روزهايي كه بر ما گذشت مصادف بود با هشتمين سالروز درگذشت فرزانه فقيد و تاريخ پژوه نامآور اين سرزمين، مرحوم استاد دكترعبدالحسين نوايي. آن مرحوم از تاريخ نگاران شاخص ايران وصاحب تأليفاتي ارجمند و نيز قدمتي طولاني در اين عرصه بود كه توانست با فحص پرمايه خويش غبار غفلت را از بخشهايي از تاريخ ايران بزدايد. آنچه پيش روي شماست برشي است از يك گفتوشنود بلند و منتشر نشده كه در فروردين ماه۱۳۷۹ با استاد فقيد انجام شده است. اين مصاحبه كه درآستانه يكي از محافل بزرگداشت ايشان روي داد شامل زندگينامه و نيز تأملات و دغدغههاي آن مرحوم در امر تاريخنگاري بود كه بخش اخير آن، به لحاظ زنده بودن مباحث مطروحه هم اينك تقديم حضورتان ميگردد.
ياد استاد گرامي باد
استاد، ما الان درعرصه تاريخ پژوهي ايراني با چه چالشهايي مواجهيم؟ كاستيهاي ما در اين زمينه كدامند؟ و احياناً براي جبران اين كاستيها چه بايد كرد؟ عرض كنم آنچه براي ما مهم است، تاريخ و فرهنگ مملكتمان است. ديگران موجي هستند كه ميآيند و ميروند. آيا بايد كسي باشد كه تاريخ درس بدهد يا نه؟ آيا به اين ترتيب و با وضعيت موجود كسي قبول ميكند؟ چرا مجبور شديم الواح تخت جمشيد را ببريم تا امريكاييها بخوانند؟ در سراسر ايران هيچكس نبود كه آن را بخواند. چرا نبود؟ يعني هيچ فرد ايراني فهم و شعورش به اندازه آنها نبود؟ در آن كشور با آن فرهنگ و فنون پيشرفته كسي پيدا شده و رفته خط و زبان ايران قديم را خوانده است، اما ما در اينجا به محض اينكه بخواهيم درباره خط و زبان قديم سخني بگوييم، عدهاي به اعتراض ميگويند اين حرفها با پيشرفت علمي امروز تناسبي ندارد. ادبيات به چه درد ميخورد. تاريخ به چه درد ميخورد، اما در امريكا با آن پهنه وسيع كه براي پيشرفتهاي صنعتي دارند باز كسي پيدا ميشود و خطوط ايراني را ميخواند و ما ناگزير دست دريوزگي پيش او دراز ميكنيم، الواح تخت جمشيد را كه سند فرهنگ گذشته ماست، نزد آنها ميبريم، دستشان را هم ميبوسيم، پول ميدهيم، خواهش هم ميكنيم براي ما بخوانند. درست مثل افراد بيسواد كه دست نياز به سوي ديگران دراز ميكنند كه برايشان نامه بنويسند يا نامهاي را كه دريافت كردهاند بخوانند. كما اينكه پول گزافي داديم به هنينگ، مستشرق انگليسي كه فرهنگ فارسي را با ريشههاي لغوي براي ما تهيه كند، البته اين لغتنامه هرگز منتشر نشد، چون آن مرحوم به علت وسواس زياد نتوانست آن را تمام كند، ولي پولها رفت و چيزي برنگشت. آيا بايد به اينجا برسيم؟ قرار است به همين ترتيب ادامه بدهيم؟ اگر قرار است تاريخ اين مملكت را يك ايراني بگويد و بنويسد، بايد به او كمك كنيم. از او حمايت كنيم. من وظيفهام در اين حد است كه اين هوشياري را بدهم، به عنوان فردي كه براي فرهنگ مملكتش ارزش قايل و علاقهمند و دلسوز است و نميخواهد اين فرهنگ از بين برود. توان ما در همين حد است كه بگوييم و اميدوار باشيم كه به هر حال در جايي تأثير كند. ما از اروپاييها و بهطور كلي كشورها و دول بيگانه تأثيرات زيادي پذيرفتهايم، اما طبعاً بايد تأثيرات متقابلي هم در آنجا ايجاد كرده باشيم...
