
وي اكنون بعد از سالها توانسته است همان توليدي را دوباره راهاندازي كند. از او و خاطراتش پرسيديم كه در ادامه با هم ميخوانيم.
جهاد سازندگي نجفآباد چطور شروع به فعاليت كرد؟ طرح ايجاد جهاد سازندگي شش ماه قبل از پيروزي انقلاب با همت مرحوم شهيد دكتر بهشتي و يكسري از بچههاي فوقليسانس دانشگاه پليتكنيك نجفآباد پايهريزي شده بود و به محض پيروزي انقلاب جهاد نجفآباد با مسئوليت شهيد حاج احمد حجتي قبل از تشكيل جهاد استان اصفهان تشكيل و شروع به كار كرد. بعد از آن هم جهاد شهركرد و جهاد چهارمحال و بختياري با مسئوليت برادر شهيد حجتي، آقاي محمود حجتي كه وزير اسبق جهاد كشاورزي بود، تشكيل شد.
از ورود خودتان به جهاد سازندگي بگوييد. شهيد حجتي در همان سال اول شروع فعاليت جهاد در نجفآباد پيش من آمد و گفت ورود به جهاد يك تكليف شرعي است و بيا در كنار مردم داوطلب كار كن، من هم وارد جهاد نجفآباد شدم. چون قبلاً كارگاه توليد ادوات كشاورزي داشتم در بخش كارهاي فني جهاد مشغول شدم. ما تانكر ميساختيم و به روستاها ميبرديم و آنجا نصب ميكرديم. كارهاي فني زياد بود و همه كاري براي عمران روستاها انجام ميداديم تا اينكه جنگ شروع شد.
چطور وارد جبهههاي جنگ شديد؟ اولين گلوله جنگي كه شليك شد و جنگ تحميلي به طور رسمي آغاز شد من پيش شهيد حجتي رفتم و گفتم من ديگر جايم اينجا نيست. بايد بروم جنگ. گفت نميشود جهاد را رها كني بروي. گفتم نه من ديگر اينجا نميمانم.
پنج نفر بوديم كه ما را به جهاد استان معرفي كردند تا آموزش رزمي ببينيم و برگرديم. من و سردار شهيد حاج مصطفي تقيجراح، شهيد سراج، دكتر حيدر داوري و سردار حسن صافي كه فرمانده توپخانه بود، ۲۹ روز آموزش ديديم و بلافاصله به آبادان رفتيم.
حاج احمد حجتي ما را براي آموزش به اصفهان فرستاده و خودش همان شب به خرمشهر رفته بود و در مسجد جامع خرمشهر مستقر و به مقاومت پرداخته بودند. بعد از آنجا عقبنشيني كرده و به خرمشهر شرقي و بعد به جاده خرمشهر- آبادان رفته بودند و در آنجا مستقر شدند.
۲۸ مهرماه ۵۹ كه ما به آبادان رسيديم دشمن آبادان را محاصره كرده بود و فقط از طريق آب ميتوانستيم به آبادان برويم.
ما تا يك سال اول جنگ فرسايشي بود. دشمن با تجهيزات كامل وارد جنگ با ما شده بود در شرايطي كه انقلاب ما تازه پيروز شده و هنوز ارتش سامان نيافته بود. دشمن با حكومتي مستقر با تمام تجهيزات و ۱۰ لشكر مكانيزه به ايران حمله كرد.
پس از شكسته شدن حصر آبادان درسال۶۰، حدود يك سال برگشتم و كارگاه توليد ادوات كشاورزي را دوباره راهاندازي كردم و بنا شد هرگاه عمليات بود ما را خبر كنند و ۲۰ روز قبل از هر عمليات ما اعزام ميشديم.
من در عمليات ثامنالائمه كه اولين عمليات گسترده جمهوري اسلامي بود، عمليات طريقالقدس در بستان و همچنين عمليات فتحالمبين كه در آن عمليات منطقهاي با وسعت ۲۵۰۰ كيلومتر آزاد شد شركت داشتم. عمليات فتحالمبين، جنوب غرب عراق را از هم جدا ميكرد و ما را به مرز برميگرداند. به همين دليل فوقالعاده با اهميت بود. بعد از فتحالمبين عمليات بزرگ اليبيتالمقدس بود كه خودم تا رسيدن به گمرك خرمشهر بودم. عمليات الي بيتالمقدس چهار مرحله بود كه درچهار مرحله حضور داشتم. ما چهار تا برادر بوديم كه همراه پدرم همگي در جبهه بوديم. وقتي فهميدند كه برادرم شهيد شده است مرا به زور بردند و نگذاشتند در ادامه عمليات و آزادسازي شهر حضور داشته باشم.
