کد خبر: 490092
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
وقتي هنرمندان بي‌هنر از فرهنگ‌عمومي غافل‌اند
فرح ستوده
نان را اغلب دوستاني كه به خانه‌ام مي‌آمدند، سر راه مي‌خريدند و مي‌آوردند، چون مي‌دانستند من مشغول كار فرهنگي! هستم و نمي‌رسم نان بخرم، اغلب هم از اين نان‌هايي كه مثل كاغذ كاهي‌هايي هستند كه خوش دارم با مداد روي آنها بنويسم، يك‌جور عادت كهنه قديمي و انس با بوي خوش كاغذ و مدادي كه گاهي غژ‌غژ مي‌كند و آدم را ياد قلم ني مي‌اندازد. 

يك روز يكي از اين دوستان كه كتاب نمي‌خواند و از هر چه به قول خودش «ادبياتي» است، حالش به هم مي‌خورد، گفت:« اين قدر براي نوشتن قصه و فيلمنامه توي سر خودت نزن. به جاش يك‌سري به نانوايي سنگكي بزن.» اهل توضيح دادن هم نبود. مي‌گفت آدم‌ها دو دسته‌اند: يا مي‌فهمند يا نمي‌فهمند. اگر مي‌فهمند كه لازم نيست به آنها بگويي، اگر هم نمي‌فهمند يا بدتر از آن، خودشان را به نفهمي زده‌اند، خودت را هم كه بكشي نمي‌فهمند. 

به هر حال بنا به توصيه او همان عصر، شال و كلاه كردم و به نانوايي سنگكي رفتم، چون مي‌دانستم آدرس غلط به من نمي‌دهد. صف سنگكي طولاني بود، طولاني‌تر از بقيه نانوايي‌ها. آخر نان سنگك از آن مقوله‌هاي فرهنگي است كه بايد يكي‌ يكي و سر صبر از تنور درش بياوري و نمي‌شود فلّه‌اي و پخته و نپخته بدهي دست مردم و براي همين است كه بيشتر از هر ناني، نشانه فرهنگ و شعور غذايي ايراني است، اگر به نام فرهنگ و تمدن تبديلش نكنند به باگت و نان تست! 

به هر حال توي صف ايستادم و برخلاف هميشه كه سعي مي‌كردم زجر انتظار را با كتابي، مجله‌اي، چيزي پر كنم ـ ‌اغلب كتاب‌هاي زندگيم را يا توي اتوبوس خوانده‌ام يا توي صف‌هاي متعدد‌ ـ فقط تماشا كردم. تك‌ تك كساني كه توي صف ايستاده بودند، براي خودشان دنيايي بودند، كافي بود كمي مهربان‌تر نگاهشان كني و نه از برج عاج روشنفكري! چه عالمي بود و چند تا فيلم سينمايي و سريال مي‌شد فقط از همان يك صف درآورد! قابل توجه رفقايي كه مي‌گويند سوژه نداريم. مخصوصاً يكي‌شان كه از روزهاي انقلاب تعريف مي‌كرد و تفنگ شكاري كهنه‌اي كه زنگ زده بود و كار نمي‌كرد و حتي ساچمه هم نداشت، اما چند نفر را با آن دستگير كرده و به مدرسه رفاه برده بود! يك قهرمان بي‌ادعاي نازنين!
 
بعد هم سري كه به حسرت تكان مي‌داد و مي‌گفت يادش به خير! برخلاف هميشه، از اينكه توي صف ايستاده بودم، داشتم كيف مي‌كردم. چه كاراكترهاي قوي و غني و درست و درماني مي‌شد پيدا كرد توي آن صف. از كاسب قديمي بگير بيا تا دانشجوي دانشگاه آزاد و همه به تدريج تحت تأثير آن فضا، «ادا و اطوار كنار گذاشته» و «خودشان شده»! لابد اين كار را قبلاً تمرين كرده بودند، وگرنه «خودمان بودن» و «خودمان شدن» اين روزها از جنگيدن با امپرياليسم هم سخت‌‌تر و گاهي «غيرممكن‌»تر شده! به هر حال صف بيرون تمام شد و رفتيم داخل نانوايي و ايستاديم توي صف داخل مغازه و فرصت تفرّجي! جاي بزرگي بود و شبيه نانوايي‌هايي كه گاهي توي فيلم‌هايي كه درباره قديم‌ترها مي‌سازند، نشان مي‌دهند؛ قديم‌ترهايي كه ساده بود و مگر ما همان بچه‌هاي قديم‌ترها نيستيم كه حالا بعد از ۳۰ سال زندگي در يك محل، همسايه بغلي‌مان را هم نمي‌شناسيم؟ خودم را مي‌گويم. 

