
جنبش عدم تعهد زماني پاي به عرصه بينالملل نهاد كه دو ايدئولوژي حاكم بر جهان، توانسته بودند دو قطبي سلطهگر- سلطهپذير را به نفع خود رقم بزنند. دو بلوك حاكم تلاش مينمودند كشورها و قدرتهاي كوچك را از جهت فكري يا از جهت جغرافيايي ضميمه خود نمايند تا جثهاي بزرگتر و هيبتي ترسناكتر از خود را به رخ حريف بكشند. آن روز محل منازعه جنگ سرد و رقابت تسليحاتي و يارگيري در عرصه بينالمللي خصوصاً در نقاط استراتژيك جهان بود. قلمرو جغرافياي ايدئولوژي سوسياليسم و امپرياليسم و منافع جهاني دو قطب حاكم، تنظيمكننده روابط بينالملل محسوب ميشد. با افول جنگ سرد و فروپاشي دوقطب موجود، اولويتها يا سياستهاي اساسي و اولويتدار جهان عوض شد و مسائل و علايق جهان شمول جايگزين اولويتهاي جهان دوقطبي شد.
مفاهيم اساسي كه بعد از جنگ سرد جايگزين شد عبارتند از ۱- محيط زيست ۲- صلح جهاني ۳- فقرزدايي ۴- توسعه پايدار ۵- مبارزه با تروريسم ۶- منبع توليد و تكثير سلاحهاي هستهاي. اكنون كه جهان دوقطبي وجود ندارد، ميتوان جنبش عدم تعهد را قطب مقابل امپرياليسم قرار داد، زيرا بيش از ۵۰ درصد كشورهاي جهان را در خود جاي داده است. سؤال اساسي اين است كه كشورهاي جهان سوم يا كشورهاي جنبش عدم تعهد چه نسبتي با موارد ششگانه ذكرشده دارند؟ يعني كشورهاي مذكور چه نقشي در آلودگي محيط زيست دارند؟ در ايجاد صلح و جنگ در جهان چه جايگاهي دارند، سلاحهستهاي در نزد آنان است يا خير؟ فقر مسئله آنان است يا قدرتهاي بزرگ؟ و خلاصه اينكه در توليد تروريسم كشورهاي عضو جنبش چه نقشي را ايفا مي كنند؟ دقت در نقش و كاركرد كشورهاي عضو جنبش عدم تعهد از يك سو و قدرتهاي جهاني از سوي ديگر نشان ميدهد كه همچنان مسئله معنادهي به تروريسم، حقوق بشر و... توسط قدرتهاي بزرگ مديريت ميشود و در اين منازعه، كشورهاي عضو جنبش نتوانستهاند حنجرهاي واحد و يك صدا را بهنمايش گذارند. قدرتهاي بزرگ توانستهاند در مسئله تروريسم از پول و امكانات كشورهاي عضو جنبش جهت تكثير و توليد تروريسم استفاده نمايند و هر جا هم كه تروريسم بينالملل از دستان آن ليز خورده است، باز با كمك كشورهاي عضو جنبش در صدد سركوب يا كنترل آن برآمدهاند.
امريكا از پول عربستان و قطر به عنوان كشور عضو جنبش عدم تعهد، تروريسم را در يك كشور ديگر عضو جنبش (سوريه) پرورش ميدهد و به كمك كشور ديگري به نام پاكستان لشكركشي عليه تروريسم را آغاز ميكند. لذا ميتوان نتيجه گرفت كه كشورهاي عضو جنبش همچنان در موضع ضعف و انفعال و موج دومي عمل ميكنند و در جهان تك قطبي هنوز نتوانستهاند به عنوان قطب مقابل، وحدت و انسجام خويش را جهت معنادهي به مسائل اصلي جهان حفظ نمايند. ضعف مردمسالاري يكي از نقاط اصلي نفوذ قدرتهاي بزرگ بر برخي كشورهاي عضو جنبش است.
برخي از حكومتهاي كشورهاي عضو جنبش كه پايگاه مردمي ندارند، به خاطر فرار از مترسكي به نام دموكراسي غربي، با همه وجود، خود و منابع و ظرفيتهاي ملت را در اختيار قدرتهاي بزرگ قرار ميدهند. به همين دليل ميتوان برخي از كشورهاي عضو را ديد كه مثل آنان، مثل دم خروس و قسم حضرت عباسي است، يعني از يك طرف خود را عضو جنبش ميدانند و از سوي ديگر بخشي از كشورشان پايگاه نظامي امريكا يا ناتو است و اينچنين قدرتهاي بزرگ توانستهاند كليت جنبش را به سخره بگيرند و بتوانند آن را از اهداف اوليهاش به كلي دور نمايند.
اجلاس تهران ميتواند جنبش عدمتعهد را در موضع هجوم ببرد. محل منازعه جهاني اين جنبش كه همانا مبارزه با تروريسم، توسعه حقوق بشر، سلطه طلبي، استعمار فرانو و بيخاصيت كردن نهادهاي بينالمللي است، بايد مجدداً بازخواني و مواضع خود را به صورت جدي اعلام نمايند. كشورهاي منفعل يا وابسته در جنبش بايد تكليف خود را با اهداف اوليه آن روشن نمايند. رودربايستيهاي بيمورد و چشمبستن بر وابستگي برخي از كشورهاي عضو بايد پايان يابد. بايد كشورهاي عضو يك بار ديگر متعهد شوند كه پايگاههاي نظامي غرب را از كشورهاي خود تخليه خواهند كرد و متعهد شوند كه حرمت جنبش عدمتعهد را فراتر از نام آن محترم ميشمارند. تا زماني كه قدرتهاي بزرگ براي اين جنبش حساب باز نكنند و آن را مانعي براي فزونخواهي خود ندانند، جنبش عدمتعهد همچنان بيخاصيت يا در راستاي منافع سلطهگران عمل خواهد كرد.