از ابتكارات نيروهاي جهاد سازندگي در دوران دفاع مقدس خاطرهاي بگوييد. ما هشت تانك چيفتن از تيپ زرهي قزوين داشتيم كه موتورهاي آنها سوخته بود. يك روز استوار جعفري از نيروهاي دلسوز ارتش به شوراي فرماندهي جهاد نجف آباد كه برادرم شهيد عبدالحسين رجايي به اتفاق شهيد حجتي و شهيد علي ايمانيان در آن بودند، آمد و گفت شما كه همه كار تعميرات و. . . را در جهاد انجام ميدهيد بياييد موتوري را روي اين تانكهاي چيفتن بگذاريد تا راه بيفتد. تانك چيفتن آن زمان از پيشرفتهترين تانكهاي جهان بود.
به دليل محروميت روستاهاي چهارمحال و بختياري، جهاد شهركرد امكانات زيادي از دولت ميگرفت. شهيد رجايي نظر خاصي روي اين مناطق محروم داشت. آقاي محمود حجتي گفته بود ما موتور ماكس تريلر داريم از جبهه درخواست داديم و آنها هشت موتور ماكس نو برايمان فرستادند. شهيد عبدالحسين جلالي و شهيد استاد حسن بارفروش با مشقت زياد اين موتورها را به چيفتنها خوراندند، كاري كه از لحاظ فني خيلي سخت است. يعني موتور تريلي ۱۸ چرخ را روي تانك نصب كردند.
موتورها را سوار كردند و چيفتنها حركت كردند. استوار جعفري گفت خب شما كه اين تانكها را راه انداختيد چند نيرو هم بدهيد كه آموزش بدهيم و چيفتنها را به دست آنها بدهيم.
چند نيروي كم سن و سال بودند كه مدتي در خط دارخوين بودند و بعد به مقر جهاد آمده بودند را شهيد حجتي معرفي كرد كه بروند و آموزش تانك ببينند. بعد از مدتي اينها كاملاً به اجزاي تانك آشنا شدند. به طور مثال شهيد محمدعلي حجتي وقتي شهيد شد ۱۹ سال داشت كه يك فرمانده تمام عيار زرهي بود.
او، برادر شهيد احمد حجتي بود؟ بله، از يك خانواده چهار برادر، يك پسر برادر و يك داماد شهيد شدند. همگي هم مهندس بودند. عكس آنها در دانشگاه صنعتي اصفهان هست.
طي جنگ چه مسئوليتهايي داشتيد؟ از عمليات فتحالمبين به بعد فرمانده گروهان مهندسي شدم. هرگاه كه به جبهه ميرفتم كارهاي آبي- خاكي را انجام ميدادم. از كارهايي هم كه كردم احداث شناور خضر ۴ است؛ شناوري كه توسط تراكتور عرض رودخانه را طي ميكرد. اين را هم ساختيم هم نصب كرديم. سد الزهرا و سد امام حسن مجتبي (ع) را روي رودخانه بهمن شير زديم.
چرا روي رودخانه بهمنشير سد ساختيد؟
حجم تداركات مورد نياز براي عمليات والفجر ۸ از آب و غذا و امكانات و. . . از طريق آبادان منتقل ميشد اما يك هواپيماي ميگ ۲۹ دشمن هر پل يا حتي ريسماني را كه روي بهمنشير ميساختيم منهدم ميكرد و انتقال اقلام مختل شده بود. از طرفي حدود ۳۰۰، ۴۰۰ دستگاه سنگين و تريلر در آبادان مانده بود و آنها را زير درختها استتار كرده بودند. هر چه پل ميزدند هواپيما ميآمد آن را ميزد.
حاجعلي روحالامين معاونت ستاد كربلا آمد و به من گفت تو كه در آبادان بودي ببين ميشود روي رودخانه بهمنشير يك سد بزنيم. رودخانه را بررسي كرديم و پشت بيمارستان طالقاني جايي كه دهانه رودخانه كمتر بود را انتخاب كرديم. كاري كه ما ميخواستيم بكنيم از لحاظ منطق مهندسي نشدني بود ولي از طرحهايي بود كه خداوند كمك كرد و بدون هيچ مشكلي انجام شد.
