اجراي«سمفوني كارون» و همه اتفاقات حاشيهاي كه

پيرامون اين كار به وجود آمد، چند ساعتي ما را ميهمان منزل استاد مجيد انتظامي كرد. آنچه در ادامه ميخوانيد مشروح ميزباني و گفتوگوي مفصلي است كه با او داشتهايم.
استاد براي اولين سؤال از ورود خودتان به عالم موسيقي بگوييد، اين كار چگونه شكل گرفت؟ خب بر خلاف حرفه پدرم كه بازيگري است، عموي من اهل موسيقي بود و ويولون ميزد. باورتان نميشود من اولين روزي كه سيم ويولون را كشيدم ۶- ۵ ساله بودم، آن صداي«دنگي» كه داد به دو دليل بند دلم را پاره كرد و اصطلاحاً دلم پايين ريخت! يكي به خاطر اينكه ممكن بود به خاطر اين كارم كتك بخورم و يكي هم آن صدا بعداً مسير زندگي من را روشن كرد و مرا به عالم موسيقي برد.
اولين كاري كه در حوزه آهنگسازي انجام دادهايد مربوط به چه كاري است؟ اجازه بدهيد من در ابتدا اين را بگويم كه مجيد انتظامي، يك نفر از ايران هفتاد و چند ميليوني است و به رغم سن وسالي در حدود ۶۵ سال اگر لازم باشد حاضرم اسلحه به دست گرفته و در راه سربلندي و دفاع از كشورم بجنگم و جانم را فدا كنم. در تمام كارهايم كه بيشترشان در مورد وطن و كشورم است، تلاش كردهام براي اعتقاداتم، براي مملكتم و براي شهدا آهنگسازي كنم. در اين بين دشمن سعي ميكند تا اذهان عمومي را نسبت به افرادي مثل من سياه بكند اما مردم كشورم و تاريخ، قضاوت خودشان را بر اساس واقعيات خواهند كرد. در حوزه آهنگسازي، تقريباً قبل از انقلاب و بعداز فارغ التحصيل شدنم و پس از برگزاري كنسرتهايي كه در آلمان و فرانسه انجام دادم، از طرف اركستر سمفونيك تهران كه در آن زمان رهبرش «فرزاد مشكات» بود دعوتنامهاي براي اجراي كنسرت در تهران به من ارسال شد. من هم به ايران آمدم و يك كنسرتي به رهبري فردي آلماني با نام «هلگدوش» اجرا كردم. بعداز اين كنسرت به من پيشنهاد دادند كه همانجا كار كنم. حتي يادم هست مبلغي كه به عنوان حقوق به من پيشنهاد دادند مبلغ بالا و خوبي بود، من هم كه درسم را تمام كرده بودم و به نوعي سراغ كار هم ميگشتم، تصميم گرفتم كه برگردم. بعد از استخدام در اركستر سمفونيك تهران همزمان مشغول تدريس موسيقي در هنرستان و دانشگاه تهران شدم. همان ايام بود كه در كانون فكري و پرورشي كودكان يكسري موسيقي تحت عنوان «صداي شاعر» انجام ميشد و من هم روي اشعار «فروغ فرخزاد» موسيقي متن گذاشتم. اولين كار تصويريام فيلم«زال و سيمرغ» اكبر صادقي بود. جالب است كه بدانيد موسيقي همين كارم را بعدها بر روي كارتن«بچههاي آلپ» گذاشتند كه فكر ميكنم سه چهار نسلي با اين موسيقي بزرگ شدند و آن را به خاطر دارند. اين اولين موسيقي كوتاهي بود براي يك انيميشن و اولين فيلم سينمايي من هم فيلم «سفر سنگ»مسعود كيميايي بود.
