کد خبر: 477497
تاریخ انتشار: ۳۱ تير ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۶
بازكاوي زمينه‌ها و آثار قيام تاريخي 30 تير 1331 در گفت وگوي «جوان» احمد سميعي
محمدرضا كائيني
در پژوهش‌هايي كه تاكنون درباره رويداد ۳۰ تير انجام داده‌ام، غالب افراد اعم از موافقان و مخالفان دكتر مصدق بر اين باورند كه درخواست وزارت جنگ از شاه توسط وي، در واقع بهانه‌اي براي كناره‌گيري مصدق بوده است، زيرا ايشان كه در به تحقق رساندن فرآيند ملي شدن نفت و نيز سروسامان دادن به جبهه حاميان نهضت ملي توفيقي به دست نياورده بود، مي‌خواست با بهانه قرار دادن امري كه در حد خودش واقعي هم است ـ‌يعني دخالت ارتش در انتخابات و ايجاد اخلال در پروسه نهضت ـ و با حفظ وجاهت ملي خودكنار برود. اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا اين رفتار نمي‌تواند محكي براي ارزيابي صداقت سياسي دكتر مصدق باشد؟ او به‌جاي اينكه بيايد و صادقانه به ملت بگويد كه من نمي‌توانم كار را بيش از اين پيش ببرم و كس ديگري بيايد، بدون مشورت با دوستان و نزديكان و همپيمانان سياسي خود و با بهانه قرار دادن مسئله‌اي كه لزوماً مسئله اول نهضت هم نبود، عرصه را ترك كرد. آيا شما اين رفتار را صادقانه مي‌دانيد؟
براي پاسخ به پرسش شما لازم مي‌دانم كه نكته‌اي را از قول خود دكتر مصدق نقل كنم كه ببينيد اساساً چه شد كه او نخست‌وزير شد. او دركتاب خاطرات و تأملات مي‌گويد:«شنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۳۰ وقتي وارد مجلس شدم، به من اطلاع دادند كه علاء استعفا داده است. علت استعفاي نخست‌وزير را كه از بعضي از نمايندگان سؤال كردم، يكي از دوستان گفت حضرات ـ‌كه مقصود انگليس‌ها بودـ چنين تصور كرده‌اند كه از اين نخست‌وزير و امثال او كاري ساخته نيست و مي‌خواهند آقاي سيدضياءالدين طباطبايي را كه هم‌اكنون به حضور شاهنشاه رسيده و به انتظار رأي تمايل در آنجا نشسته، وارد كار كنند. جلسه تشكيل شد و به مشورت پرداختند و چون اكثريت نمايندگان اين‌طور تصور مي‌كردند كه تصدي آقاي سيدضياءالدين سبب خواهد شد كه همان بگير و ببندهاي كودتاي ۱۲۹۹ تجديد شود، نه جرئت مي‌كردند از شخص ديگري براي تصدي اين مقام اسم ببرند و نه مقتضيات روز اجازه مي‌داد به كانديداي سياست بيگانه رأي بدهند.» حالا نكته مهم اينجاست:«چون صحبت درگرفت و مذاكرات به طول انجاميد، براي تسريع در كار و خاتمه دادن به مذاكرات، يكي از نمايندگان كه چند روز قبل از كشته شدن رزم‌آرا نخست‌وزير، به خانه من آمده بود و مرا از طرف شاهنشاه براي تصدي اين مقام دعوت كرده بود و هيچ تصور نمي‌كرد براي قبول كار حاضر شوم، اسمي از من برد.» توجه كنيد! رزم‌آرا نخست‌وزير است. يك آقايي از طرف شاه پيش ايشان مي‌آيد و مي‌گويد شما بيا نخست‌وزيري را قبول كن! پس آقايي كه نخست‌وزير است چه كاره است؟ دكترمصدق مي‌گويد همين آدم پيشنهاد مي‌كند كه من نخست‌وزيري را قبول كنم، منتها در اينجا يك تاكتيك سياسي به كار برده و گفته فكر كرده من قبول نمي‌كنم و آن روز هم قبول نكردم، يعني آن روز قرار بود رزم‌آرا را از بين ببرند و شما نخست‌وزير بشوي؟ مملكت كه دو تا نخست‌وزير نمي‌تواند داشته باشد. دكتر مصدق با چنين شرايطي قبول مسئوليت مي‌كند. 

