
دوران مدرن آغازگر خيلي از فرآيندهاي مهم است. دوران مدرن آغازگر انساني است كه ميخواهد بگويد فرديت او، عقل و دانش او و خردمندي او ميتواند تمام گرههاي جهان را بگشايد؛ انسان مدرن كشف ميكند، ميكاود، تحليل ميكند، ميسازد، اما بيتفاوت به «عشق» است؛ عشقي كه با ما ايرانيها ديرزماني پيش زيسته و آرميده و بازآفريده است. امروز اگر هنر جديد و موتيفهايش را به نقد بنشينيم، انسان سرگشتهاي را ميبينيم كه در دامي افتاده كه دستساز خودش است؛ انساني كه واقعاً بازتاب روزگار معاصر است، اما آيا ساليان گذشته نيز در اين سرزمين انسانها همين گونه بودند كه هنر امروز نشان ميدهد.
پاسخ هماني است كه شما انديشيدهايد! انسان در ايران متفاوت است با انسان غربي. انسان شرقي انساني عاشق است؛ انساني كه ميآفريند تا به خالقش شكرگزاري كند، ميآفريند تا با خالقش عشقبازي كند، ميآفريند تا درونش بازآفريني شود.
يكي از همين بازآفرينيها كه امروز و در اين سال آخرين بازماندههايش را از دست داديم «خياليسازي» يا همان «نقاشي قهوهخانهاي» است. اين نقاشي تنها نقاشي و پرده و رنگ نيست. «رسالت» است؛ رسالت انسان براي خدمت به انسانها. نميهراسم اگر بگويم هنوز هم بار امانتي بزرگ و رسالتي سنگين بر دوش هنرمندان است.
نميهراسم اگر بگويم هنر هنوز هم بايد در پي تزكيه باشد و نميهراسم اگر بگويم هنر هنوز هم بايد مخاطبش را آگاه كند و به او فرمان حركت دهد.
«خياليسازي» در ايران همين كار را ميكرد. خياليسازي روايتي بود خيالي (و نه البته غيرواقعي) همراه با مبالغه و اغراق، از حوادث مذهبي و ملي ايرانيان. واقعه عاشورا حماسه كربلا، سهرابكشان و رزم رستم و اسفنديار، خلاصه هر آنچه عاشقي و مردانگي بود در اين پردهها خوانده و شنيده ميشد. خياليسازي پديدهاي نوظهور در تاريخ نقاشي اين ديار بود كه همراه با حفظ تمامي ارزشهاي منطقي هنر مذهبي و سنتي ايران، به ضرورت نياز و خواست مردم و به پاس احترام به باورهاي مردم متولد شد؛ مردمي كه شمايل مقدس امامان بزرگوارشان، تصاوير حماسههاي جانبازي و ايثار پيشوايان دينيشان را نه به دليل آذين و نقش و نگاري كه به دليل حرمت ايمانشان و برآوردن نذر و نيازشان ميخواستند؛ مردمي كه در راستاي گذر زمان، يلان و آزادگان شاهنامه حكيم توس را از خيال به نقش ميطلبيدند تا مگر در همدلي و مونسي با راستان و پهلوانان شاهنامه، غرور ملي از كف رفته خويش را بازيابند و رستمي را طلب ميكردند تا مگر بيايد و داد از بيدادگران زمانهشان بگيرد (نقاشي قهوه خانه؛ هادي سيف؛ موزه رضا عباسي؛ ۱۳۶۹.)
از پيشينه اين نقاشي اگر بخواهيم ذكري داشته باشيم بايد به دوره صفويه برويم اما بلوغ آن در دوره قاجار است. هادي سيف اما در اين باره معتقد است: «مكتبي در عرصه هنرهاي مردمي ايران و نگارگري خياليساز نزديك به چهار قرن پيش شكل ميگيرد و در عرصه صفويه نقاشاني براي پاك كردن گناهان مردم آن زمان، رنگ به روي بوم ميريزند و در ديوار امامزادهها و پردهها تصاوير مذهبي را به نقاشي درميآورند اما آنها در تاريخ ايران در گمنامي ماندهاند.»
اما كاركردهايي داشته اين نقاشي كه بايد به آن اشاره كرد، نخست «رسانه بودن» آن است، اما رسانه بودن در آن روزگار به چه معنا بود و چرا رسانه به اين شكل درآمده بود. همانگونه كه ميدانيم در آن زمان رسانهها به اين شكل ديداري، نوشتاري و مجازي وجود نداشتند و مردم به شيوههاي كاملاً سنتي حرفها و پيامهايشان را به هم ميرساندند. يكي از راههاي انتقال پيام و خبر و حرف مكانهايي بود كه به هر دليل مردم در آن تجمع ميكردند، يكي از همين مكانها قهوهخانهها بود كه رونق فراواني هم داشت. خياليسازي توسط هنرمندان به اين بهانه كار ميشد كه راوي در قهوهخانهها داستانهايش را براي مردم شرح دهد و در همين راستا برخي اخبار و حرفها و پيامها هم انتقال يابد اما طبيعي است كه پس از ورود رسانههاي امروزي ديگر اين نوع رسانه چندان مورد توجه مردم قرار نگيرد.
كاركرد دوم اين نوع نقاشي «تزكيه و تهذيب نفس» بود. هر كس پاي اين روايتها مينشست و به رويدادهاي آن گوش جان ميسپرد، درمييافت كه راه انسانهاي بزرگ چه بوده است و روزگار آنها چگونه گذشته، همين امر نفس او را تطهير و روح او را از آلايشها پاك ميكرد. تهذيب نفس براي انسانها هميشه مهم بوده است، فارغ از اينكه چه آيين و مسلكي داشته باشي و پيامبر و راهبرت كه باشد. روايتهايي كه نهفته در رنگها و نقشهاي اين پردهها و گاه ديوارنگارهها بود، تلاش ميكرد خرد و احساس آدمها را تحت تأثير قرار دهد و البته اين كار را به نحو احسن هم انجام ميداد.
يكي ديگر از كاركردهاي اين نوع روايت در خياليسازي كاركرد «سرگرمي» بود. در دوران جديد يكي از مهمترين وظيفههاي هنر يا شايد مهمترين وظيفه هنر را «لذت»دادن به مخاطب بدون توجه به سود و زيان و «سرگرم» كردن او ميدانند. نقاشي قهوهخانهاي در سالهاي دور اين دو كاركرد را با هم داشت به اضافه اينكه سود هم ميرساند، به بيان ديگر نقاشي قهوهخانهاي هم مردم را سرگرم ميكرد، هم به آنها لذت ميداد و هم آنها را به سمت وسويي هدايت ميكرد. اين چند كاركرد همراه هم اين نوع نقاشي را براي هميشه در تاريخ ماندگار كرده است.
پيشكسوتان نامدار نقاشي قهوهخانهاي دو نقاش به نامهاي استاد حسين قوللر آغاسي، فرزند استاد عليرضا نقشانداز روي كاشي و پارچه و محمد مدير بوده است. پس از ايشان شاگردانشان مانند فتحالله قوللر آغاسي- پسرخوانده حسين قوللر آغاسي- و عباس بلوكيفر و حسن اسماعيلزاده و حسين همداني و شاگردان اين گروه نقاش، سبك و شيوه كار اين دو استاد را در نقاشيهاي مذهبي و غيرمذهبي روي پرده بوم ادامه داده و زنده نگه داشتهاند. اين اواخر هم زندهياد محمد فراهاني اين بار امانت را به دوش كشيد تا اينكه پيش از ماه مبارك رمضان دار فاني را وداع گفت. روحش شاد.