ابتدا درباره تأثيرات متقابل ما برفرهنگ اعراب صحبت بفرماييد؟ اين تأثيرات در چه موارد و عرصههايي بوده است؟
تأثيرات متقابل ما در آنها بيشتر جنبه فرهنگي دارد. وقتي دو قوم به همديگر برميخورند، اين تأثير و تأثر خواه و ناخواه به وجود ميآيد، منتها آنكه غنيتر است تأثير قويتري در ديگري ايجاد ميكند و ضعيفتر قطعاً متأثر ميشود. مثلاً وقتي اعراب با ايرانيها مواجه شدند، نقطه قوت آنها كه دين اسلام بود در ما تأثير گذاشت، اما چون در مباني تمدن و فرهنگ ضعيف بودند ايرانيها در آنها اثر گذاشتند. قسمت اعظم علوم اسلامي كه ملاحظه ميكنيد، واضعين و مبتكرين آن و كساني كه آن را به اتمام و اكمال رساندند ايراني بودند و آثاري به وجود آوردند و تأثير عظيم در فرهنگ اعراب گذاشتند، نظير تأثير كتاب نحو سيبويه يا مباني فيزيك نور (مناظر و مرايا) ابنهيثم يا كتاب قانون ابنسينا بر دنياي عرب و اسلام كه جنبه فرهنگي داشت، چون اعراب در اين مسائل ضعيف بودند يا در جنبههاي هنري مثل موسيقي از ما مطالبي ياد گرفتند. ميدانيد چرا ما با موسيقي اسپانيايي احساس نوعي همبستگي ميكنيم؟ براي اينكه موسيقي اسپانيولي همان موسيقي ايراني است كه نخست بر اعراب و بر دربارهاي خلفاي اموي اثر گذاشت و از آن طريق به اندلس (اسپانيا) رسيد و در اسپانيا مستقر شد و توسعه پيدا كرد. به دليل ماندگاري گوشههايي از موسيقي قديم ايراني در موسيقي اسپانيولي است كه موسيقي اسپانيايي به گوش ما خوشايندتر ميآيد تا موسيقي كشورهايي چون نروژ يا ايسلند يا انگلستان؛ و اين اثر فرهنگي است. ايران جنبه ژئوپوليتيك هم دارد ـميدانيد كه ژئوپوليتيك يك اصطلاح سياسي و نظامي استـ و آن واقع شدن ايران در چهارراه خطوط تجاري و تمدني و نظامي جهان قديم است و همين امر براي ما ايجاد اشكال كرده است. البته علل ديگري هم وجود دارد، از جمله نفت كه متأسفانه براي ما مشكلساز شده است، چون ما در نقطهاي از زمين قرار گرفتهايم كه از لحاظ ارتباطي و اقتصادي بسيار مهم است، اما به لحاظ ضعف فرهنگي و مادي و علمي نتوانستيم از امكانات طبيعي كشورمان استفاده كنيم، بنابراين مورد توجه و مطمع كشورهايي همچون روسيه و انگلستان قرار گرفتيم و آنها در رقابت با يكديگر در كشور ما دست به تحريكاتي زدند. ما در دامن نفت زندگي ميكنيم، اما از بركات آن بيبهرهايم.
تأثير فرهنگي ايران بر ساير فرهنگها چگونه و درچه مواردي روي داده است؟ درباره تأثير فرهنگي ايران بر ساير فرهنگها بايد عرض كنم كه اين تأثير از قديم هم وجود داشته است، مثلاً اسكندر لباس ايراني ميپوشيد، در زمان صفويه هم پادشاه انگلستان ـاگر اشتباه نكنمـ علاقه داشت لباس ايراني بپوشد و دستور داده بود كه براي او لباسهاي زيباي ايراني و كتابهاي ايراني ببرند. آثار هنري كه از ايران برده شده است و در موزههاي خارجي ـاز جمله لندنـ نگهداري ميشود و ميزان غارتي كه فرانسويها از اشياي عتيقه ما كردهاند، امثال ديو لافوا و گيرشمن و ديگران به اندازهاي بوده است كه وقتي مظفرالدينشاه به فرانسه ميرود و برحسب اتفاق ميگويد: «ميخواهم از قسمت ايران در موزه شما ديدن كنم»، فرانسويها متوحش ميشوند.
