۱- نبرد تاريخي گفتمان حق و باطل: سابقه جنگ ميان دو جبهه حق و باطل از زماني دور و از ابتداي خلقت آدمي قابل پيگيري است، در اين جنگ هر يك از طرفين در طول تاريخ خود را به ابزار و فنوني مجهز ساختهاند و با ابزارهايي نوينتر به جنگ يكديگر رفتهاند. اين جنگ تاريخي همواره با نقاط عطفي همراه بوده است، وقوع انقلاب صنعتي و رنسانس در اروپا يكي از مهمترين نقاط عطف جبهه باطل و وقوع انقلاب اسلامي يكي از مهمترين نقاط عطف جبهه حق بوده است. تا جايي كه ميتوان گفت در عصر حاضر گفتمان غربي، جبهه باطل و گفتمان انقلاب اسلامي، جبهه حق را نمايندگي ميكنند.
۲- تحليل جهانبيني سكولار غربيها: براي نقد جهانبيني غربي ابتدا بايد چيستي جهانبيني را بررسي كرد و سپس روند شكلگيري جهانبيني غربي را مورد مطالعه قرار داد. جهانبيني توصيف جهان و توصيف «هست» و «نيستها» است، جهانبيني يعني از چه زاويهاي به جهان نگاه شود. بر مبناي اين «هست» و «نيست»هايي كه در جهانبيني مشخص ميشود، بايد و نبايدهايي شكل ميگيرد كه ايدئولوژي يا مكتب نام دارد و در واقع دستورات عملي آن جهانبيني است.
شكلگيري جهانبيني غربي (كه جبهه باطل را نمايندگي ميكند) پيوستگي بسياري با وقوع رنسانس در اروپا دارد. در دوران حاكميت كليسا درغرب، به دليل تحريفهايي كه در مسيحيت شده است، بعضا آموزههاي كليسا عقلگريز و عقلستيز بودند و بعضاً بدتر از آن كشيشان مسيحي هرچه را كه برداشت آنها از دين بود يا منفعت آنها را بر آورده ميساخت، تحت عنوان دين به مردم تحميل ميكردند و هرگونه سرپيچي از اين احكام را با اشد مجازات پاسخ ميدادند. وجود دادگاههاي تفتيش عقايد، پيشفروش زمينهاي بهشت، مبارزه با علوم نوين و. . . همه و همه جامعه آن روز اروپا را به دين بدبين كرده بود.
لذا بعد از وقوع رنسانس مردم و روشنفكران به سوي مكاتبي گرايش پيدا كردند كه به نوعي دين(البته ديني كه كشيشان مسيحي به آنها معرفي كرده بودند) در آنها فاكتور گرفته شده باشد و حضور حداقلي دين در جامعه را با خود به همراه داشته باشد.
گفتمان غربي پس از رنسانس نوعي جهانبيني سكولار دارد، غرب پس از وقوع رنسانس اساس جهانبيني خود را بر «عقل خودبنياد» گذاشت. اين جهانبيني با حذف دين از صحنههاي اجتماعي به «عقل خود بنيادجمعي» تكيه كرد و توسعه خود را بر اين مبنا گذاشته است. جهانبيني سكولار كه «بهره وري مادي بيشتر» مبناي اصلي آن قرار گرفت و اخلاق و معنويت به عنوان ابزاري براي رسيدن به بهرهوري مادي بيشتر تعريف شد. بديهي است كه در چنين شرايطي انحطاط معنوي و اخلاقي روز به روز بيشتر ميشود و همين مسئله باعث شده است غرب در عصر حاضر با بحرانهاي فرهنگي اجتماعي و سياسي بسياري مواجه شود.
۳- بن بست استراتژيك براي غرب: وضعيت بن بست واري كه امروزه در غرب شاهد آن هستيم، نتيجه اين نوع جهانبيني و نگرش به جهان است. غرب مدتهاست حرف جديدي براي زدن ندارد چراكه جهانبيني او به يك بن بست استراتژيك گرفتار آمده و شكست جهانبيني سكولار در حال عيان شدن است. هرچند كه غرب در چند سال گذشته پيشرفتهاي مادي داشته است اما بايد دانست كه شكست ناشي از جهانبيني زمان بر است و غرب امروز پس از چند قرن شكست نوع نگرش خود به انسان و جهان را مشاهده ميكند.
همانگونه كه مقام معظم رهبري در ديدار با اساتيد دانشگاهها ميفرمايند: « قضيه، قضيهاي بنيانى است. خطاهاى بنيانى وجود دارد. آنچه كه امروز دارد اتفاق ميافتد، ناشى از خطاى در نگاه فلسفى و بنيانى و فكر غرب نسبت به جهان و انسان است؛ خطاى در جهانبينى است. البته اينجور خطاها، مثل خطاهاى تاكتيكى تأثيراتش سريع نيست؛ مثل خطاهاى راهبردى، تأثيراتش ميانمدت نيست؛ اين خطاها تأثيراتش بلندمدت است. بعد از دو سه قرن، اين خطاها دارد خودش را نشان ميدهد؛ و بدانيد كه اينها را زمين خواهد زد.»