
علاوه بر اين از مبارزان ديرين نهضت اسلامي در تبريز نيز هست كه بارها درسير فعاليتهاي خويش دستگير يا متواري شد. همين خصال موجب ميگردد كه او خاطراتي فراوان و مهم در انبان ذهن داشته باشد كه شنيدن آن درفرصتهاي گوناگون مغتنم است. با او در سالروز شهادت دايي بزرگوارش به گفتوگو نشستيم كه نتيجه آن درپي ميآيد.
تحليل شما از نقش آيتالله قاضيطباطبايي در عرصههاي مختلف نهضت اسلامي چيست؟
مطالبي چند هست كه شايد تا حال در هيچ مصاحبهاي گفته نشده است و اين گفتوگو مجالي است هرچند كوتاه براي مرور اجمالي آنها.
در سال ۱۳۴۱ هـ.. ش كه لوايح ششگانه شاه مطرح شد، در تبريز گروهي زير نظر مستقيم آقاي قاضي بهصورت منسجم و بهعنوان مخالف در قضاياي انجمنهاي ايالتي و ولايتي، نقش منسجمي را ايفا كردند. البته آقاي قاضي قبل از شروع نهضت و قيام ۴۲ با امام(ره) ارتباط داشتند، يعني از زمان طلبگي در قم كه شاگرد امام(ره) بودند. حتي بعد از آن روزي كه حضرت امام(ره) در قم سخنراني فرمودند، آقاي قاضي نيز در تبريز سخنراني كردند و در سخنانشان خطاب به امام(ره) قريب به مضمون چنين فرمودند: «استاذناالاعظم حاجآقا روحالله خميني» و در ادامه همان سخنراني، مرجعيت حضرت امام(ره) را نيز مطرح كردند.
قبل از روز دوم فروردين سال ۱۳۴۲ هـ .ش كه حمله به مدرسه فيضيه قم اتفاق افتاد، اعلاميه «آذربايجان بهپا ميخيزد»، در منزل آيتالله قاضي نوشته و توسط ما چاپ و پخش شد. روز دوم فروردين ۴۲ كه مصادف با سالروز وفات حضرت امام صادق(ع) بود در تبريز هم همزمان با قم درگيري وجود داشت كه منجر به شهادت دو نفر شد. همان روز مبتكر جرياناتي كه بهوقوع پيوست، آقاي قاضي بود. بعد از جريانات حمله به مدرسه فيضيه قم، آقاي قاضي حركتي را كه در تبريز بهوجود آمده بود، توسعه دادند و منسجمتر و سازمانيافتهتر كردند. بدينصورت كه در آستانه محرم سال ۱۳۴۲ آقاي قاضي در جلسهاي اكثر وعاظ مطرح شهر تبريز را دعوت كردند. از اشخاصي كه به آن جلسه دعوت شده بودند حججالاسلام انزابي، اهري و اسنقي و. . . بودند ـ روز اول محرم همان سال بودـ در منزل آقاي قاضي جمع شدند و همقسم شدند كه همراه با امام خميني (ره)و همزمان و همصدا با ايشان حركت نهضت را در آذربايجان بهپا كنند. در آن جلسه تحليف بنده نيز بودم. قرار شد در ايام محرم در تمام منابر كار را شروع كنند.
نحوه دستگيري ايشان قبل از تبعيد به عراق چگونه بود؟
در نظام شاهنشاهي، آذربايجان از موقعيت خاصي برخوردار بود. همچنين آيتالله قاضي هم در آذربايجان از شخصيت و موقعيت خاصي برخوردار بود، در نتيجه مخالفت آقاي قاضي اثر بزرگي داشت. اگر در شهرستانهاي ديگر كشور، چندين نفر از علماي بزرگ با هم و در كنار هم و بهصورت دستهجمعي در جريان نهضت بودند، در آذربايجان تنها يك شخص بود و فرد دومي وجود نداشت. آن هم آيتالله قاضي بودند.