موسيقي «حماسي» و «دفاع مقدسي» حوزهاي است كه به نوعي بهترين آثار و كارهاي شما را شامل ميشود. نحوه ورودتان به اين سبك و حوزه از موسيقي چگونه اتفاق افتاد؟ كلاً كاراكتر من يك كاراكتر بسيار جدي و ميهنپرستانه است. من يكسري اعتقادات دارم كه اجازه نميدهد براي هر موضوعي كار كنم. در ايام جنگ فيلمهاي زيادي به من پيشنهاد ميشد و من هم از ميان آنها انتخاب ميكردم. براي خودم هم جالب بود و بيشتر كارهايي را كه انتخاب ميكردم يا مذهبي بود يا در ارتباط با جبهه بودند. به سمت فيلمهاي خانوادگي و كمدي خيلي به ندرت ميرفتم و بيشتر مايل بودم كه فيلمهاي جدي را كار بكنم. در واقع مثل كاراكتر خودم، من در كار بسيار جدي هستم. اين حرفي را كه ميخواهم بگويم شعار نيست و آن اين است كه من براي ارزشهاي كشورم احترام قائلم. زمان جنگ ميديدم كه تعدادي آدم هستند كه براي آب وخاك و دينشان جان خود را فدا ميكنند. برخي از اين اتفاقات را از طريق تلويزيون ميديدم و برخي را هم دوستان تعريف ميكردند، مثلاً رزمندگاني كه لباسهايشان را قبل از اينكه داوطلبانه بر روي مين بروند، از تن در ميآوردند تا اين لباسها سالم بمانند و ديگر رزمندگان بتوانند از آنها استفاده كنند. اين اتفاقات باعث شد كه آن فرم و سبك از كار را ترجيح دادم و فيلمهايي را كه در مورد جبهه بود با يك حس و رغبت خاصي انجام ميدادم.
از ميان كارهايتان موسيقي متن كدام فيلم را بيشتر دوست داشته و نسبت به آن حس خاصي داريد؟ من تقريباً همه كارهايي كه كردهام را دوست دارم، ولي گاهي اوقات آدم به يك كاري بيشتر فكر ميكند! و اين تفكر در مورد كار باعث مردم پسندتر شدن آن ميشود. مثلاً موسيقي فيلم «از كرخه تا راين» يكي از همان كارهاست!يا موسيقي فيلمهايي مانند:«ديوانهاي از قفس پريد»، «دوئل»، «بوي پيراهن يوسف»، «آژانس شيشهاي»، «روز واقعه» كه همين چند روز پيش در دانشگاه براي دانشجويان راجع به موسيقي«روز واقعه» جلسه تجزيه و تحليل داشتيم. نگاه ميكردم كه اين فيلم به رغم گذشت چندين سال از ساخت آن، هنوز هم جذابيت زيادي دارد. فيلم«از كرخه تا راين»هم همينطور است، با شنيدن اين موسيقي آدم ياد شهدا و رزمندگاني كه شيميايي شدند ميافتد.
استاد! چگونه به يك موسيقي ماندگاري مثل «بوي پيراهن يوسف» يا «از كرخه تا راين» ميرسيد؟ اين آثار چگونه متولد ميشوند؟ معمولاً موسيقي فيلم به اين صورت است كه وقتي نگاه ميكنيم فيلمنامه يك نقطه پيچ يا يك نقطه اوج دارد. هرچند ممكن است اين شاخصه كه شما ميبينيد به نگاه كارگردان نيامده باشد و از نظر او اين نقطه اوج نباشد. آن نقطه به شما يك تلنگرهايي ميزند كه باعث خلق نتهاي خاصي براي آن ميشود. به طور مثال كاراكتر سعيد در فيلم از كرخه تا راين كه كنار رودخانه راين مينشيند و شروع به درد دل با خدا ميكند و گلايه ميكند كه اگر قرار است من بميرم چرا در يك كشور بيگانه و غريب، چرا زماني كه در جبهه بودم اين اتفاق نيفتاد و... كه يك فضاي خاصي براي مخاطب به وجود ميآورد. بخشهاي ديگري هم از فيلم بود كه دل من را به درد ميآورد و از اين درد يك ملودي دو سه ميزانه متولد شد كه اين ملودي دو سه ميزانه پس از روزها وماهها كار بر روي آن و اينكه چهسازي آن را بزند كه اثرگذارتر باشد. چهسازي آن را بزند كه جواب آن رزمندهاي كه در فيلم به خاطر شيميايي شدن ريهاش را از دست ميدهد و به آن خس خس ريه نزديكتر باشد، من هيچسازي غير از «سوت» پيدا نكردم. در واقع «سوت» به دليل اينكه مستقيماً از ريه خارج ميشود يك جورهايي نزديك است به موضوع فيلم كه شيميايي شدن ريههاي كاراكتر فيلم است. ديديم كه اين انتخاب هم در فيلم اثر داشت و هم مردم خيلي آن را پسنديده بودند. البته به رغم اينكه من در زمان جنگ به همراه يك گروهي به پشت جبههها ميرفتم و با سازهاي بادي اركستر سمفونيك آنجا، اركسترهاي سرود اجرا ميكرديم و با وجود نزديك شدن به فضاي جبهه و جنگ، زياد به من كمك نكرد اما استفاده از قوه تخيل و فضاي فيلمنامهها بهترين بهره را براي ساخت كارهاي ارزشي به من رساند. پس از ديدن فيلم خودم را به جاي كاراكتر «سعيد» در فيلم «از كرخه تا راين» ميگذاشتم، جالب اين بود كه من در زمان ساخت موسيقي «از كرخه تا راين و بوي پيراهن يوسف» بيمار بودم و حتي زنده بودن يا نبودنم هم معلوم نبود. همه اين اتفاقات باعث ميشود كه يك اثر در زمان و فضاي خودش متولد شود.
به نظر شما چرا در برخي فيلمها از موسيقي متن استفاده نميشود؟ آيا اين اتفاق يك نوآوري محسوب ميشود يا فقر بهرهوري از موسيقي در سينما؟ ببينيد اين مربوط به تجربه است. در زمينه كارهاي هنري هم كارگردان، آهنگساز و بازيگر و. . . همه در حال كسب تجربهاند. برخي از فيلمها ساختار و فيلمنامه شان به شكلي درهم تنيده شده است كه فضا اجازه نميدهد روي آن فيلم آهنگ برود. شايد اگر آهنگ روي اين فيلم برود، ساختارش بشكند و اصطلاحاً ساختمان آن فيلمنامه از هم گسسته شود و فروبريزد، بنابر اين فيلمهاي زيادي هستند كه روي متن آنها موسيقي كار نشده است. در واقع فيلم به گونهاي مونتاژ ميشود كه جايي براي موسيقي باقي نميماند. برخي ديگر از فيلمها هستند كه كارگردان به نيت استفاده از موسيقي، فيلم ميگيرد، حتي در جاهايي كه كارگردان نظر دارد از موسيقي استفاده كند قدري پلانهايش را طولانيتر ميگيرد تا بعداً در زمان فيلم مونتاژ آن را تغيير بدهد. بسياري از كارهايي كه من با آقاي حاتميكيا انجام دادهام، قسمتهايي كه موسيقي داشته، پلانها بازتر بوده و مونتاژ شده است. هميشه وقتي فيلمنامه را به من ميدهند بخشهايي كه موسيقي دارد را با يك رنگ خاص مشخص ميكنم و كارگردان هم متوجه ميشود كه آنجا حس موسيقي دارد و براي من جا ميگذارد.
امروزه اتفاقاتي همچون كم لطفي به موسيقي سنتي باعث نمايش چهرهاي كهنه در ارائه اين سبك از موسيقي و متقابلاً رواج سبكي تحت عنوان موسيقي پاپ كه قدري هم بيضابطه در حال منتشر شدن است، عدم اقبال از موسيقي سنتي را حادث كرده است. آيا اين يك فرآيند تغيير ذائقه است؟ شما دليل اين اتفاق را در چه ميبينيد؟
ذائقه عوض نميشود. هركس در زمينه كاري خودش بايد يك نوآوريهايي داشته باشد و اين نوآوري است كه مخاطب را جذب ميكند. ما در موسيقي سنتي ريتمهايي بسيار زيبا داريم. سازهاي زيادي در اين نوع موسيقي وجود دارد كه سازهاي خوب و مورد اقبال مردم هستند، منتها در آنها نوآوري كمي صورت ميگيرد. اين به معني نبود نوآوري نيست بلكه بسيار كم است. در مقابل، سبك موسيقي پاپ نوآوريهاي بسيار زياد و متنوعي دارد كه جذابيت ايجاد ميكند. جوانها دوستدار ريتم هستند و به خاطر ريتمهاي تند و قابل هضم در سبك پاپ قاعدتاً رويكرد آنها به اين نوع از موسيقي بيشتر است. در واقع موسيقي متن يك فيلم در مقابل موسيقي يك اركستر قابل هضمتر است چراكه دادههاي كمتري به مخاطب ميدهد.
يك خط سيري در كارهاي شما ديده ميشود كه حول محور«ايران»قابل تفسير است. اين موضوع چقدر عمدي صورت گرفته است؟ هنگامي كه هنوز انقلاب نشده بود، مردم گروه گروه همراهي خودشان را با اهداف امام(ره) اعلام ميكردند. اركستر سمفونيك تهران هم در حدود۹۰- ۸۰ نفر عضو داشت كه فقط ۲۰ نفر آنها ايراني بودند و بقيه خارجي بودند. با رفتن خارجيها ما ايرانيها تنها مانديم و خب با اين تعداد نفرات هم نميشد كنسرت برگزار كرد. من در آن موقع براي همبستگي با ملت يك موسيقي با نام «ايران» نوشتم و بر روي آن دكلمه گذاشتم. در آن كار پدرم «عزتا...انتظامي» و «فرزانه تأييدي» دكلمه را اجرا ميكردند ومرحوم «حسين سرشار» هم شعر آن كار را خوانده بود. من از همان موقع دغدغهام «ايران» بود، علت آن هم اين بود كه دشمن در حال يك طراحي خطرناكي مبني بر چند تكه كردن ايران بود. بعد از پيروزي انقلاب وقوع جنگ هشت ساله نشان داد كه دشمنان دست از سر ايران برنميدارند. در آن هشت سال همه ديدند كه ايران فقط با عراق در حال نبرد نبود بلكه تمام كشورهاي استعمارگر دنيا يك طرف بودند و ايران ما يك طرف. اين نگراني من براي كشورم با وجود برخي دشمنان كه اتفاقاً داراي قدرت نظامي قوي هم بودند هميشه تحت عنوان دلشوره درون كارهايم جريان داشت. اين حالت عاشقانه در زمان وقوع آزادي خرمشهر با كار «حماسه خرمشهر» تجلي جديدي به خود گرفت كه فكر ميكنم اين اثر تاكنون بيش از ۵۰ بار اجرا شده است. در ابتدا كسي سفارش اين كار را به من نداده بود كه بسازم. من خودم شروع كردم به نوشتن كار تا اينكه با كمك يكي از نهادهاي كشور در آن زمان با يك سرمايهگذاري محدود آنرا در استوديو ضبط كرديم و چندينبار آن را اجرا كرديم. در بين فيلمهايي هم كه به من پيشنهاد ميشد معمولاً فيلمهاي جبههاي را به خاطر يك حس سمپاتي كه به آنها داشتم انتخاب ميكردم. من براي اين قشر از افراد كشورم احترام خاصي قائلم و هنگامي كه براي يك چنين سوژهاي در حال انجام كارم، نگرانم و شبها خوابم نميبرد، مبادا كه حق مطلب را ادا نكنم. نكند براي كسي كه جانش را در راه آزادي اين كشور داده است ضعيف عمل كنم، براي همين هم اين مسير را من ادامه دادم. پس از به ميدان آمدن دستگاههاي «سينتي سايزر» در واقع ديگر نيازي به آهنگساز نبود و فقط يك متخصص كامپيوتر ميتوانست همه كارها را انجام بدهد، بنابر اين از سينما يك جورهايي كنار كشيدم و جذب موسيقي صحنه شدم كه «اين فصل را با من بخوان» اولين كار صحنهاي من بود.
چگونه سمفوني «كارون» در ذهن مجيد انتظامي به جريان افتاد؟ قبل از اينكه «كارون» را بنويسم يك پيشنهاد ديگري داشتم. بعد از اينكه وزارت نيرو پيشنهاد «كارون»را به من داد خيلي خوشحال شدم، چون فكر كردم ديگر كسي اين كار من را سياسي نميداند چراكه «كارون» يك نام ملي است و حواشي كمتري دارد. در «كارون» حيات و زندگي جريان دارد چراكه آب مايه حيات است. در واقع عشق در آب وجود دارد و به نوعي هم زاينده است و هم مرگ آفرين، بنابر اين ميتوان هر دو فرم را كار كرد. بايد اين را هم بگويم كه در فرآيند امضاي قرارداد من به خاطر وجود برخي بندها به خصوص نوع قرارداد كه براي ماهيت يك كار هنري مناسب نبود، ابتدا آن را امضا نكردم. اينها رفتند با انجمن موسيقي وزارت ارشاد قرارداد بستند و انجمن هم با من قرار داد بست كه خود اين اتفاق باعث به وجود آمدن مشكلات زيادي در ادامه كار شد. به هر شكل من فرمهاي زيادي را امتحان كردم، يك جور به شكل سنتي نوشتم و حتي بخشهايي از آن را هم با سازهايي مثل تار و سه تار ضبط كرديم كه چون خودم را راضي نكرد منصرف شدم. بعد با يك قالب خيلي جدي آن را بازنويسي كردم، باز هم ديدم كه خب، اين ممكن است كه خوب باشد اما مخاطب ندارد و از آن نوع موسيقيهايي ميشود كه بعد از ضبط يك راست ميرود و بايگاني ميشود. همه هدفم اين بود كه يك جوري اين كار را بنويسم كه مردم آنرا بشنوند تا نهايتاً به اين شكلي رسيدم كه پس از ضبط در تالار وحدت اجرا هم شد. يكي از دلايل استفاده از كلام در اين كار هم براي شنيدن و اثرگذاري بيشتر كار تدبير شد. استفاده از سازهاي جنوبي هم با تفكر و تدبير بوده و استفاده من از «دف» و «دمام» نه براي جذابيت است، بلكه براي انتقال حس رشادت و غرور و وطن پرستي است كه در رود كارون خوابيده است. اينكه يك گيتار شروع به نواختن ميكند و بعد مجموعه گيتارها و بعد اركستر ميشود، در واقع اين قطرات آبي است كه قطره قطره تبديل به جويبار شده و اين جويبار تبديل به كارون ميشود. در قسمت دوم هم كه با نواختن«هارپ» شروع ميشود، منظور امواج آب است و اگر دقت كنيد حتماً كارون و عشق را در اين كنسرت خواهيد ديد. ساخت اين كار حدوداً يك سال طول كشيد. همه سازهاي اين كنسرت متحداً يك حرف را ميزنند و آن «عشق به ايران» است. همان عشقي كه به خاطرش بچههاي اين كشور و براي شهادت ميروند در اين كارون شهيد ميشوند. در واقع به زباني ديگر نواي عاشقان شهادت در «سمفوني كارون» جاري است. در بحثهايي كه با برخي از محليهاي حاشيه كارون داشتم ميگفتم: من اين كار را به عشق فرزندان شهيد شما كه در كارون براي ايران جانبازي كردند، ساختهام و شما بايد از اين كار حمايت كنيد. در «سمفوني كارون» بر خلاف كارهاي گذشته كه يك بسترسازي براي تغيير ريتم و اجرا انجام ميگرفت، اما در «سمفوني كارون» تغييرات به يكباره صورت ميگيرد. يعني از نواختسازي مثل «هارپ» به نواخت«دمام» كهسازي مختص جنوب است ميرسيم و اين خلاقيت مخصوص«سمفوني كارون» است. من از ملوديهاي جنوب اصلاً استفاده نكردهام بلكه هرچه هست كار خودم است و فقط با استفاده از سازهاي كوبهاي جنوب حس وحال جنوبي به اين كار دادهام.