يعني در واقع شاه را غافلگير كرد؟
نه، فراتر از اينها، اين مسئله برنامه‌ريزي شده بود. مي‌خواستند كلك رزم‌آرا را بكنند. اگر شما جاي دكتر مصدق بوديد، از آقاي جمال امامي سؤال نمي‌كرديد ايشان كه هنوز نخست‌وزير است، من چگونه قبول نخست‌وزيري كنم؟ تا به حال هيچ‌ يك از كساني كه در باره اين مسائل بحث كرده‌اند، روي اين نكته انگشت نگذاشته‌ا‌ند. 

خود دكتر مصدق هم دركتاب خاطرات وتألمات روي اين نكته خيلي مانور نداده و زود رد شده است.
بله، هيچ‌كس، نه جمال امامي و نه خودش. بايد بررسي كرد و ديد وقتي در آن جلسه، آن نماينده چنين نكته‌اي را با دكتر مصدق مطرح مي‌كند، دكتر مصدق كه چوب نبوده، بالاخره بايد يك جوابي مي‌داده. پس شما در جريان قرار گرفته‌ايد كه هدف اين است كه رزم‌آرا نباشد. پس از مدت كوتاهي ديگر رزم‌آرا هم نبوده و علاء نخست وزيرشده و علاء هم شبي مي‌آيد و با شما مذاكره مي‌كند و شما صبح كه به مجلس مي‌رويد، معلوم مي‌شود كه او استعفا داده است! تمام اينها يك برنامه‌ريزي قبلي است. حالا آقاي دكتر مصدق نخست‌وزير مي‌شود. خب ايشان به علت فعاليت گروهي كه اسمش جبهه ملي بود، در چنين موقعيتي قرار گرفته و مسئله ملي شدن صنعت نفت را مطرح كرده بود. من نمي‌خواهم بگويم در اين شرايط، نقش دكتر مصدق از آيت‌الله كاشاني بيشتر بود. به هر حال اينها هر دو، درنهضت مانند دو بال يك پرنده بودند. آيت‌الله كاشاني درميان مذهبي‌ها، علاقه‌مندان و نيز بازاري‌ها وجيه بود، دكتر مصدق هم به اتكاي سياسيون، روشنفكرها و دانشجويان. حالا شما آمدي، نبايد با يكي از اينها مشورت كني كه حالا كه مي‌خواهم دولت تشكيل بدهم، چه كساني را بايد بگذارم؟ توجه داشته باشيد كه دولت اوليه دكتر مصدق اصلاً دولت قابل قبولي نيست و اكثر آنها فراماسون هستند. 

به چه علت دكتر مصدق اينها را انتخاب كرد؟
عرض كردم كه برنامه بود. شما هيچ حركتي را بي‌آنكه ريشه‌هايش را پيدا كنيد، نمي‌توانيد بررسي كنيد. به هر حال در آن شرايط ايشان بايد چنين دولتي را مشخص مي‌كرد. 

شما مي‌فرماييد آمدن دكتر مصدق و معرفي يك كابينه غيرقابل قبول، برنامه بوده است. به عنوان پژوهشگري كه در آن مقطع، خودتان هم از فعالان نهضت ملي بوديد، اين را برنامه چه كسي مي‌دانيد؟
اساس قضيه بر اين است كه ما در آن دوره اصلاً نمي‌دانستيم چه چيزي دارد اتفاق مي‌افتد. اصلاً كسي خبر نداشت كه آقاي جمال امامي قبلاً رفته و به ايشان گفته بيا نخست‌وزير شو و حالا در اين جلسه مطرح مي‌كند. اصلاً مسئله رفتن سيدضياءالدين به دربار را تا به حال چه كسي مطرح كرده؟ آيا كسي از آن ديدار عكس گرفته ياگزارشي نوشته؟