به هر حال كاشي‌هاي سفيد و تميز در و ديوار، با چند تا كاشي آبي ـ ‌هر چند رنگ مصنوعي آبي و نه از رنگ آبي مثلاً مسجد شيخ لطف‌الله‌ـ روپوش‌هاي تميز و دوربين و چشمم همين‌طور ‌چرخيد و چرخيد و به قول سينمايي‌ها كلوزآپ و لانگ‌شات و چه بگويم‌ها! تا رسيد به پيرمردي خوشرو، با محاسن سفيد و كلاه پوستي سياه. بعد نگاهم چرخيد و روي تابلوي بالاي سرش كه با خطي شيرين ـ‌هر چند نه استادانه‌ـ خطي به قد و اندازه دوره‌اي كه خودم «خوش» مي‌نوشتم، پر از غلط، اما خوش، نوشته بود:«اگر دنيا ماندني بود، به تو نمي‌رسيد. علي(ع)» خلاص! 

حس كردم نفس توي سينه‌ام گره خورد. نه اينكه توي اين سال‌ها، كلام علي(ع) كه هيچ، حتي آيات قرآن را روي در و ديوارها و تابلوهاي تذهيب‌شده و چه و چه و چه نديده باشم. چشمم پر بود از اين ديدن‌ها و گوشم پر بود از اين شنيدن‌ها، اما نمي‌دانم آن صورت و آن كلاه و آن خط و آن كاشي‌هاي سفيد و آن رقصيدن زيباي شاطرها و بوي خوش سنگك و قرآن كوچك كنارترازو با من چه كرد كه فقط گفتم: «مي‌تونم بشينم؟» پيرمرد چهارپايه‌اي را نشانم داد. سرم را پايين انداختم. اهل گريه و زاري نيستم، اما در آن لحظه حس كردم دلم مي‌خواهد زار بزنم و آن هم با صداي بلند و در چاهي كه نمي‌دانم كجاست. گلويم درد گرفته بود. زير چشمي ديدم كه قرآنش را برداشت، چند خطي خواند، بعد صداي ملايم و مهربانش را شنيدم:«خانم! نوبت شماست. چند تا مي‌خواستين؟» با صدايي كه از ته چاه درمي‌آمد، گفتم:«يكي!» رفت و آورد و خودش سنگ‌هايش را گرفت و من در تمام اين مدت قامت اندكي خميده‌اش را تماشا كردم و حركات پر از وقار و طمأنينه‌اش را. به زور از جا بلند شدم. خوشبختانه كسي جز او متوجه حالم نبود. پول را كه دادم، گفت:«خانم! براي يه دونه لازم نبود توي صف واستين!» باقي پول را همراه نان گرفتم و گفتم:«لازم بود!» باز يكي از همان لبخند‌هاي به قدمت كاشي‌هاي مسجد شيخ لطف‌الله را زد و آمدم بيرون و حس كردم اگر همين هواي پر از دود را هم توي ريه‌هايم نفرستم، خفه مي‌شوم! 

