
در هفتهای که از آن عبور کردیم، رحلت فقیه نامآور شیعه، آیتالله العظمی آخوند ملامحمدکاظم خراسانی ۱۰۰ ساله شد. صرف نظر از مکانت علمی آن بزرگوار، دخالت مؤثر و تعیینکننده در نهضت مشروطیت ایران، مهمترین فراز حیات سیاسی آن عالم پرآوازه است. درباره این رویکرد، در این صد سال و اندی، بسیار سخن رانده شده و آرای متفاوت فراوانی ابراز گشته است. در بازشناسی چرایی و چگونگی این نقشآفرینی، حجتالاسلام والمسلمین حاج شیخ عبدالرضا کفایی خراسانی روایتها و تحلیلهای متفاوتی دارد كه بخشی از آن را در این گفتوشنود ابراز نموده است.
مکانت والای علمی آخوند خراسانی نمایانگر آن است که او تقریباً تمامی دوره حیات را به پژوهشهای اصولی، فقهی، کلامی و...پرداخته است. شاید مناسب باشد تا از این نقطه شروع کنیم که چه شد که شخصیتی با این رتبه از تحقیق و دلمشغولی به آن، وارد سیاست شد و در مقطعی به طور جدی به آن پرداخت؟
بسم اللهالرحمن الرحیم. در دوره قاجار، بر کشور ایران انحطاط شديدي حاکم بود، هم بر هيئت حاكمه ايران و هم بر ملت و جامعه مسلمان ایران، از جهت اينكه حكام و نمايندگان حكومت
سلطنتي ـ استبدادي به انحاي مختلف دست تعدي و ظلم به مردم دراز ميكردند، چنانكه به تفصيل نوشتهاند، حتي كساني كه خودشان بهنحوي در جريان سيستم اداري زمان قاجار بودند از سر انصاف كه قضاوت كردهاند، نوشتهاند تصديات مالي بيحساب بوده است و تصديات جاني هم همچنين زياد بوده و در بعضي موارد تصديات ناموسي هم بوده. حاكم ستمگري مثل ظلالسلطان كه مقر حكومتش در اصفهان بود و ميگويند شعاع حكومتي او بيش از نصف ايران بود، به هيچچيز رعايا رحم نميكرد. در مسير كه چشمش به صورت دختري ميافتاد، زماني تعيين ميكرد كه او را به منزل من بياوريد. در عصر مظفري هم همين تعديات بود، ضعف حكومت مركزي و افزون بر آن. به علت بيكفايتي و بيتدبيري و مديريت نداشتن مظفرالدينشاه، حكومت مركزي به ضعف گراييد. ضعف حكومت مركزي، خود مددكار تشديد ظلم حكام بر رعايا شد، چون ديگر مؤاخذه و محاسبهاي هم در كارها نبود. اين وضع نابسامان و ضعف حكومت مركزي از يك طرف و تعدي حاكمان و بيپناهي مردم ما در اين ظلمها و تعديات از طرف ديگر، باعث نارضايتي مردم از حكومت شد.
آیا این وضعیت جامعه ایرانی، به طور دقیق به مرحوم آخوند منتقل میشد؟
بله و در اینباره داستانهایی هست. مرحوم حاج ملاهاشم خراسانی نقل کرده است که در قضایای مشروطیت که برای مذاکره در پارهای از مسائل به نجف مشرف شدم، نزد مرحوم آخوند رفتم و از علت دخالت ایشان در مشروطیت و انقلاب مشروطه سؤال کردم. ایشان ۱۰ هزار تومار را به من نشان دادند از مردم ایران که در این سالها از جور حکام شکایت کرده بودند.
پدرم میفرمودند از سال ۱۳۲۱ زمزمهای از شکایات مردم ایران از ظلم پادشاهان و شاهزادگان قاجار به مراجع نجف میرسید. مرحوم آخوند، شیخ محمد حسن ممقانی، فاضل شربیانی و حاج میرزا حسین خلیلی برای پیدا کردن راه حل برای این مشکلات، هر بار در خانه یکی از این چهار نفر، جلساتی را پشت درهای بسته تشکیل میدادند و احدی جز آنها حق حضور در این جلسات را نداشت. فاضل شربیانی در سال ۱۳۲۲ و شیخ محمد حسن ممقانی در سال ۱۳۲۳ و قبل از جریان مشروطه از دنیا رفتند و مسئولیت به عهده میرزا حسین خلیلی و مرحوم آخوند قرار گرفت.
مرحوم آخوند از روحانيوني نبود كه سگ را ببيند و رو برگرداند و چشم را ببندد و بگويد انشاءالله گربه بود. سگ را سگ حساب ميكرد و گربه را گربه و كسي نبود كه معتقد باشد روحاني بايد فقط جواب مسائل مردم را بدهد و مردم بايد به او احترام بگذارند و بس. روحاني بايد در كنار مردم باشد، به درد مردم رسيدگي كند و تا جايي كه ميتواند در درمان درد مردم كوشش كند. اين را وظيفه روحاني ميدانست، چون حلقه برجسته و برگزيده جامعه هستند. هم تحصيل كردهاند و هم مهذب به تهذيب اخلاق و بنابراين بايد بيغرض و بدون هوي با رسيدگي به درد مردم درصدد درمان برآيند و در آن برهه از زمان مرحوم آخوند تشخيص داده بود كه اين شرايطي كه براي مردم به وجود آمده و اين ظلمي كه به مردم ميشود و مردم را به ستوه آورده لامحاله به يك حركت انقلابي مردمي منجر خواهد شد و ميشود روحانيت در رهانيدن مردم از اين استبداد و ظلم و ستم بيتفاوت باشد؟ وظيفه روحاني ياري رساندن به مردم است. تمام مطالب و تحقيقات و تدقيقات علمي، براي رسيدن به نظر شارع مقدس در حلال و حرام و واجب و غيرواجب است. اگر اصل مطلب، اصل دين و اصل احكام به خطر افتاد، ديگر جاي بحث و مطالعه و نوشتن نيست. روحاني بايد تابع نظر شارع و مجري احكام شرع باشد واگر دخالتی در امور اجتماعی و سیاسی اقتضا کرد، وظیفهای الهی است برای کمک به مردم و روحانی نباید از این کمک مضایقه کند و چشمش را به روی این حقیقت ببندد که مردم در زیر بار ستم هستند. روحانی با نفوذ کلمهای که دارد، میتواند در رهاندن مردم از زیر بار ستم مؤثر باشد و لذا نباید صرفاً مشغول درس و بحث باشد. این اولین عامل برای دخالت مرحوم خراسانی در نهضت مشروطیت بود؛ نهضتی که برای رهاندن مردم از حکومت استبدادی پادشاهان ستمگر بر پا شد.
به نظر میرسد که دخالت آخوند در مشروطه، دلیلی مهمتر از تعدی شاهان قاجار به مردم داشته است. ظاهراً ایشان نگران نفوذ جریانی است که با اندیشه دینی سرسازگاری ندارد.
بله. عامل دیگری كه مرحوم آخوند را به دخالت در اين نهضت وادار كرد که به تشخيص من، مؤثرتر و مهمتر از عامل اول است، اين بود كه اين انقلاب رهاورد غرب بود و ناشي از رسوخ افكار دموكراتيك غرب در ايران و كشورهاي همسايه ايران كه همگي در زير سلطه حكومت استبدادي حكام خودشان بودند، بود. از اميركبير به بعد جوانهايي از ايران براي تحصيل در علوم جديد روانه غرب و بعضاً اسير زرق و برق تمدن غربي شدند، ولي عدهاي در بين آنها بودند كه جداً به تحصيل و كسب نتايج تحقيقات و مطالعات دانشمندان غرب به علوم جديد دل داده بودند و عمري را كه در غرب بودند به تحصيل و كسب دانش آن روز گذراندند و با دستاوردهايي از آن تحقيقات به ايران بازگشتند و طبعاً چون در آن روزگار در غرب افكار دموكراتيك بود كه هم با استبداد در ستيز بود و هم با سلطه كليسا و مذهب تعارض داشت، از طريق اينها به شرق نفوذ كرد. حكومتهاي استبدادي كشورهاي غربي يكي بعد از ديگري به حكومتهاي مردمي و دموكراتيك تبديل شده بودند و چون در دوره قرون وسطي سلطه حكومتهاي استبدادي با تأييد و سلطه كليسا همراه بود، نهضتهاي آزاديخواهي غربي در عصر جديد، هم استبدادستيز بودند و هم دينستيز. اين افكار آزاديخواهي با همين عنصر دينستيزي و استبدادستيزي از طريق جوانان ايراني كه براي تحصيل به غرب رفته بودند به ايران نفوذ و رسوخ كرد. با در نظر گرفتن نابساماني وضعيت اجتماعي ايران در زير فشار حكومت كه خصوصاً در اواخر دوره قاجار تشديد شده بود، مردم از هر حيث به جان آمده بودند و موفقيت مردم غرب در براندازي اين حكومتها و رسيدن به يك زندگي مرفه مادي مردم را تشويق ميكرد كه براي براندازي اين بساط استبداد ناخودآگاه قيام كنند. شايد عوامل سياسي هم از غرب به اين جريان دامن ميزد. مرحوم آخوند و روحانياني كه همفكر ايشان بودند با در نظر گرفتن عنصر دينستيزي اين انقلاب احساس كردند كه بايد در اين نهضت دخالت كنند، چون اگر روحانيت از اين جريان بركنار ميماند، امكان اين بود كه اين قيام دموكراتيك كه براي براندازي رژيم استبدادي بود و چون همراه با عنصر مبارزه و ضديت و تعارض با مذهب بود، اساس دين را از اين مملكت پاك كند و ببرد ولكن اگر روحانيت در جريان اين نهضت قرار بگيرد و با كمك به اين نهضت از يك طرف مردم را در نجات از حكم حكام ستمگر ياري كند و از طرف ديگر نهضت را به مسيري هدايت كند كه از ستيز و تعارض آن نهضت با دين بكاهد، اين يك وظيفهاي براي آنها ايجاد خواهد كرد كه به اين كار اقدام و در اين نهضت دخالت كنند و براي نجات مردم از استبداد آنان را ياري كنند و با عنصر دينستيزي اين انقلاب بستيزند و آن را به سيطره خود درآورند تا اساس دين به خطر نيفتد. هرچند با اين دخالت ممكن است پارهاي از جريانهاي غيرمذهبي كه در اين نهضت است، چهره روحانيت را لكهدار كنند يا احياناً بعضي از احكام شرع تعطيل و بعضي از واجبات و فرايض ترك شود. حال ميبينيم كه با در نظر گرفتن اين دو عامل در آن زمان، يكي ظلم حاكم ايراني به رعاياي ايراني و دوم رسوخ افكار دموكراسي از غرب به ايران توسط جوانان تحصيلكرده ايراني در فرنگ، روحانيت بر سر يك دوراهي قرار گرفت؛ يك راه اينكه با نهضتي كه در حال شكل گرفتن بود و با رفتاري كه حكام ظالم با مردم داشتند شعلهور شدن آتش اين انقلاب قطعي به نظر ميرسيد، از يك طرف روحانيت در اين مسير و اين جريان هيچ دخالتي نكند و خود را كنار بكشد تا حريم روحانيت محفوظ بماند كه اين يك ديدگاه بود. ديدگاه دوم اينكه روحانيت روي وظيفه و تكليفي كه دارد بايد در كنار مردم باشد و مردم را در مشكلات كمك كند و هر جا كه دين به خطر ميافتد، براي حفظ حريم دين و پاسداري از اساس دين جانفشاني و فداكاري كند، هر چند در اين پاسداري و فداكاري، چهره روحانيت لكهدار شود، چون از ديدگاه اول كه روحانيت هيچگونه دخالتي نكند تا حريم روحانيت حفظ شود، جرياني پيدا ميشود كه كساني كه انقلاب ميكنند مسئول عوارض و تبعات آن جريان هستند و روحانيت كاملاً بركنار است و از اين جريانات مصون است. در اين صورت و با اين ديدگاه، با در نظر گرفتن جو معارضه با دين و ديانت كه در بين انقلابيون مشروطه وجود داشت، خطر اينكه در حكومت انقلابي آينده اساس دين حذف شود بسيار زياد بود.