راجع به مبارزات آقاي قاضي؛ اگر ابتداي مبارزات را جريان انجمنهاي ايالتي و ولايتي در نظر بگيريم تا انتها و نتيجهگيري مبارزات در سال ۱۳۵۷، مجاهدات و مبارزات آقاي قاضي به چند دوره متمايز تقسيم ميشود. يك دوره از اول سال ۱۳۴۲ تا موقعي كه هنوز حضرت امام(ره) تبعيد نشده بودند و در ايران تشريف داشتند كه آقاي قاضي در آن مقطع يك نوع حركت داشتند. به اين صورت كه حركت ما در آن مقطع كلاً تابع تصميمات قم بود. هر تصميمي كه امام(ره) در آنجا ميگرفتند، تبريز نيز هماهنگ با آن بود، اما بعد از آنكه امام(ره) به تركيه تبعيد شدند و از آنجا به عراق تشريف بردند، دوري امام (ره)از وطن و شروع حركتهاي تخريبي رژيم عليه روحانيت از طرف ديگر باعث شده بود كه آقاي قاضي يكسري تصميمات را بهصورت منطقهاي و با لحاظ مقضيات زماني بگيرد. سخنراني شديداللحن آيتالله قاضي عليه رژيم و كِنِدي، رئيسجمهور امريكا و تهديد حكومت براي آزادي حضرت امام(ره) از زندان و بالاخره سخنراني در مسجد شعبان و معرفي حكومت شاه به عنوان حكومت مفسد و استعماري باعث شد در چهاردهم آذرماه سال ۴۲ ساواك ايشان را به اتهام اقدام عليه امنيت داخلي دستگير و به سياهچال قزلقلعه تهران منتقل كند. بعد از گذشت مدتي حبس در قزلقلعه، رژيم از ايشان تعهدي خواسته بودند مبني بر اينكه پس از آزادي از زندان متعهد شوند كه از حوزه قضائي تهران خارج نشوند و آقاي قاضي حاضر به سپردن چنين تعهدي نبود. بهطور كلي تصميمات ساواك اعم از دستگيري و يا آزادي با هدف سياسي و اجتماعي انجام ميشد و مهمترين هدفي كه ساواك در تعقيب آن بود، انكار مخالفان شاه و تحريف حقايق به مردم بود، بنابراين تكليف عناصر انقلابي، افشاي توطئه ساواك و نماياندن چهره واقعي رژيم بود و اصولاً مرحوم قاضي از زماني كه حكومت شاهنشاهي را در ايران غيررسمي ميشناخت، مطلقاً و در هيچ شرايطي زير بار تصميمات و دستورات رژيم نميرفت. ما براي ملاقات با ايشان به تهران رفته بوديم. آقا به من فرمودند: «ميخواهم برگردم به تبريز! اينها بيخود ميكنند كه از من تعهد عدم خروج از حوزه قضائي تهران ميخواهند». هدف عمده ايشان از انجام اين كار تمرد از تصميمات دستگاه حاكم بود. به عبارت ديگر ايشان با اين عمل ميخواستند اين نكته را بيان كنند كه دستگاه حاكم از حاكميت افتاده است و اين در حالي بود كه ايشان به اين امر واقف بودند كه اگر به تبريز برگردند او را دوباره خواهند گرفت و به همين راحتيها هم نخواهد بود، با اين حال بعد از آنكه موضوع برگشت به تبريز و خروج از حوزه قضائي تهران را مطرح فرمودند، من چهار فقره بليت قطار گرفتم. من و آقاي نقي ارواني در يك كوپه و آقاي قاضي و پسرش در كوپه ديگر. تصور ميكرديم در بين راه عوامل رژيم مانع رفتن ما به تبريز خواهند شد. خوشبختانه تا تبريز اتفاقي نيفتاد و ما وارد تبريز شديم. هماهنگيهاي قبلي كه شده بود، اعلاميهها و پلاكاردهايي كه نوشته شده بود موجب شد كه جماعت عظيمي براي استقبال از آقاي