به هر حال دكتر مصدق كابينه اولش را به هم مي‌زند و كابينه دوم تشكيل مي‌شود. در حين اينكه نخست‌وزير است، مي‌آيد و مي‌گويد من مصونيت ندارم و مي‌خواهم بيايم و در مجلس متحصن شوم! چگونه است كه كسي نخست‌وزير باشد و قرار باشد مملكت را اداره كند و نتواند خودش را حفظ كند
و بيايد در مجلس بنشيند. در اينجا بايد يك نكته را در پرانتز اضافه كنم. امروز كه ۸۲ سال دارم و اين حرف‌ها را مي‌زنم، با سال ۱۳۳۰ كه جواني ناپخته بودم، خيلي متفاوت است. آن روز ما دچار نوعي هيجان فكري بوديم و نهضت يك نهضت برخاسته از حركت مردمي بود. علاقه ما هم اين بود كه از اين جريان حمايت كنيم و هرچه گفتند قبول كنيم. ما آقاي دكتر سنجابي را در شرايط آن روز با شرايط بعدها يكسان تشخيص نمي‌داديم و حتي مي‌رفتيم پشت سرش سينه مي‌زديم و مي‌گفتيم مردم! بياييد به اينها رأي بدهيد. سوار ماشين مي‌شديم و بلندگو مي‌گذاشتيم و در جنوب شهر به دل حزب توده مي‌رفتيم تا فعاليت كنيم كه مردم بيايند و به مصدق رأي بدهند. من در اينجا كاملاً فرمايش شما در سؤالتان را كاملاً تصديق مي‌كنم كه مصدق وقتي استعفا داد، مسئله وزارت جنگ را به عنوان يك مانع واقعي مطرح نكرد. 

به عنوان مشكل اصلي؟
بله، براي اينكه به هر حال ديد نمي‌تواند و عجيب است كه در اينجا فشار آيت‌الله كاشاني براي نخست‌وزير شدن ايشان را بايد بررسي كنيم كه به چه مناسبت مي‌گويد اگر دكتر مصدق را نياوريد، من حمله‌ام را به طرف دربار مي‌برم؟!
هم آيت‌الله كاشاني و هم ديگراني كه آن روزها روي اين نكته تأكيد مي‌كردند، بعدها اذعان كردند كه فريب خوردند. آنها در۳۰ تير معتقد بودند كه مسير فعاليت‌هاي دكتر مصدق سنگ‌اندازي مي‌شود و مي‌خواستند اين موانع را كنار بزنند و يك حمايت مطلق بي‌چون و چرايي را پشت سر او قرار دادند كه بعداً با گرفتن قضيه اختيارات مطلق از مجلس توسط دكتر مصدق، آب سردي روي آتش آنها ريخته شد.
اگر بخواهيد مسئله را دقيقاً بررسي كنيد، بايد به روزشمار وقايع، از روزي كه نخست‌وزير شدن دكتر مصدق در مجلس عنوان مي‌شود مراجعه كنيد و ببينيد چه اتفاقاتي افتاده است؟ شما مي‌دانيد در اين فاصله چند تا رئيس شهرباني عوض شده؟ چند دفعه تظاهرات شده و گروه‌هاي متفاوت، چگونه همديگر را قلع و قمع كرده‌اند؟ اداره مملكت هم كه امر ساده‌اي نيست و وقتي وارد صحنه مي‌شويم، بايد مهره‌ها را بچينيم. صحنه، صحنه شطرنج است. به همين مناسبت من حرف شما را كاملاً تأييد مي‌كنم. كاش آن فشار را نمي‌آوردند كه دكتر مصدق برگردد. اين فشار را آوردند و برگشت. بسيار خب! حالا بايد به مصدق گفت كه شما با كمك اين آدم‌ها سر كار آمده‌اي، اينها هم حقوقي براي خودشان قائلند. يعني اين بار كه شما سر كار آمده‌اي، مثل دفعه اول نبوده است. اين دفعه آيت‌الله كاشاني و فعاليت امثال بقايي‌ها بود كه شما را از خانه بيرون كشيد و نخست‌وزير كرد، پس اينها هم حقوقي دارند و شما حقوق اينها را قبول نمي‌كني. در آن دوره آقاي كاشاني به هر حال پيشنهاداتي داشته. ايشان مي‌گويد در امور مداخله نكن وگرنه من از شهر خارج مي‌شوم. 