آیا عامل دوم یعنی نگرانی آخوند از قدرت یا بیغرب گرایان، مستندات مکتوب یامنقول دارد؟
نقل میکنند که روزی مرحوم فاضل لنکرانی پدر آقای شیخ محمد فاضل لنکرانی در محضر آیتالله بروجردی گفته بود که ای کاش مرحوم آخوند در جریان مشروطیت دخالت نمیکردند. مرحوم آقای بروجردی با تندی به ایشان گفته بودند که مرحوم آخوند با دخالت در مشروطیت خود را فدای اسلام کرد، ولی متأسفانه روحانیت ما عمق فکر ایشان را نداشت و لذا ایشان را همراهی نکرد، به جای اینکه وحدت ایجاد شود، دو دستگی ایجاد شد.
خلاصه اینکه مرحوم آخوند با اطلاع از جریانهای انحرافی در مشروطه و با آگاهی از عواملی در غرب که به این جریان دامن میزدند و چون تشخیص داده بود که اگر روحانیت در این جریان دخالت نکند، اساس دین در ایران متزلزل و نابود خواهد شد، لذا با دخالت در این جریان از محو اساس دین و تزلزل اعتقادی و مذهبیجلوگیری کرد، هر چند در کنار این دخالت، نارضایتیهايي بود که سبب میشد مردم نسبت به روحانیونی که در نهضت مشروطیت دخالت کرده بودند، بدبین شوند و لکن اینها با توجه به تمام این نکات بر خودشان فرض میدیدند که باید در این نهضت دخالت کنند تا اساس دین را حفظ کنند.
در کنار این تفکر یعنی تفکر دخالت در نهضت، جریان دیگری به وجود آمد، این جریان به نظارت براین نهضت اکتفا نمیکرد بلکه معتقد بود روحانیت باید در آن، نقش اساسی داشته باشد.
این دخالت روحانیت فقط به هدم حکومت استبدادی و جلوگیری از عوامل دینستیزی این نهضت منحصر نشود، بلکه روحانیت در این نهضت دخالت مستقیم داشته باشد و در شکل آینده حکومت دخالت کامل کند و به کمک مردم، حکومت مشروطهای را تأسیس کند که مشروعیت داشته باشد و به تعبیر امروز تأسیس یک حکومت اسلامی دموکراتیک از بزرگانی که طرفدار این جریان فکری بودند، عبارت بودند از: مرحوم آیت الله حاج شیخ فضلالله نوری، مرحوم آیتالله حاج شیخ حسن آقا مجتهد تبریزی و مرحوم آخوند ملا قربانعلی زنجانی.
آیا آخوند ملا محمد علی آملی هم از این طیف بود؟
بله، پدر مرحوم شیخ محمد تقی آملی هم چنین نظری داشت، بنابراین در سراسر این جریان سیاسی سه دیدگاه میبینیم. وضع مملکت نابسامان است، انقلاب استبدادستیز و دینستیز از غرب رسیده، مردم برای نجات خودشان به این تحفه فرنگ روی آوردهاند و روز به روز آتش این انقلاب شعلهورتر میشد.
یک دسته و در رأس آنها مرحوم آیت الله سیدمحمد کاظم طباطبائی یزدی قائل به دخالت نکردن مطلق بودند، و لو بلغ ما بلغ، هر چه میخواهد بشود. برای اینکه حریم روحانیت حفظ شود و روحانیت درگیر و آلوده جریانهای انحرافی نشود، اگر مردم مشکل دارند، داشته باشند. حفظ حریم روحانیت اصل است.
نظر دوم که نظر مرحوم آخوند همفکران ایشان بود، این بود که باید روحانیت در این جریان دخالت کند، هم به خاطر وظیفه الهی که برای کمک به مردم مسلمان در رهیدن از زیر بارحکومت استبداد دارد و هم برای کنترل عوامل معارض با مذهب در جریان این انقلاب و حذف عامل دینستیزی این جریان دموکراتیک تا هم انقلاب را حفظ کند و هم عوامل ضد مذهب را کنترل نماید. هر قدر بتوانند در کنترل این عوامل ضد مذهب موفق شوند، به همان مقدار توانستهاند مذهب را از محو و نابود شدن حفظ کنند و این یک وظیفه الهی است. روحانیت بزرگتر از این وظیفهای ندارد که اساس دین را حفظ کند، هر چند حرمت خودش لکهدار شود و در درگیر شدن با جریانهای انحرافی این انقلاب، آن قداست روحانیت در نظر مردم مخدوش گردد. وظیفه روحانیت دفاع از اساس دین و حفظ بنیان دین است و باید در این راه قدم بردارند، لذا حکم به وجوب دخالت در مشروطه کردند.
جریان سوم که در رأس آن شخصیتهای برجستهای چون مرحوم شیخ فضلالله نوری و آخوند ملا محمد آملی و آخوند ملا قربانعلی زنجانی و میرزاحسن آقا مجتهد تبریزی بودند، معتقد بودند که روحانیت باید در این جریان دخالت کند و خود متصدی تأسیس حکومتی اسلامی شود و به تعبیر آن روز، مشروطه مشروعه تأسیس کنند.
مرحوم آخوند وگروه تابع او اعتقاد داشتند که حکومت مشروطه باید حکومتی باشد متشکل از صلحای ملت به انتخاب اکثریت مردم با نظارت روحانیت بر انطباق مصوبات مجلس قانونگذاری و انطباق عملکرد دولت مشروطه با احکام مذهب جعفری. این بدان معنا نیست که مرحوم آخوند جریانات انحرافی را نمیشناخت که اگر چنین بود، حکم به تفسیق تقی زاده نمیداد و موجب عزل و خلع او از وکالت مجلس و تبعیدش از ایران نمیشد. او از همه جریانات انحرافی خبر داشت، لکن کاری نمیتوانست بکند و در برخی از موارد دستانش بسته بود. باید در این نهضت دخالت میکرد، و گرنه امکان داشت حکومت ایران مثل ترکیه، دین را از حکومت حذف کند، لذا به قول ایشان دفع افسد به فاسد میکرد، یعنی در عین حال که به لوازم حکومت مشروطه از جمله مجلس و سایر نهادها رأی میداد، نظارت روحانیون بر مصوبات آن را نیز قانونی کرد.
ایشان معتقد بود که حکومت باید مشروطه، اما تحت نظارت روحانیت باشد تا از انحرافات بکاهد. دینستیزی مشروطه خواهان تحصیلکرده و از فرنگ برگشته، امری بدیهی بود. آنان آشکارا عنایتی به دین نداشتند و لذا مرحوم آخوند معتقد بود آنان پس از بسامان رساندن انقلاب مشروطه به محو دین خواهند پرداخت و از همین روی نظارت روحانیت را ضروری میدانستند.