به خانه كه آمدم تا مدتي گيج بودم. حالم از مصاحبه‌هاي چالشي، مقالات چالشي و هر چي چالش كه مرا به ياد كلنجار مي‌انداخت، به هم مي‌خورد. پرتشان كردم يك طرف و به تقليد از پيرمرد، قرآنم را برداشتم و باز كردم. يك جاهايي را توي قرآن به قول امروزي‌ها هاي‌لايت كرده‌ام كه مثل آن لحظه، سريع و صريح با من حرف بزند كه اگر نمي‌زد تا حالا هفتاد كفن پوسانده بودم از دست روشنفكري! آبي بود روي آتش:«وَ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنَا» 

دوستان فرهنگي و گاه سينمايي ما هنوز گمان مي‌كنند با بلغور كردن نادرست چهار خط شعر حافظ و مولانا، مي‌شود عارف شد و از آن بدتر برخي گمان مي‌برند با از بَر كردن چهار تا آيه قرآن يا اگر همتي باشد كل قرآن، مي‌شود قرآن‌شناس شد! غافل از اينكه هيچ «شناسي» نمي‌شود شد، مگر اينكه به قول قدما «آن را از خود كني» و چيزي «از خود نمي‌شود» مگر آنكه «آن را زندگي كني»، در لحظه ‌لحظه حيات و آنات! براي همين متحير مي‌ماني كه به اين جوان گيجي كه اهل «هيچ ‌جور» شناختني نيست و يك عده‌‌شان معطل اينكه امروز روزنامه و سايت اين طرفي‌ها چه تيتري بزند، تا او نصفه نيمه بخواند و هولكي بدود در مجالس روشنفكري‌اش و چالش! يك عده ديگرش معطل تيتر آن طرفي‌ها كه ايضاً! چه‌جوري بفهماني كه پدرجان! اين آقا يك حرفي زد، چهار تا مصاحبه هم كرد، صد تا كتاب هم نوشت، ده تا فيلم جايزه ببر هم ساخت، ولي معلوم نيست قضيه را خوب فهميده باشد. هنرمند امروز ما حتي اين نكته بديهي را هم نمي‌داند كه حافظ، حافظ نمي‌شود و نمي‌‌ماند و راه نشان نمي‌دهد و نجات نمي‌بخشد، مگر به بركت اتصال دائمي با منبع وحي و «از خود كردن» همه چيز. اين رفقا حتي اين زحمت را هم به خود نداده‌اند ـ ‌‌و شيوه‌هاي فشل آموزشي ما هم يادشان نداده‌اند‌ـ كه فردوسي و حافظ و عطار و سعدي و مولانا قبل از اينكه به قول حضراتشان بنشينند و دلي‌دلي كنند و شعري بگويند، حكيم و دانشمند و فقيه و بسيار قرآن‌خوان و قرآن‌شناسند! اينها گمان مي‌كنند بدون دانش و پشتوانه عظيم علمي مي‌شود مثل آنها شعر گفت و راستي راستي تعريف خودشان را از هنر باور كرده‌اند! به همين دليل است كه وقتي از تكنيك و فرم حرف مي‌زني، تو را به جرم «دلي نديدن» و «دلي نفهميدن» به صلابه مي‌كشند. اين‌ چه‌ جور دلي است كه امروز از مظلوميت مي‌گويد و فردا دغدغه‌اش مي‌شود نگاه جنسي به زن؟ 

سينما صنعت و تكنيك است، ولي قبل از هر چيزي «هنر» است و آبشخور هنر، شناخت حقيقي، صداقت، اخلاص و بعد علم و تكنيك و فهم و اشراف به همه هنرهاست. اين دوستان متفكر و ايضاً متفرعن، بد نيست سري به همين مثنوي كه هي خرجش مي‌كنند، اما به صاحبش فحش مي‌دهند، بزنند تا بفهمند مولانا شدن كه هيچ، اداي مولانا را هم درآوردن، كار دارد؛ كار مستمر، علمي، دقيق و مؤمنانه و فارغ از ادا و اطوار و لوح زرين و آبي و سفيد. اينها كافي است نزد استادي حافظ‌شناس زانو بزنند تا در يك بيت شعر به آنها حالي كند كه چند جور هنر و صنعت ادبي و علمي و اجتماعي و هنري به كار رفته. آقايان از گرد راه نرسيده، چهار خط شعر را درست نمي‌توانند از رو بخوانند و از قرآن همانقدر دستگيرشان مي‌شود كه بنده از زبان چيني و آن وقت از عرفان حرف مي‌زنند. همين است كه حتي وقتي فيلم و سريال ديني مي‌سازند، قهرمانان مدعي پيروي از آل‌علي(ع) مثل ريگ گردن مي‌زنند و به سبك گلادياتورها مي‌جنگند! 

