
در سيزدهم مهرماه ۱۳۵۷، خبري توسط خبرگزاريها و راديوهاي دول عربي منتشر شد كه مردم ايران را به كنكاش و التهاب افكند: «امام خميني درخواست سران كشور عراق داير برتوقف فعاليتهاي سياسي را نپذيرفت و از اين كشور خارج شد.» اين رويداد تاريخي كه روند پيروزي انقلاب اسلامي را تشديد كرد، معلول زمينهها و نيز تدبيرهايي بود كه پارهاي از آنها را در سه روايتي كه پيشرو داريد، خواهيد خواند.
در يكي، دو ماه پاياني حضورحضرت امام در نجف، روزي ايشان چهار نامه نوشتند؛ يكي را براي من، يكي آقاي كريمي، يكي ابوالزوجه ما مرحوم آقاميرزاحبيبالله اراكي، يكي هم آيتالله رضواني و پشت نامه هم نوشته بودند: «بعد از فوت من اين نامه را باز كنيد». بعد از دو روز باز چهار نامه ديگر آمد و پشت آن هم نوشته بود: «بعد از فوت من باز كنيد». يك شب قبل از اينكه نماز خوانده شود، آقاي رضواني كه آن موقع مسئول دفتر امام بود، گفت: «امام گفتهاند كه شما و آقاي كريمي امشب بعد از نماز به خدمتشان برويد». هيچ وقت سابقه نداشت كه امام از ما دعوت كند، براي همين هم ما به فكر افتاديم كه جريان از چه قرار است. چند دقيقه بعد از نماز به خدمت امام رفتيم. آن شب واقعاً من قيافهاي ملكوتي از امام ديدم كه اصلاً «كَأَنَّه يوسف» بود و نميشود وصفش كرد كه چقدر زيبا و نوراني بود. تابستان بود و امام پيراهن سفيد خيلي براق، زيرشلواري سفيد و عباي خاكي بر تن داشتند و صورتشان آنقدر زيبا بود كه نميتوانم آن را وصف كنم. به هر حال امام مساكمالله گفت و احوالپرسي كرديم و عاقبت گفتند: «آخر ما نتوانستيم با اين قوم بسازيم و بناست از عراق برويم». خدا ميداند كه به حركت درآمد. فكر اينكه امام قرار است برود، ايران كه انگار تمام آسمان و زمين جلوي چشم ما نميتواند برود، جاي ديگري هم ندارد و تعجب از كارهاي امام ذهن ما را مشغول كرده بود و نميتوانستيم با اين مسائل كنار بياييم. امام ادامه دادند: «اينها با پيغامهاي متعددي كه بيشتر هم به وسيله آقاي دعايي ميرسيد، از من خواستهاند كه در نجف عليه شاه تبليغات نكنم». گويا مخبر روزنامه لوموند چند روز قبل به خدمت امام رفته و مصاحبهاي با ايشان كرده بود و رژيم بعث فيلم و عكس را از او گرفته بود و همان حرفهاي آخوندهاي بغداد را تكرار كرده بودند و به امام گفته بودند اگر ميخواهيد مرجعيت به شما برسد، نبايد در نجف عليه شاه تبليغات كنيد و اين كارها باعث شده بود كه امام تصميم گرفته بودند از نجف بروند. گذرنامه خود را به آقاي دعايي داده بودند كه ببرد و خروجي بزند و خروجي هم زده بودند و امام قصد داشت به كويت برود. پسرهاي آقاي سيدعباس مهري هم آمده بودند و از كويت براي امام ويزا گرفته بودند. امام گفتند: «به دليل آنچه گفتهاند، من ديگر نميتوانم و نميخواهم اينجا بمانم و بناست خارج بشوم». پرسيديم: «حالا كجا ميخواهيد برويد؟» گفتند: «كويت ميروم». ما هم گفتيم: «عليالله»، چون امام هميشه كارهايش با توكل به خدا و براي خداست و خدا هميشه با اوست. بعد گفتند كه بناست فردا اذان صبح، نماز را در نجف بخوانند، بعد چندين ماشين از نجف به طرف مرز كويت، صفوان حركت كنند.
همان شب حدود ساعت سه بعد از نيمه شب آقاي فاضل فردوسيپور آمد و خبر داد كه دكتر يزدي را در حرم ديدهام و به نجف آمده است. از مرحوم حاجاحمدآقا يا كس ديگري پرسيد كه آيا صلاح است قضيه رفتن امام را به او بگويم يا خير؟ چون او براي ديدن امام آمده است. به هر ترتيب آقاي فردوسيپور مثلاً اجازه ميگرفت كه به دكتر يزدي قضيه را بگويم يا نه و گفتيم بگو. وقتي دكتر يزدي از جريان باخبر شد، گفت كه من هم ميآيم و تا مرز كويت هم آمد. امام و حاجاحمدآقا در يك ماشين بودند و هفت، هشت ماشين هم رفقاي امام بوديم كه تا سر مرز كويت ايشان را مشايعت و آنجا خداحافظي كرديم و دست بوسيديم و عكس برداشتند. امام هنگام رفتن فرمودند: «شايد وقتي من بروم، آقايان ديگر روي جهاتي ماهيانه عدهاي از طلبهها را قطع كنند كه مثلاً چرا با من دوست بودند يا پشتيباني ميكردند، اگر چنين شد، شما بهجاي آنها هم به اين طلبهها برسيد». در مورد آقاي فرقاني هم سفارش كردند كه مراعاتش را بكنيد، چون اين مدت به ما خيلي خدمت كرده است و خلاصه در مورد همه چيز سفارش ميكردند. به هر حال خداحافظي كرديم و برگشتيم، ولي دكتر يزدي با ما برنگشت و گويا ميخواست با امام به تركيه برود يا به بغداد برگردد، درست نميدانم. بعد به ما خبر دادند كه در صفوان نگذاشتهاند كه امام وارد كويت شود و امام به بصره برگشتهاند و بعد خبر رسيد كه امام به بغداد رفتهاند و سپس به پاريس هجرت كردند.
وقتي به پاريس رفتيم دكتر يزدي هم آنجا حضور داشت، ولي در واقع كارهاي نبود و تصميمگيري هميشه با خود امام بود، خودش تصميم ميگرفت و تصور و تصديق ميكرد كه اطلاعيه بدهم يا نه و اطلاعيه را مينوشت و به افراد ميداد كه تكثير كنند و اينطور كارها؛ مثلاً اينكه امام كسي را نزد خود بخواهد كه اين كار را بكنم يا نه و نظر شما چيست يا اين كلمه باشد يا نباشد، اصلاً در كار نبود. امام قلم به دست ميگرفت و تا آخر مينوشت، بعد هم امضا ميكرد و به دست كسي ميداد تا تكثير كند. اينطور نبود كه كسي طرف شور امام باشد، شايد مثلاً حاجآقا مصطفي گاهي طرف شور قرار ميگرفت يا گاهي مرحوم حاجاحمدآقا و الا كس ديگري، مثلاً دكتر يزدي يا بنيصدر يا قطبزاده طرف شور نبودند كه مثلاً حرفي را به امام تحميل كنند يا حرفي بزنند يا كاري كنند. امام از بغداد پيغام دادند كه ميان پولها، پولي هست ميان دستمال ابريشمي كه مربوط به خودم است، آن را برايم بفرستيد. مابقي سهم طلبههاست.