اين نكته به ذهن مي‌رسد كه تركيب جبهه ملي پس از ۳۰ تير، ديگر تركيب مطلوب دكتر مصدق نبود كه با آنها مشورت كند. در جريان دادگاه لاهه و همراهي دكتر بقايي با دكتر مصدق، اصطكاك‌هايي پيش آمده بود. از طرفي مكي ناراحت شده بود كه چرا مرا باخود نبرديد؟ دكتر مصدق قبل از ۳۰ تيرهم دنبال گرفتن اختيارات بود و با اينكه آيت‌الله كاشاني سعي مي‌كرد اين حرف‌ها زياد در دهان‌ها نيفتد، درعين حال در محافل خصوصي مي‌گفت كه درخواست اين اختيارات يعني چه؟ اين موجب شده بود كه دكتر مصدق ديگر آن اعتماد و همراهي اوليه را با اينها نداشته باشد و سياست تك‌روي را در پيش بگيرد. آيا اين توجيه به نظر شما درست است؟
بله، مسئله از اينجا شروع شد. موقعي كه دكتر مصدق مي‌خواست به امريكا برود، ما براي بدرقه به فرودگاه رفته بوديم. اين پرسش براي همه ما مطرح شده بود كه دكتر متين دفتري به چه مناسبت در اين هيئت است؟ دكتر بقايي در جريان خانه سدان مداركي عليه متين دفتري پيدا كرد و به دكتر مصدق ارائه كرده بود و همه حيرت كرده بودند كه او چرا بايد همراه مصدق برود؟ گفتند نه! متين دفتري فقط براي بدرقه آمده و نمي‌خواهد همراه دكتر مصدق برود. بعد ديديم سوار هواپيما شد و رفت! اختلاف از اينجا شروع شد، چون اين احساس پيدا شد كه اعتمادي وجود ندارد، اين كار يعني اينكه من قوم و خويش‌باز هستم. 

در ۲۸ مرداد، دكتر مصدق چه كسي را رئيس شهرباني كرد؟ مگر دفتري را نگذاشت؟ مگر او حكم از زاهدي نگرفته بود؟
چون كسي را نداشت. امروز مملكت ۷۰ ميليون جمعيت دارد، امروز را با آن روز مقايسه نكنيد. ما در آن ايام كسي را نداشتيم. جبهه ملي انگشت‌شمار بودند و از اين گذشته تجانسي بين مثلاً عميدي نوري با دكتر بقايي وجود نداشت و اين ناهمگوني مشكلات پشت سر هم را به وجود مي‌آورد. باز تكرار مي‌كنم كه دكتر مصدق مي‌خواست به شكلي كنار برود كه پرستيژ خودش را هم حفظ كند.
مي‌خواست آبرومندانه برود.
بله، منتها تو رودربايستي قرار گرفت و برگشت. وقتي كه برگشت دلش مي‌خواست حكومت كند، اما عاملان برگشت او مي‌پرسند پس ما چه مي‌شويم؟ بالاخره قوام‌السلطنه وقتي دكتر اميني را پيش آقاي كاشاني فرستاد، گفت:«۷ تا وزير به تو مي‌دهم.»
كه زير بار نرفت.
به هرحال اين مقاومت موجب شد كه قضيه ۳۰ تير پيش بيايد. من اين را صريحاً مي‌گويم كه بدنه مردمي كه در صحنه حضورداشت، فداكار و علاقه‌مند بود.
از اين زد و بندها خبر نداشت.
به فكر نهضت بود و نمي‌دانست چه خبر است. به هر حال دكتر مصدق آمد و سوار كار هم شد و خيلي هم طول نكشيد.
بله، ۱۳ ماه.
در بزرگداشت اولين سالگرد ۳۰ تير وقتي رفتيم و با سرهنگ اشرفي، فرماندار نظامي صحبت كرديم، گفتيم حزب توده در قيام ۳۰ تير نقشي نداشت. نمي‌گويم افرادش نبودند، ولي زير عنوان حزب توده شركت نداشتند، جوان‌ها و دانشجويان بودند. ما گفتيم اعضاي حزب توده حق ندارند در تظاهراتي كه به نام ۳۰ تير است، شركت كنند. ايشان نتوانست كاري كند و مستأصل شد و در نتيجه ما رفتيم پيش آقاي دكتر مصدق . هم من و هم مرحوم فروهر و هم شايد آقاي اطميناني گفتيم:«آقا! آنها نبايد شركت كنند.»دكتر مصدق گفت:«شما داستان سماور و آب و آتش را مي‌دانيد؟» گفتيم:« خير، شما بفرماييد.»گفت:«اگر زغال را در سماور بگذاريد و آب روي آن بريزيد، آتش خاموش مي‌شود، اگر آب بريزيد و آتش را داخلش بيندازيد همين‌طور، ما بايد مثل سماور، همه را با هم نگه داريم. ما همه ملت ايران هستيم.»يعني خودش را به عنوان عامل اتحاد مي‌دانست. صبح روز بعد افراد جبهه ملي تظاهرات كردند، باور كنيد تعداد پرچم‌ها بيشتر از تعداد آدم‌ها بود! من خودم بودم و عكس آن هم هست، ولي بعدازظهردرتظاهرات توده‌اي‌ها چنان كثرت جمعيتي بود كه همه حيران شده بودند كه چه خبر است؟ پس كو آن ملتي كه ۳۰ تير پارسال در صحنه بودند؟ چرا؟ چون مردم به‌تدريج احساس مي‌كردند مسائلي هست كه آنها خبر ندارند، خصوصاً دانشجوها و جوانان. 