دوستان جاده رسيدن به عرفان حقيقي را از وسط كلاس‌هاي ديپاك چوپرا و كاستاندا و. . . طي كرده‌اند و همه شناختشان از عرفان ـ‌ در بهترين شكلش‌ـ ختم مي‌شود به خدا، حضرت حق و حضرت دوست ناميدن، غافل از اينكه سعدي اگر مي‌گويد حضرت دوست، اين كار را بلد است و بدجوري هم!
همه هنرمان اين است كه هر چند وقت يك بار ـ‌ چه اين طرفي باشي چه آن طرفي‌ـ ورد ميشل فوكو بگيريم و هايدگر و چه و چه و مدتي هم مولانازده ‌ـ‌‌چيزي مثل موريانه‌زده‌ـ بشويم و همه‌اش بازي و ادا و اطوار. 

تمام درد من، «نشناختن» است كه مذهبي و غيرمذهبي و تحصيلكرده و عامي نمي‌شناسد و طرفه آن كه در تيپ تحصيلكرده، ريشه‌دارتر و غيرقابل درمان‌تر است كه عامي ادعايي ندارد، اما تيپ مثلاً روشنفكر كه نه روشنش را دارد و نه فكرش راـ‌ هرگز قبول نخواهد كرد كه نفهميده يا كج فهميده!
خدا مي‌داند در اين عالم بلبشو، چه پيام‌ها كه مي‌توانستيم به خودمان و به دنيا بدهيم و نداديم و نمي‌دهيم. خدا مي‌داند كه اگر فرزندانمان را از كودكي با ادب و عرفان اسلامي ايراني تربيت مي‌كرديم، حالا آنها كه جوان و ميانسال شده‌اند، اين‌طور يقه همديگر را نمي‌گرفتند، خدا مي‌داند كه اگر به اندازه همان پيرمرد سنگكي هم كه حالا مغازه‌اش شده پاتوق تقريباً دو روز در هفته من به بهانه خريدن نان و ديدن چهره آرام و مؤمن او، از قرآن و علي(ع) دستگيرمان مي‌شد، هم فيلم‌هاي بهتري مي‌ساختيم، هم حال خودمان بهتر مي‌شد. 

نمي‌دانم با اين همه گنجينه‌هاي بي‌بديل، هنر - عرفان، ادبيات و مهم‌تر از همه «شيعه بودن»، چه نيازي به اين اداهاست؟ بدون علم و دانش حقيقي ـ‌ همان علمي كه به مولانا اين شجاعت و قدرت را مي‌دهد كه فرياد بزند:«چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گويم/ نه شبم، نه شب‌پرستم كه حديث خواب گويم» و بدون ايمان حقيقي ـ ‌نه ويتريني و جشنواره‌اي و سميناري‌ـ حرف حساب نمي‌شود زد. هر صاحب قلم و صاحب فيلم و صاحب اثري، اگر نوك سوزني به خدا ايمان داشته باشد، مي‌داند كه خدا گاهي از اين شوخي‌ها با آدم مي‌كند كه اثري مي‌سازي كه نمي‌داني از كجا آمده؟ كي نوشته؟ كي ساخته؟ تا به توي هنرمند بگويد حدّ تو از اينجا به بعد است، از اينجا به بعد بپر، اما ما گيجيم و خيال مي‌كنيم «من» بودم، «من» نوشتم، «من» ساختم، غافل از اينكه آن اثر حجتي و نشانه‌اي از خداي خوبي است كه قرار است از او بگوييم، ولي ما همه‌اش از خودمان مي‌گوييم، آن هم از بخشي از خودمان كه دنيا را به كثافت كشيده و عرصه هنر، ادبيات و موسيقي را بيش از هر زمان ديگري غيرقابل تنفس كرده است. هنرمند ما همه چيز را شوخي گرفته و مهم‌تر از همه خودش را. ما هنوز سر زدن خورشيد يُسر از دل عُسر را باور نكرده‌ايم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار