خطا بود يا از راه ارتباطات و رانت و دسترسي به قدرت؟ من يك مثال براي شما مي‌زنم. «پير برگوآ» نخست وزير اسبق فرانسه در زمان فرانسوا ميتران بود، در يك دوره‌اي هم وزير اقتصاد فرانسه. يك روز خبرنگاري از اين مقام دولتي فرانسه پرسيد آقاي برگوآ! شما يك خانه ۲۰۰ هزار فرانكي خريده‌ايد، شما استاد اقتصاد در دانشگاه بوديد و درآمدتان هم اينقدر بود. بعد من رفتم تحقيق كردم ديدم ارثيه‌اي هم به شما نرسيده، اين ۲۰۰ هزار فرانك را از كجا آورديد؟ برگوآ نتوانست جوابي به اين سؤال بدهد. از فرداي آن روز هم خبرنگاران ديگر جلوي خانه اين مقام دولتي صف كشيدند و آنقدر سؤال پيچش كردند كه برگوآ گفت من ۱۰۰ هزار فرانك داشتم، ۱۰۰ هزار فرانك را هم از يكي از همكلاسي‌هايم گرفتم. خبرنگارها دوباره پيگير شدند كه همكلاسي تو چه كسي بوده‌؟

آخر سر مجبور شد اسم همكلاسي‌اش را هم بگويد. همكلاسي او يك شركت توليدي داشت و زماني اين ۱۰۰ هزار فرانك كمك مالي را به دوستش كرده بود كه دوستش وزير اقتصاد فرانسه بود. البته هيچ مدركي وجود نداشت كه نشان دهد اين رقم، رشوه بوده، اما آمدند گفتند تو وزير اقتصاد بودي، يك سرمايه‌دار چطور ممكن است، ۱۰۰ هزار فرانك به دوستش بدهد و هيچ توقعي هم از دوستش كه وزير اقتصاد بود نداشته باشد. مطبوعات فرانسه آنقدر اين حرف‌ها را ادامه دادند كه موضوع قبل از رسيدن به قوه قضائيه فيصله يافت.

چطور فيصله يافت؟
برگوآ روز اول ماه مي – يعني روز كارگر – تپانچه را گذاشت روي شقيقه‌اش و خودش را كشت.

پس رسانه مي‌تواند به مثابه يك اهرم و شاخك براي سيستم قضايي عمل كند؟
بله، نقش خبرنگاران و خبرگزاري‌ها و رسانه‌ها از نقش قوه قضائيه مهم‌تر است، به خاطر اينكه در بسياري مواقع رسانه‌ها كشف و قوه قضائيه رسيدگي مي‌كند. البته به دو دليل قوه قضائيه بايد سريع به اين پرونده‌ها رسيدگي كند. اول اينكه اگر اين فرد به عنوان ژورناليست افترا زده حتماً محاكمه شود، بايد جلوي دروغ و پخش شايعه را در جامعه گرفت، چون جامعه را به هم مي‌ريزد، اما اگر موضوع صحت داشته باشد بسيار خب! جلوي يك فساد گرفته شده است. اصلاً تعارف نيست كه رسانه را ستون چهارم دموكراسي مي‌‌نامند. خب بعضي‌ها بدشان مي‌آيد. يكي از دلايلي كه در غرب و ساير نقاط دنيا صاحبان قدرت از خبرنگاران و رسانه‌ها بدشان مي‌آيد به خاطر همين فضولي كردن‌هاست اما انصافاً همين فضولي كردن‌ها جامعه را سالم نگه مي‌دارد. رسانه‌اي‌ها عموماً آدم‌هاي عاشقي هستند. روشنفكرند و به قول معروف حال روشنفكري شان را مي‌برند. اغلب دنبال پول و مقام نيستند، هم لذت اين كشف و بسط فكر و اطلاع‌رساني را مي‌برند و هم به جامعه و انسانيت خدمت مي‌كنند.

نكته ديگر نقش الگودهي نهادهاي حكومتي است. پدر و مادري كه با هم ستيز كنند، بچه‌هايشان هم ستيزه‌گر مي‌شوند. پدر و مادري كه دروغ بگويند چه بسا بچه‌هايشان دروغگو بار بيايند، اصلاً‌ اتفاق غيرطبيعي‌اي نيست كه فرزندان به نوعي ذهنيت و رفتار پدر و مادر را بازسازي كنند. در جامعه هم اين اتفاق در ابعادي وسيع‌تر روي مي‌دهد. نمايندگان ما در دولت، مجلس و قوه‌قضائيه برآمده از ما ملت هستند اما به واقع حكم سرپرستي – پدرگونه – اين ملت را پيدا مي‌كنند،‌ بنابراين از آنها انتظار بيشتري مي‌رود. من و شما كه قدرتي نداريم.