نااميد شده بودند؟
بله، به‌تدريج احساس مي‌كردند مسائل ديگري دارد طرح مي‌شود.
منحني رفتارهاي دكتر مصدق از ۳۰ تير ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را كه بررسي مي‌كنيم، مي‌بينيم كه او اراده‌اي جدي براي پيش بردن نهضت ندارد و مخصوصاً اقداماتي صورت مي‌گيرد كه حتي اطرافيان دكتر مصدق را به اين نتيجه مي‌رساند كه اين كارها نه‌تنها خدمت به نهضت نيست، بلكه چند پارگي و تفرق بيشتري ايجاد مي‌كند و اساساً موجب مي‌شود آنچه تا به حال به دست آمده هم از بين برود. برخي ديگرهم به اين اعتقاد مي‌رسند كه دكتر مصدق اساساً مأموريت داشته كه نخست‌وزيري را به زاهدي بسپارد! با شائبه‌هايي كه ايجاد مي‌شود، يك برداشت حداقلي و حداكثري پيش مي‌آيد، برداشت حداكثري اين است كه با اين رفتارها گويي مي‌خواهد حكومت را تحويل بدهد و برود. واقعاً دكتر مصدق در طول اين مدت به عنوان يك فرد داراي انگيزه براي تداوم نهضت بود يا اساساً نااميد و باري به هر جهت كه بالاخره يك‌جوري قضيه را جمع كنيم و برويم؟ 

شما خاطرات زيرك زاده را خوانده‌ايد؟
خير. 

در آنجا از قول دكتر فاطمي عنوان مي‌كند كه اين پيرمرد همه ما را به كشتن مي‌دهد!
البته اين نقل قول را شنيده‌ام.
البته اين را هم ناگفته نگذارم كه ما در اين مقطع چند شخصيت مطرح بيشتر نداريم و اين هم منصفانه نيست كه ما فقط از نقصان‌هاي آنها بگوييم. بايد شرايط را سبك و سنگين كرد و اعتدال را در نظر گرفت. با توجه به اين تفكر مثلاً ما نمي‌توانيم بگوييم كه آقاي اميركبير در زمان خودش چه كارهاي بعضا قابل نقدي را هم موجب شد، نهايتاً او را به عنوان يك شخصيت پذيرا مي‌شويم. شما وقتي به فرانسه مي‌رويد، مي‌بينيد ۷۰۰ سال تاريخ پشت سر هم چيده شده است، در صورتي كه تاريخ ما منقطع است، يعني يك چيزي آمده، از بين رفته، يك چيز ديگري جاي آن آمده و اين سير همچنان ادامه دارد. در مورد دكتر مصدق اعتقاد شخصي من اين است كه اين فرد به هر حال موجب ايجاد نهضتي در جهان شده است و ما بايد به اين مسئله پوئن بدهيم. وقتي به اين مسئله امتياز داديم، مي‌توانيم از مسائل كوچك‌تر هم انتقاد كنيم. به نظر من تفاوتي بين قوام‌السلطنه و دكتر مصدق وجود دارد و آن هم اينكه دكتر مصدق به وجاهت خودش خيلي علاقه‌مند بود، درحالي كه قوام‌السلطنه به افكار و كارهايي كه مي‌خواست صورت بدهد، علاقه داشت. 