قاضي در شهر جمع شوند. بعد از ورود ايشان به تبريز و استقرار در منزلشان، همانگونه كه آقاي قاضي پيشبيني كرده بودند، ساعت ۲۴ همان روز يعني چهارم ارديبهشتماه سال ۴۳ عوامل ساواك شبانه يورش آوردند و آقا را بعد از گذشت چند ساعت از ورودشان به تبريز مجدداً دستگير كردند. يورش ظالمانه، خصمانه و ناجوانمردانه ساواك به منزل آقا به اين شكل بود كه تا ساعت يازده شب كه مردم براي ديدار آقا رفت و آمد داشتند، ساواك نميتوانست كاري انجام دهد. بعد از آنكه رفت و آمد به منزل آقا كم شد و تنها نزديكان و اهل خانه در كنار هم بوديم، ناگهان ديديم يك نفر از بالاي اتاق آقا به داخل حياط پريد و در حياط را باز كرد. در اين حين چند نفر از نيروهاي ساواك به منزل يورش آوردند. آقا هم با لباس استراحت نشسته بودند. عبا به تن و عمامه به سر نداشتند. مأموران وارد حياط شدند. همه اهل خانه را به صف كردند رو به ديوار نشاندند. اسلحههايشان را پشت گردن مردهاي خانواده قرار دادند و خلاصه رعب و وحشت ايجاد كردند و همه را تهديد كردند. خانمها و بچهها خيلي ترسيدند بهطوري كه يكي از فرزندان آقاي قاضي به نام آقاسيدحسن بر اثر ترسي كه به جانش افتاد، بعدها دچار ضعف اعصاب شد و همچنين يكي از خواهران من كه حدود هجده سال داشت بر اثر ترس، بعد از آن ماجرا از دنيا رفت. سرعت عمل ساواك در آن شب براي دستگيري آقاي قاضي فوقالعاده زياد بود. بهسرعت وارد منزل شدند، سليمي معاون ساواك، خودش آقاي قاضي را برداشت و وحشيانه از منزل خارج كرد.
پس از تبعيد ايشان به عراق، مبارزات در آذربايجان چگونه ادامه پيدا كرد؟
زماني كه آقاي قاضي به عراق تبعيد شدند، به دستور ايشان هيئتي در اينجا تشكيل شد. بعدازظهر روزهاي جمعه اين هيئت در يكي از منازل اعضا تشكيل ميشد و آقاي انزابي در آن هيئت سخنراني ميكردند. جلسات اين هيئت پايدار و مستمر بود بهطوري كه از رمضان سال ۱۳۴۲ تا پيروزي انقلاب در سال ۱۳۵۷ ادامه داشت. اين هيئت كه با تدبير آقاي قاضي راهاندازي شده بود، محل مناسبي براي تجمع مبارزان و تبادل اطلاعات بود. از مأموران نفوذي ساواك نيز افرادي در جلسات هيئت شركت ميكردند و ما ميدانستيم و ميشناختيم كه چه كساني مأمور ساواك هستند، ولي تأثير ما آنقدر بود كه مأمور ساواك بهجاي اينكه گزارش جلسات هيئت را به ساواك بدهد، گزارشهاي ساواك را به ما ميداد. اين يك دوره حركتي بود در زماني كه آقاي قاضي در ايران نبودند، ولي با چنين تدابيري از سوي ايشان، افراد انسجام خود را حفظ كرده بودند. بهطوري كه ميدانيد در سال ۱۳۴۲ بعد از رفتن آيتالله قاضي، افراد ايشان اعلاميهاي را با عنوان «آجان افتخاري نفت»، خطاب به شاه مينويسند و پخش ميكنند. يا مورد ديگر اينكه بعد از روي كار آمدن حسنعلي منصور اين تفكر پيش آمد كه اين فرد با يك حركت آشتي ملي روي كار آمده، درحالي كه واقعيت چيز ديگري بود. هيئت ما آن روز در تبريز اعلاميهاي صادر كردند به اين مضمون كه، «خر همان است، اسم ديگر است.»
آيا آيتالله قاضي حركتهاي نظامي عليه رژيم را قبول داشت؟
بعد از سال ۱۳۴۸ وضعيت جور ديگري شد، چون رژيم بالاخره به حرف امام(ره) گوش نكرد، جبههگيري عوض شد. طبعاً بايد با او به زبان ديگري حرف زد. اين بار حرفهاي امام(ره) كه قبلاً خطاب به رژيم ميگفتند كه من به شما نصيحت ميكنم و فلان، نبود. اين بار لحن امام(ره) خطاب به شاه اين بود كه بگذار برو! ترورها و عملياتهاي نظامي شروع شد و موضعگيريها و سخنرانيها بيشتر در راستاي پشتيباني از عملياتهاي نظامي عليه رژيم انجام ميشد. ديگر مسائل از نصيحت و گفتوگو و غيره گذشته بود. وقتي منصور نخستوزير وقت ترور شد، ديگر مسئله شكل ديگري گرفت و سخنرانيهاي روحانيت براي توجيه عملياتهاي نظامي بود. نظر اين بود كه رژيم بايستي به هر صورت برچيده شود. آن هم تنها با صلوات برچيده نميشد و از بين نميرفت بلكه لازم بود رژيم ضربات پيدرپي ميديد. آقاي قاضي به حركتهاي نظامي مشروعيت ميداد و عملياتهاي نظامي را تأييد ميكرد. تأييد و توجيه عملياتهاي نظامي از آن جهت حائز اهميت بود كه ساواك به دنبال دستگيري افراد، شروع به تبليغات ميكرد كه افراد دستگيرشده، كمونيست هستند. خنثي كردن تبليغات ساواك، با علما و روحانيت مبارز كشور بود و در آذربايجان هم اين نقش را آقاي قاضي ايفا ميكرد. ساواك هيچوقت نميگفت، ما اينها را كه دستگير كردهايم افراد خوبي هستند، بلكه عنوان ميكرد كه اينها خرابكار و كمونيست هستند تا به اين عنوان سركوبي و اعدام و زندان افراد دستگير شده را توجيه كنند. خلاصه در آن زمان جوانان انقلابي به حركت افتاده بودند تا بدانجا كه اگر رژيم ميتوانست در آن مقطع با از بين بردن امام(ره)، جريان نهضت را متوقف سازد، قطعاً اين كار را ميكرد، ولي ميديدند اگر چنان كنند موجب تشديد جريان مبارزات ميشود. آزاد كردن آقاي قاضي و بازگرداندن ايشان از تبعيد بافت و زنجان نيز بر اساس همين محاسبه رژيم بود. ساواك همه اينها را محاسبه ميكرد. آنها محاسبه كردند ديدند بودن آقاي قاضي در تبريز خيلي به صرف رژيم هست تا اينكه ايشان در تبعيد باشند. آنها به اين نتيجه رسيدند كه اگر آقاي قاضي در تبريز باشند توسط ايشان ميتوانند تاحدودي به اوضاع نظم دهند. رژيم ديد اگر آقاي قاضي در تبعيد باشند، جوانان مسلمان بيشتر حركت خواهند كرد و عملياتهاي نظامي را توسعه خواهند داد. آن موقع بيشتر عملياتها در تهران انجام ميشد، ولي افرادي كه اين كارها را انجام ميدادند معمولاً بچههاي تبريز بودند و يا برخاسته از تبريز بودند، مثل محمد حنيفنژاد، سعيد محسن، علي باكري و. . . اينها يا سيدجليل سيداحمديان كار را به جايي رسانده بودند كه هواپيما را از دبي ميربودند. اينها پرورشيافته حركتهاي تبريز بودند، چون انجام اين حركتها و عملياتها در تبريز به آن صورت تأثير نميگذاشت و جريان ايجاد نميكرد لذا اكثر حركتها و عملياتها در تهران انجام ميگرفت. لكن اكثر عناصر عملياتي از جمله حسن سبحاناللهي و خسروشاهيها و. . . از بچههاي تبريز بودند، ولي عملياتها را در تهران انجام ميدادند. آقاي قاضي در مواجهه با ساير گروهها با هر ايده و اعتقادي كه براي خودشان داشتند، عين كلامشان اين بود كه: «بحث ميان ما و شما، بحث علمي و فرهنگي است در زمان مقتضي. فعلاً بحث در مبارزه با نظام شاهنشاهي است». آقاي قاضي در آن مقطع نميخواست جبهه انقلاب دوشاخه شود و رژيم خيلي سعي ميكرد شكاف عمده در جريان نهضت ايجاد كند و آقاي قاضي كاملاً متوجه همه اينها بود. حتي من بارها گفتوگوي حنيفنژاد با آقاي قاضي را ديده و شنيده بودم. اين گروه در اوايل حتي نام و عنوان نيز نداشتند، يك گروه مذهبي بودند و آنها ابتدا افكار خود را به روحانيون عرضه ميكردند چنانچه روحانيت به افكار و برنامههاي آنها صحه ميگذاشتند، بعد اقدام ميكردند كه بعدها انحرافاتي در گروهشان به وجود آمد كه تفصيل آن خارج از موضوع بحث ماست.