در مهندسي سد وقتي كه ميخواهند يك بستر را باز كنند بايد خاكهاي زائد را بردارند، خاك را ميكس كنند، بعد خاك بريزند. با اينكه كف رودخانه بهمنشير يك متر و نيم لجن است و خاك سفت نيست ما توانستيم كمتر از ۱۷ ساعت اين سد را بزنيم. ما كمپرسيها را بسيج كرديم. آقاي حسن بيگي از بچههاي جهاد سمنان با ۱۶۰ كمپرسور و ما با ۱۱ كمپرس مايلر كه داخل آبادان دستمان بود از منطقه خسروآباد يك معدن خاك پيدا كرديم و در نزديكي رودخانه خاك را دپو كرديم، بعد خاك را آورديم و ۵۰ متر داخل رودخانه ريختيم و جلو رفتيم.
ساعت سه و ربع بعد از ظهر جذر آب رفته بود و مد داشت بر ميگشت. آب به محل سد رسيد كه ما ديديم آب ميخواهد بالا بيايد فرمان بستن آب را داديم. دو بولدوزر يكي اين طرف رودخانه و ديگري آن طرف رودخانه بودند. بقيه از پشت خاك را جلو ميدادند و بولدوزر داخل رودخانه ميريختند. در عرض ۴۵ دقيقه آب را بستيم. وقتي سد زده شده بچه با شور و شعف از ماشينها پايين آمدند و شروع كردند به اشك ريختن، كار بزرگي بود كه با موفقيت انجام شد.
در همين لحظات بلافاصله ميگ عراقي آمد. به بچهها گفتم عقب بكشيد اما تا بولدوزرها را بردارند ميگ رسيد و شليك كرد. راست و چپ و وسط سد را زد. يك بولدوزر را هم زد كه رانندهاش شهيد شد.
بعد از رفتن ميگ لودرها را فرستاديم تا جاهايي كه آسيب ديده بود را پر كنند. ۳۵۰ متر روي رودخانه سد زديم. مسئوليت همه نيروها با بنده بود. به بچههاي جهاد سمنان گفتم شما جاده دسترس را درست كنيد. با كمپرسها خاك را ميبردند ۲۰ سانتيمتر ارتفاع ميدادند بعد گريدر خاك را ميكس ميكرد و اين ميشد يك جاده.
چون ما ديگر خاك كافي نداشتيم خانههاي مخروبه و قديمي را با لودر ميريختيم و با خاك آن نهرها را پر ميكرديم و جاده دسترسي را به جاده خرمشهر متصل كرديم.
خبر احداث سد كه به آقاي هاشمي رفسنجاني رسيد و گفتند محاصره آبادان شكسته شد و يكسري ماشينها هم عبور كردند، خودش شخصاً به بهمنشير آمد. دو روز بود كه نخوابيده و مستمر كار كرده بوديم. خيلي خسته بوديم. تازه ساعت ۱۱ شب به مقر برگشتيم تا كمي استراحت كنيم كه آقاي روحالامين آمد گفت داداش، داداش بلند شو يك حكم از طرف آيتالله رفسنجاني آمده است. داخل حكم نوشته بود برادر رجايي خسته نباشيد. سد دوم را با نام امام حسن مجتبي (ع) اجرا كنيد. يك ساعتي نخوابيده بودم كه بلند شدم سوار ماشينشدم و رفتم اهواز، تعداد زيادي ماشين را هماهنگ كرديم و احداث سد دوم را شروع كرديم.
آثار بمبهاي شيميايي روي دستان شما نمايان است. در كدام عمليات شيميايي شديد؟ در عمليات والفجر ۱۰ و درحلبچه شيميايي شدم. يك راننده قايق هم داشتم به اسم غلامرضا مهديه كه از شدت عارضه مواد شيميايي شهيد شد. خودم هم تا نزديكيهاي شهادت رفتم. در عمليات حلبچه به عنوان فرمانده گردان مهندسي حضور داشتم. قرار بود يك پل را روي درياچه دربنديخان بزنم چون تخصص من بود بايد ميايستادم به همين دليل خود را براي درمان معرفي نكردم. حدود ۱۰ شب موقع خواب ميرفتم داخل خودرو و سرم را به در تكيه ميدادم چون اگر گردنم خم ميشد خفه ميشدم.
عراق براي مقابله با رزمندگان درهاي سد دربنديخان را باز كرده بود و آب رودخانه بالا آمد. ما چند روز آنجا مانديم تا آب تثبيت شود تا بتوانيم پل را بزنيم و رزمندگان عبور كنند.
بعد من به كرمانشاه آمدم تا گزارش دهم كه كار تمام شده و اگر مأموريت ديگري هست انجام دهيم ولي حالم خيلي بد شد و مرا به اورژانس بردند، پزشك اورژانس ديگر اجازه نداد كه برگردم و مرا از آنجا به بيمارستان اصفهان منتقل كردند. در اصفهان خيلي شرايط سختي داشتم چند مرتبه به حالت خفگي افتادم كه با اكسيژن و شوك قلبي برگرداندند.
در بيمارستان دوره نقاهت را ميگذراندم كه شنيدم امام خميني (ره) قطعنامه را پذيرفتند. شب كه قطعنامه ۵۹۸ پذيرفته شد با من تماس گرفتند و گفتند برو اهواز، عراق ميخواهد عمليات كند. تعجب كردم و پرسيدم كه مگر آتش بس نشده است گفتند: نه.
ما يك مقر در كنار رودخانه كارون داشتيم به آنجا رفتم و ديدم كه دشمن به عرض يك هزار متر تانك چيده و از طرف پاسگاه زيد جلو آمده و به كنار كارون رسيده است. نيروهاي خودي چون آمادگي داشتند گذاشتند كه دشمن كاملاً جلو بيايد بعد از دو جا آنها را قيچي و تار و مار كردند.
خبر رسيد كه منافقين هم از جبهه غرب آمدند و تا نزديكي كرمانشاه رسيدند. يكي از بچههاي جهاد به اسم ناصر جلالي آنجا شهيد شده بود. به من گفتند برو جنازه او را شناسايي كن، من از جاده گيلانغرب ميرفتم كه به محل درگيري منافقين و رزمندگان برخوردم. درگيري شديدي بود و منافقين جاده را گرفته بودند و ميخواستند از طريق جاده به سمت تهران بروند. در آنجا بوديم كه گفتند قرار است يك گروه ديگر از منافقين از سمت پل دختر خرمآباد بيايند و به اينها ملحق شوند كه وزارت اطلاعات آنها را دستگير كرده و رزمندگان پيروز شدند.
در پايان اگر سخني داريد بفرماييد. جوانهاي امروز بدانند كه ما براي امكانات نجنگيديم. من قبل از جنگ يك كارگاه داشتم كه ۱۰، ۱۱ تا كارگر در آن كار ميكرد. ما فقط به خاطر ارزشهاي اسلامي و الهي انقلاب كرديم و به جبهه رفتيم.
در عمليات طريقالقدس من مأمور به لشكر مرتضي قرباني بودم. شهيد خرازي مرا ميشناخت. بيسيم زد كه يكسري كاميون بياوريد و زن و بچههايي كه داخل شهر بستان ماندهاند را ببريد. ۱۴ ماه زن و بچه مردم در آنجا اسير بودند بعضي از آنها آبستن بودند.
اين مسئله باعث شد كه ما تا پاي جان بايستيم و بجنگيم. حالا ما را متهم نكنيد! اگر يك بليت نيمبها به ما جانبازان ميدهند نگوييد همه چيز در اختيار شماست. ما به خاطر اين چيزها نرفتيم. اگر جنگ نميرفتيم بيشتر از اينها براي ما ميماند. حداقل يك تن سالم داشتيم. اگر امروز كسي خطايي ميكند اين را به پاي همه رزمندگان ننويسيد، نگوييد شماها براي چه انقلاب كرديد.
ما درجبههها درسهاي زيادي آموختيم. مدتي من مسئول آمبولانس خط بودم و در عملياتها دنبال نيروهاي پياده ميرفتم. در يكي از عملياتها من همراه شهيد حسين خرازي بودم. به خاطر دارم در هنگام نماز صبح شهيد خرازي همراه نيروهايش در تيپ ۱۴ امام حسين (ع) داشتند از سه راهي فكه به سمت ارتفاعات ميرفتند و منطقه را پاكسازي ميكردند. او يك ماشين pmp داشت كه در موقع عمليات از روي آن گلوله منور شليك ميكرد و نيروها را به جلو هدايت ميكرد.
شهيد خرازي در بحبوحه جنگ مرا به اسم صدا زد و گفت برو و به همه گردانها بگو «جنگ نماز را از يادتان نبرد» و ما هم همين كار را كرديم و رفتيم ميان نيروها و پيام شهيد خرازي را رسانديم. از اين نمونهها در جنگ زياد بود.