
ياد سالهاي جواني به خير! ساختمان محل كارم قديمي بود و نظافتش به عهده خودمان؛ البته اين داستان نظافت سالي يكي دو بار بيشتر اتفاق نميافتاد. يكبار كه قرار شد نظافت كنيم يكي از دوستان ناپديد شد! هرچه گشتيم نبود. تا تمام سالن را شستيم و كلي هم در آن گرماي تابستان آب بازي كرديم؛ جاي همه خالي كلي هم خوش گذشت. ديگر تقريباً كار تمام شده بود كه براي كاري به راهرو زيرزمين رفتم. از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان من از اين راهرو ميترسيدم و اگر دستشويي در انتهاي آن نبود، اگر هم كلاهم آنجا ميافتاد براي برداشتنش نميرفتم.
راهرو تاريك بود و نمور با بويي متعفن و پر از سوسك. از بد حادثه آن روز متوجه سايهاي در آنجا شدم، تنم لرزيد، چشمانم كه به تاريكي عادت كرد چيزي ديدم كه هر وقت دوباره در ذهنم مرورش ميكنم هزار علامت سؤال را دركنارش ميآورم! آن سايه در تاريكي همان همكار ناپديد شدهام بود، آمده در اين جهنم كه وقت بگذرد و كمتر كار كرده باشد! هنوز ازخودم ميپرسم آنجا ايستادن و وقت تلف كردن بهتر بود يا كار كردن براي نظافت محل كار؟ اتلاف وقت براي بعضيها يعني ميشود از وقت استفاده كنيم! مثل كسي كه ميخواهد محل كارش را نظافت كند اما برويم و در راهرو تاريك وقت تلف كردن، عمرمان را حرام كنيم!
يادم ميآيد در مدرسه يكي از دبيران خيلي مهربان بود و دو سه سالي در مدرسه معلم تاريخ. يكروز وقتي با بيقراري بعضي از بچهها مواجه شد فضا را مناسب يافت و گفت:«بچهها شما كه آمدهايد و در گرما و سرما پشت اين نيمكتها كه چندان هم راحت نيستند نشستهايد، من هم كه آمدهام، گچ هم كه در حلقم ميرود، چرا ما كه سختي ميكشيم، نتيجه نگيريم؟! چرا من به شما درس ندهم و شما چيزي ياد نگيريد؟!»
گفتيم:« آقا خسته شديم يك روز تعطيل كن! دو سه سالي است كه شما معلم ما هستيد يك روز مريض هم نشديد كه كلاس تعطيل شود!»
خدا ما را ببخشد از اين همه گستاخي! مكثي كرد مملو از غصه بسيار از ناداني و تنبلي ما! سپس آيهاي از سوره مبارك جمعه را خواند با اين مضمون خطاب به مؤمنين كه در روز جمعه هنگامي كه به نماز دعوت شديد به ذكر خدا بشتابيد و كسب و كار را رها كنيد و نماز كه تمام شد در پي كسب و كار خود در زمين منتشر شويد. معلم ما اينگونه نتيجه گرفت كه تعطيلي زياد معنايي ندارد و حتي در روز جمعه هم خداوند از مؤمنين (آدمهاي سالم و درستكار) در حالي كه مشغول به كسب و كار هستند دعوت به نماز ميكند و بعد از نماز هم آنها را پي روزي حلال ميفرستد پس مؤمن هميشه بايد در حال تلاش باشد. آن وقتها مدت كوتاهي سخنان و مهربانيهاي معلم بيدارم كرد و مدتي بعد دوباره همان جوانك خواب و نادان شدم. حالا كه سرم بارها به انواع سنگها برخورد كرده و ديگر حسابي اوراق شده، دلم برايش تنگ ميشود و آرزو ميكنم كاش به آن دوران بازگردم و اينبار ديگر وقتي سر كلاس مينشينم «همه تن چشم و گوش شوم» درسش را نه كه بشنوم كه بنوشم. ولي افسوس كه ديگرنميشود آب رفته را به جوي بازگرداند.