به آرمان‌هايش.
و حاضر بود از وجاهت خودش هم بگذرد. قبول كنيد كه به قول حافظ:«چون پير شدي حافظ/ از ميكده بيرون شو.» در ماجراي ۳۰ تير قوام‌السلطنه نبايد گول اشرف پهلوي را مي‌خورد و نخست‌وزير مي‌شد و مي‌گذاشت شاه به اين وسيله از او انتقام بگيرد. او مي‌دانست كه قوام قدرت اداره و توان حركت ندارد. بايد مي‌رفت، منتها قدرت چيزي است كه متأسفانه بعضي‌ها حاضر نيستند از آن بگذرند. مصدق هم مي‌دانست كه قوام‌السلطنه نمي‌تواند مملكت را اداره كند و از خانه‌اش نظاره‌گر همه اين وقايع بود. يعني همه اينها يك فيلم بود كه ما ديديم و امروز بعد از ۵۰ سال داريم با هم صحبت مي‌كنيم كه اين آپارات دارد چگونه حركت مي‌كند و چه چيزي را دارد به ما نشان مي‌دهد. درآن دوره واقعاً دوست داشتيم و مي‌خواستيم نهضت شكل بگيرد و آزادي به دست بيايد و پايانش آن‌گونه شد. شايد عده‌اي ندانندكه بعد از ۲۸ مرداد عده زيادي خودكشي كردند! 

از علاقه‌مندان به نهضت؟
بله، چون يك‌مرتبه با سراب مواجه شدند. پزشكي بود به نام دكتر شرف‌الدين كه به قائمشهر مأمور شده بود و با نهايت بزرگواري جعبه‌هايي را تهيه و بچه‌هايي را استخدام كرده و در آن جعبه‌ها انواع داروها را گذاشته بود تا در حوزه‌هاي كارگري بچرخند و هركسي كه به دارو نياز داشت، از آنها استفاده كند. پس از جريان ۲۸ مرداد از شدت يأس خودكشي كرد و امثال او خيلي بودند. همه چيز زير سايه ديكتاتوري و خفقاني كه پيش آمد از بين رفت. 

يكي از فصول مهم رويداد۳۰ تير مجازات قوام‌السلطنه و عاملان ۳۰ تير است كه براي آن در مجلس كميسيوني به رياست دكتر بقايي تشكيل شد. الان كه سال‌ها از اين ماجرا گذشته و شايد كمتر كسي كشتارهاي ۳۰ تير را از چشم قوام ببيند. همه دربار و دستگاه را مسئول مي‌دانند.
دكتر بقايي در كتاب خاطراتش به خاطر اين براي قوام‌السلطنه تقاضاي مغفرت مي‌كند! 

اما نكته اينجاست كه عده‌اي براين باورند دكتر مصدق به دليل رابطه فاميلي با قوام، او را از مجازات مصون نگه داشت. از طرف ديگر عده‌اي هم معتقدند دكتر مصدق چه با قوام فاميل ‌بود چه نبود، اعتقاد داشت كه او كاره‌اي نبوده و دربار اين كار را انجام داده است. چرا دكتر مصدق به‌رغم تصويب محاكمه و مصادره اموال قوام از اين كار خودداري كرد و آيا بقايي واقعاً معتقد بود كه اين كار بايد بشود يا از اين مسئله به عنوان اهرم فشار عليه دكتر مصدق استفاده مي‌كرد؟
نه، جو طوري بود كه اين‌طور فكر مي‌كردند نه فقط بقايي. 

يعني فكر مي‌كردند قوام مردم را كشته است؟
بله، فكر مي‌كردند او به عنوان رئيس دولت اين دستورات را صادر كرده، در صورتي كه همه مي‌دانستند شاهپور عليرضا دارد اين كارها را مي‌كند. درست است كه دكتر مصدق قبلاً نخست‌وزير بود، ولي اصلاً در ارتش سمتي نداشت. شما حساب كنيد از روزي كه ايشان آمده تا ۳۰ تير چند تا رئيس شهرباني عوض شده؟ براي خودش امكان حفاظت ندارد و مي‌آيد و در مجلس متحصن مي‌شود. قوام‌السلطنه كه ديگر مثل يك تكه گوشت بود و تحركي نداشت. در اينجا بايد در مورد اعلاميه قوام‌السلطنه نكته‌اي را يادآوري كنم. ارسنجاني در اين باب حرفي غيرواقعي زده است. 