در پاريس هم ما حدود ۱۲ روز در خدمت امام بوديم. سه نفر بوديم كه به پاريس رفتيم. من بودم و ابوالزوجهام آميرزا حبيبالله كه از علما و بزرگان نجف بود. او آدم وارستهاي بود و امام هم خيلي به او علاقه داشتند، او هم خيلي به امام علاقه داشت و آقاي محمدي يزدي نيز به همچنين. با طياره از بغداد به پاريس رفتيم. اوايل غروب همان شب كه وارد شديم، نماز خوانديم و به خدمت امام رفتيم. امام در پاريس منزلي داشتند و منزلشان پر از جمعيت بود. رفتيم خدمت امام. سلام و عليك كرديم و امام تبسم ميكردند. از نجف و طلبهها و رفقا هيچ سؤال نكردند، فقط پرسيدند: «قضيه ملاقات فرح با آقاي خوئي چه بوده است و چرا آقاي خوئي او را پذيرفت؟» تا مرحوم آقاميرزا حبيبالله خواست بگويد كه آقاي خوئي از قضيه خبر نداشت، امام فرمودند: «من خبر دارم كه از يك ماه قبل مقدمات اين ملاقات را فراهم كرده بودند و خود آقاي خوئي هم خوب خبر داشته است»، بعد امام فرمودند: «سابق بر اين روشنفكرها فكر ميكردند كه روحانيت طرفدار سلطنت و سلطنت طرفدار روحانيت است و هر دو به آسياب يكديگر آب ميريزند، لكن اخيراً روشنفكران به اين مطلب رسيدهاند كه روحانيت و سلطنت با هم هستند، لكن من از روش خودم دست برنميدارم، به وظيفه عمل ميكنم و انشاءالله تا آخر هم ميروم. پيروزي قطعي است و عاقبت هم روشن ميشود».
در هفتههاي منتهي به خروج حضرت امام از عراق، ما با حاجاحمدآقا و دوستانمان طي يك هفته جلسههاي مذاكرهاي داشتيم و نتيجهاش را خدمت حضرت امام اعلام ميكرديم و ايشان هم موافقت ميكرد. روزهاي اول، بحث اين بود كه كجا برويم و چه بكنيم؟ امام گفته بود كه بررسي كنيد. سرانجام پيشنهاد شد از طريق كويت به سوريه برويم و گرنه اصلاً كويت مقصد نبود. اين تصميم پذيرفته شد و حضرت امام هم پذيرفتند. بعد بحث در مورد نحوه و وسيله مسافرت بود. بعضي هواپيما را پيشنهاد كردند كه گفتيم هواپيما اطمينان ندارد و امكان دارد به آن شليك كنند و بگويند كار تمام شد، پس هواپيما را كنار بگذاريم، ولي گروهي از دوستان براي رعايت حال و كهولت حضرت امام تأكيد بر سفر هوايي داشتند. سرانجام حاجاحمدآقا دو نظريه را خدمت امام نقل كرد و ايشان مسافرت زميني را پذيرفتند.
يك راه زميني مستقيم از نجف به بصره ميرفت. از پشت نجف، راه نزديكتري هم بود كه اگرچه يك كم خراب بود، اما خلوت بود. راه سوم، بايستي به بغداد و سپس به بصره ميرفتيم و در حقيقت مسير را دور ميزديم و طولاني بود.
مسئله ويزا گرفتن مطرح شد. آقاي معزّي را فرستاديم و ايشان ويزا گرفت. بنا بود كه سحرگاه برويم حرم و ماشينها كه آماده شدند، حركت كنيم تا وقتي كه روز است به مرز برسيم. قرار شد حتي به زن و فرزندانمان هم چيزي نگوييم و تقسيم كرديم چه كسي چه مقداري خوراكي يا فلاسك چاي و آب ميوه بياورد و به هيچكس هم نگفتيم. مخفيانه حركت كرديم و رفتيم حرم و هنگام بازگشت از حرم بود كه ديديم آقاي ابراهيم يزدي آنجاست و ما شك كرديم. بعد ايشان همراه ما تا مرز كويت آمد و آن جريانات پيش آمد و ما به بصره بازگشتيم. شب را در بصره مانديم و همان شب به من مأموريت دادند كه به نجف برگردم و از اوضاع كسب اطلاع كنم كه آيا كسي متوجه حركت ما شده است يا خير؟ صبح كه به فرودگاه رسيدم، ديدم حضرت امام به ما نگاه ميكند. ايشان خيلي عاطفي بود و به ما گفتند: «من خيلي به فكر شما بودم و نگران شدم و الان خوشحال هستم كه شما آمديد». ظهر و ساعت ۲ بعدازظهر شد. بليتها كه تهيه شد من به دو دليل نتوانستم بروم يكي اينكه مأموريت پخش اعلاميه در موسم حج به من واگذار شد و ديگر اينكه ويزايم درست نشد. من هم رفتم مكه و پس از انجام كارهايم به پاريس رفتم و با حضرت امام به تهران بازگشتم.