اين سه جريان فكري در آن عصر در بين روحانيون بزرگ شيعه مطرح بود. توضيحاً عرض كردم كه مرحوم آخوند زمامدار و پيشواي يك جريان فكري بود و مرحوم سيدمحمدكاظم طباطبائي يزدي پيشوا و قائد جريان فكري ديگر و مرحوم شيخ فضلالله نوري پيشواي جريان فكري سوم و هر يك از اين روحانيون بزرگ اين عصر طبق تشخيصي كه داشتند فتوايي دادند، بنابراين اختلاف اين بزرگان در مسائل مشروطيت در آن عصر اختلافي مبنايي و ناشي از ديدگاهي فقهي بود نه اختلاف شخصي. در عين كمال احترام به حريم يكديگر، اين اختلاف در ديدگاه فقهي، ناشي از اختلاف در عملكرد سياسي آنها در آن برهه از روزگار بود و به تعبير خود مرحوم آخوند اختلاف من با آقاي طباطبائي يزدي در وجوب و حرمت مشروطيت مثل اختلاف دو فقيه در طهارت و نجاست غساله است نه چيزي بيش از اين. در هيچ جا مدركي نداريم و نديدهايم و نشنيدهايم كه يكي از اين دو بزرگوار به ديگري سوءظن يا نظر سوئي داشته باشد.
پس حرفهاي ملكزاده و غيرذلك چیست؟
اينها همه جعل است. حكم افساد، جعل است. مرحوم پدرم ميگفتند كه وقتي حكومت انقلابي مشروطه خبر پيروزي مشروطيت و فتح تهران و سقوط محمدعليشاه را به مرحوم آخوند تلگراف كردند و خبر دادند، اولين اقدام مرحوم آخوند فرستادن تلگراف به حكومت انقلابي مشروطه بود در باره حفظ جان و حرمت و رعايت احترام شيخ فضلالله نوري. آنها هم تشكيل جلسه دادند ـكه البته بعدها معلوم شد ـ كه ما تصميم داريم شيخ فضلالله نوري را اعدام كنيم با تلگراف آخوند چه بايد كرد. تصميم گرفتند تلگراف آخوند را كتمان و شيخ فضلالله نوري را اعدام كنند و بعد از آن، تلگراف آخوند را اعلام و عذرخواهي كنند و بگويند تلگراف دير به دست ما رسيده است. نظير آن در همين انقلاب خودمان در زمان امام خميني(ره) در اصفهان اتفاق افتاد. آقاي اميد نجفآبادي ميخواست كسي را اعدام كند. آقاي خميني كتباً نامه نوشته بود كه ايشان نبايد اعدام شوند و آقاي اميد نجفآبادي او را اعدام كرد و بعداً اعلام كرد كه نامه دير به من رسيده است!
در باره مرحوم آخوندقربانعلي زنجاني ميگويند اطرافيان مرحوم آخوند به اعدام ايشان قائل بودند. آخر به قرآن تفأل زدند و آيه ناقه صالح آمد و مرحوم آخوند فرمود اعدامش كنيد!
اين واقعه چنين بوده كه ميرزا يوسف اردبيلي نزد مرحوم آخوند رفته بود و گفته بود كه آخوند ملاقربانعلي زنجاني در اين شرايط است و ايشان مثل آقاي نوري مخالف بوده و مبادا كه آن جرياني كه براي آقاي نوري پيش آمده براي ايشان هم پيش بيايد و مرحوم آخوند به حكومت مشروطه تلگراف كرد. تلگراف براي اين بود كه مرحوم آخوند ملاقربانعلي زنجاني را محترمانه به عتبات بفرستند و اصل دعوت از آخوند ملاقربانعلي همين بود كه مرحوم آخوند اين شيخ را از دست حكومت مشروطه درآورد.