اين را بعدها خودشان نوشتند، ما نميگوييم. پائولي نوشته است. پائولي مهماندار فرانسوي مظفرالدينشاه بوده است. او مينويسد كه رئيس موزه ناراحت شد و به وحشت افتاد كه مبادا پادشاه ايران از اين همه غارتي كه ما فرانسويها كرديم مطلع شود، بنابراين دستور داد كه سر مظفرالدينشاه را گرم كنند تا در آن فاصله به سرعت قسمت اعظم چيزهايي را كه در آن تالار بود بردارند، بعد شاه را به داخل موزه راهنمايي ميكنند و او بدبختانه نهتنها متوجه نميشود، بلكه ميگويد: «خوب است كه ما آثار قديم خودمان را هم بفرستيم اينجا نگه دارند، اينجا خوب نگه ميدارند»! اين نمونهاي است از جهل ما در از دست دادن آثار هنري و سوء استفاده بيگانگان. در مسائل علمي و ادبي هم خيلي از فرهنگ ما برداشت كردهاند. مثلاً وقتي به داستانهاي كوتاه لافونتن نگاه ميكنيم، تأثير عميق كليله و دمنه را بر آثار او به وضوح ميبينيم. آنها در جستوجو و تكاپو براي رسيدن به قلههاي علم و هنر به فرهنگ ما رسيدند، فرهنگي كه در اروپا و تا قرن هفدهم بهطور مسجل بر دانشگاههاي آنها حاكم بود، همين فرهنگ مشرق زمين بود كه بخش زيادي از آن از طريق اسلام و از طريق جنگهاي صليبي به اروپا رفته بود و آنجا حكومت ميكرد. ترجمه كتاب قانون و كتاب ابنهيثم و ديگران مبناي كارهاي علمي آنها در قرن هفدهم بود. بعد از رنسانس آنها به عللي از ما جدا شدند. بعدها هم كه اينها توجه بيشتري به ادب و فرهنگ ما كردند، ما مقدار زيادي از آنها اقتباس كرديم؛ مثلاً خط پهلوي نظر آنها را جلب كرد، چه در كتابها و رسالهها و چه در كتيبهها و آثار بازمانده از زمان ساساني كه نمودار فرهنگ كهن ما در طي ۱۴۰۰ـ۱۳۰۰ سال پيش از اين بود. آنها تحت تأثير قرار گرفتند و تحقيق كردند، ولي ما خودمان عملاً توانايي انجام اين كار و زنده كردن اين خط را نداشتيم. همين جمعآوري اوستا و ترجمهاش به زبانهاي خارجي و آشنا كردن جهان به تعاليم زرتشت، كاري بود كه ما هرگز نكرديم. به هرحال اين دين و معارف آن بخشي از تاريخ اين مرز و بوم است كه بايد به مثابه يكي از اسناد و مصاديق پيشينه فرهنگي ما حفظ ميشد.
اين عدم توجه به آموزش خط پهلوي و طبعاً ناآشنايي ما با اين خط موجد چه معضلاتي بوده است؟
در باستانشناسي اگر كسي بخواهد بگويد مثلاً نقش يك شيء پيدا شده متعلق به كجا و چه قرن و زماني است، نميتواند به ضرس قاطع تاريخي معين كند. ممكن است دقت كافي نداشته باشد و احتمال جعل در آنها باشد، اما آنچه كه امروز به عنوان سند تلقي و در تاريخ از آن استفاده ميشود، اسناد آرشيوي است، اسنادي كه روزگاري مربوط به ضوابط بين افراد و دولتها و به عنوان كاري عادي و روزمره بوده است، مثلاً رئيسجمهور ما براي رئيسجمهور كشور ديگري پيام ميفرستد يا به لحاظ رعايت معمول ادب يا به لحاظ مقتضيات سياسي، به هر حال عملي متقابل است كه چون از طرف اشخاص سياسي صورت ميگيرد، جنبه سياسي دارد، ۵۰ يا ۱۰۰ سال بعد آثار تاريخياش ظاهر ميشود.
فرض كنيد امروز براي يك قباله ازدواج، يك سند وقف، يك قرارداد سرحدي و امثال اينها به عنوان قوانين روزمره اعتبار و ارزش قائل هستند، ولي در ۵۰ يا ۱۰۰ سال بعد اين سندها ميتواند از لحاظ نوع كاغذ، تذهيب، خط، تحرير و نوشتههاي پشت قباله ـبر طبق رسوم جاريـ و بسياري ديگر از اينگونه مسائل سند و راهگشا باشد، بنابراين اگر بخواهيم تاريخي نزديك به حقيقت بنويسيم، حتيالمقدور بايد با استفاده از اين اسناد آرشيوي باشد.
