جوان: در سينماي ايران نيز، با وجود تمام محدوديتهايي كه فيلمسازان براي توليد فيلم به لحاظ مضمون و محتوا دارند، گذر از خطوط قرمز اغلب وسوسه بزرگ فيلمسازان بوده و هست. يكي از خطوط قرمز هميشه پررنگ و مهيا، شوخي با سينماي جنگ و دفاع مقدس است كه سالها پيش، كمال تبريزي به عنوان اولين خطشكن با «ليلي با من است» از آن عبور كرد تا شرايط چنين تجربهاي براي ديگران نيز فراهم شود و البته پس از تبريزي بارها اين اتفاق افتاد اما نه فقط در سينماي جنگ، كه در اغلب ژانرها و در برخي موارد از جمله فيلم «مارمولك» تبريزي هم، پرهيز از تعهد به خطوط قرمز مسئلهساز شد. اينك «مصطفي كيايي»، دومين تجربه سينمايياش را پس از فيلم به نسبت موفق «بعدازظهر سگيسگي»، با پيروي از الگوي آشناي «ليلي با من است» روي پرده فرستاده است.
گرچه كيايي در فيلم خود يك تفاوت كلي و امتيازهاي ويژه متعددي را گنجانده كه تبريزي در توليد فيلم خود از آنها بيبهره بود. اينجا در «ضدگلوله»، برگ برنده فيلمساز، همانا فيلمنامه كيايي است. اين بار كارگردان از حضور يك فرد ولگرد و بيبندوبار در فضاي جنگ و جبهه به نفع فيلمش استفاده نميكند و با اجتناب از شعارپراكنيهاي مرسوم، نميكوشد تا شخصيت اصلي خود را به مدد حضور در محيطي عرفانياعتقادي متحول كند. چه اينكه نمونههاي سطحي و ضعيفي مانند سري فيلمهاي «اخراجيها» با الهام از آن الگوي نخنماشده، در زمره بيارزشترين آثار سينماي ايران قرار گرفتهاند.
كيايي اما در فيلم خود شخصيتپردازي دقيق و صداقت در روند داستان را مد نظر داشته است و چنانكه در «ضدگلوله» ميبينيم، بديهي است فردي مثل سليم(مهدي هاشمي) پس از سالها كار خلاف و پخش نوار و موسيقيهاي مبتذل، نميتواند با حضوري چندماهه در فضاي معنوي جبهه دچار تغيير در ذات و جوهره شخصيتي شود. اينگونه است كه ميبينيم با وجود گذشت ۲۰ سال از زمان جنگ، سليم هنوز در همان حرفه و البته با پيشرفت تكنولوژي روز، به پخش CD موسيقي و فيلم مشغول است. گرچه نبايد از اين نكته غافل شد كه كارگردان نشانههايي از عقايد اخلاقي و انساني را در كلام و گاهي رفتار سليم گنجانده اما حتي آن ديالوگهاي ساده و موجز، دليلي بر تحول روحي قهرمان فيلم نيستند. در حقيقت جملات سادهدلانه سليم، اعتقاد و باورهاي قلبي او به حرفي است كه ميزند. براي نمونه به خاطر بياوريد جايي را كه سليم به «نايب» در حال نماز ميگويد:«تو كه به حرف بنده خدا گوش نميدي، فكر ميكني خدا به حرفت گوش ميده؟ نميده.» يا طعنهاي كه ابتداي فيلم در اشاره به پختآش پشتپا براي فرهاد و شهادتش در خطاب به فرخ(ژاله صامتي) ميزند، قابلتوجه است:«يهكم خودتون زحمت بكشيد، منتظر شفاعت كسي نباشيد.»
«ضدگلوله» فيلم موفقي است، چون با طنزي ظريف و هوشمندانه پيامش را به مخاطب منتقل ميكند. كارگردان در فيلمش كسي را به سخره نميگيرد، بلكه موقعيتهاي مضحكي فراهم ميآورَد تا تماشاگر را ناخواسته به خنده بيندازد، بيآنكه از شخصيتها متنفر شود يا او را لوده و مسخره بپندارد. صحنههاي جنگي فيلم، پُر است از شوخيهاي بانمكي كه بر شادابي و طنازي فيلم ميافزايد. ديالوگنويسيهاي فيلم نيز از اين نكتهسنجيها غافل نمانده.