چند وقت پيش گزارشي را در روزنامه‌اي مي‌خواندم. خبرنگاري رفته بود با يكي از اين شرخرها مصاحبه كرده بود. شرخر هم جزئيات شرخري‌اش را توضيح داده بود كه چطور چك‌ها را نقد مي‌كند. شنكته ديگر نقش الگودهي نهادهاي حكومتي است. پدر و مادري كه با هم ستيز كنند، بچه‌هايشان هم ستيزه‌گر مي‌شوند. پدر و مادري كه دروغ بگويند چه بسا بچه‌هايشان دروغگو بار بيايند، اصلاً‌ اتفاق غيرطبيعي‌اي نيست كه فرزندان به نوعي ذهنيت و رفتار پدر و مادر را بازسازي كنند. در جامعه هم اين اتفاق در ابعادي وسيع‌تر روي مي‌دهد. نمايندگان ما در دولت، مجلس و قوه‌قضائيه برآمده از ما ملت هستند اما به واقع حكم سرپرستي – پدرگونه – اين ملت را پيدا مي‌كنند،‌ بنابراين از آنها انتظار بيشتري مي‌رود. من و شما كه قدرتي نداريم.
چند وقت پيش گزارشي را در روزنامه‌اي مي‌خواندم. خبرنگاري رفته بود با يكي از اين شرخرها مصاحبه كرده بود. شرخر هم جزئيات شرخري‌اش را توضيح داده بود كه چطور چك‌ها را نقد مي‌كند. شما وقتي به همين ظهور پديده شرخري‌ نگاه مي‌كنيد كه واقعاً‌ كم هم نيستند مي‌پرسيد اصلاً‌ اين شرخرها چطور شد به وجود آمدند؟ محصول چه شرايط فرهنگي و اجتماعي هستند؟ پديده شرخري نشان مي‌دهد كه من بالشخصه نمي‌‌توانم استيفاي حقوق كنم، پس مجبورم به وسايل ديگري كه فصل مشترك همه آنها به «زور» و «تهديد» مي‌رسد متوسل شوم و چك‌ام را نقد كنم.
من از شما طلبكارم، اما شما زورت زياد بوده و من نتوانسته‌ام با توسل به قانون، پولم را از شما بگيرم، پس بايد يكي را پيدا كنم كه زورش هم زور شما باشد و قدرت تهديد شما را داشته باشد، اين مي‌شود كه پديده شرخري شكل مي‌گيرد.

خيلي جالب است. چند هفته پيش رئيس مركز تجارت جهاني ايران مصاحبه كرده بود و گفته بود يكي از مشكلات اقتصادي، فرهنگي و خانوادگي ما فعاليت علني شركت‌هاي شرخري است، يعني شرخرها رسماً‌ شركت تأسيس كرده‌اند و به عنوان پيمانكار اجرايي بانك‌ها و مؤسسات
مالي – اعتباري براي وصول چك‌ها كار مي‌كنند.
خب ديگر! تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
آقاي دكتر! ابتداي گفت‌وگو به نقش ادبيات ديني در توليد رفتارهاي فرهنگي نوين در بطن فرهنگ عمومي اشاره‌اي كرديد. ما واقعاً در قرآن و نهج‌البلاغه و ادعيه معصومين (ع)، معدن‌هاي طلا كم نداريم كه مي‌تواند استخراج و در شكل‌گيري رفتارهاي بهنجار در فرهنگ عمومي به كار بسته شود. تريبون‌هاي اين كشور، لبريز است از «اوصيكم بتقوي الله و نظم امركم»، از «لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق»، از «من علمني حرفاً فقد سيرني عبداً» اما همچنان مي‌بينيم اتفاقاً همين توصيه‌ها يعني «پرهيز»، «نظم»، «سپاس از مخلوق» گمشده‌هاي ما در زندگي اجتماعي و فرهنگي هستند. اين اصلاً حرف كمي نيست كه امام علي مي‌گويد هر كسي يك حرف، يك ايده، يك نگرش تازه به من ياد بدهد مرا بنده خود كرده است، تعارف هم نمي‌كند. حرف من اين است كه اگر ما همين كلام اميرالمؤمنين (ع) را مبناي رابطه «من» و «ديگري» قرار دهيم، آن وقت رابطه استاد و دانشجو متحول مي‌شود و از اين حالت منجمد غيربومي كه از ما نيست خارج مي‌شود، نه فقط استاد و دانشجو، حتماً در خانه‌ها وقتي همسران از همديگر يك ايده و نكته ياد مي‌گيرند، پدر از فرزند ياد مي‌گيرد، فرزند از پدر، از صميم قلب اين احساس سپاس را تجربه مي‌كنند، آن وقت اين سپاس‌هاي كوچك آرام آرام قلب‌هاي ما را به سپاس بزرگ‌تر در برابر خالق مي‌كشاند. خيلي غم‌انگيز است كه ما با وجود اين معدن‌هاي طلا مثل بيچارگان زندگي مي‌كنيم.