اين اسناد در اروپا از خيلي پيش شناخته شده بود، از قرن هفدهم آنها بايگاني رسمي داشتهاند كه هنوز باقي مانده است، ولي ما بايگاني نداشتيم. رفت و آمدهاي اقوام مختلف و هجومهاي سياسي و جنگهاي داخلي، يعني حمله اين سلسله به آن سلسله و اين خان به آن خان نگذاشته است كه يك سيستم پابرجا بماند. هر سلسلهاي كه آمده سعي كرده است آثار قبلي را از بين ببرد. بنابراين ما چيزي به صورت آرشيو ملي، آنطور كه مثلاً در فرانسه در حدود ۳۰۰ سال است مشغول به كار است، نداريم و اهميتي به اين اسناد داده نميشود.
آيا از همين قدر از اسناد باقي مانده هم براي تاريخنگاري استفاده شده است؟ چون يكي از راههاي توجه به اين اسناد و حفظ آن، تاريخ نگاري برمبناي آنهاست.
كتابهاي تاريخياي كه با استفاده از اين اسناد نوشته شده است بسيار نادرند. مثلاً در ضمن بيان مطلبي متن نامهاي را هم آوردهاند، ولي اين بسيار نادر است و به اين نامهها بيشتر از لحاظ ادبي نگاه ميكردهاند، يعني نحوه نامهنگاري كه مثلاً به سلاطين چنين مينوشتهاند. در اين باره نمونههايي هم داريم مثل مجموعه حيدراوغلي يا مجموعه عبدالحسين نصيري طوسي و مجموعههاي ديگر، اما اينها را بيشتر بدان لحاظ كه يك منشي زبردست، به نثري زيبا و اديبانه نوشته است جمع كردهاند، نه از لحاظ اهميتي كه اين اسناد براي نوشتن تاريخ و زيربناي نگارش تاريخ دقيق اجتماعي دارد.
ظاهراً جنابعالي ازجمله چهرههاي علاقهمند به احياي اين اسناد بودهايد. ازكي اين كار را آغاز كرديد؟ من از روز اول هم به اين مسائل علاقه داشتم و هم اهميتي خاص به آنها ميدادم. آغاز كارم در مجله يادگار بود. در آنجا وقتي تعدادي از اين نامهها را پيدا ميكردم، بهانه يك مقاله قرار ميدادم كه با توضيحات چاپ ميشد. يكي دو بار هم شايد در اطلاعات ماهيانه اين كار را كردم، ولي بعد از سال ۱۳۳۷ كه بهتدريج از مقالهنويسي كنارهگيري كردم به اين فكر افتادم كه اين نامهها و اسناد را به صورت يك مجموعه جمعآوري كنم. حاصل اين كار كتابهاي اسناد و مكاتبات سياسي ايران است كه اولين مجموعه آن در سال ۱۳۴۰ چاپ شد و متعلق به دوره تيمور تا شاه اسماعيل است و شايد براي اولين بار باشد كه يك قسمت مربوط به تاريخ عثماني در آن ميآيد و فكر ميكنم در آغاز اين كتاب است كه نوشتم ما در برنامههاي درسيمان سلسله سلاطين آلمان و سلسله سلاطين انگلستان و فرانسه را ميخوانيم، بدون اينكه با اينها هيچگونه تماس و مرز مشتركي داشته باشيم، ولي از حال همسايگانمان بيخبريم. در تاريخ مكرر ميخوانيم شاه عباس با پادشاه عثماني جنگيد، بدون اينكه بدانيم اين پادشاه عثماني كيست و از كجا آمده است و عثمانيها چه كساني هستند و منشاء آنها كجاست و علت دعواي ما با اينها چه بود؟ و اگر ۲۵۰ سال با هم ميجنگيديم و نزاع داشتيم به چه علت بوده است؟ ما هيچكدام از اينها را نميدانيم و همينطور رابطه ما با روسيه كه از حدود قرن هفدهم ميلادي با آنها ارتباط پيدا كرديم، ولي درباره آنها چيزي نميدانيم. با هند رابطهاي ديرينه داشتيم، در حدود ۴۰۰ـ۳۰۰ سال زبان فارسي در آنجا سيطره كامل داشته، هنر ايراني در آنجا وجود داشته است، سلاطين هندي به زبان فارسي شعر ميگفتند، ولي ما اينها را اصلاً نميشناسيم.