از صدور اعلاميه آيتالله قاضي در حمايت از جوانان مسلمان زنداني و تأثير آن هم به نكاتي اشاره كنيد.
در سال ۱۳۵۰ مرا به همراه حاج محمدحسن عبديزداني دستگير كردند، منزلمان را به هم ريختند و با لندرور به تهران بردند. حدود ۱۰ نفر از تبريز را به اتهام عمليات نظامي دستگير كردند. در آن قضيه آقاي قاضي با عنوان علماي آذربايجان، براي آزادي ما به عنوان حمايت از جوانان مسلمان اعلاميه دادند كه اين اعلاميه به ما مشروعيت بخشيد. واقعيت اين بود. اقلاً پنج، شش هزار نفر مسلمان، جوان مسلمان در زندانهاي رژيم وجود داشتند، اكنون زنده ماندن آنها، مرهون تلاشهاي شهيد آيتالله قاضي، شهيد آيتالله صدوقي، شهيد آيتالله دستغيب و حضرت امام(ره) هست و الا همه آنها را بهعنوان تودهاي اعدام ميكردند و هيچ چيز هم نميشد.
علت برگرداندن آيتالله قاضي از تبعيد چه بود؟
رژيم زماني تصميم به رفع تبعيد آقاي قاضي گرفت كه احساس كرد ايشان كاملاً در كنترل آنهاست. از نظر كنترل، عرصه را چنان تنگ كرده بودند و آقا را تحت فشار قرار داده بودند كه بعد از مراجعت آقاي قاضي از تبعيد، گفتوگوي محراب ايشان را گزارش كردهاند. عواملي كه نفوذ كرده بودند، پاسبان نبودند، عواملي بودند كه به محراب آقا راه داشتند. بنده به محراب آقا راه نداشتم. من و فرزندان آقا در رديفهاي پنجم و ششم صفهاي نماز قرار ميگرفتيم. ببينيد اينها در چه سطحي براي خود جاسوس استخدام كرده بودند. اين عنصر نفوذي خيلي بالاتر از اينها بود كه مستخدم آقا باشد. عناصر نفوذي و جاسوس ساواك، تمام مكاتبات، مكالمات و تلگرافهاي آقا را دقيقاً كنترل ميكردند، حتي كوچكترين حركات ايشان را زير نظر داشتند. همه اين مسائل در كتاب اسناد ساواك به روشني مشهود است و از گزارشها و اسنادي كه در آن كتاب درج شده نيز، چنين استنباط ميشود. اينها اهميت قضيه را نشان ميدهد كه رژيم اين شخصيت را بهقدري براي خود خطرناك ميدانست كه حتي تلاش ميكرد خصوصيترين گفتوگوهاي آقا را بشنوند و بدانند. خودش و خانوادهاش را دقيقاً كنترل ميكردند. منزلش را تحت كنترل قرار ميدادند. حالا علاوه بر اينها ساواك تبريز، كلي از جريانات و حوادث و نقش آقاي قاضي را كوچك، كمرنگ و كماهميت نشان ميداد و به مركز گزارش ميكرد. براي اينكه ساواك و عمال رژيم در تبريز نميخواستند مركز از عجز و ناتواني آنها در برابر مبارزات و تدابير آقاي قاضي، مطلع شود. البته ما عناصر نفوذي ساواك را ميشناختيم و ميدانستيم، چون ما در داخل ساواك عنصر نفوذي داشتيم طبيعي بود كه ساواك نيز در ميان ما نفوذي داشته باشد.