يادداشت‌ها را مي‌فرماييد؟
بله، قوام‌السلطنه كسي نبود كه حتي در همان سن و همان وضعيت هم قلم را به دست كس ديگري بدهد و بگويد براي من چيزي بنويس. ملك‌الشعراي بهار وزير فرهنگ قوام‌السلطنه بوده. در تمام آن دوران هيچ‌جا نمي‌بينيد كه گفته باشند اين مطلب را ملك‌الشعرا برايش نوشته است. حقيقت اين قضيه را مورخ‌الدوله در خاطراتش نوشته. بين مورخ‌الدوله و قوام‌السلطنه اختلافي پيش آمد و قوام‌السلطنه ايشان را به كاشان تبعيد كرد، ولي بعد رفتند و تفقدي كردند و اگر قوام‌السلطنه دولت تشكيل مي‌داد، همان‌طور كه به سرتيپ صفاري سمت رياست شهرباني داد، حتماً به مورخ‌الدوله هم سمتي مي‌داد، ولي نشد. مي‌گويد من وقتي پيش قوام‌السلطنه رفتم، گفتم:«من چنين اعلاميه‌اي را نوشته‌ام.»وقتي خواند گفتم:«اين با شرايط روز تطبيق نمي‌كند. امروز نمي‌شود اين نوع مطالب را گفت.»گفت:«مي‌تواني شعري بگويي چيزي بگويي كه اين اعلاميه را تلطيف كند؟» گفتم:«بله» و ناگهان در ذهنم شعر منوچهري آمد:«عمر دختركان رز به سر آمد، كشتنيان را سياستي دگرآمد» و. . . همه‌اش را براي قوام‌السلطنه خوانده بود. مي‌گفت اما ظهر كه به خانه برگشتم و راديو را گرفتم، ديدم كشتنيان شعر منوچهري شده كشتي‌بان! رضا سجادي زنده است. رفت و اين مطلب را در راديو خواند. به هر حال اعلاميه را شخص قوام‌السلطنه نوشته بود. 

شما از كساني هستيد كه دكتر مصدق را ساعاتي قبل از ۲۸ مرداد ديديد و ايشان هم از شما تفقدي كرده كه جالب است و خيلي‌ها هم از آن نتايج متفاوتي مي‌گيرند. پس از ۵۰ سال و اندي كه از آن دوران مي‌گذرد و با توجه به اينكه به عنوان يك نوجوان مورد تفقد نخست‌وزير قرار گرفتيد و حتماً تأثير زيادي روي شما داشته، اما اينك او را چگونه مي‌بينيد؟
بايد براي اين شخصيت‌ها احترام قائل شد. ضمن اينكه بايد نقدشان هم كرد. دكتر مصدق در پايان دوره چهاردهم موقعي كه قوام‌السلطنه كابينه‌اش را معرفي مي‌كند و فرداي آن روز به مسكو مي‌رود، نطقي را ايراد مي‌كند و به نمايندگان مي‌گويد مجلس را تعطيل نكنيد، اگر مجلس تعطيل شود، در فترت كودتا شده و قرارداد بسته مي‌شود. آقاي اقبال نماينده كرمانشاه و دبير پاك و منزهي بود. ما رفته بوديم خانه‌اش گريه مي‌كرد و مي‌گفت:«چرا مجلس را منحل كرد؟ اگر مجلس را منحل نمي‌كرد، شاه نمي‌توانست او را عزل كند.» 

