
در دوران کودکی و نوجوانی امام حسین(ع) اتفاقاتی ناگوار در جامعه اسلامى رخ مىنمود و قلب حسّاس و لطيف اين گل باغ رسالت را جريحهدار مىكرد؛ ولى او چارهاى جز صبر و بردبارى نداشت. تنها برخى از اوقات كه مصلحت ايجاب مىكرد، مخالفت خويش با اوضاع حاكم را گوشزد مىفرمود تا تصوّر نكنند كه اهل بيت رسولالله (ص) هم مهر تأييد بر حكومت حاكمان زدهاند و نيز مردم در جريان موضع آنان قرار گيرند. اينك دو نمونه:
۱- روزى «عُمَر» بر منبر «رسولالله (ص)» سخنرانى مىكرد. امام حسين (ع) وارد شد و بدون توجه به سخنرانى خليفه، بالاى منبر رفت و خطاب به وى فرمود: «پايين بيا از منبر پدرم، پايين بيا و به منبر پدر خودت برو!.»
«عمر» از سخن امام حسين (ع) مبهوت ماند و ندانست چه بگويد؛ ناچار گفت: پدرم منبرى نداشت. خليفه در پى آن بود كه بفهمد چه كسى اين سخن را به امام (ع) آموخته است؛ از اين رو، پس از آنكه امام (ع) را به منزل خويش برد و از آن حضرت دلجويى كرد، پرسيد:
«چه كسى اين سخن را به تو آموخت؟» فرمود: «به خدا سوگند از كسى نياموختهام.»( الاصابه، ج ۱، ص ۳۳۳؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۴۵)
۲- «ابوذر»، صحابى بزرگوار و مبارز رسول خدا (ص) از سوى «عثمان» محكوم به تبعيد به «رَبَذَه» شد. هنگام بردن به محل تبعيد با آنكه از سوى خليفه بدرقه كردن وى، ممنوع اعلام شده بود، امام حسن و امام حسين (ع) در كنار پدرشان او را بدرقه كردند و با سخنان خود موضع معترضانه او را در برابر دستگاه تأييد كرده و او را به صبر و پايدارى در اين راه سفارش نمودند.
امام حسين (ع) «ابوذر» را به عنوان عمو خطاب كرد و فرمود:
«عمو جان! خداوند قادراست كه وضع كنونى را دگرگون سازد و خدا هر روزى دست اندر كار چيزى است. اين قوم دنياى خود را از تو بازداشتند و تو دين خود را از آنان. راستى كه تو چه بىنيازى از آنچه تو را محروم ساختند و آنان چقدر به آنچه تو آنها را محروم ساختى نيازمندند. پس از خدا صبر و استقامت بخواه و از حرص و بىتابى به او پناه ببر كه صبر، از دين و كرم است. نه حرص، روزى را پيش مىاندازد و نه بىتابى اجل را به تأخير مىافكند.» (الغدير، ج ۸، ص ۳۰۱)