در فرودگاه نشسته بوديم كه راديو اخبار ساعت دو را گفت و اخبار ايران را اعلام كرد كه حضرت امام به طرف كويت رفته است. دوستان تلفني با ايران تماس گرفتند و كسب اطلاع كرديم كه مردم به دنبال شنيدن خبر مهاجرت حضرت امام تظاهرات كردهاند و دولت هم با مردم مقابله كرده است. امام خيلي ناراحت شد كه براي مردم مشكل پيش آمده است. حالا واقعاً ما خودمان هم نگران حال امام بوديم و هم نگران وضعيت نامشخص خودمان و مسيرمان بوديم. در همين لحظه من ديدم امام روي صندلي نشسته بودند و بعد هم عبا را رويشان كشيدند و خوابيدند. ما انتظار داشتيم كه مردم تظاهرات شديد بكنند و در مقابل ما حضرت امام گفتند: «من از مردم شرمندهام، من نميدانم چگونه اين احساسات و خوبيهاي مردم را پاسخ بدهم». خدا ميداند من آنجا گريهام گرفت كه اين مرد با اين وضعيت نامشخص چقدر به فكر مردم است كه مأموران دولت امروز با آنان مقابله كرده است. ايشان واقعاً چه روحيه بالا و بزرگي داشتند، اينقدر بيتوقع. كسي كه كارش فقط براي خدا باشد و اينقدر مخلص و بيتوقع هم باشد.
صبح جمعه پرواز صورت ميگرفت و عصر پنجشنبه بود كه امام خواستند استراحت كنند. با ماشينهاي عراقيها ـاز اين ساواكيهايشان كه با چند ماشين ما را همراهي ميكردند - به بغداد آمديم. در اين شهر، در هتل دارالسلام، واقع در شارع سعدون مستقر شديم. حضرت امام بلافاصله وضو گرفتند و عبايشان را پهن كردند و به اقامه نماز مشغول شدند. ما در فكر اين مسئله بوديم كه دستشويي و حوله اينجا چهجوري است، از نظر شرعي چه حكمي دارد كه ديديم امام وضو گرفتند. استحمام كردند و با همان حوله خود را خشك كردند و آمدند بيرون. سپس عبايشان را پهن كردند و به اقامه نماز ايستادند. قرآنشان نيز همراهشان بود. غروب كه شد امام ميخواستند بروند كاظمين. ايشان يك ساكي داشتند كه هميشه در دست حاجاحمدآقا بود و به هيچكس نميسپردند. من هم ميخواستم همراهشان بروم كه امام با اشاره به ساك آن را به من سپردند. من هم گفتم چشم و ماندم. پس از مدتي حوصلهام سر رفت در اتاقمان را بستم و خوابم برد. چشمم را باز كردم ديدم حضرت امام و حاجاحمدآقا روبهروي من ايستادهاند. حضرت امام كه ديده بودند من خوابيدهام چيزي نگفتند و من با سر و صداي يكي از دوستان بلند شدم. آن شب دوستان رفتند غذا خوردند، ولي غذاي امام همان نان و ماستي بود كه همراهشان بود.
در زيارت كاظمين، ابراهيم يزدي نيز همراه امام بود و تا پاريس نيز ايشان را همراهي كرد. حدس من اين است كه يكي از دوستان به ايشان محرمانه خبر مهاجرت امام را داده است. ما هشت نفر بوديم كه از مهاجرت امام خبر داشتيم، من و آقايان دعايي، املايي، فردوسيپور، حاجاحمدآقا، حضرت امام و آقاي رضواني هم بعداً مطلع شدند...