درباره آدمهاي بيتوجه به جنگ يا گريزان و هراسان از جبهه، پيش از اين آثار بسياري در سينما و تلويزيون ساخته شده كه برخي از آنها نيز موفق بودهاند، مثل «بهترين تابستان من»، «نابردهرنج» و «خوشركاب» اما كيايي در «ضدگلوله» با تركيب و الهامپذيري از آنها، داستاني نو و خلاق ارائه كرده. او حتي اشارهاي داشته به فيلم «نجات سرجوخه رايان» و يكي از موقعيتهاي آن را به صورت وارونه در فيلمش پياده كرده. در پلاني از «ضدگلوله» سليم در حال كمك به همرزم خود است و دوستش كلاهآهني خود را سر او ميگذارد. بيدرنگ گلولهاي از طرف دشمن شليك ميشود و به كلاهآهني اصابت ميكند، ولي سليم كه شوق شهادت دارد، آن را از سر مياندازد! در سكانس آغازين «نجات سرجوخه رايان»، صحنهاي هست كه ابتدا گلوله دشمن به كلاهآهني يك سرباز برخورد ميكند و در ادامه، او كلاه را (نه از شوق شهادت، ناخواسته و از حواسپرتي) برميدارد و ناگهان گلوله بعدي از راه ميرسد و مغزش را متلاشي ميكند.
با تمام اين تفاسير، به نظر ميآيد «ضدگلوله» برخلاف نمونههاي مشابه در سينماي ما، هرگز از خط قرمز عبور نميكند. در واقع كارگردان از يك موقعيت جغرافيايي ويژه، استفادهاي ساده ميكند تا ماجراهاي بانمكي براي شخصيت اصلي بيافريند. صحنههاي سيرابكردن رزمنده تشنه توسط سليم كه به شكل مضحكي انجام ميشود، ماجراي گذاشتن نوار يك خواننده گريخته از وطن در ضبط صوت مقر نظامي و پخش آهنگي نامتناسب با فضا، گيرافتادن در دستشويي خانه همزمان با مراسم پختآش و سفره نذري و اصرار نيروهاي كميته براي تفتيش منزل، فرار سليم از دست نيروهاي انتظامي و پناهبردن به مسجد و بازسازي نمايي كه يكسره از فيلم «مارمولك» ميآيد، برخي از مواردياند كه ميتوان مثال زد.
«ضدگلوله» علاوه بر نقاط قوت خود، ضعفهاي آشكاري هم دارد. براي مثال، سكانس خوابديدن سليم و تحقق آرزويش، منطق رئاليستي فيلم را برهم ميزند. به واقع چه دليلي دارد تماشاگر برآوردهشدن رؤياي او را در خواب و از زبان يك فرشته بشنود؟سكانس غافلگيرشدن رزمندهها توسط عراقيها و نبرد و مقاومتشان نيز طولاني و خستهكننده از كار درآمده. در نخستين لحظات اعزام سليم به منطقه، فرمانده ميگويد هركس تخصصي دارد، برخيزد و چند مثال را برميشمرَد؛ تعميرات، رانندگي، كارهاي فني و. . . همه برميخيزند جز سليم، اما كمي بعد، او را ميبينيم كه اتومبيلي را ميرانَد. چرا او كه رانندگي ميدانست، همراه با متخصصها برنخاست؟فقط به خاطر تعجيل در شهادت؟اگر چنين است، چرا قبل و بعد از آن، هيچ اشارهاي به اين مسئله نشد؟ نسبت برادري نايب و پرويز كه فيلمساز آن را به عنوان ضربه نهايي خود تا آخرين لحظات پنهان نگه ميدارد، از همان ابتداي فيلم و گاف پرويز مبني بر اينكه:«نايب از بچگياش هم همينطور بود»، لو ميرود. بنابراين براي تماشاگر كمترين جذابيتي نخواهد داشت.
سليم براي فرار از مرگ ناهنگام، داوطلبانه راه سفري بيبازگشت را در پيش ميگيرد تا از عذاب فكركردن به مردن خلاص شود اما ميبيند كه اين امر نشدني است و تقدير الهي او را زنده و با عمري طولاني ميخواهد. شايد بتوان بازگشت سليم به خانه را اينگونه تعبير كرد كه سرنوشت او مصداق همان ترانه معروفي است كه بارها در فيلم پخش ميشود:«سفر كردم كه از يادم بري، ديدم نميشه. . . ».