دلايل انتخاب«سالار عقيلي» به عنوان خواننده اركستر چه بود؟ اصلاً اين كار را من براي «سالار» نوشتم. من موسيقي را ننوشتم كه بعد بگويم خب حالا چه كسي بايد آن را بخواند، صداي «سالار عقيلي» را من خيلي قدرتمند ميدانم و چون موسيقي هم موسيقي قدرتمندي است، قدرتمند نه به اين معني كه خوب يا فوقالعاده است، قدرتمند به علت پرصدايي بودن و اينكه يك اركستر به اين بزرگي آن را ميزند، فقط كسي از عهدهاش برميآيد كه صداي قدرتمندي داشته باشد. «سالار عقيلي» به نظر من روي صحنه همتا ندارد، يعني من فكر نميكنم كه كسي به اين توانايي در روي صحنه باشد. صداي «سالار» در حين اينكه لطيف و ظريف است صلابت و قدرت هم در آن وجود دارد. يك مجموعه فاكتورهايي كه برايم در اين كار ملاك بود، من را به صداي «سالار عقيلي» رساند.
«مجيد انتظامي» چقدر سياسي است؟!
در اين مملكت شما نميتوانيد راجع به كسي بگوييد كه فلاني سياسي نيست حتي اگر يك كارگر ساده باشد. قبل از انقلاب مردم با دنياي سياست بيگانه بودند و خيلي در قيد و بند كارهاي سياسي به شكل امروزي نبودند اما بعداز انقلاب لازم شد كه افراد بدانند دور و برشان چه خبر است، به خصوص كه دولت خودمان را كاملاً برآمده از بطن مردم شكل دادهايم و همان افراد معمولي امروز كشورداري ميكنند و يكي از اصول انقلاب اساساً سپردن كار كشور و انتخاب رجال سياسي به مردم بود بنابراين هركس ميگويد كه سياسي نيست دروغ ميگويد. من اگر بگويم سياسي هستم حتماً با توجه به اين است كه به هيچ گروه و دستهاي نه وابستهام و از هيچ گروه و جناحي طرفداري نميكنم. در واقع من اهل سياسي كاري نيستم و اگر سمفوني «مقاومت» مينويسم براي اين نيست كه بنياد شهيد را بخواهم تبليغ كنم نه، من براي آن شهيدي مينويسم كه جانش را براي آب و خاكش فدا كرده است.
حاشيههاي «سمفوني كارون» از كجا شروع شد؟ حاشيهها از طرف برخي خبرنگاران به وجود آمد. يك مدتي بود كه من ميديدم كه مدام در برخي مطبوعات و خبرگزاريها نوشته ميشود كه «اين كارها سفارشي است!» حتي برخي كه براي ديدن كار دعوت ميشدند با گفتن «اين كار سفارشي است» قصد تخريب و كوبيدن كار را داشتند. همه اين بيمهريها با توجه به اين اتفاق ميافتاد كه تاكنون هيچ كار جدي و در اين سطحي براي شهدا انجام نشده بود. ما بعد از انقلاب نميتوانيم نام چهار تا اثر كه در شأن نام شهدا انجام شده باشند را اسم ببريم! گاهي با اجراي چندتا سرود و چيزهايي مثل آن، يك جور رفع تكليف انجام ميدادند و تمام! اما من اين قضيه برايم جدي بود كه يك سال تمام روز و شبم را برسر اين كار گذاشتم و هيچ ادعايي هم ندارم چون وظيفهام بوده، اما سطح توقعات جامعه را تا حد اجراي يك كنسرتي با اين درجه از كيفيت بالا بردهام و آن را ملاك كار گذاشتهام. قطعاً بعد از اين سطح توقع مخاطب و مردم در كار براي شهدا از اين پايينتر نخواهد رفت و اين كاري بود كه مجيد انتظامي با همه بيمهريهايي كه در حقش شد انجام داد. ديگر نميتوانند سرسري كاري را به منظور از سر باز كردن انجام بدهند زيرا «سمفوني كارون»براي علاقهمندان و پويندگان راه شهدا از اين به بعد شاخص است. برخي از حاشيهها در روزي كه قرار بود نشست خبري كار انجام شود و لغو شد به نوعي كليد خورد. همان روز روزنامه آفتاب يزد يك نامهاي خطاب به من چاپ كرد مبني بر اينكه كشاورزان جنوب از من خواستهاند كه اجراي كنسرت را لغو كنم! سؤالي كه براي من پيش آمد اين بود كه اولاً كشاورزان از كجا ميدانند كه اركستر سمفونيك چي هست؟ يا اينكه اصلاً مجيد انتظامي كي هست؟ چون شرايط كشاورزان ايجاب نميكند يك موزيسين را بشناسند! چراكه كارشان چيز ديگري است و دغدغهشان چيز ديگري است! و اينها به معني ندانستن و اين جور چيزها نيست، نه! من با ديدن اين نامه كه چاپ شده بود با خودم گفتم: خيلي خب من اين كار را براي مردم انجام دادهام و حالا كه مردم نميخواهند، آنرا اجرا نميكنم! به طرف قرارداد منتقل كردم كه آنها گفتند اصلاًآن چيزهايي كه در آن روزنامه نوشته شده است درست نيست! من هم گفتم پس اگر اينگونه است شما در مصاحبه مطبوعاتي اين مسئله را مطرح كنيد. فرداي همانروز در مصاحبه مطبوعاتي برخي از خبرنگاران معلوم بود دنبال حاشيهسازي هستند. يكي از آنها به من گفت: آقا شما ۶۸۰ ميليون تومان پول گرفتهايد! كه من گفتم حتي اين رقمي كه گفتي به ريال هم درست نيست و اين در حالي بود كه بيش از يك سال من بر روي اين سمفوني كار كرده بودم. حتي به خاطر فوت مادرم كار را تعطيل نكردم. من چه شبها تا صبح زار زار گريه ميكردم و اين كار را مينوشتم. اين چه سؤالي است كه شما از من ميپرسيد؟ اگر قرار بود به اندازه يك كارمند براي هر ماه حقوق بگيرم خيلي بيشتر از رقم قراردادم ميشد! همه اينها براي سركوبي اين كار صورت گرفت كه ابتدايش از طريق برخي مطبوعات بود. جالب اينجا بود كه همين خط تخريب توسط برخي از رسانههاي دشمن مثل VOA و BBC هم دنبال شد و در اين برنامهها هم عليه من و «سمفوني كارون» حمله ميشد. اين سمفوني هر اندازه كه حرف سياسي در آن وجود ندارد به همان اندازه پر است از حرفها و درد دلهاي مردم. اجازه بدهيد اين را هم اضافه كنم كه چند شب قبل از نشست خبري پيامكي دريافت كردم مبني بر عدم شركت در آن برنامه و قبل از اجراي كار هم چند پيامك تهديدآميز دريافت كردم كه همگي نشان از يك مسير طراحي شده براي به حاشيه بردن اين سمفوني توسط عدهاي افراد بود كه قطعاً اجرا و جاري شدن «سمفوني كارون» برايشان ناخوشايند بود.
به عنوان آخرين سؤال، آيا امكان دارد كه «مجيد انتظامي» از ايران برود؟! به نظر شما چهره ماندگار كيست؟ حتي جنازهام هم از ايران نميرود و همينجا در خدمتتان هستم! اما چهره ماندگار كسي است كه از خودش چيزي به يادگار بگذارد كه مردم از آن استفاده بكنند. چهره ماندگار كسي است كه در دل مردم جا دارد. همين كه كارهاي من ديده و شنيده شده است خيلي بيشتر از چهره ماندگار شدن برايم ارزش دارد. قبل از انتخابم به عنوان چهره ماندگار مسير زندگيام را مشخص كرده بودم و بعد از اين انتخاب هم در همان مسير در حال حركت هستم. من در تمام زندگيام هيچ مسيري غير از مسير سربلندي ايران انتخاب نكردهام. مسير من مسيري است كه شهدا انتخاب كردند و آن چيزي نيست به غير از سربلندي و آباداني كشورم. كلام آخر هم اينكه من به عشق مردم زندهام و كار ميكنم ضمن اينكه يك روزي تاريخ قضاوت خواهد كرد كه «مجيد انتظامي» چگونه بوده است.