از آنجاييكه آقا از خانوادهاي ريشهدار در تبريز بودند و حدود سي سال امامت جماعت مساجد معروف تبريز را به عهده داشتند و مورد وثوق و اعتماد مردم بودند لذا در استانداري، دادگستري، ارتش، شهرباني، ساواك و حتي در كميسيون امنيت، آيتالله قاضي عواملي داشت كه مشروح مذاكرات و مصوبات جلسات كميسيون را به استحضار آقا ميرساندند.
بهطور كلي آقا در همه جا حتي در دفتر استاندار وقت عواملي داشت بدون اينكه شناخته شده باشند مسائل را به اطلاع ايشان ميرساندند. راننده سرلشكر بيدآبادي يكي از عوامل ما بود و يا آقاي شهكمال و آقاي عبدالعظيم راننده سليمي (رئيس ساواك آذربايجان كه پيش از اين معاون ساواك بود) از عوامل ما بودند و آقا به وسيله آنها در جريان جزئيات مذاكرات و تصميمات دستگاههاي رژيم قرار ميگرفت. اينها همه مديريت قوي آقاي قاضي را ميرساند.
از مخالفتها و كارشكنيهاي مختلفي كه نسبت به آيتالله قاضيطباطبايي در آذربايجان انجام ميشد و نحوه برخورد ايشان چه خاطراتي داريد؟
همان طور كه ما امروز وقايع قبل از انقلاب را تجزيه و تحليل ميكنيم، ساواك نيز آن موقع، رويدادها و حوادث و جريانات مخالف را تجزيه و تحليل ميكرد و قطعاً ساواك از كنار اقدامات گروههايي كه به رهبري آقاي قاضي شكل ميگرفت بهسادگي نميگذشت و براي ضربه زدن به موقعيت ممتاز آقاي قاضي و تخريب شخصيت ايشان، از انجام حركات و اقدامات تخريبي دريغ نميكرد. از جمله فتنهگريهاي ساواك اين بود كه به نام آقاي قاضي اعلاميههاي جعلي و ساختگي درميآوردند يا افرادي را تحريك ميكردند تا مجالس و منابر آقا را به هم بزنند، حتي افرادي را اجير كرده بودند كه آقا را كتك بزنند. متأسفانه گاهي بعضي از بزرگان آذربايجان نيز به متن حركتهاي تخريبي عليه آقاي قاضي كشيده ميشدند. در آستانه پيروزي انقلاب كه مردم در مسجد جامع جمع شده بودند، آن روز يكي از روحانيوني كه الان هم زنده هست به آقا توهين كرد تا جايي كه چيزي نمانده بود در ميان جمعيت، آقا را بزند. يك عدهاي هم وجود داشتند كه اصلاً برانگيختگان ساواك و از جيرهخواران اداره اوقاف طاغوت بودند. اينها را ارتشبد فردوست و آموزگار هم در خاطراتشان نوشتهاند و ما هم به چشم خودمان اين حركتها را ميديديم. به هر حال واقعيت هست كه هر بزرگواري، مخالفاني هم دارد. امام(ره) نيز مخالفاني داشت. با اين تفاوت كه به حضرت امام(ره) به ديد كشوري مينگريستند، ولي به آقاي قاضي به ديد استاني. معالاسف اين افراد مخالف، افراد مؤثري بودند و اين مصيبت بزرگي بود كه گريبانگير مرحوم آقاي قاضي بود و چه دشواريها و اهانتها كه براي ايشان درست نكردند. البته همه آنها نشانه بيچارگي و درماندگي ساواك و بيتقوايي عناصر كوتهبين و سادهلوحي بود كه اغفال شده بودند. بهطوري كه در اواخر دوران ستمشاهي، ساواك از دست آقاي قاضي كاملاً مستأصل شده بود بدان حد كه در تاريخ سيام آذر