هر كسي كه كمترين غوري در تاريخ نهضت ملي كرده باشد، اين سؤال برايش پيش آمده كه مگر مي‌شود دكتر مصدق نداند كه شاه مي‌تواند در غياب مجلس او را عزل كند؟ يعني در عمل بايد بپذيريم كه دكتر مصدق با دست خودش، خودش را زمين زده است؟
در آن روز احساس مي‌كرد كه اگر اين كار را نكند زير پرچم اتحاد جماهير شوروي مي‌رويم! شما بايد شرايط آن روز را در نظر بگيريد. امروز شرايط خيلي با شرايط ملتهب آن روزگار فرق دارد. شوروي آن روز را در نظر بگيريد، حزب توده‌اي كه سال دوم وقتي در مقابل جبهه ملي قرار گرفت، چگونه برخورد كرد. حزب توده را هم كه خود دكتر مصدق پر و بال داد. بعد از سفر امريكا دست توده‌اي‌ها را باز گذاشت كه اگر كمك نكنيد ايران مي‌شود ايران‌ستان و عملاً پر و بال دادن به حزب توده هم كار خودش بود. ولي خودش در اين زمينه صحبتي كرده و گفته سران حزب توده، توده نفتي هستند، ولي كساني كه عضو حزب توده هستند كه گناهي ندارند و در عمل هم همين طور شد. مناظره‌هاي بعد از انقلاب سران حزب توده با مرحوم دكتر بهشتي را به ياد داريد؟ خيلي فرق است بين كسي كه وسط رينگ كشتي مي‌گيرد با كسي كه كنار رينگ نشسته است. امروز حكايت ما حكايت همان كسي است كه كنار رينگ نشسته است. متأسفانه در مملكت ما هيچ‌وقت نيروها منسجم نيستند و اختلافات هست. علت‌العلل آن هم اين است كه همه مي‌خواهند قدرت را در اختيار بگيرند. 

در واقع طرفدار خودشان هستند.
بله، هر كسي سنگ خودش را به سينه مي‌زند. بايد قبول كنيم كه حزب توده از شهريور ۲۰ تا ۱۳۲۸ هر شخصيتي را كه در ايران داشتيم، با روزنامه‌ها و نشرياتي كه در اختيار داشت، ملكوك كرد، به همه فحش داد، همه را لجن‌مال كرد، در صورتي كه ما بايد براي اينها احترام قائل مي‌شديم. 

قانون منع فعاليت حزب توده كه سال‌ها قبل تصويب شده بود؟ دكتر مصدق به‌رغم تصويب اين قانون چرا به آنها اجازه فعاليت مي‌داد؟
طرفدار آزادي بود. آمد و گفت همه مي‌توانيد فعاليت كنيد.
آزادي ملازم با قانون است. مخصوصا وقتي چنين قانوني هم در موردشان وجود دارد. خيانت اينها هم مشخص بود.
او نمي‌دانست. مسئله سماور را مطرح كرد. واقعاً نمي‌دانست. 

به‌ توده‌اي‌ها خوشبين بود؟
بله، امروز را قضاوت نكنيد. خودتان را در آن شرايط قرار دهيد. ببينيد شرايط چگونه بود. به تظاهرات حزب توده اشاره كردم. او هم نخست‌وزير بود و تظاهرات را ديده و با جبهه ملي مقايسه كرده بود. دليل هم داشت. شعارهاي حزب توده جلب توجه مي‌كرد، امكانات فراوان هم در اختيار داشت. 

انسجام و نشريات مختلف و به روز داشت؟
بعد از شهريور ۲۰ همه عضو حزب توده شده بودند. افرادي مثل ما كه اين طرف قضيه بوديم خيلي كم بودند. 

شما به عنوان كسي كه در ۳۰ تير حضور نماياني داشتيد و نوجوان هم بوديد، امروز از جنبه نوستالژيك وقتي در سالگرد آن واقعه به آن نگاه مي‌كنيد، چه احساسي پيدا مي‌كنيد؟
غصه مي‌خورم و گاهي گريه مي‌كنم. نبايد اينطور مي‌شد، خيلي ضرر كرديم. مستأصل شده بوديم. دكتر مصدق هم همين‌ طور. بعد هم تندروي‌هاي بعضي از افراد مثل دكتر فاطمي. مرد سياست كسي است كه بتواند حقايق را ببيند، نه اينكه دست به كارهاي انتحاري بزند يا كارهايي كه مدير روزنامه پرخاش، احمد انواري مي‌كرد. او هم خيلي گنهكار بود. اولين اختلاف را او به وجود آورد. يك كاريكاتور در روزنامه پرخاش گذاشت كه يكي از ستون‌هاي مجلس مصدق است و ديگري آيت‌الله كاشاني و طناب انداخته بود گردن كاشاني و سرش را داده بود دست مصدق و اختلافات شروع شد. يكي ديگر هم روزنامه شورش بود. متأسفانه شرايط بدي بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار