از انديشه آدمي ميتوان به رفتار و عمل آن دست يازيد و همچنين ميتوان اين نسبت را معكوس نمود، يعني از عمل و رفتار آدمي ميتوان به نوع انديشه وي دست يافت. وجود رابطه معنيدار و همبسته بين منظومه فكري و رفتار سياسي – اجتماعي نشانگر انسجام ذهني و فكري است و طراحان چنين انديشهاي ميتوانند يك پازل هماهنگ و منسجم را در زمينههاي فلسفي، سياسي، اجتماعي و جامعهشناسي به نمايش بگذارند.
اگر بين انديشه و رفتار سياسي- اجتماعي رابطه معنيدار و منسجمي وجود نداشته باشد ميتوان گفت كه رفتار سياسي يا انديشه (يكي از اين دو) صرفاً به صورت تاكتيك به كاربرده ميشود كه احتمالاً متأثر از منطق موفقيت يا قدرت گفتمان رقيب است. با اين مقدمه به عرصه سياسي دولت برگرديد. جريان موسوم به انحرافي، پايه مباحث خود را بر ارزش، كرامت و آزادي و كمال انسان قرار داده و درصدد تبيين شرايطي است كه انسان به ماهو انسان ميتواند به خدا برسد.
در پيمودن اين مسير توسط انسان، الزاماً اعتقاد به مسير مسلماني لازم نيست، چرا كه اين افراد معتقدند در عصر حاضر ديگر لازم نيست اديان ديگر در هنگام ظهور به اسلام بگروند، بلكه هر كس با دين خود ميتواند (صلاحيت دارد) اين مسير را طي كند، اكنون ميخواهيم اين فهم از انسان و كمال و اين نوع نگرش به انسان را به عرصه سياست بياوريم، يعني بين هستيشناسي و معرفتشناسي يك انديشه، پلي به ابعاد سياسي و جامعهشناختي آن بزنيم، اگر از آقاي مشايي، دوستي با مردم اسرائيل را بشنويم ميتوانيم بگوييم اين نگرش متأثر از نوع نگرش به انسان است و چون يهوديان هم ميتوانند در ركاب امام زمان (عج) با دين خود بيايند، ما نيز بايد نسبت به مردم اسرائيل احساس دوستي نماييم.
چرا وقتي امام زمان آنان را در همراهي با خود ميپذيرد ما با آنان دعوا داشته باشيم؟ حال اگر با اين نگرش به انسان ماهوانسان نگاه كنيم، مسئول جديد دبيرخانه جنبش عدم تعهد درعرصه بينالملل چه خواهد كرد؟ اصلاً آدم بدي وجود ندارد كه ما با آن دعوا داشته باشيم. اينجاست كه استكبارستيزي نيز بيمعنا است و بايد فطرت انسانها را بيدار نمود و راه بيداري نيز از راه مبارزه استكبارستيزانه به دست نميآيد و اين چنين جنبش عدم تعهد در حال حاضر نه تنها ضرري براي هيچ كس ندارد كه به دنبال عشق و محبت در سراسر گيتي است.
با اين نگرش جمهوري اسلامي صرفاً چهرهاي لطيف، نرم و يكپارچه محبت است و طرفي كه اين محبت بايد شامل حالش بشود فرقي نميكند. اوباما، كامرون، شارون و... نيز جزيي از جامعه انساني هستند كه فطرتي پاك دارند، لذا در دستگاه انسانشناسي انحراف براي اينگونه انسانها نسخهاي مجزا پيچيده نشده است و جنبههاي غيرلطافت خود را بروز نمينمايند. در اين دستگاه معرفتي انسان بايد آزاد باشد تا به كمال برسد، به حكومت چه مربوط كه وي از كدام وادي ميخواهد به اين كمال برسد. آيا غير از مسير اسلام و توحيد مسير ديگري براي كمال وجود دارد؟ از بعد ديگر نيز ميتوان بين انديشه و عمل اين جريان دنبال رابطه گشت؛ رابطهاي كه به كلي وجود ندارد. يعني وقتي به رقباي سياسي ميرسيم كه به دنبال كرسي در اختيار ما (در قدرت) هستند، ديگر كرامت انساني معني نمييابد و فردي كه احتمال دارد كرسي زير پاي ما را تصاحب كند «شيطان اكبر» ميشود.
ميتوان با استفاده از اختيارات حكومتي عكس همسر يك فرد را به ۴۰ ميليون نشان داد و او را متخلف خواند فرداي آن نيز وي را به هيچ محكمهاي معرفي نكرد. بنابراين ميتوان اين دستگاه معرفتي را مخدوش خواند كه منظم كار نميكند و تاكتيكها و مصلحتهاي قدرت مانع از نشان دادن باطن انديشهاي ميشود و اينچنين نخبگان ديني به آن سوءظن شديد پيدا ميكنند. در حوزه داخلي نيز برخي رفتارهاي اين جماعت با انديشهشان همخواني و همبستگي دارد، اين نوع نگرش به انسان با بياعتقادي به مسائل فرهنگي همسويي دارد و اينجا رابطه انديشه ونگرش و عمل همسو است، چرا كه از ديد آنها انسان به ماهوانسان بايد آزاد باشد تا به كمال برسد و اگر حكومت مانع آن شود و راه كمال او را بگيرد استعدادهايش براي رسيدن به قله كمال شكوفا نميشود.
در اين مسير الزام فقهي به كمال نميرساند كه دل سپردن كافي است و بايد رنگ عرفاني به خود گرفت و همه صراطهاي مستقيم را محترم شمرد. در انديشه اين جماعت جمعگرايي و عمل جمعي انسانها تبيين نشده است و اينكه ميتوان انسانها را بازي داد و... مشخص نيست. به امام خميني(ره) نگاه كنيم. ذرهاي بين حرف وعمل وي تعارض وجود ندارد و هر كجا هم كه احساس ميكرد، تعارض توليد ميشود به ميدان ميآمد(جنگ، جنگ تا پيروزي و قبول قطعنامه ۵۹۸) و براي مردم، تغيير مسير جديد را تبيين ميكرد.
نگاه امام از سال ۱۳۴۲ به اسرائيل، امريكا، انسان، خدا، مردم و شاه ثابت بود چرا كه شالوده فكري امام(ره) ريشه در معرفتي ذاتي و پايدار و غايتگرا داشت و از رفتار امام(ره) ميشد فاصله بين اصول و فروع، تاكتيك و اصول را فهميد و خود را تنظيم كرد. به منظومه فكري ماركسيسم بنگريم، در ماركسيسم قاعدهاي وجود دارد كه اقتصاد زيربناست، حال هر انسان غيرماركسيستي كه با يك ماركسيست مواجه ميشود اين مسئله را به عنوان يك اصل ثابت مدنظر دارد و ميداند كه يك ماركسيست هرگز نخواهد گفت خدايا فرهنگ... زيربناست و اين يعني منظومه مشخص فكري كه نحوه برخورد را تنظيم ميكند.
حال به جريان انحراف بنگريد، مهدويت ريشه در اسلامي دارد كه براي براندازي كوروشها و سلسله كوروشها به ايران آمد، حال با كوروش پيوند داده ميشود و كوروش مانند يك بسيجي كه از شلمچه برگشته است افتخار اخذ چفيه پيدا ميكند. آيا اين رفتارها از يك منظومه فكري سرچشمه ميگيرد؟ بنابراين مهمترين مشكل اطرافيان خاص دولت، عجز در انطباق بين نظر و عمل است و مردم نميتوانند عينكي بخرند كه اين جماعت را يكجور و ثابت ببينند و اين سردرگمي در فهم و قضاوت، آسيبهاي جدي را رسانده است كه بعضاً تا مرز بريدگي به پيش رفته است.