به اين قضيه خيلي فكر كرده‌ام. نكته‌اي كه وجود دارد اين است؛ ما خلاف جامعه غرب، به ميزاني كه آنها طي اين ۴۰۰ سال گذشته، فيلسوف و متفكر براي شرايط نوين توليد كرده‌اند چنين توليدي نداشته‌ايم. به عبارت ديگر ما ريزمؤلفه‌هاي حوزه ديني‌مان – ديني كه كاملاً اجتماعي است – را به حوزه‌هاي فرهنگي – اجتماعي نكشانديم. اگر بخواهم مثال بزنم بالا‌ترين متخصصان ديني ما، مرجعيت ديني ما و رفرنس ما هستند. ما چقدر حضور اينها را به ويژه پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در حوزه اجتماعي شاهد بوديم. البته هر كسي با توجه به شناخت خودش و ضوابطي كه بوده، يك مرجع ديني را انتخاب مي‌كرده و بخشي از رفتارهاي زندگي‌اش را مبتني بر دستورات آن مرجع شكل مي‌داده، حتي در حوزه اقتصاد هم متفكرين و مراجع مختلف بودند.
يادم مي‌آيد يكي بود در بازار مشهد، پدرم هر وقت پول لازم داشت ما يك چك به او مي‌داديم به مبلغ هزار تومان، ۹۷۰ تومان به ما برمي‌گرداند و يك كبريت هم رويش مي‌داد. در واقع آن ۳۰ تومان را كه فاصله يك ماه تفاوت پول بود يك كبريت مي‌خريديم. آن فرد از يك مرجعي تقليد مي‌كرد كه مجوز داده بود مي‌تواند اين كار را انجام دهد. ببينيد، من هم به عنوان يك جامعه‌شناس وقتي نگاه مي‌كنم مي‌بينم پتانسيل جامعه ما ديني است. در يك جامعه ديني اين پتانسيل بايستي بيايد - به روز- به مسائل اجتماعي مردم در حوزه‌هاي اقتصادي و كنترل اجتماعي بپردازد.
شما در روستاها مي‌بينيد آدم‌ها با هم رودربايستي مي‌كنند و همين رودربايستي به مثابه نوعي كنترل‌كننده بيروني عمل مي‌كند و جلوي تخلف را مي‌گيرد اما در شهر ما حتي در يك مجموعه ساختماني هم همديگر را نمي‌شناسيم. پس بايد مجوزهاي ديني براي ساير وجوه كنترل هم صادر شود.

مي‌خواهيد بگوييد اتفاقاً كنترل‌كننده‌هاي دروني در شهر بايد محكم‌تر از روستا باشد؟
دقيقاً، در حالي كه كنترل‌كننده‌هاي دروني در شهر ضعيف‌تر شده است. ما متأسفانه همپاي زمان و به موازات صنعتي‌شدن كه اقتضائات، چالش‌ها و تبعات خاص خود را داشت، فيلسوف و متفكر و تحليلگر توليد نكرديم. تفكر ديني ما به واقع خود را در اقتضائات زمان توسعه نداد. با هم تعارف نكنيم، انصافاً آثار شهيد مطهري را كه مي‌خوانيم به چه نتيجه‌اي مي‌رسيم. يك چنين فردي با همه علقه‌هاي ديني و عبوديت عميقي كه داشته، دغدغه زمان را رها نكرد.
بيست گفتارش را بخوانيد، ده گفتارش را بخوانيد، عدل الهي را بخوانيد، سنت‌هاي تاريخ، اقتصاد اسلامي‌اش را كه جمع كردند بخوانيد. اگر ما ۵۰ متفكر مثل شهيد مطهري داشتيم، در طول اين ۱۰۰ سال، ۱۵۰ سال، در طول اين ۳۰۰ سال، انديشه‌هاي اسلامي را در حوزه‌هاي مختلف معرفتي، فرهنگي، ‌اقتصادي و نظاير آن تئوريزه و عملياتي مي‌كردند آيا وضعيت امروز ما اينچنين بود؟ شما مي‌بينيد انصافاً شهيد مطهري با چه قلب مطمئنه‌اي وارد مسائل مي‌شود. خاطره‌اي از اين متفكر نقل مي‌شود كه نشد حتي در سردترين شب‌ها، يخبندان‌ترين شب‌ها ايشان پا نشود و نماز شبش را نخواند. خب! اينچنين آدمي معلوم است كه وجودش چه بركتي دارد، اما دقت كنيد كه مطهري در اين بعد خلاصه نمي‌شود. آن بعد عبوديت و عرفان، در هياهو و تلاطم اقتصادي و اجتماعي – فرهنگي جامعه وارد مي‌شود. در «زن روز» راجع به خانواده و زن مي‌نويسد، جاي ديگر درباره اقتصاد، جايي به تاريخ‌سازي‌ها واكنش نشان مي‌دهد، مدام شبهه‌هاي فكري را مي‌كاود و پاسخ‌هاي متناسب را ارائه مي‌دهد.

ما وقتي توان تئوريزه كردن را نداشته باشيم رو مي‌آوريم به سطحي‌ترين لايه‌هاي اين حوزه كه موجه نشان دادن و ماله كشيدن است. ما نتوانسته‌ايم يك نظام پولي و بانكي متناسب با باورهايمان ايجاد كنيم، كتكش را مي‌خوريم اما كم هم نمي‌آوريم و مدام اين ماشين كلاه شرعي‌سازي و توجيه تراشي كار مي‌كند، ظاهراً همه چيز درست است اما يكباره صداي آيت‌الله مصباح يزدي هم در مي‌آيد كه سيستم بانكداري ايران از رباخوارترين سيستم‌هاي بانكي دنياست.
قربان شكلتان آقاي فرامرزي! هي آتش مي‌ريزي در دل ما! در اين دو دوره حرف‌هايي زده شد كه بنده به عنوان يك عضو اين جامعه، بارقه اميدي در دلم ايجاد شد كه خدا كند سيستم بانكي ما حداقل به سيستم بانكي كشورهاي سرمايه‌داري نزديك شود، اما نظام گسيخته‌تر شد. ده‌ها بانك ديگر هم به وجود آمد، از اسامي مقدس هم استفاده كردند. شما نگاه كنيد تعداد بانك و شعباتي كه ما داريم حتي در سوئيس و لوكزامبورگ كه دو كشور مالي دنيا هستند. وجود ندارد.

