
غروب صورت آسمان تفتيده تابستاني رمضان را سرخ كرده و اندكي قبل صداي موذن در كوچهكوچه ديوارهاي پرحرارت شهر پيچيده تا دلت در پسكوچهها اندكي خنكاي افطار بگيرد و من سفرهاي انداختهام، چند لقمهاي و سجادهاي كه كنار سفره افطار در خانه كوچكي كه طول و عرضش بيش از يك ساحت سفره و سجاده نيست، نماز شكر را در كرانه نعمت بيپايانش اقامه كنم.
سفره هنوز پهن است و كودكانم مشغول بازي با لقمههاي كوچك و تماشاي جعبه جادويي كه اين روزها قاعدتاً بايد بوي رمضان ميداشت.
نيت نكرده صداي تلويزيون مرا به خود ميآورد كه فلان شركت با آرزوي قبولي طاعات( چه طاعتي و چه عبادتي؟!) شما را به تماشاي اين برنامه دعوت ميكند.
تكبيرهالاحرام من همزمان است با تيتراژ شروع و سلام من به نماز در خانه كوچكم – كه بچهها در لحظه نماز من بايد تلويزيون تماشا كنند - «خداحافظ بچه» جان ميگيرد.
تصميم ميگيرم براي حضور قلب بيشتر در اين سر و صدا و تصوير، بيشتر به معاني نماز فكر كنم.
بسم الله الرحمن الرحيم... و رحمتش چقدر گسترده است در اين ماه.
صاحبخانه در حال بازجويي مستأجر است و به رخ كشيدن و ياد دادن بيرحمي آنهايي كه دستشان بيشتر به دهنشان ميرسد. مستأجر براي ۵ ميليون تومان التماس ميكند. صاحب خانه در حال بازخواست است. چه رحمتي، چه بركتي، چه مغفرتي...
دوباره سوره حمدم مرا به در خانه الرحمن الرحيم نرسانده، با صداي جيغ بچهام حواسم به جعبه جادو پرت ميشود.
چاقو را به كمر بازيگر برنامه گذاشتهاند و او را براي تقديم پول بدبختياش تهديد ميكنند...
حواسم جمع نشده اما به ركوع و سجود رفتهام و بازميگردم كه زد و خورد شروع ميشود و حالا بد و بيراه است كه بين نماز من و سفره پهن افطار و تلويزيون برخاسته است...
بحول الله نگفته، باز صداي جيغ پسر كوچكم. دزد سريال حواسش به نماز من و سفره افطار و بچهام كه در ساعت ۲۱ دارد سريال نگاه ميكند، نيست. قداره و قمه دستش گرفته و در لاستيك پرايد قهرمان داستان فرو ميكند. وقتي با پشت قمه به شيشه ماشين ميكوبد. بچه هفت سالهام اين قدر جيغ ميكشد كه به تشهد نرسيده بايد نمازم را بشكنم تا تلويزيون عزيزم را خاموش كنم و سفرهاي كه حالا همه لقمههاي معطر افطارياش از خون زخم صورت شهرام حقيقتدوست خوني شده و بوي ترس و خشونت گرفته جمع كنم.
پسرم خيلي ترسيده، نمازم شكسته، سفرهام بيحرمت شده و حالا آگهي بازرگاني مجدداً با آرزوي قبولي طاعات مرا به ديدن ادامه اين برنامه وزين دعوت ميكند.
دارم به اين فكر ميكنم كه تقصير من بود كه اين موقع نماز خواندم. تقصير بچهام است كه در اين ساعت نخوابيده. تقصير ماه رمضان است كه بيموقع به اين سريال رسيده است. تقصير نويسنده است كه اين قدر با قمهكشي و لاتبازي آشناست يا تقصير...
در اين فكرم كه چقدر ما ماه رمضان را ميشناسيم و براي گراميداشت آن زحمت ميكشيم...
از خانه بيرون ميروم. جلد ماهنامهها پر است از عكس همانهايي كه سفرهمان را مشوش كردند. دلم نميآيد بگويم خدا سفرهشان را مشوش كند اما...