سال ۵۷ در فرازي از گزارش مفصل خود، نظريه چهارشنبه چنين اظهارنظر ميكند: «موضوع (آقاي قاضي) در تماسهايي كه با ساير شهرستانها از جمله مشهد و قم برقرار ميكند، تظاهرات را بيش از آنچه بوده است، وانمود ميكند. بنابراين انجام هرگونه اقدام به منظور كنار گذاردن وي براي ابد از اينگونه جريانات ضروري است و اين امر احتياج به بررسيهاي دقيق در اين زمينه دارد و در غير اين صورت ناآراميها و اغتشاشات تبريز ادامه خواهد داشت». (يعني ترور). سرانجام ساواك به اين نتيجه ميرسد كه هيچگونه نميتوان با ايشان كنار آمد بنابراين موضوع حذف و ترور وي را كارشناسي ميكند. علاوه بر اينها كه در كتاب جلوه محراب (ياران امام(ره) به روايت اسناد ساواك) آمده است كه همهاش به اصطلاح مشتي است از خروار، صحبتها و ارتباطات گوشه كنار هم اين را تأييد ميكند. زماني كه بنده در زندان بودم يكي از دوستان ما براي آزادي من پيش سرهنگ ليقواني، رئيس ساواك آذربايجان رفته بود، ضمن صحبت در مورد آزاد كردن من از زندان، سرهنگ ليقواني به وي گفته بود ما در نهايت آقاي قاضي را با يك گلوله قربان ميكنيم. آن زمان فكر ميكرديم كه حالا ساواك هست يك چيزي گفته و حرفي زده است، جدي نميگرفتيم، ولي امروز با ديدن گزارشها و اسناد ساواك كه در اين كتاب آمده ميبينيم مسئله خيلي ريشهدارتر از آن بود كه ما تصور ميكرديم.
نحوه مديريت و نقش آيتالله قاضيطباطبايي در مقاطع مختلف انقلاب چگونه بود؟
هنوز كه هنوز هست، مديريت و نقش آقاي قاضي در مقاطع مختلف انقلاب به شايستگي تبيين نشده است. در جريان انقلاب ايشان بهگونهاي عمل كرد كه با كمترين تلفات و برخورد، بيشترين و بزرگترين نتيجه به دست آمد. انقلاب كه به پيروزي رسيد آقاي قاضي آمدند به پادگان تبريز و امر فرمودند: «اگر كسي خواست وارد پادگان شود و اسلحه بردارد او را بزنيد!» همين تدبير و شگرد ايشان بود كه باعث آرامش اوضاع و محفوظ ماندن عمده سلاحهاي پادگان تبريز شد. نقش آقاي قاضي در آذربايجان خيلي مهم است. اگر در كردستان كومله و دمكرات وجود داشت، در تبريز هم سابق حزب توده وجود داشت. در آستانه پيروزي انقلاب، آن روزها كارشناسان و كارگزاران شوروي مشغول برقي كردن راهآهن تبريز بودند، در روزهايي كه تظاهرات و قيامهاي مردمي در اوج خود بود، افراد كارشناس و متخصص فني جاي خود را به عوامل ك. گ. ب (سرويس جاسوسي شوروي سابق) داده بودند. اينها مترصد فرصتي بودند تا اوضاع را به نفع خود تمام كنند و از وضعيت پيش آمده نهايت بهرهبرداري را كنند يا بعد از پيروزي انقلاب، در تبريز حدود ۳۲ كميته خودخوانده ايجاد شده بود و هر يك خود را مستقل و كميته مركزي عنوان ميكرد، تعدادي از اين كميتهها به تهران وابسته بودند و تعداد عمدهاي هم وابسته قم بودند. در قضايا و مسائل كميتهها هم آيتالله قاضي مدبرانه عمل كردند و مقتدرانه همه آنها را خلع سلاح كردند.