پيشنهاد كاربردي شما براي حل اين معضل چيست؟ من پيشنهاد كردم كه تغييراتي در برنامههاي درسي داده شود كه ما اول از همسايهها شروع كنيم و بعد به دورتر برسيم كه خوشبختانه الان ميبينم تا اندازهاي به اين مسئله توجه شده است. دركتابهاي اسناد و مكاتبات سياسي ايران كه از دوره تيمور تا شاه اسماعيل رادربرميگيرد، مشتمل است بر نامهها و اسناد رسمي گوركانيان، آق قويونلوها و قره قويونلوها و ارتباطشان با سلاطين عثماني بهطور خصوصي با جلالالدين دواني، تفتازاني و جامي كه نشان ميدهد تا چه اندازه سيطره علمي ما تا قرن نهم محفوظ بوده است. كتاب بعدي اثري است درباره شاه اسماعيل و ديگري درباره شاه طهماسب و سه جلد هم درباره مناسبات شاه عباس است، يك جلد كوچك هم درباره جانشينان شاه عباس تا شاه سلطان حسين است و جلد آخر درباره نادر يعني افشاريه و زنديه.
اگر بخواهيم تاريخمان را بر اساس حقايق و حتيالمقدور نزديك به واقعيت بازسازي و دوبارهنويسي كنيم، بايد از اين اسناد استفاده كنيم و بايد در حفظ اسناد بكوشيم، نه اسنادي مربوط به يك مطلب يا يك دوره خاص، بلكه تمام آنهايي كه مربوط به تاريخ ايران بوده است. تاريخ هر مملكتي خوب دارد، بد هم دارد. نشيب و فراز هم دارد، ولي هم اين نشيب مال اين مردم است و هم آن فراز و نميشود بعضيها را ديده و بعضيها را ناديده گرفت. به نظر من لازم است مراكزي كه الان در كار اسناد وارد هستند، ضوابطي داشته باشند و اساس كارشان بر اين باشد كه دانشجويان از آنها استفاده كنند نه اينكه اين اسناد تزئيني براي مشاغل اشخاص باشد. اصل بر اين است كه اين نامهها و اسناد، به قول فرنگيها «identified» يا شناخته شده و «verification» يا تحقيق بشود، يعني اول ببينيم مطلبش چيست و مربوط به كجاست و چگونه ميتوانيم آنها را فهرست كنيم، چه مسائلي در آنها مطرح شده است و در كجاي تاريخ ما قرار ميگيرند؟ آنها را بشناسيم و بعد چاپ كنيم، ننگ نيست كه تاريخمان را ديگران بنويسند، يك فرنگي بنويسد. چرا؟ مگر فرنگي تاريخش را ميدهد ما بنويسيم؟ چرا فرنگيها بايد اينقدر براي ما مهم باشند كه ما تاريخمان، يعني سرنوشت اجداد و نياكانمان، آن همه كوشش و رنج و سختي را بسپاريم به دست آنها كه به دلخواهشان هر جور كه خواستند كلمات را انتخاب كنند و آنطور بنويسند و تحليل كنند كه دلشان ميخواهد. آيا ما واقعاً از عهده اين مهم برنميآييم و عاجزيم؟ خواجه شيراز ميفرمايد:
فيض روحالقدس ار باز مدد فرمايد / ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد.
ما ميتوانيم، البته خودم را عرض نميكنم. من طلبهاي كوچك هستم، ولي هستند كساني كه اين مهم را انجام بدهند، اميد ما به دانشجويان است، استادان ما غالباً گرفتار مسائل تعليم و تربيت هستند و همين باعث ميشود كه آنها اوقات فراغتي نداشته باشند كه به اين مهم بپردازند، ولي ميتوانند دانشجويان را هدايت كنند تا به خوبي از اين اسناد استفاده كنند، بنابراين تصديق ميفرماييد كه اين اسناد بايد در دسترس همه باشد.
با عنايت به اطلاعات و تجربيات جنابعالي اين اسنادالان در اختيارچه نهادي است؟
وزارت خارجه ما تعداد زيادي از اين اسناد را دارد، ولي آيا آنها را در دسترس همه قرار ميدهد؟ يا هزار و يك بهانه ميآورند؟ الان اطلاع ندارم، ولي زمان شاه نميخواستند بدهند و نميدادند. قضيه هرات براي آنها هنوز محرمانه تلقي ميشد، درحالي كه از قضيه هرات ۱۳۰ سال گذشته بود، چندين دولت آمده و رفته بودند. با عهدنامه پاريس ديگر اختيارات ما در هرات تمام شد و ما درباره هرات حتي يك سند محرمانه نداريم. عهدنامه پاريس مثل عهدنامه تركمانچاي است، عهدنامه تركمانچاي ما را از گرجستان محروم و عهدنامه پاريس ما را از برادران افغاني جدا كرد و با اينكه ديگر اين اسناد محرمانه نبود، ولي باز هم تحويل ما نميدادند.