در تصميمگيريها ما هفت، هشت نفر بوديم و هنگام حركت هم پنج نفر بوديم، ولي آنها ارتباطي با يزدي نداشتند. فقط آقاي دعايي و حاجاحمدآقا با ايشان ارتباط داشتند. ما سعي داشتيم تماسي نداشته باشيم. شايد يكي از آقايان تشخيص داده بود كه حضور يك نفر زباندان لازم است. البته بايستي عرض كنم كه در ابتدا قرار نبود كه به پاريس برويم و وقتي كه كويت مرزش را به روي ما بست، ما در فرودگاه تصميم گرفتيم. علت انتخاب پاريس هم اين بود كه در ابتدا به ويزاي ورود احتياج نداشت. در صورتي كه هر كدام از كشورهاي اروپايي و امريكايي كه انتخاب ميشد ميبايستي در همان بغداد ويزايش را ميگرفتيم و مشكل نوبت و تهيه ويزا را داشت. كويت كه ما ويزايش را داشتيم راهمان نداد. شايد اين كشور هم با وجود داشتن ويزا راهمان نميدادند از طرفي امكان داشت دولت ايران عكسالعمل نشان دهد و به همين علت فرانسه اين حُسن را داشت كه هنگام ورود احتياج به ويزا نداشت و ميشد تا ۱۰ روز بدون ويزا اقامت كرد و كسي جلوي ما را نميگرفت. در نتيجه ده روز وقت داشتيم تا بدون دغدغه ويزاي اقامت سه ماهه فرانسه يا كشورهاي ديگر را بگيريم. حاجاحمدآقا در تماس تلفني با دوستان نظر حضرت امام را در مورد محل سكونتشان در پاريس مطرح كرد كه ما نميخواهيم جاي خصوصي و شخصي برويم. خانهاي تهيه و اجاره شود كه مال هيچكس نباشد. در ابتدا خانه آقاي صداقي انتخاب شد ـ و من هنوز به پاريس نرفته بودمـ بعد هم امام به نوفللوشاتو رفتند و من در آنجا به ايشان ملحق شدم.
پس از قرارداد ۱۹۷۵ و رحلت حاجآقا مصطفي در آبان ۱۳۵۶ روزبهروز فشارها بيشتر شد تا اينكه روزي وقتي كه از مقابل منزل امام براي شركت در درس عبور ميكردم، ديدم كه مأموران رژيم اطراف منزل امام را محاصره كردهاند و نميگذارند كسي داخل و خارج شود. حتي آقاياني كه در دفتر بودند مانند آيتالله رضواني، آقاي سيد عباس خاتميزدي و. . . فقط مشهدي محمدحسين خادم منزل امام كه خريد روزانه را انجام ميداد، رفت و آمد ميكرد. تقريباً يك هفته وضع چنين بود. بعد اجازه دادند كه به صورت محدود افرادي رفت و آمد كنند و شديداً نسبت به غير ايرانيها حساس بودند و اگر از عراقيها كسي كتابي يا رسالهاي ميگرفت، مأموران امنيتي در اطراف زاويههاي كوچه ميايستادند و افراد را بعد از خروج از منزل امام دستگير ميكردند. چند وقتي به همين وضع گذشت تا اينكه امام درس را تعطيل و حتي به حرم هم كه هر شب تشريف ميآوردند، مشرف نشدند.
چند شب بعد يكي از رفقا به منزل ما تشريف آورد و گفت: «فلاني! ساعت ۱۱ شب در منزل آقاي فردوسيپور جلسه است، به آنجا بياييد». من هم رفتم. گفتند: «امام اعلام كرده كه ميخواهند هجرت كنند. حالا بحث اين است كه چگونه هجرت كنند و به كجا بروند؟» بحثهاي زيادي صورت گرفت ودر نتيجه قرار بر اين شد كه به صورت موقت به كويت تشريف بروند و از كويت به هر كشوري كه ميخواهند هجرت كنند. پس از گفتوگوهاي مختلف برادران مسافرت هوايي به كويت را صلاح ندانستند. همه دوستان ميگفتند: هيچكس خبر ندارد كه اينها چه توطئهاي در سر دارند هواپيما را بدزدند يا تحت هر عنوان ديگري مشكل ايجاد كنند، چون همه چيز در اختيار آنهاست و به هر نحو ميتوانند برنامهريزي كنند. سرانجام قرار بر اين شد كه زميني تشريف ببرند و تا آخرين لحظه مسئولان عراق از حركت امام اطلاع پيدا نكنند. در آخرين ساعات حركت قرار شد آقاي دعايي به اداره امنيت نجف اطلاع بدهد. همچنين با آقاي سيدمهدي مُهري فرزند آقاي حاج سيدعباس مهري نماينده امام در كويت تماس گرفته شد تا وي دعوتنامهاي براي امام تهيه كند و به نجف بياورد. اين مسئله آنقدر محرمانه و مخفي مطرح شد كه آسيدمحمد [مهري] وقتي به اتفاق برادرش به نجف آمدند، برادرش كه همراه وي بود اطلاع نداشت كه جريان چيست. آقاي حاج سيدعباس هم تا وقتي كه امام به مرز كويت رسيد، خبر نداشت. واقعاً سعي بر اين بود كه هيچكس باخبر نشود و همه دوستان طوري برنامه را اجرا كردند كه حتي به خانمهاي خود هم اطلاع نداديم. از ۱۶، ۱۷ نفري كه بوديم، امام به حاجاحمدآقا فرموده بود: «فقط فرزندانم اطلاع داشته باشند».
بعد از جلسه تصميمگيري براي حركت به طرف كويت، حاجاحمدآقا نقل فرموده بود كه نماز ظهر و عصر را با امام خواندم. وقتي نماز ظهر تمام شد، امام روي مبارك را برگرداند و فرمود: «اگر اينها بگذارند ما وارد كويت ميشويم». به شوخي عرض كردم پس اگر اينطور است من نيايم. امام چيزي نفرمود، برخاست و نماز عصر را شروع كرد. ملاحظه ميكنيد كه امام اينجا هم يكي از موارد ارتباط را نشان ميدهد. امام متوجه شده بود كه آنها نميگذارند تا وارد كويت شوند. خلاصه برنامه اين شد كه بعد از نماز صبح از نجف به طرف مرز كويت حركت كنيم. تا مرز صفوان بيش از ۵۰۰ كيلومتر راه است كه خيلي طولاني بود و حدود ۱۷۰ كيلومتر آن بيابان است.
بعد از نماز صبح كه قرار بود حركت كنيم حاجآقا فاضل فردوسيپور ـ امام جمعه بوشهرـ به حرم مشرف شده و در آنجا دكتر ابراهيم يزدي را ديده بود كه آن وقت از خارج آمده و به عنوان انقلابي وجههاي داشت. بالاخره ابراهيم يزدي هم همراه ما آمد. همه چيز طبق برنامه پيش ميرفت كه موقع حركت متوجه حضور دو ماشين از امنيت عراق شديم. آنها آمده بودند كه ما را همراهي كنند، ولي ما بهشدت ناراحت بوديم، چون احتمال خطر وجود داشت. خطري كه از وجود آنها احساس ميكرديم بسيار زيادتر از ديگران، رژيم شاه و مأموران آن بود. لذا تصميم گرفتيم كه سپر به سپر ماشين امام حركت كنيم. شايد فيلم هجرت را ملاحظه كرده باشيد. ماشين من همان تويوتاست كه پشت سر امام حركت ميكند. امام و حاجاحمدآقا در ماشين حاج سيدمحمد مهري بودند. ماشين ديگر مربوط به آقاي دعايي و ديگري هم ماشين آقاي شيخ مرتضي نيكنام بود. آقاي فردوسيپور و ساير برادران با ماشين كرايه آمدند. در مسير متوجه شديم كه ماشينهاي امنيت ميخواهند مقابل و پشت سر ماشين امام قرار بگيرند. از قبل با برادران تصميم گرفته بوديم كه به هيچ عنوان اجازه ندهيم آنها به ماشين امام نزديك شوند. ترس ما از اين بود كه ممكن است صحنهسازي و حادثهاي را به وجود بياورند و براي اين كار بهانهاي داشته باشند. لذا آنها هر چقدر سعي كردند كه در مسير راه قرار بگيرند ما راه نداديم. تا وقتي كه به ناصريه رسيديم. آنجا بايد امنيت نجف تحويل امنيت ناصريه ميداد، چون استان ديگري بود. دقايقي توقف كردند. وقتي ايستاديم ملاحظه كردم كه امام روي مبارك را برگرداند و به ما تبسم كرد، از آن تبسمهاي فراموشنشدني. واقعاً آن روز براي ما روز بسيار سختي بود و همه ما ناراحت بوديم. تنها كسي كه خوشحال بود امام بود، چون او ميدانست و ما نميدانستيم كه چه چيز را از دست ميدهيم و امام ميدانست كه آينده چه هست. لذا امام خوشحال بود و ما شديداً ناراحت بوديم. از آنجا حركت كرديم و به بيابان بيآب و علف در ۳۰، ۴۰ كيلومتري ناصريه به قهوهخانه كوچكي رسيديم. آنجا براي صبحانه توقف كرديم. عكسي هم كه از امام وجود دارد كه با آفتابه در بيابان وضو ميگيرند مربوط به آنجاست. بعد از صبحانه به طرف مرز صفوان حركت كرديم.
وقت اذان ظهر به زبير رسيديم. وقتي خواستيم براي نماز آماده شويم، امام فرمود: «اگر ميخواهيد اينجا نماز بخوانيد بايد در نماز جماعت شركت كنيد». لذا نماز نخوانديم، چون آنها اهل سنت بودند. سپس به طرف صفوان حركت كرديم و نماز جماعت را در آنجا با امام خوانديم. مدتي در خدمت امام بوديم تا اينكه موضوع گذرنامه درست شد. امام به اتفاق حاجاحمدآقا و آقاي فردوسيپور و آقاي املايي (اين دو نفر ويزاي ورود به كويت را داشتند)، به طرف مرز كويت حركت كردند. ما هم در صفوان كه بسيار گرم بود مانديم. هر چند كه هجرت امام در روز هفتم مهر ۱۳۵۷ بود، ولي هواي آنجا بسيار گرم بود. تا ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر آنجا مانديم تا مطمئن شويم امام وارد كويت شدهاند، چون هيچكس از آن طرف نميآمد كه ما خبري بگيريم كه امام وارد شدهاند يا نه؟ بعد از ساعت ۳:۳۰ آقايان گفتند كه حتماً وارد شدهاند. تصميم گرفتيم كه حركت كنيم. آمديم، ولي در عين حال من خيلي نگران بودم. گفتم: «به بصره برويم و به نجف تلفن بزنيم و خبري بگيريم». آقايان گفتند: «نه، ديگر دير شده». البته همه خسته بودند، هوا هم گرم بود و راه بازگشت هم طولاني. بنابراين به بصره نرفتيم و مستقيماً به طرف نجف آمديم. وقتي به نجف رسيديم خبر گرفتيم، گفتند؛ آقاي املايي زنگ زده و گفته ما را به كويت راه ندادهاند، به بصره برگشتهايم و به بغداد خواهيم رفت. من به ياد فرمايش امام كه فرموده بود: «اگر بگذارند كه ما وارد كويت بشويم» افتادم. بعد امام از بغداد تصميم گرفت به پاريس برود و هيچكس هم در اين تصميم دخالتي نداشت، چون بعضي مطرح كرده بودند كه ماها امام را به پاريس برديم يا دعوت كرديم كه همه آن مطالب دروغ بود، امام هم تكذيب فرمود. اينكه چرا بنده در خدمت امام به پاريس نرفتم قبلاً عرض كردم كه در آن زمان من حتي گذرنامه هم نداشتم و آخرين نفري بودم كه بين رفقا از سفارت ايران گذرنامه گرفتم. دقيقاً روز هفتم بهمن ۱۳۵۷، پنج روز قبل از ۱۲ بهمن كه امام وارد ايران شد، گذرنامه گرفتم. البته قبل از آن به چند كشور مسافرت داشتم، ولي با گذرنامههاي غيرقانوني.