اغراق نيست بگوييم به اندازه سوپرماركت، بانك وجود دارد.
مرحبا! در همين اميرآباد كه منطقه تجاري هم نيست از بالاي كوي دانشگاه تا انقلاب، بانك‌ها را بشماريد، تعدادشان از تعداد سوپرهاي راسته همين خيابان‌ بيشتر است، من شمرده‌ام.

آقاي دكتر! اين وجه زندگي دلالي و واسطه‌گري در جامعه ما دارد پررنگ مي‌شود. حالا يكي دلال پول است، يكي دلال كلمه، يكي دلال پروژه، يكي دلال ابرو، چند وقت پيش رفته بودم خانه پدري‌ام در تبريز. باور نمي‌كنيد در يك راسته ۱۰۰ متري، ۱۰ سالن آرايش و زيبايي به چشمم خورد. با خودم گفتم مبارك باشد، زن‌هايمان صبح تا شب با چشم و ابرويشان بازي كنند و مردها هم با سكه و ارز و دلار و ساير ابزارهاي واسطه‌گري و دلالي، پس چه كسي مي‌خواهد در اين جامعه توليد كند؟
تصويرهايي كه شما به من مي‌دهيد بخشي از يك واقعيت تلخ را بازتاب مي‌دهد، آن واقعيت چيزي نيست جز اينكه ما ماده‌گرا و ماترياليست شده‌ايم. وقتي خداوند موجودي مثل ما را خلق كرد دوران شيرخوارگي، كودكي، نوجواني، جواني، ميانسالي و كهولت را در اين بسته تن قرار داد. اين يك واقعيت است كه ما به لحاظ فيزيكي متحول مي‌شويم اما‌ آنچه از انسان مي‌ماند، انديشيدن اوست، اصلاً تفاوت جامعه انساني با جامعه حيواني در همين انديشيدن است.ما بايد ببينيم به كدام سوي وجودمان داريم مي‌چرخيم. اگر در جامعه‌اي ببينيم خيابان‌ها و كوچه‌هايش پر از سالن‌هاي آرايش شده است، اگر ميزان عمل جراحي بيني زنان جامعه‌اي بيش از جامعه امريكاست، شما بدانيد كه اين جامعه به سمت ماده‌گرا شدن، ماترياليست‌شدن و فيزيكي شدن حركت مي‌كند تا عقلاني شدن. به عبارت ديگر همه داريم به ظاهر همديگر نگاه مي‌كنيم. الان خانواده‌ها وقتي مي‌خواهند براي پسرشان خواستگاري بروند چند درصد نگاه مي‌كنند ببينند اين دختر چگونه مي‌انديشد، ما گاهي فقط در دماغ آن دختر متوقف مي‌شويم.

وجه ديگري از ظاهرگرايي ما اين است كه دماغ آن دختر را مي‌بينيم و اتفاقاً متهم هم مي‌كنيم كه چرا قدر شأن انساني‌اش را نمي‌داند و همه موجوديتش را در يك دماغ خلاصه مي‌كند با اين حال پيام نامرئي اما مهمي كه در بطن همين فرهنگ عمومي و هنجارهايش به آن دختر صادر شده كه برود دماغش را عمل كند، نمي‌بينيم، يعني ما به جاي آنكه آن پيام نامرئي اما مهم را زير سؤال ببريم، دائم اين دختر و دماغش را جلوي سيبل مي‌گذاريم و نشانه مي‌رويم.
علت استقبال جوانان ما- پسران و دختران- از ظاهر اين است كه ما از ظاهر عبور نكرده‌ايم. انصافاً من دارم به عدالت با شما صحبت مي‌كنم. من اين ميزاني كه جوانان ما، مردان ما، زنان ما به ظاهرشان توجه نشان مي‌دهند- توجه به ظاهر به مفهوم به كارگيري علوم پزشكي و تغذيه و آرايش و نظاير آن- در جامعه صنعتي غرب نمي‌بينم، من اين توجه افراطي به ظاهر را در ميان فرانسوي‌ها نمي‌بينم، به دليل اينكه آنجا بيان شما، فكر شما مورد توجه است، يعني وقتي مي‌خواهند نمره بدهند به سيدحسن حسيني، اول نمره مي‌دهند به طرز فكرش، به خصوص در جايگاهي كه شما هستيد به عنوان يك ژورناليست يا به عنوان يك معلم دانشگاه، به قيافه‌ات كاري ندارند، به لباست هم كاري ندارند. واقعاً بي‌دليل نيست كه ما امروز يكي از پرمصرف‌كننده‌ترين كشورها در استفاده از لوازم آرايشي هستيم، ما و عربستان سعودي.

آقاي دكتر! شما هم در ايران زندگي مي‌‌كنيد، هم در فرانسه، هم در ايران درس مي‌دهيد، هم در فرانسه، پس مي‌توانيد تفاوت و تأكيد بر ظاهرها را در دو جامعه مقايسه كنيد.
من اين ظاهرهاي جيغ را در فرانسه نمي‌بينم. چند وقت پيش سر همين خيابان، يك دختر ۹-۸ ساله را به قدري جيغ و اسفناك آرايش كرده بودند كه تأسف خوردم. باور كنيد اگر مي‌توانستم مي‌رفتم به مادرش مي‌گفتم خانم محترم! زشت است، حيف است. جوان به جواني خودش زيباست. ما چرا و به چه دليل دختر ۹ ساله را آرايش مي‌كنيم و مي‌آوريم خيابان.
من مانده بودم كه اين مادر چه فكري راجع به بچه‌اش دارد، چه فكري راجع به جامعه دارد. ما به كجا رفته‌ايم.

به نظر من مسئله قدري پيچيده است، حتي آن دختري كه در متن اين تأكيد افراطي بر ظاهر و تن و نمايش تن به واسطه لباس تنگ قرار گرفته، دقيقاً نمي‌داند براي چه اين كار را مي‌كند.
بحث بسيار مهم اينجاست كه آدم‌ها خودشان را چطور نگاه مي‌كنند. ما خودمان را به گونه‌اي نگاه مي‌كنيم كه جامعه به ما نگاه مي‌كند. ما از زنان و دخترانمان كمتر ايراد بگيريم. از مردانمان ايراد بگيريم. مردان ما متأسفانه به زن به عنوان كالاي صرفاً جنسي نگاه مي‌كنند.

يعني اين تقاضاي پنهان مردان به صورت آشكار شده در زنان و دختران ظاهر مي‌شود.
بله، به عبارت ديگر وقتي زنان ما مي‌بينند كه با اين ظاهر و آرايش بيشتر مورد توجه هستند، با آن ظاهر و آرايش در جامعه ظاهر مي‌شوند.
بخشي از اين پديده‌ها ناشي از تلاطمات اقتصادي و اجتماعي است. امكان مشاهده رفتارهاي مطلوب در جامعه‌اي كه از تلاطمات كمتري برخوردار است، بيشتر از جامعه بحران‌زده است. شما از اقتصاد مثال زديد. ما به اقتصاد يك شبه‌اي معروفيم. شما چه بخواهيد چه نخواهيد با اتفاقاتي كه در جامعه ما افتاده طبقه‌اي به نام نوكيسه‌ها به وجود آمده‌اند. اين نوكيسه‌ها يا از افراد مذهبي‌مان بودند، يا از افراد مدعي به مذهب، يا از افرادي كه نه مذهبي بودند و نه مدعي مذهب، اما اين امكان را در ارتباطاتي كه داشتند به دست آوردند. اگر بخواهم از اصطلاح علمي‌اش استفاده كنم ما يك خرده بورژوازي داريم، يك سرمايه‌داري سربار. طبقه‌اي كه ما بورژوا و خرده بورژوا خطابش مي‌كنيم همين بازاري‌هاي سنتي ما هستند. دقت كنيد سرمايه‌داري سنتي ما، فرهنگ مناسبي دارد، يعني اين فرهنگ و سرمايه به موازات هم رشد كرده و جلو آمده، اما نوكيسه‌ها كساني هستند كه سرمايه فرهنگي پاييني دارند، با اين حال به يك سرمايه اقتصادي بالا رسيده‌اند. معلوم است با اين سرمايه اقتصادي بالا دچار بي‌هنجاري فرهنگي مي‌شوند. بي‌هنجاري فرهنگي در جامعه ما از نوكيسگان اقتصادي شروع شد، اتفاقي كه اينجا افتاد طبقات پايين‌تر جامعه چون به بالادستي‌ها نگاه مي‌كنند نمي‌توانند مثل آنها خانه‌هاي شيك و ماشين‌هاي شيك و امكانات تفريحي شيك داشته باشند، اجباراً به سمت ارزان‌ترين شيوه هم‌شكلي كه هم‌شكلي در ظاهر است متمايل مي‌شوند. شما برويد در طبقه خانواده‌هاي مذهبي نگاه كنيد ببينيد چند درصد جراحي زيبايي كرده‌اند، چند درصد از نوكيسه‌هاي اجتماعي و چند درصد از طبقات پايين‌تر... برويد پرونده‌هايشان را در جاهايي كه عمل جراحي زيبايي انجام مي‌دهند بخوانيد.

شما در اين باره پژوهش كرده‌ايد؟
مطالعات ما نشان مي‌دهد طبقات پايين و نوكيسه‌ها دنبال اين جراحي‌ها هستند. در واقع ناهماهنگي بين سرمايه فرهنگي و اقتصادي، بلاي جان جامعه ما بوده و هست. ببينيد كسي كه سرمايه فرهنگي مناسبي دارد سرمايه اقتصادي هم دارد. يك مثال از يهودي‌ها بزنم. يهودي‌ها در دنيا ۵/۱۶ ميليون نفر بيشتر نيستند اما بالاترين سرمايه‌هاي فرهنگي و اقتصادي را در اختيار دارند. اينها خيلي محكم ميخ‌شان را در زمين كوبيده‌اند.شما وقتي مطالعه مي‌كنيد مي‌بينيد به فرض در يك خانواده يهودي كه هفت بچه دارد دو بچه رفته‌اند سراغ فعاليت اقتصادي و پنج‌تاي ديگر استاد دانشگاه هستند، يا وكيل، يا ژورناليست، يا پزشك، به عبارت ديگر اهرم‌هاي مهم آكادميك را به دست گرفته‌اند. بين همكاران ما كسي كه از ۸ صبح تا ۸ شب در محيط آكادميك با تمام وجود كار مي‌كند يك يهودي است اما ديگران با اين شدت كار نمي‌كنند.

