
او به تلاشهاي اتحاديه اروپا براي برقراري صلح بين فرانسه و آلمان در طول چند هفته بعد از جنگ جهاني دوم و همچنين تلاش اين اتحاديه در پذيرش اسپانيا، پرتغال و يونان در مجموعه خود بعد از سقوط رژيمهاي استبدادي آنها در دهه ۱۹۷۰ اشاره كرد تا تصميم كميته نوبل در دادن جايزه صلح به اتحاديه اروپا را موجه كند. اين جايزه چنان به مذاق سران اتحاديه اروپا خوش آمد كه خوزه مانوئل باروسو، رئيس كميسيون اروپا، آن را افتخار بزرگي براي تمام اتحاديه و ۵۰۰ ميليون شهروند آن دانست و آنگلا مركل، صدراعظم آلمان نيز اين جايزه را يك انگيزه و مشوق و در عين حال، يك تعهد خواند.
با اين حال، سر ملكوم ريفكيند، وزير امور خارجه سابق بريتانيا، دادن اين جايزه به اتحاديه اروپا را مورد انتقاد قرار داده و معتقد است كه بايد به نقش ناتو در برقراري صلح توجه ميشد و كميته نوبل، ناتو را هم شريك اين جايزه ميكرد. هر چند كه انتقاد ملكوم نقد جدي بر اين تصميم كميته نوبل وارد نميكند اما هستند ديگراني كه به صورت جدي منتقد كميته نوبل هستند كه اين انتقادها از زمان اعطاي جايزه صلح به باراك اوباما، رئيسجمهور امريكا شدت گرفته است.
كميته نوبل در سال ۲۰۰۹ جايزه صلح خود را به اوباما داد و دليل آن را به اين صورت اعلام كرد؛ «به خاطر تلاشهاي فوقالعاده باراك اوباما براي تقويت ديپلماسي بينالمللي و همكاريهاي مردمي». تصميم كميته نوبل در دادن جايزه صلح خود به اوباما آنقدر عجيب و غيرمنتظره بود كه انتقادهاي بسياري را نيز برانگيخت. در واقع، آن مورد اولين باري نبود كه جايزه صلح به يك مقام سياسي داده ميشد چنان كه پيش از اوباما، تئودور روزولت در ۱۹۰۶ و براي ايجاد گفتوگو و خاتمه جنگ بين روسيه و ژاپن، وودرو ويلسون در سال ۱۹۱۹ براي معاهده ورساي، جيمي كارتر در ۲۰۰۲ براي كمك به صلح و توسعه و در نهايت، ال گور در ۲۰۰۷ براي تلاشهايش در زمينه تغييرات آب و هوايي و به طور مشترك برنده اين جايزه بودهاند.
بنابر اين دادن جايزه صلح به اوباما اتفاق نادر و عجيبي نبود اما كميته نوبل در اين موارد جايزه صلح را بعد از تلاشهاي بسيار اين افراد و موفقيتهايشان و به خصوص بعد از دوره سياسيشان به آنها داد در حالي كه به اوباما در همان سال اول رياست جمهورياش و در حالي كه هنوز كاري نكرده بود اين جايزه را داد. همين امر باعث شد تا اكثر مردم كشورهايي نظير بريتانيا و آلمان در نظرسنجيها اعطاي جايزه صلح به اوباما را يا بسيار زودهنگام بدانند يا آنكه در اصل حق او ندانند.
مايكل كاكس، تحليلگر چاتم هاوس، در آن موقع گفت: «درك اين موضوع كه چرا در اين مرحله از رياست جمهوري باراك اوباما جايزه صلح نوبل به وي اعطا ميشود، بسيار مشكل است». داگمار برايتنباخ، تحليلگر دويچهوله، در مقاله خود با عنوان «منتقدان نسبت به تضعيف جايزه صلح نوبل هشدار ميدهند»، گوشهاي از اين انتقادها را بيان كرده است. او در ابتداي مقاله خود نام مجموعهاي از شخصيتهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي را برده كه برنده جايزه صلح بودهاند اما همانند جايزه صلح اوباما، اعطاي جايزه صلح به اتحاديه اروپا را نيز خالي از انتقاد نميداند.
او معتقد است كه منتقدان سابقه كميته نوبل در اعطاي اين جايزه را برخلاف انديشه و نيت آلفرد نوبل ميدانند و حقوقدان نروژي به نام فردريك هفرمهل يكي از اين منتقدان است. هفرمهل در كتاب خود به نام «جايزه صلح نوبل، آنچه نوبل در واقع ميخواست»، به تاريخچه جايزه نوبل پرداخته و با بررسي نوشتهها و آراي نوبل به اين نتيجه رسيده كه قصد او آشكارا اين بوده تا جايزه به تلاشهاي بينالمللي در جهت تأمين صلح داده شود اما تعداد معدودي از جوايز در جهت اين هدف داده شدهاند. برايتنباخ به نظر كارشناس ديگري به نام جينوردلنيگر اشاره ميكند كه كتابي در زمينه جايزه صلح نوبل دارد و عقيدهاي مشابه هفرمهل را بيان ميكند و حتي مخالف اعطاي جايزه صلح نوبل به افرادي مثل آندره ساخاروف روسي، آنگ سان سو چي ميانماري و ليو شيائوبا از چين است. برايتنباخ در انتهاي مقاله خود جايزه نوبل را همانند قانون اساسي امريكا ميداند كه در دست هر كس و به هر نحوي تفسير و عمل ميشود.
روشن است كه اعطاي جايزه صلح به اتحاديه اروپا به عنوان يك نهاد سياسي برخلاف قصد نوبل از ترويج صلح بين ملتهاست و ربطي به هدف نوبل از ترويج صلح و كاستن جنگ و خشونت ندارد. تصميم كميته نوبل همانند بسياري از موارد قبلي آشكارا در اين مورد نيز سياسي بود كه به دور از هدف بنيانگذار اين جايزه، يك نهاد سياسي را به عنوان برنده اعلام كرد.