چگونه از شهادت ايشان مطلع شديد؟
در خصوص ترور آقاي قاضي بايد بگويم، روزي كه استاد مطهري را ترور كردند، زنگ خطر ترورها به صدا درآمد. چندين اعلاميه عليه آقاي قاضي منتشر شد كه موجب شد ما احساس خطر كنيم. علاوه بر اينها چند مسئله ديگر هم بود، اقدامات مرموزي نيز عليه ايشان صورت ميگرفت تا وي را از صحنه خارج كنند. روزي آيتالله قدوسي كه با آيتالله قاضي هم فاميل بودند ـ شهيد آيتالله قدوسي داماد علامه طباطبايي بودندـ به تبريز تشريف آوردند حدود يك هفته در منزل آقاي قاضي ماندند و يكسري صحبتهايي كه اغلب شبها بهطور خصوصي با همديگر داشتند و هيچكس از موضوع گفتوگوي ميان آنها باخبر نبود، بين آنها ميشد، اما در نشستي كه با آيتالله قدوسي داشتيم و خود آيتالله قاضي هم تشريف داشتند و به صحبتهاي ما گوش ميدادند، من خدمت آيتالله قدوسي عرض كردم: «آقا! در اينجا براي ترور آقاي قاضي نقشه ميكشند و شكلگيري اقدامي براي ترور ايشان احساس ميشود، اما ما نميتوانيم هنوز كه اتفاقي نيفتاده مچ كسي را بگيريم و فردي را متهم كنيم، ولي براي حذف ايشان بحثهايي وجود دارد، ولي به چه كيفيتي انجام خواهد شد ما از آن بيخبريم، لكن شما كه دادستان انقلاب هستيد اين مسئله را به شما عرض ميكنيم تا تكليف از ما ساقط شود». هر دوي آن بزرگواران به صحبتها و مطالب ما گوش فرا دادند، ولي چيزي نگفتند و اظهارنظري نكردند. نگو كه آن روز آيتالله قدوسي منحصراً آمده بودند براي اينكه به آقاي قاضي بقبولانند ايشان آن موقع از تبريز خارج شوند. بعد از گذشت يك هفته از رفتن آيتالله قدوسي از تبريز، آيتالله قاضي مصادف با روز عيد قربان ترور شد و به شهادت رسيد.
بعدها كه من در محضر علامه طباطبايي بودم، آيتالله قدوسي نيز تشريف آوردند آنجا، در آن ديدار صحبتهايي راجع به آيتالله قاضي به ميان آمد. آيتالله قدوسي فرمودند: «من براي اين چند روز قبل از ترور آيتالله قاضي به تبريز آمده بودم كه به آقاي قاضي بگويم ماندن شما در تبريز به صلاح نيست، فلذا بياييد برويد به قم و در آنجا اقامت كنيد. متأسفانه آقاي قاضي فرصت آن را نيافت و به فاصله يك هفته بعد از ديدار و گفتوگوي ما، ترور شدند». البته ميدانيد كه ترور آيتالله قاضي به همين سادگيها هم نبود. گروهك فرقان كوچكتر از آن بود كه بتواند پس از چهار ماه از زمان تشكيل و راهاندازي، شخصيتهاي فكوري همچون آيتالله مطهري و آيتالله قاضي را ترور كنند. احتمال داشت كه فرد جواني روي آقاي قاضي اسلحه بكشد، ولي در پشت آن اسلحه نيروي فكري مخالف و برنامهريزي حسابشدهاي مستقر و مستتر بود. افرادي كه ايشان را ترور كردند، خود ميدانستند كه چه كار ميكنند و چه نتيجهاي از كشتن وي خواهند گرفت.