در همان دانشگاه متز؟
بله، يهودي‌ها اين طور كار مي‌كنند. وقتي كاري را مي‌پذيرند به نحو احسن در بالاترين سطح انجام مي‌دهند و خود به خود در محيط آكادميك پيشرفت مي‌كنند.

اينكه اصرار دارند هم در فرهنگ تأثيرگذار باشند و هم در اقتصاد چيست؟
من خيلي دنبال پاسخ اين سؤال بوده‌ام. يك دليل جامعه‌شناختي اين است كه وقتي شما در اقليت باشي، سعي مي‌كني حداكثر قدرت را در زمينه‌هاي مختلف جذب كني.

نكته‌اي كه ذهن مرا مدتي است مشغول كرده، همپوشاني‌هايي است كه بين ساحت‌هاي مختلف زندگي از جمله همين فرهنگ و اقتصاد وجود دارد، يعني آن تصلب تقسيم‌بندي‌ها در متن زندگي به هم مي‌ريزد و به عينه سايه‌اندازي‌هاي ساحت‌ها از سياست تا فرهنگ و اقتصاد را روي همديگر مي‌بينيم. وقتي تلاطم‌هاي اقتصادي به قول شما بالا مي‌رود، به نظر مي‌رسد شأن انسان پايين مي‌آيد، يعني تأمين معيشت آنقدر سخت مي‌شود كه آدم‌ها مجبورند از تعالي و رشد و آموزش و تفريح بگذرند.
من ديشب خبري را مي‌خواندم، اين خبر تيتر بعضي از روزنامه‌هاي امروز بود. تعداد بيكاران به ۳ ميليون نفر رسيده است. خب ما معتقديم در جامعه‌اي هر مقدار بيكار زياد شود، ارزش نيروي كار و دستمزد پايين مي‌آيد، در اين وضعيت حتي آنهايي كه شغل دارند در مخاطره‌اند، چون رقباي بيشتري دارند. راه دوري نرويم، من و شما كه حقوق ثابت داريم ارزش پول ما در كمتر از يك‌سال به يك‌سوم رسيده است، يعني من و شما بايد مايحتاج روزمره را تأمين كنيم، ما سرمايه‌گذاري كمتري روي امور فرهنگي بچه‌هايمان مي‌توانيم داشته باشيم. باز در خبر ديگري مي‌خواندم، ۷ هزار ميليارد تومان گردش پولي كلاس‌هاي كنكور ماست، در حالي كه كل بودجه آموزش و پرورش ۱۵ هزار ميليارد تومان است. خب! معلوم است در چنين چرخه رقابتي، شما به عنوان يك كارمند نمي‌تواني بچه‌ات را به يك كلاس خوب ببري.اينجا چه اتفاقي مي‌افتد؟ آنها كه نوكيسه هستند و يك شبه امكاناتي را به دست آورده‌اند، پيش مي‌افتند.

اصلاً برآيند اين ۷ هزار ميليارد تومان گردش مالي كنكور كه شيادي و شعبده‌بازي چهار گزينه‌اي است، چيست؟ چه دانش و علمي از اين ۷ هزار ميليارد تومان زاده مي‌شود جز آموزش يكسري ترفندها.
ببينيد، محيط‌هاي آكادميك ما موظف هستند متفكر توليد كنند. ما الان حدود ۴ ميليون دانشجو در مقاطع مختلف داريم اما آيا به اندازه اين ۴ ميليون نفر توليد فكر مي‌كنيم؟ باور كنيد تمام متفكران چه آنهايي كه در حوزه‌هاي علميه ما بودند، چه آنهايي كه در حوزه‌هاي دانشگاهي و چه آنهايي كه در حوزه‌هاي علميه مسيحي، اينها كساني نبودند كه با دانش‌هاي كپسولي انديشمند شده باشند. در حوزه علم، كساني اثرگذارند كه انديشه‌ورز باشند اما كلاس‌هاي كنكور و اينگونه سيستم آموزشي انديشه‌ورز توليد نمي‌كند، «هارد» توليد مي‌كند. كاركرد «هارد» چيست؟ ذخيره فايل‌ها، همين! اين مغز كه خداوند متعال به ما ارزاني داشته حداقل بايد به مثابه يك چرخ گوشت عمل كند، انديشه‌هاي مختلف را بگيرد و با هم تركيب كند و چيز جديدي را به وجود آورد، نه اينكه مثل يك هارد، خازن و انبار عمل كند. چرا اين اتفاق مي‌افتد؟ هيچ‌كس در اين نظام آموزشي به فكر نيست كه زمان و سرمايه ذهني بچه‌ها و اندوخته مالي خانواده‌ها اينطور به بازي گرفته نشود.