اميدوارم كه امروز اينطور نباشد. مركز ديگري داريم به اسم مركز اسناد ملي ايران. اين مركز علاوه بر آنكه بايد سعي كند اسناد را موريانه نخورد يا اسناد را در جايي نگه دارند كه آفتاب نخورد و رنگش را نپراند ـچون بسياري از اين مركبها بر اثر آفتاب يا رطوبت از بين ميروندـ بايد زمينههاي استفاده از اسناد را هموار سازد كه البته چنين گامهايي برداشته شده است كه تا به اين حد هم باز جاي شكر است، اما كافي نيست.
مسئوليت مراكز اسنادي در برابر پژوهندگان و دانشجويان تاريخ چيست؟ مسئولان مراكز اسناد بايد با دانشگاههايي كه رشته تاريخ دارند ارتباط داشته باشند تا دانشجويان اين رشته بروند و در آنجا مدتي كار كنند و جزو درسشان هم حساب شود. هم دانشجويان مسائل تاريخي را ميفهمند و هم مقداري از اسناد خوانده خواهد شد. اين كار را اگر فردا كنند دير است و پسفردا خيلي ديرتر، چون داريم از نحوه نگارش گذشتهمان دور ميافتيم، الان ببينيد چند نفر ميتوانند سياق را بخوانند؟ بسيار كماند. چند نفر ميتوانند خط شكسته را بخوانند؟ و اينها بهتدريج دارند از بين ميروند. جواناني كه بعدها ميآيند اصلاً نميتوانند بخوانند و وقتي نتوانستند بخوانند حكايت خط شكسته مثل خط هيروگليف ميشود، آن وقت باز مجبوريم براي خواندن اسنادي مثل اسناد تخت جمشيد ـكه رفتيم دنبال آقاي پروفسور كامرون امريكاييـ سراغ ديگران برويم تا برايمان بخوانند. به نظر من اين كار اصلاً درست نيست و ما بايد هر چه زودتر اينها را بخوانيم تا هنوز توانايي خواندن خط شكسته را داريم. هنوز گويندگان هستند اندر عراق كه قوه ناطقه مدد از ايشان برد. وجودشان را مغتنم بدانيم. امثال سيد عباس اقبال و سعيد نفيسي و محيط طباطبايي و سيد ابوالفضل طباطبايي بودند، ولي ما از وجودشان استفاده نكرديم. ببينيد در طي اين هزار و دويست، سيصد سال كه زبان فارسي وجود داشته است ـحال من نميگويم تمدن فارسيـ چقدر نسخه به زبان فارسي نوشته و چند تا از آنها چاپ شده است؟ چند تا از آنها را ميشناسيد؟ بسياري از آنها يا از بين رفته يا يك نسخه، دو نسخه در كنج كتابخانهها مانده است كه مطالب آنها هم ديگر مقتضاي روز نيست، يعني چيزي متناسب با امروز ندارد كه كسي بخواهد براي چاپ آن سرمايهگذاري كند. شايد اگر آنها مثلاً ۳۰۰ سال پيش چاپ ميشد، به درد آن روزگار ميخورد، ولي چاپ نشده است و الان ديگر به درد نميخورد. امروزه مجموعه بسيار مهمي از منشآت را به عنوان انشاهاي خوب جمع كردهاند، مثل مجموعهاي كه فرهاد ميرزا از قائممقام جمع كرده است، حالا بگذريم از اينكه صاحب حديقهالشعرا ميگويد تعمد بوده است كه خوبهايش را نگذارند و بدهايش را بردارند كه كوچكش كنند. با منشآت قائممقام كه چاپ هم شده است، اسناد تاريخي قائممقام يا بهطور كلي نيمه اول قاجاريه است، چون قائممقام خوش مينوشت، يعني هم خطش خوب بود و هم انشايش؛ آن را به عنوان نمونه انشا ميدادند به بچههايشان و ميگفتند: «بخوانيد و به اين شكل بنويسيد».
كما اينكه گلستان هم مدتها سرمشق بود و بسياري هم تقليد كردهاند. اصولاً اهميت اسناد وقتي شروع شد كه ما با فرنگيها آشنا شديم و ديديم آنها تا چه اندازه به اسناد اهميت ميدهند و متوجه شديم كه اسناد تا چه اندازه با ارزشاند. دروغ در آن راه ندارد. در اين مكاتبات كه ديگر شك، شبهه و شائبهاي نيست...