آزادي از زندان در ازاي كتابخواني! درمورد استفاده بهينه از وقت و ايجاد فرهنگ براي بالا بردن بهرهوري همه بايد دست در دست هم دهيم و هركس بايد از اصلاح خودش آغاز كند و سپس با برنامهريزي سعي كند كه در تمام جامعه اين فرهنگ ملكه شود، خصوصاً با شناسايي محلهايي كه اتلاف وقت در آنجا بيشتر رواج دارد. شنيدهام كه در برزيل، محكومين ميتوانند با خواندن هر يك جلد كتاب، چهار روز از محكوميت خود كم كنند يا در همين كرمان خودمان، آقاي قاضي به جاي به زندان فرستادن يكي از محكومين به زندان، او را موظف به حفظ يكي از سورههاي قرآن مجيد كرده بود؛ خب اين كارها يعني فرهنگسازي. به جاي اينكه مدتي از عمر بعضيها را بگيريم و محكومشان كنيم كه به زندان بروند و نتيجهاش اين باشد كه ترسشان از زندان بريزد و احتمالاً كارهاي بدتري هم ياد بگيرند و بعد از آزادي تبديل به كسي شوند با محكوميت كه جامعه هم سخت قبولشان كند، آنها را به مسيري مطلوب هدايت كنيم.
وقت تلف كردن به سبك مجري
چند روز پيش در محل كار ما تلويزيون روشن بود وطبق معمول روي كانال «. . . . » تنظيم بود. برنامهاي شروع شد به نام «. . . . ». مجري گفت:« الان ساعت ۱۱ و ۱۲ دقيقه و ۳۰ ثانيه است»؛ مكثي كرد و دوباره گفت:«۱۲ و ۱۱ دقيقه و ۳۵ ثانيه». همين طور ادامه داد تا خلاصه، ساعت شد ۱۱ و ۱۳ دقيقه! هاج و واج مانده بودم؛ يعني ما هيچ حرف بهتري براي گفتن نداريم؟ بوستاني، گلستاني، مثنوياي، شاهنامه اي. . . اين همه مثل، حكايت از همه نوع يا عبرت، طنز، نصيحت. نداريم؟! حالا ما در فرهنگمان اين همه حماسه معاصر و غير معاصرداريم كه بايد از آنها استفاده كنيم؛ باور كنيد اگر هاليوودنشينان يك شهيد چمران داشتند چهها كه نميكردند. اما اينجا سريال چندين قسمتي ميسازند يك شلنگ آب هم ميگذارند كنارش و تا ميشود آب ميبندند به داستان! بنده و شما هم سي قسمت يك سريال را نگاه ميكنيم؛ داستان را هم متوجه نميشويم چه رسد به پيام اخلاقي! آنهم اگر داشته باشد! وقت يكي از مهمترين منابع اقتصادي است كه قابل تجديد شدن نيست. ما متأسفانه در مورد استفاده از اين منبع مهم اقتصادي و عامل اساسي توليد غافل و حتي خيلي وقتها اسرافكار هستيم.
چند وقت پيش در اينترنت به دنبال مباحث مربوط به اتلاف وقت بودم كه به مطلبي جالب برخوردم با اين محتوا كه در امريكا به جاي دو ساعتي كه علني يا مخفي صرف پاسخ به پيامك و ايميلهاي شخصي و نهار ميشود اگر يك ساعت صرف شود چند ميليارد دلار به اقتصادشان كمك ميشود. جالب است خلاف آنچه بسياري تصور ميكنند فقط ما نيستيم كه وقتمان را تلف ميكنيم و اين مشكل، كم و بيش درتمام دنيا وجود دارد. اما در ايران ما بايد با سرعتي مضاعف به سوي پيشرفت در تمام زمينهها حركت كنيم و با دشمناني كه تمام قد با توفان تكنولوژي ميخواهند سد راهمان شوند ديگر زماني براي اتلاف وقت وجود ندارد و همه بايد با تمام وجود به سوي اهدافمان حركت كنيم و اين مهم ميسر نخواهد بود مگر با برنامهريزي و فرهنگسازي درست. در آخر بايد بگويم كه شباهت زيادي بين خودكشي و اتلاف وقت وجود دارد؛ در خودكشي يكباره عمر را تباه ميكنيم اما در اتلاف وقت آرام آرام عمر را به تباهي ميكشانيم!