زماني كه توليد فكر جدي گرفته نمي‌شود شي‌محوري و مادي‌گرايي فربه مي‌شود. اگر انتشار روزنامه را مصداقي از توليد فكر به حساب بياوريم من چندي پيش حساب كردم، ديدم حدود ۷۰ نفري كه در تحريريه روزنامه ما كار مي‌كنند اگر حقوق يك‌سال اينها را با هم جمع بزنيم قيمت يك خودرو فوق‌لوكس در شمال تهران نمي‌شود. بخش قابل توجهي از ذهن من روزنامه‌نگار كه قرار است مثلاً ديده‌بان اين جامعه باشم با گره‌هاي تمام نشدني معيشتي اشغال شده است. خب! من با خودم فكر مي‌كنم چرا اين جامعه براي ۳۰۰ روز كاري من كه از هفت صبح شروع مي‌شود تا هشت شب به اندازه يك صدم قيمت خودرو يك آقازاده نوكيسه ارزش قائل نيست؟
سال‌هاي اول انقلاب با قطار مي‌رفتم مشهد. يك هم‌كوپه‌اي داشتم، از آنهايي كه از انقلاب دل خوشي نداشت. شكوه مي‌كرد از انقلاب، مي‌گفت يك ماشين شيك از خارج آورده‌ام اما نمي‌توانم به خيابان بياورم، جرئت نمي‌كنم چون حتماً رويش خش مي‌اندازند. من حالا فكر مي‌كنم آن آقا كجاست كه ببيند هزاران ماشين شيك‌تر از ماشين آن آقا در خيابان‌هاي ما جولان مي‌دهند، ظاهراً كسي هم روي آنها خش نمي‌اندازد اما آنها روي دل مردم خش مي‌اندازند و اين خش‌ها و خط‌ها در جامعه بدجور خودش را نشان مي‌دهد.

تعبير فوق‌العاده زيبايي بود. اجازه دهيد به تكه ديگري از چالش موجود در فرهنگ عمومي‌مان اشاره كنم. حتماً شما هم بارها در همين خيابان‌هاي تهران چه از سرنشينان ماشين‌هاي لوكس و چه ماشين‌هاي معمولي ديده‌ايد كه شيشه‌هايشان را پايين داده‌اند و آشغال‌هايشان را كف خيابان ريخته‌اند. غصه‌آورتر زماني است كه مي‌روي شمال و مي‌بيني آدم‌ها چه بلايي سر طبيعت شمال آورده‌اند، واقعا صد رحمت به رفتار آدم با يك آشغالداني! من با خودم فكر مي‌كردم كه چرا اين اتفاقات مي‌افتد. رسيدم به اينجا كه اصلاً تعريف ما از محوطه و محدوده زيستي چيست؟ يك وقت تعريف من از محوطه زيستي، فقط و فقط خانه‌اي است كه در آن زندگي مي‌كنم، يعني به محض اينكه پايم را از آپارتمانم بيرون مي‌گذارم محوطه زيستي براي من تمام مي‌شود و جداي از آن چهار ديواري همه جاي عالم براي من مي‌شود آشغالداني. احساس من اين است كه حس تعلق ما به فضاهاي زندگي و شعاع كوچك اين دايره زيستي بحران مي‌آفريند. همين شعاع كوچك دايره زيستي است كه تالاب‌ها، جنگل‌ها و درياچه‌ها را در اين كشور نابود مي‌كند. اگر شعاع محوطه زيستي ما به اندازه كل كشور بود، آيا وضعيت ما امروز اينچنين بود؟ وقتي من پايم را از خانه بيرون مي‌گذارم و محدوده زيستي من در همانجا مي‌ماند، آيا من در دانشگاه، كارخانه، مدرسه و اداره تلاشي براي ارتقاي زيست بهتر خواهم داشت؟ سؤال من اين است كه چرا تفكر ما درباره محوطه زيستي تا اين حد تنگ و تاريك است؟ چرا فكر مي‌كنيم محوطه زيستي يعني چهار تا ديوار و وسايل پرزرق و برق خانه اما فكر نمي‌كنيم شعاع اصلي زيست، هوايي است كه ازكانال كولر يا در و پنجره وارد خانه مي‌شود و اين هوا- همين هوايي كه اين روزها ما را خفه مي‌كند- هم محصول و برآيند نگاه ما به شعاع تفكر زيستي است.
ما فراتر از اصول قانون اساسي در پاسداشت محيط‌زيست در اعتقادات ديني‌مان حق صدمه زدن به ديگري را نداريم. اين ديگري هم طيف وسيعي از موجودات است،‌ از انسان تا درخت و جوي آب و دريا. ما اينجا هم با مغفول ماندن مفاهيمي روبه‌رو هستيم كه از پيش وجود داشته اما عملياتي نشده است. از طرف ديگر بايد ديد نظام آموزشي و رسانه‌اي ما در اين‌باره توجيه شده است؟ مديران و مجريان ما در عمل چقدر دغدغه‌هاي اين شكلي دارند؟ نكته ديگر نوع مواجهه فرهنگ عمومي ما با اين مسئله است. من به ضرس قاطع مي‌گويم شهرداري‌هاي كلانشهرهاي ما چندين برابر شهرهاي اروپايي براي تميز نگه داشتن شهر هزينه مي‌كنند اما نتيجه‌اش كاملاً معكوس است. خب اين ديگر چيزي نيست كه شما بگوييد بودجه‌اش پيش‌بيني نشده يا شوراي شهر و شهرداري‌ها كم كاري مي‌كنند. مسئله همان تصويري است كه اشاره كرديد. دستي كه شيشه را پايين مي‌دهد و آشغال را وسط خيابان يا بزرگراه رها مي‌كند.