آنطور كه گفتهاند نبوده. مرحوم آخوند براي حفظ جان ايشان از دست مشروطهخواهان استخاره كرده بود و آيه ناقه صالح آمده بود، آخوند به دولت تلگرافي زدند كه مقدمات سفر ايشان را با حفظ حرمت و شأنشان فراهم و محترمانه روانهشان سازند. ايشان به عراق سفر ميكند و قبل از بازگشت به ايران در سال ۱۳۳۱ هـ. ق در كاظمين وفات ميكند، چون هنوز شرايط ايران آرام نشده بود و بلافاصله جنگ بينالمللي درگرفت و روس و انگليس به ايران هجوم آوردند به كشور نيامد، اما آنچه مرحوم ميرزايوسف اردبيلي در كتاب تدوينالاقاويل نقل كرده ـنميدانم چه بگويمـ خيلي تند است.
اكثراً قائلند به اينكه اختلاف نظر مرحوم آخوند با شيخ فضلالله نوري بنايي بوده نه مبنايي كه اگر براي مرحوم آخوند تنقيح ميشد نظرش مثل شيخ فضلالله نوري بود و شيخ فضلالله نوري چون به چشم خود انحراف را ميديد لذا با مشروطه مخالف مي شد و آخوند به علت بعد مكاني اين مسائل را نميدانست.
من اين را قبول ندارم.
يعني نحوه دخالت مرحوم آخوند ناشي از قصور بود؟
نه، اينطور نبوده.
شما به چه دلیل این مطلب را رد میکنید؟
عرض میکنم مرحوم آخوند با اطلاع از تمام جریانهای انحرافی که در مشروطیت بود، برای حفظ اساس دین دخالت را واجب میدانست. در برابر آقای طباطبايي معتقد بود که روحانیت باید حفظ شود و هر چه میشود، بشود، ولی مرحوم آخوند دخالت را وظیفه روحانیت میدانست و وظیفه را حفظ اساس دین، و لو خود روحانیت صدمه ببیند.
عدهای قائلند به اینکه مرحوم آخوند بهشدت تحت تأثیر اطرافیان بوده است؟ اینکه انسان به اطرافیان توجه داشته باشد، اشکال ندارد. مسئله عاطفی و احساساتی بودن در حکم کردن است. اگر ایشان تحت تأثیر افرادی بود، آنان چه کسانی بودند؟
اساساً برعكس اين بود. آن مقدار كه من از پدرم شنيدم آخوند خراساني مردي بود بسيار باصلابت و استوار.
بعضيها ايشان را حتي مذبذب دانستهاند.
نه آقا. ايشان در تمام شئون زندگي بسيار محكم و ثابت بودند. فقط دليل و برهان اقامه ميكردند. يادم ميآيد كه مرحوم آقا فرمودند محمدعليشاه نمايندهاي خدمت ايشان فرستاد كه هدايايي براي ايشان ببرد و تقاضاي وقت ديدار كند تا او خدمت ايشان برود. پدرم ميگفت كسي جرئت نكرد مطرح كند كه محمدعليشاه سفيري با هدايا فرستاده و تقاضاي ملاقات دارد. سفير مدتي منتظر شرفيابي ماند و دست آخر برگشت بيآنكه ملاقاتي انجام گيرد. آنقدر كه من ميدانم آنچنان (مذبذب) نبوده است.
آيا درست است كه در بيت مرحوم آخوند همه امور در اختيار ميرزا مهدي آقازاده بود؟ به اين معنا كه ايشان به هر كه ميپسنديد اجازه ورود ميداد. (به تعبير جديد آخوند را كاناليزه كرده بود.)
اينطور نبوده. اگر نوشته مرا ملاحظه كرده باشيد از چهار طريق واقعهاي نقل كردهام. طرق را هم گفتهام. نه، ظاهراً در آن دستگاه اينطور نبوده كه مرحوم ميرزا مهدي همهكاره بوده باشد، البته ميگويند مشهور بوده در اخلاقيات همانند آخوند است. در بين اهل فضل مشهور است كه مرحوم آخوند اخلاقش را به ميرزا مهدي داد، علمش را به ميرزا محمد و تقوايش را به ميرزا احمد. نه آقا ميرزا مهدي اينطور نبوده و سر شخصيت او هم تخلقاتش بود، والا درس نخوانده بود.