فكر كنم يك دور زديم و باز رسيديم به پرسش من، چرا اين دست، شيشه را پايين مي‌دهد و آشغالش را پرت مي‌كند وسط بزرگراه؟
اگر واقعاً ما معتقديم «همه جاي ايران سراي من است» خب از اين سرا بايد مثل خانه خودمان نگهداري كنيم.

چرا اين دغدغه‌ها در شعرها و شعارهاي ما مي‌آيد اما به متن رفتارهاي ما نفوذ نمي‌كند؟
معلوم مي‌شود كه يك جايي بين گفتار، ذهنيت و رفتار ما فاصله افتاده است. اين فاصله‌ها را بايد پيدا و پر كنيم. ما همانطور كه جنگ مي‌شود از مرزها دفاع مي‌كنيم، از دين و مليت و آبروي اين كشور دفاع مي‌كنيم، بخشي از اين دفاع در حراست از هواي شهرها و طبيعت زيباي كشور است اما اينها در ذهن ما كارسازي نشده است. فكر مي‌كنيم حالا كه جنگ تمام شد، پس برويم هر طور كه دلمان خواست زندگي كنيم. نه! اين هم يك جنگ است، اين هم بخشي از حفظ مملكت است. ديروز كه هواي تهران در شرايط اضطرار بود و مجبور بودم در چند نقطه تهران حضور داشته باشم، درد سينه داشتم، چرا من بايد اين درد تحميلي را تحمل كنم؟ سالانه ۴۵ هزار نفر در كشور به خاطر آلودگي هوا مي‌ميرند، آيا اين موضوع با آبروي كشور منافات ندارد؟

من فكر مي‌كنم ما در متن فرهنگ عمومي‌مان بايد در برخي رفتارهايمان تجديدنظرهاي اساسي كنيم. يكي از اين تجديدنظرها هم چرخيدن از «ملت عكس‌العمل» به «ملت عمل» است. ما هشت سال با افتخار جنگيديم و نگذاشتيم خاك اين كشور دست بيگانه بيفتد، اما آن روحيه در رفتارهاي ما باز توليد نشد، يعني اگر آن روحيه در دانشگاه ما، ادارات ما، كارخانه‌هاي ما، مديران و سياستمداران ما باز زايش مي‌كرد، ما امروز تا اين حد متكي به منابع زيرخاكي‌مان- نفت و گاز- نبوديم. بالاخره اين منابع را از زير همين خاك بيرون مي‌كشيم اما اين تفكر را نداريم كه حفظ منابع نفتي با بسط تفكر توليد و كاهش اتكاي اقتصاد كشور به نفت، نوعي حفظ خاك است.
بله، هر ملتي بايد آبرو داشته باشد، شما وقتي در يك جنگ، به مصاف مي‌رويد و دشمن را از سرزمين خودتان دور مي‌كنيد آبرو براي خودتان كسب مي‌كنيد. خب همين جنگي كه ما از سر گذرانديم افتخار كوچكي نبود، اما بايد متوجه باشيد كه اين جنگ تمام نشده است. امروز دفاع از پتانسيل‌هاي ايراني بودن، دفاع از منافع ايران لازمه‌اش اين است كه بتوانيد در دنياي امروز رقابت كنيد. بخشي از اين رقابت،‌ ارتقاي كيفيت زندگي است. ما هر چقدر كه بتوانيم در چارچوب مرزهاي ملي‌مان، كيفيت و كميت زندگي را توأم با هم افزايش دهيم افتخارآفريني كرده‌ايم. كافي نيست ما خودمان را با كشورهاي منطقه خاورميانه مقايسه كنيم. خدا رحمت كند شهيد هاشمي‌نژاد را قبل از انقلاب يك سخنراني داشت، ايراد مي‌گرفت به رژيم شاه كه مدام مقايسه مي‌كند و مي‌گويد ما بزرگ‌ترين سد خاورميانه را ساخته‌ايم. ايشان با آن صداي رسا و برّان اين حرف‌ها را مي‌زد كه افتخار ندارد شما خودتان را با مصر و عراق مقايسه كنيد، بنابراين اگر مي‌خواهيم گام‌هايي به جلو برداريم بايد به اثرگذاري جهاني فكر كنيم و نشان دهيم كه ملت فرهيخته‌اي هستيم. افتخار ندارد در جامعه‌اي يك مشت آدم آنقدر داشته باشند كه به تعبير سعدي از دهان‌شان برآيد و يك عده هم از ضعف جانشان درآيد، ما دنبال سوسياليسم نيستيم اما بايد نگران همسايه‌مان باشيم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار